خاطراتی از کتاب «نماز در اسارت»-26
يکشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۲
در اوایل سال 1360،یعنی دومین سال اسارت ما در اردوگاه شماره یک موصل، یک روز فرمانده اردوگاه اعلام کرد که هر کسی قالی بافی می داند، خود را به مقر فرماندهی معرفی کند. البته فرمانده اردوگاه – سرهنگ فیصل- از افسران خشن بعثی بود، لذا در چنین مواقعی دستور فرمانده توسط اسرا تجزیه و تحلیل می شد.
نماز رهایی بخش؛ روایت آزاده حسین خلیلی


نویدشاهد: اسرا، روزگار ظلمانی دوران اسارت را تنها با یاد خدا سپری کردند و حضور آرام‌بخش او را زیر شکنجه بعثیان لمس کردند.  خیلی از آزادگان معتقدند که نماز در بازداشتگاه های مخوف بعثی های عراق تنها ستون رو به آسمانی بود که اسرای نجیب و مؤمن به آن تکیه می کردند. گزیده ای از خاطرات دوران اسارت از زبان آزادگان با موضوع «نماز در اسارت» برگرفته از کتابی با همین نام را در قالب روایت های مختلف در نوید شاهد بخوانید:

در اوایل سال 1360،یعنی دومین سال اسارت ما در اردوگاه شماره یک موصل، یک روز فرمانده اردوگاه اعلام کرد که هر کسی قالی بافی می داند، خود را به مقر فرماندهی معرفی کند. البته فرمانده اردوگاه – سرهنگ فیصل- از افسران خشن بعثی بود، لذا در چنین مواقعی دستور فرمانده توسط اسرا تجزیه و تحلیل می شد و با توجه به سود زیان حاصل از آن و پیش بینی عواقب احتمالی، تصمیم- گیری می شد. در مورد دستور اخیر نیز، نظر نهایی براین قرار گرفت که چه دستور از طرف مقامات مافوق باشد و چه ابتکار شخص سرهنگ، احتمال اینکه بخواهند عکس صدام را بر روی قالی ببافند زیاد است، لذا بنابر احتیاط بهتر است هیچ کس خود را معرفی نکند. سرانجام عکس العمل دشمن این شد که در بلند گواعلام کردند همه اسرای کاشانی و مشهدی در مقابل مقر جمع شوند. همه بچه ها با اعتقاد به «یدالله مع الجماعه» جلو مقر اجتماع کردند و به تهدیدها و تطمیع فرمانده گوش دادند، ولی هیچ کس خود را قالی باف معرفی نکرد، تا اینکه بالاخره فرمانده عصبانی شد و اعلام کرد تا زمانی که یک نفر قالی باف معرفی نکرده اید، هیچ کس حق ندارد به اتاق برگردد و از استراحت و ناهار هم خبری نیست.

با همه مشکلاتی که نشستن در مقابل مقر بوجود می آورد، همه ترجیح دادند سکوت کنند تا اینکه خداوند گشایشی بفرستد. ماجرا تا ظهر به طول انجامید.هنگام اذان، یک نفر از بین حضار برخاست و با صدای آرام مشغول گفتن اذان ظهر شد، اما به محض اینکه صدای الله اکبر به گوش افسران بعثی رسید، با تمام وجود برآشفتند. فرمانده نیز به اهمیت موضوع پی برد و دریافت که به زودی نماز جماعت با شکوهی در مقابل چشمانشان برگزار می شود که هرگز نمی توان اثرات آن را از خاطر اسرا و خصوصا سربازان خودشان زدود. لذا تنها راهی که به فکر فرمانده رسید تا از اقامه نماز جماعت جلوگیری کند این بود که برخلاف میل باطنی اش، با خواری و ذلت حرف خود را پس گرفت و دستور آزادی همه اسرا را داد.

منبع: کتاب نماز در اسارت (خاطرات آزادگان ایرانی درباره نماز از اردوگاههای عراق)، اکرم ارجح و فریده هادیان،نشرسوره مهر

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده