سه‌شنبه, ۰۹ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۳۷
شهادت علیار شول از زبان برادر اسماعیل شول عمليات كربلاي 5 مرحله دوم (منطقه ي نهر جاسم عراق)در تاريخ 6/ 11 / 1365 گردان ما مأموريت داشت در جبهه ي نهر جاسم خط دشمن را بشكند و پس از عبور از نون شكل دوم و سوم به عمليات گردان 415 به فرمانده ي حسين تاجيک كمك نمايد.
روشنای روح تو برفراز کبوتر ها

نویدشاهد
: شهادت علیار شول از زبان برادر اسماعیل شول عمليات كربلاي 5 مرحله دوم (منطقه ي نهر جاسم عراق)در تاريخ 6/ 11 / 1365 گردان ما مأموريت داشت در جبهه ي نهر جاسم خط دشمن را بشكند و پس از عبور از نون شكل دوم و سوم به عمليات گردان 415 به فرمانده ي حسين تاجيک كمك نمايد. عمليات منطقه ي نهر جاسم در آخرين روزهاي عمليات بزرگ كربلاي 5 بود و قبل از اينكه گردان ما در اين منطقه وارد عمل شود، در جبهه ي كانال پرورش ماهي شش شبانه روز با عراقي ها نبرد بي امان داشت. در واقع گردان ما به فرمانده ي شهيد علي يار شول يکبار در اولين روزهاي عمليات كربلا 5 وارد عمل شد يعني در تاريخ 19 / 10 / 1365 و يک بار هم در آخرين روزهاي عمليات يعني: 6/ 11 / 1365 .
ما ابتدا به شهرك دوئيجي عراق رفتيم. پس از هماهنگ يهاي لازم ساعت 19 حركت كرده و ساعت 21 به خط رسیدیم. قرار شد اول گروهان عبدالرضا ملك قاسمي و شهيد كیومرث احساني عمليات را شروع كنند. پس از لحظاتي متوجه شديم عمليات آنها شروع نمي شود. قرار بود پس از آغاز حمله ي گروهان اول، گروهان ديگري كه نزد ما بود عمليات را ادامه دهد و من و علي يار شول نيز مي بايست همين گروهان دوم را همراهي كنيم. وقتي كه احساني تماس گرفت و از زمين گير شدن گروهان اول خبر داد، فرماند ه ي گردان با تأ يكد فراوان به او گفت بايد هر طور شده خط را بشكنيد. اما او مجددا تماس گرفت و اطلاع داد كه نيروها زمين گيرند و كار ما با مشكل مواجه شده است. اين صحبتها به وسيله ي بي سيم در حالي رد و بدل مي شد كه آتش دشمن لحظه اي قطع نمي شد و چون شبهاي گذشته نيز در اين منطقه عليه عراقيها حمله هايي صورت گرفته بود، دشمن كاملاً هوشيار و لحظه اي آتش بي امان خودش را متوقف نمي كرد.
بالاخره تأ كید فرمانده ي گردان براي شروع حمله نتيجه اي نداد و فرمانده دستور داد كه گروهان به عقب برگردد. و هر دو گروهان طوري جمع شوند كه صحبتهاي او را بشنوند ما در حاليكه از شدت آتش دشمن به ستوه آمده بوديم و علي رغم ميل باطني خودمان امر او را اطاعت كرديم. بايد بگويم فاصله ي نقطه اي كه ما در آن قرار داشتيم، با اولين سنگر عراقيها و تانكهاي آنان حداكثر 200 متر بود. فرمانده ي گردان با قامتي بلند و مردانه بالاي خاكريز رفت و گفت: «بسم ا... الرحمن الرحيم برادران جبهه ي ما امشب همانند شب عاشوراي حسين (ع) است. در اين طرف خاكريز ياران خميني و در طرف ديگر آن صداميان ملعون. آيا شما حاضريد امشب خميني را ياري دهيد؟ آيا شما حاضريد نداي هل من ناصر خميني را پاسخ دهيد؟ ما براي رسيدن به اينجا شهداي زيادي تقديم كرده ايم.
 امشب با يورش مردانه ي خودتان به دشمن زبون انتقام شهدا را از آنان بگيريد و طوري بجنگيد كه قلب امام از شما شاد و خداوند متعال از شما راضي شود. جهاد در راه خدا پاداشي بس بزرگ دارد و اين وعده ي قرآن است.»
او در سخناني كوتاه و آتشين چنان اراده  اي در نيروهايش زنده كرد كه همان گروهان  ناموفق مجددا حمله را به بهترين نحو شروع كرد. پس از فرمان حمله، موشكهاي آرپي جي يکي پس از ديگري به تانکهاي دشمن اصابت كرد. تعداد 3 تانك دشمن در آتش سوخت و يک تانك از ما فاصله گرفت و دور شد و تانك ديگر را عراقيها روشن رها كرده و رفتند. پس از لحظاتي گروهان دوم وارد خط شد. كانالهايي كه عراقيها براي دفاع از خودشان حفر كرده بودند مملو از جنازه بود. محل عبور ما هم از يکي از اين كانالها بود. ارتفاع كانال 2 متر بود ولي چون جناز ه ي سربازان عراقي در آن ريخته شده بود، ارتفاع آن به يک متر هم نمي رسيد. جنگ و درگيري شدت گرفت. نيروهاي ما از چپ و راست امان عراقيها را گرفته بودند البته عراقيها هم در اين جبهه براي جنگ انگيزه اي دو چنان داشتند چرا كه اولا احساس مي ‌کردند اگر كوتاهي كنند بصره را از دست خواهند داد؛ ثانيا جوخه هاي اعدام صدام در پشت جبهه منتظر نافرماني آنها بود بنابراين ترجيح مي دادند كه سرسختانه بجنگند.
بعضي از سربازان عراقي در تاريکي شب طوري نزدكي شده بودند كه فكر مي كرديم از نيروهاي خودي هستند. به طوري كه من در داخل كانال وقتي كه منور بالا رفت و هوا روشن شد، شخصي را ديدم كه پهلوي من نشسته و احساس كردم كه غريبه است. پرسيدم يک هستي؟ نيروي كدام منطقه اي؟ گفت انا مسلم الدخيل الخميني! موضوع را به علي يار گفتم و قرار شد بچه ها سرباز عراقي را به عقب خط ببرند. با علي يار جلوتر رفتيم. سربازي وسط دشت در زير باران گلوله ايستاده بود و هيچ حركتي نمي كرد. از علي يار پرسيدم كي آنجا ايستاده؟ گفت كي سرباز عراقي كه موج انفجار او را گرفته است. بعد نارنجك را برداشت و پرتاب كرد به سمت سرباز و او كشته شد. وضع جبهه ي ما تا ساعت 24 خوب بود. تا آن موقع ما فقط يک تيربار مزاحم داشتيم كه اجازه پيشروي به گروهان دوم را نمي داد و حركت ما را تقريبا كند كرده بود.
 من دنبال آرپي جي زني بودم كه بتواند سنگر تيربار را خاموش كند؛ اما پيدا نكردم. به علي يار گفتم من مي روم سنگر تيربار را خاموش كنم. سعي من بر اين بود كه خودم را طوري به سنگر نزديک كنم كه بتوانم  بوسيله ي نارنجك آن را خاموش كنم. سنگر تيربار، بتني بود و بجز آرپي جي چيز ديگري نمي توانست به آن كارگر باشد من حركت كردم و 10 متر مانده به سنگر از ناحيه ي كتف مجروح شدم و به سختي خودم را به علي يار رساندم.
 او اسلحه ي مرا گرفت و گفت خودت را به پست امداد برسان. يکي از دوستان بنام محسن بختياري كمك كرد و من به پست امداد رسيدم. در تار يکي شب در سنگر پست امداد كه فاصله اي حدود 300 متر با محل درگيري داشت جراحت كتف مرا پانسمان كردند و مرا بوسيله ي يکي از خودروهاي نيروهاي گردان 415 به عقب فرستادند. وقتي كه دو امدادگر در روشنايي كم سوي چراغ فانوس در حال پانسمان كردن زخم كتف من بودند، محسن بختياري وارد سنگر پست امداد شد و خبر داد كه علي يار با تركش خمپاره مجروح شده است. پرسيدم مجروح شده يا شهيد؟ گفت با چشم خودم ديدم كه از ناحيه ي سر مجروح شده است و او را روي برانكارد آورردند خودش از روي برانكارد بلند و سوار آمبولانس شد. حرفش را باور نكردم چرا كه علي يار نمي توانست با جراحت سر با پاي خودش به عقب جبهه برود. با خود گفتم احتمال دارد بختياري در تار يکي شب فرد ديگري را با علي يار شول اشتباه گرفته باشد از يک طرف هم احتمال مجروح شدن او را مي دادم. به هر حال من با وضعيتي كه داشتم از علي يار جدا شده بودم و نمي توانستم از حال او با خبر شوم. من و دو مجروح ديگر را به وسيله ي يکي از خودروهاي وانت تويوتا كه گردان 415 را به خط منتقل كرده بودند جابه جا كردند. هوا تاريک بود و ماشين مي بايست با چراغ خاموش حركت كند. هرچه جلوتر مي رفتيم به آتش عراقيها نزديکتر مي شديم به راننده گفتم من فكر مي كنم اشتباه مي رويد. آيا راه را بلد هستي؟ گفت: نه خوب آشنا نيستم. در همين لحظه چند آرپي جي و گلوله هاي ديگري اطراف ماشين باريدن گرفت. راننده ي ماشين كه سرباز بود هول شد و نتوانست ماشين را كنترل كند ماشين منحرف و واژگون شد.
گلوله هاي عراقيها به سمت ما بيشتر و بيشتر شليک مي شد. راننده مرا از ماشين بيرون كشيد و به همراه دو نفر مجروحي كه در قسمت بار سوار شده بودند در پناه خاكريز قرار داد. اوضاع بدتر شده بود: ماشين واژگون، سه نفر  مجروح در تار يکي و آتش گلوله هاي شديد دشمن بدون اينكه كسي تردد كند. بعد از چند دقيقه ماشيني آمد. راننده ي ما پرسيد راه را بلدي؟ جواب دادنه. ماشينش را روشن وسط جاده رها كر د و آمد پشت خاكريز كنار ما. راننده ي ما هم چند دقيقه بعد نشست پشت ماشيني كه روشن رها شده بود وسط جاده و رفت. راننده اش ماند پيش ما و ماشيني كه واژگون بود و هرچه فرياد زد ماشين مرا كجا مي بري. فايده اي نداشت. چند دقيقه بعدسوار ماشين ديگري شديم. راننده اش راه اصلي را پيدا كرد و به عقب برگشتيم. ساعت 4 بامداد به بيمارستان رسيديم. مجروحين را پشت سرهم به بيمارستان مي آوردند. ساعت هفت و سي دقيقه ي صبح متوجه شدم بعضي از اين مجروحين از بچه هاي گردان خودمان هستند. از يکي دو نفر آنها سؤال كردم آيا خبري از علي يار داريد؟ يکي گفت اسير شده است و ديگري كه جهان آبادي بود گفت علي يار مجروح شد و ماند و نتوانستيم او را عقب بياوريم.
من اسامي كساني را كه در مورد زخمي شدن علي يار چيزهايي مي گفتند به خاطر ندارم. فقط يادم هست كه دو نفر از آنها كه بسيجي بودند اطلاع دادند وضع گردان خودمان تا ساعت 6 صبح خوب بود و مشكل خاصي نداشتيم. علي يار هم تا ساعتي كه هوا روشن شد حالش خوب بود و مرتب مي جنگيد ولي هوا كه روشن شد عراقيها پاتك زدند علي يار نيروها را هدايت و فرمانده ي مي كرد. تعدادي شهيد شدند و ما هم مجروح شديم. علي يار مرتب از خاكريزها جدا مي شد و تا نزديک تانكهاي عراقي مي رفت و خودش آرپي جي شليک مي كرد و برمي گشت چند تا از تانكهاي عراقي را با آرپي جي زد. عراقيها در حال پيشروي بودند در يکي از مرحله ها بعد از زدن آرپي چي و قبل از برگشتن به كانال، خمپاره جلوي پايش خورد و علي يار سخت مجروح شد و ديگر نمي دانيم چه برايش پيش آمده است. وقتي  خبرهاي ضد و نقيضي در مورد او از نيروهايي كه از خط به بيمارستان مي آمدند شنيدم، تصميم گرفتم خودم را به قرارگاه لشكر كه در شهرك نورد اهواز و مقر اصلي گردان ما بود برسانم تا از وضعيت علي يار با خبر شوم.
 پاسخي كه آن دو  بسيجي به من دادند حاكي از آن بود كه علي يار در حالي كه سرش باندپيچي شده بوده گردان را فرمانده ي مي كرده است و او را در صحنه درگيري ها ديده اند. مسئله ي جراحت سرش و باندپيچي آن را در صبح روز عمليات بعدها افرادي ديگري هم تأييد كردند. شواهد نشان مي داد كه گفته ي محسن بختياري هم درست بوده است. من مجروح بودم. مي دانستم بيمارستان موافقت نمي كند كه قبل از درمان كامل از آنجا خارج شوم تصميم گرفتم بدون مجوز، بيمارستان را ترك كرده و به قرارگاه لشكر در اهواز بروم. با ميني بوسي كه راهي اهواز بود خودم را به شهر و سپس به قرارگاه رساندم.
 روي صندلي جلو ميني بوس نشسته بودم. از در اصلي قرارگاه وارد شديم و خياباني را كه به قسمت فرمانده ي منتهي مي شد طي كرديم ناگهان چشمم به ديوار روبه رويمان افتاد به پارچه اي كه رويش نوشته شده بود: شهادت سردار رشید اسلام شهيد علي يار شول فرمانده ي دلاور گردان 416 را تبر يک و تسليت مي گو ييم. بدنم شروع به لرزيدن كرد و اختيار اشكهايم را نداشتم. فورا از ماشين پياده شدم كتف و دست راستم مجروح و بسته بود. با خودرويي خودم را به جنگلي رساندم كه محل اردوگاه گردان ما بود و چند كیلومتر با قرارگاه فاصله داشت. هنوز به اردوگاه نرسيده بودم كه ماشين فرمانده ي گردان را ديدم. قبلا علي يار هميشه راننده ي اين ماشين بود يا پهلوي راننده نشسته بود. من و علي يار با همين ماشين به عمليات رفته بوديم حالا خدارحم صادقي راننده بود و اصغر ايران نژاد بغل دست او. تا چشمشان به من افتاد ماشين را نگه داشتند. چشمانشان پر از اشك بود و مرا محترمانه به طرف ماشين هدايت كردند و از مسير خودشان برگشته باهم به اردوگاه گردان رفتيم.
 بچه هاي مجروح و كساني كه سالم از عمليات برگشته بودند و كادر گردان در محوطه، مشغول امور ضروري بودند و برخي ديگر مثل بچه هاي يتيم چشمشان كه به من افتاد اشكهاشان جاري شد. من به چادر فرمانده ي رفتم. بچه ها سعي مي كردند كه مرا از رفتن به چادر فرمانده ي منصرف كنند مي گفتند بچه ها همه اينجا هستند، شما با اين حال و روز كجا مي روي؟ اما من براي لحظه اي وارد چادر علي يار شدم و فورا برگشتم. درون چادرش فرش نبود. وسايلش را جمع كرده بودند. علي يار  نبود و ديگر صدايش به گوش نمي رسيد؛ اما گرمي نفس او بعد از 24 ساعت هنوز در چادر حس مي شد. مسئولين باقيمانده ي گردان در حال تسويه حساب نيروهاي بسيجي بودند كه مأموريتشان تمام شده بود و مي بايست به شهرشان برگردند. در اين عمليات من، علي يار، دايي، پسردايي و پسرخاله ام حضور داشتيم.
 چون از فاميل ما علي يار شهيد شده و جنازه اش در خاك عراق مانده بود و در واقع مفقودالاثر بود، اطلاع دادن به خانواده امري بسيار سخت و دشوار بود. با فرمانده ي لشكر راجع به علي يار و اينكه جناز ه اش در خاك عراق مانده صحبت كرديم او گفت: ما چند روز آينده در همان منطقه، عملياتي انجام خواهيم داد چون پيکر تعداد زيادي از شهدا در آنجا مانده و بايد آنها را عقب آورده و خانواده هايشان را از چشم انتظاري درآوريم. بدون شك  پيکر علي يار هم پيدا خواهد شد. ولي در حال حاضر بايد صبر كنيد. ما ناچار به شهرستان سيرجان مراجعه كرديم. چون گردان براي مرخصي مي بايست به شهرستان برود.
در بين راه من، دايي، پسردايي و پسرخاله ام با هم قرار گذاشتيم كه همگي به خانواده بگو ييم علي يار در اهواز كار داشته و تا هفته ي ديگر مي آيد. وقتي به سيرجان رسيديم همه چشم انتظار ما بودند به محض اين كه ما را ديدند فورا سراغ علي يار را گرفتند و ما يک زبان جواب داديم او براي انجام كارهايش مانده است و 7 تا 10 روز آينده مي آيد. آنها باور كردند اما مادرم فردا صبح شروع كرد به گريه كردن. بدون اينكه بفهمم رفته بود پيش برادر بزرگترم بهادر و گفته بود بچه ها دروغ مي گويند براي علي يار اتفاقي افتاده است. بهادر هم دلداريش داده بود و گفته بود چيزي نشده مگر اسماعيل نمي گويد به خاطر كارهايش مانده است. مادرم جواب داده بود: پسرم! من مادرم، قلبم گواهي مي دهد كه اتفاق بدي افتاده. ديشب تا ديروقت خوابم نبرد بعد كه خواب رفتم علي يار را خواب ديدم گفتم مادر حالت چطوره؟ گفت مادر شهداي چند سال پيش را آوردند ولي من ماندم. علي يار شهيد شده و جناز ه اش مانده توي خاك عراق.
شواهد نشان مي دهد كه صبح روز عمليات يعني 7/ 11 / 1365 عراقيها پاتك شديدي را شروع كرده بودند. تاجكي فرمانده ي گردا ن 415 شهيد شده بود علي يار  گردانهاي 415 و 416 را فرمانده ي مي كرده است. عراقی ها فشار زيادي آورده بودند تا خاكريزهايي را كه شب گذشته از دست داده بودند مجددا بدست آورند. جنگ در محدوده اي كوچك اما از لحاظ آتش بسيار پرحجم بوده است. تعداد زيادي از كادرها و فرمانده هان گروهان و دسته ها شهيد و مجروح شده بودند. علي يار شخصا آرپي جي به دست گرفته و مي جنگيده است. عراقیها قدم به قدم به پيشروي خود ادامه مي داده و تانكهاي عراقي خاكريزها را با گلوله صاف كرده بودند.
 جنازه هاي زيادي در صحنه مانده و دود و آتش و گردوخاك همه جا را فرا گرفته بوده است. تعداد زيادي از نيروها مجبور به عقب نشيني شده بودند. علي يار همچنانكه پيشاني اش زخم بوده مي جنگيده است. در همين لحظه فرمانده ي لشكر حاج قاسم سليماني تماس گرفته و مي گويد: بيا عقب و علي يار جواب داده: نمي آيم. فرمانده گفته است: بيا كسي نيست. كه پشتيبانی ات كند. با تانك محاصره مي شوي. بيا عقب.  و او جواب داده بود اينها دوازده تا تانك بيشتر نيستند مي خواهم آنها را بخورم .
 در آخر فرمانده ي لشكر گفته است: علي يار تو را به شير مادرت بيا عقب. اما ديگر صدايي از بي سيم علي يار نيامد كه نيامد. محمدعلي ايرا ن نژاد كه در همسايگي علي يار در سيرجان بسر مي برد و در روز عمليات هم در قرارگاه، همراه فرمانده ي لشكر بوده است گفتگوي علي يار و فرمانده ي لشكر را به صورت زيبايي نوشته و قاب گرفته و به خانواده ي شهيد اهداء نموده كه هم اكنون موجود است. نوار كاست گفتگويي كه اشاره كردم در آرشيو جنگ وجود دارد و چند شاهد عيني كه ماجرا را از نزديک ديده بودند اين گفتگو را تأ ييد مي کنند. بدون شك بي دليل نبود كه حاج قاسم سليماني پس از اين كه جنازه ي علي يار در سال 1374 پيدا و در سيرجان تشييع شد، در جمع مردم سيرجان سخنراني كرد و گفت: مردم سيرجان، بلاتشبيه وقتي كه مالك اشتر نخعي شهيد شد، اميرالمؤمنين (ع) بالاي منبر رفت و گفت: مالك و ما مالك! مالك اما چه مالكي! و من امروز به شما مردم سيرجان مي گويم: «شول اما چه شولي! »

كس چون تو طريق پاكبازي نگرفت با زخم نشان سرفرازي نگرفت زين پيش دلاورا كسي چون تو شگفت حيثيت مرگ را به بازي نگرفت علي يار، من همه جا برادر كوچك تو بودم. در بازيهاي كودكان همان، در آرامش و اضطراب ايل، در دشت ها، در كوچه باغها، در مدرسه، همه جا اسم كوچكم در كنار نام تو بزرگ مي شد. تا قد كشيدم. تا جبهه قد كشيدم با سحرهاي خون آلودش، با روزهاي تفتيده و غروبهاي سنگين و تنهايش. در خطها و خاكها و خاكريزها با تو بودم. با تو در كانا لهاي هراس، بر پلهاي نامتعادل رودهاي ناتمام. از تو خط مي گرفتم. از نگاه تو فرمان مي بردم. چشم هايت جواب همه ي پرسشهاي من بود. به اطمينان شانه هايت تكيه مي زدم.
 انگار نامت زندگي مرا ضمانت مي كرد. در هر نفس با من بودي، در هر قدم. در هرجا كه مرگ مي وزيد. در هر خط. در هر ميداني كه فواره هاي خون پايين مي ريخت. كجا از تو جدا شدم. چه شد كه در فتح آسمان از تو واماندم؟ يک راه را گم كردم تا در اضطراب مسيرهاي سردرگم غريب و بي ياور بمانم. بي تو. تنهاتر از همه ي سنگرهاي يتيم. دنبال تو گشتم همه ي راههايي را كه با تو رفته بودم. همه ي لحظه هاي سرخي را كه گواه همراه يمان بودند. همه ي خطوط سرگردان را. من به جنگلي رفتم كه قرارگاه ما بود و از درخت خالي مانده بود. به اردوگاهمان كه انگار سربازان سرهاي بي كلاهشان را با خود نياورده بودند و من چيزي نمي ديدم جز چشم هاي خيسي كه به ناباوري مرگ تو خيره بودند.
 چيزي نمي ديدم جز ماشين خالي فرمانده اي كه پشت فرمان عشق از من هزاران سال فاصله گرفته بود. جز چادري كه زندگي در آن به هم پيچيده شده بود. خاموش. بي طنين صداي فرمانده اش. جهان از تو خالي بود. من از خودم خالي بودم.
 انگار مرگ من در قرن هاي 7/ 11 / 65 رقم خورده بود وقتي روشناي روح تو از فراز كبوترها پايين مي ريخت و خونت سبز و سفيد و سرخ در اهتزاز بود بر  بلنداي تاريخي كه تو آغازش بودي. « چگونه ايستادم تا زمين از تكيه گاه خالي شود. با اين كه پي برده بودم هيچ نيمه اي اين نيمه را كامل نمي كند. سرد بود و بادها خطوط تو را قطع كردند. شايد پرنده بود كه ميان باد و درختان مي ناليد و يا من كه در برابر بن بست قلب خود چون موجي از تأسف و شرم بالا مي آمدم و ديدم كه دود در روشناي سپيده تحليل مي رود و يك صدا كه در افق دور فرياد زد خداحافظ

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده