عليرضا نورى در مهر ماه سال 1331 در محله سروار در شهرستان سارى متولد شد. او پنجمين فرزند خانواده بود. هنگام تولد، پدرش (عسكر) به حج مشرف شده بود و پدر بزرگش اذان و اقامه در گوش او قرائت كرد. در سه سالگى به كودكستان رفت و از همان كودكى با پدرش به مسجد مى ‏رفت و با تقليد از پدرش نماز مى‏ خواند.
زندگینامه شهید علیرضا نوری

نویدشاهد: عليرضا نورى در مهر ماه سال 1331 در محله سروار در شهرستان سارى متولد شد. او پنجمين فرزند خانواده بود. هنگام تولد، پدرش (عسكر) به حج مشرف شده بود و پدر بزرگش اذان و اقامه در گوش او قرائت كرد. در سه سالگى به كودكستان رفت و از همان كودكى با پدرش به مسجد مى ‏رفت و با تقليد از پدرش نماز مى‏ خواند. بسيار پر جنب و جوش بود و با همه بچه ‏هاى محله ارتباط برقرار مى ‏كرد و به كارهاى دسته جمعى علاقه ‏مند بود. كنجكاو بود و به ساختن وسايل و اسباب بازى بسيار علاقه داشت. گاهى در مغازه به پدرش كمك مى‏ كرد؛ به مطالعه و ورزش مى ‏پرداخت و در شنا و ورزش رزمى مقامهايى هم كسب كرد. در سال 1337 به مدرسه ابتدايى رفت. مادرش مى ‏گويد:

هرگز به خاطر ندارم كه از رفتن به مدرسه كوتاهى يا امتناع كرده باشد. خيلى زود آمادگى يافت كه كارهايش مانند پوشيدن لباس، تهيه وسايل مدرسه و رفت و برگشت را به تنهايى انجام دهد. درس خواندن را بسيار جدى مى ‏گرفت؛ در انجام تكاليف احساس مسئوليت مى ‏كرد.

بسيار با استعداد بود و دوران ابتدايى و راهنمايى را با موفقيت به پايان رسانيد و سپس در دبيرستان شريف شهرستان سارى ادامه تحصيل داد. در سال 1350 آخرين سال تحصيلى را مى ‏گذراند كه پدرش را از دست داد. در گذشت پدر اگر چه غمى جانكاه و سنگين براى او بود ولى با بردبارى به تحصيل ادامه داد و در همين سال موفق به اخذ ديپلم رياضى شد. با فرارسيدن دوران خدمت سربازى به مدت دو سال در ارتش خدمت كرد و پس از پايان خدمت در سازمان محيط زيست مشغول به كار شد. در سال 1354 با شركت در كنكور در دانشكده پلى تكنيك در رشته مهندسى راه و ساختمان پذيرفته شد. پس از مدتى به استخدام راه‏آهن در آمد؛ ابتدا در راه آهن سارى بود ولى بعدها به تهران منتقل شد و در قسمت پل‏ سازى و ساختمان راه آهن به عنوان تكنسين مشول شد. عليرضا در كنار امور فنى داراى طبع شعر نيز بود و سروده ‏اى از او از سال 1354 باقى مانده كه به شرح زير است:

طفل بغلى لحن سخن را به من آموخت

افسوس كه تيرى به عبث حنجره‏ اش دوخت‏

شاهنشه دين ناله برآورد، خدايا

كز ناله او رعشه بيفتاده به دلها

امروز چه روزى است؟ بلاخيز، بلاخيز

امروز چه روزى است؟ غم‏ انگيز، غم ‏انگيز

دل پاره شده، خون بچكد، ديده بسوزد

هفتاد و دو لب را كفر ظلم بدوزد

از غيب ندا آمد كى مرغ خوش آواز

روح از بدن زاغ رها گشته زآغاز

دل داده به باد و پر مشكين زتنش ريخت

اين مرثيه‏ات ولوله در عرش برانگيخت‏

رو، نوحه سرايى تو هم گشته قبولى

بر ما شده معلوم كه امروز ملولى‏

اى خلق دوستى كن و بر حق نظر انداز

چون هرگره‏ ات جز به حقيقت نشود باز

نورى جگرش سوخت و چشمش گره ‏ها بفت

با بوى حسين آمد و با خوى حسن رفت‏

عليرضا نورى در بيست و سه سالگى و در اوايل مهر 1355 با خانم طوبى عرب پوريان در مراسمى ساده ازدواج كرد. مادرش مى‏ گويد:

همسرى مى‏ خواست كه مؤمن باشد؛ دستورات اسلام را مراعات كند و حجابش را به نحو احسن رعايت كند. در دانشگاه متوجه شد كه يكى از دوستانش خواهرى عفيف دارد و تصميم به ازدواج با او را گرفت. ابتدا با دختر صحبت كرد و پس از كسب رضايت او و خانواده‏ اش مراسم عقد در خانه دختر در اهواز برگزار شد. به اين ترتيب زندگى ساده و توأم با مشكلات آنها شروع شد.

در سال 1357 همراه با مردم مسلمان در مبارزات شركت كرد و در راهپيماييها حضور موثر داشت. پس از پيروزى انقلاب اسلامى به كمك چند تن مسئوليت حفاظت و نگهدارى از تاسيسات راه ‏آهن را به عهده گرفت. اولين هسته مقاومت با عنوان كميته انقلاب اسلامى راه ‏آهن را تشكيل داد و فرماندهى آن را متقبل شد. در كنار آن انجمن اسلامى كاركنان راه آهن را راه ‏اندازى كرد. با آغاز تحريكات گروهكهاى ضد انقلاب در انفجار لوله‏هاى نفتى در جنوب كشور عليرضا به اتفاق جمعى از همكاران به جنوب عزيمت كرد و كميته انقلاب اسلامى را در راه ‏آهن ناحيه جنوب تشكيل داد. پس از تثبيت اوضاع در راه ‏آهن جمهورى اسلامى و سپردن مسئوليتها به افراد متعهد و كاردان، در سال 1358 به عضويت رسمى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى درآمد. پس از گذراندن آموزشهاى لازم به عنوان مسئول سپاه پاسداران انقلاب اسلامى مستقر در راه ‏آهن انتخاب شد.

با آغاز جنگ تحميلى عليرضا با استفاده از تجربياتى كه در دوران سربازى كسب كرده بود يك گروه هفتاد و دو نفره از پرسنل راه‏ آهن را آموزش نظامى داد و به نام هفتاد و دو شهيد كربلا راهى جبهه‏ هاى جنوب كرد. اين گروه در محور سوسنگرد و بستان استقرار يافت. محاصره سوسنگرد توسط همين نيروهاى اعزامى شكسته شد. عليرضا خاطرات خود را د سال 1362 براى نگارنده اين گونه تعريف كرده است:

ما اولين طرح عمليات كلاسيك تهاجمى را به نام عمليات امام مهدى(عج) در غرب سوسنگرد طراحى كرديم و همه چيز را تدارك ديديم و از همه جهت هماهنگى به عمل آمد. از طرف دولت امكانات و تاييديه گرفتيم و حتى فيلمبردارى هم شد.

عمليات بسيار موفقيت ‏آميز بود و خسارات مهلكى به عراق وارد آمد. آزادسازى اين محور براى اقدامات بعدى مؤثر واقع شد.

نورى پس از شكست محاصره سوسنگرد در سال 1359 در حماسه ديگرى به نام عمليات امام على(ع) شركت كرد كه در كوههاى اللَّه‏اكبر در غرب سوسنگرد انجام گرفت. دراين عمليات از ناحيه دو پا به سختى مجروح شد و علاوه بر آن دوازده تركش به قسمتهاى مختلف بدنش اصابت كرد. او را به بيمارستان شيراز منتقل كردند، پزشكان تصور مى‏كردند كه او شهيد شده است و مهر شهيد به سينه او زدند. پس از مدتى متوجه شدند هنوز جان دارد و مى‏توان او را نجات داد. بلافاصله به تهران انتقال يافت و تحت مراقبتهاى ويژه قرار گرفت و بهبود يافت. پس از بهبودى با عكسى كه در بيمارستان از او در زمانى كه مهر شهيد به سينه داشت، گرفته بودند، عكس جديدى انداخت كه بسيار ديدنى بود. يكى از خواهرانش گفت: «خوشا به حالت! امتحان الهى را به بهترين نحو پاسخ گفتى. با لبخندى جواب داد: "خواهرم هنوز خيلى مانده است."» نورى كه حدود شش سال در مناطق جنگى بود به گفته مادرش پنجاه بار زخم برداشت كه چهار بار جراحت او شديد بود. هربار كه مجروح مى‏شد سه الى چهار ماه در بيمارستان يا منزل بسترى بود. خود درباره مجروحيتش در غرب سوسنگرد مى ‏گويد:

در درگيريهاى كه همزمان در جبهه‏ هاى اللَّه اكبر شوش و غرب سوسنگرد انجام شد، در غرب سوسنگرد بودم و در اين عمليات زخمى شدم. با هماهنگى كه با هوابرد انجام شده بود نيروهاى هوابرد و نيروهاى بسيجى و سپاه پاسداران مسئوليتهايى را برعهده گرفتند. دشمن داراى امكانات زرهى سنگين و سبك و خط پياده بود. مسئوليت من به اتفاق يكى از افسران هوابرد در خط پياده بود.

چهار صبح روزى در ارديبهشت ماه 1360 بود كه دستور حمله داده شد. به اتفاق برادران حركت كرديم و وارد سنگرهاى دشمن شديم. در يكى از درگيريهاى كه داشتيم تعدادى از نيروهاى دشمن در سنگر مقاومت مى ‏كردند. ابتدا به پشت سنگرها رفته و از بالاى سنگرهايشان سر درآورديم. وارد يكى از سنگرهايشان شدم ولى پشتم به سنگر ديگرى بود و متوجه نبودم. نارنجك انداختم اما دشمن از سنگر پشتى مرا هدف قرار داد و به ساق پا و لگن خاصره ‏ام تير خورد. فكر كردم كه كارم تمام است. با اصابت تير ديگر حركت نكردم. پس از چند لحظه دوستان رسيدند و مرا به دوش اسرا حمل كردند و به بيمارستان رساندند. در بين راه هم يك خمپاره در پانزده مترى ما افتاد كه اين بار هم از ناحيه ساق پاى چپ مجروح شدم و ساق پايم شكست.

علاوه براين، در جريان عمليات والفجر در سال 1361 دست راستش بر اثر انفجار مين قطع شد. اما هيچ ‏يك از اين آسيبهاى جدى او را از تلاش و فداكارى باز نداشت. همسرش درباره صبر و استقامت و ويژگيهاى اخلاقى او مى‏ گويد:

عليرضا براى من يك معلم بود؛ الگوى خوبى براى همه بود و با نصيحتهاى خود همه را راهنمايى مى ‏كرد و يك مسلمان واقعى از لحاظ رفتار و كردار بود. با بزرگوارى، متانت، وقار و گذشت برخورد مى ‏كرد. در كارهاى منزل همواره كمك مى‏ كرد. گاهى اوقات با يك دست ظرفها را مى ‏شست. به مادرش بسيار احترام مى ‏گذاشت با فرزندانش خيلى خوب رفتار مى ‏كرد و به آنها شخصيت و ارزش مى ‏داد و مى ‏گفت: «دوست دارم فرزندانى تربيت كنم كه سربازان امام زمان (عج) باشند.»

در يكى از نامه‏ هاى عليرضا آمده است:

هميشه به خاطر داشته باش و به فرزندانم هم تذكر بده كه شوهر تو و پدر فرزندانت براى دفاع از حريم اسلام كه تنها طريق نجات بشريت از دست شياطين است و براى اجراى دستور حجت خدا امام زمان و نايب بر حقش امام خمينى رهبر انقلاب اسلامى عازم جبهه شد.

به فرزندانم كه مبادا يك لحظه امام را تنها بگذارند بگو كه امروز راه نجات انسانها به دنبال امام رفتن است و راه رهبر را پيمودن. بگو كه هميشه براى امام دعا نمايند؛ براى سربازان اسلام در جبهه‏ ها دعا نمايند؛ براى تعجيل در ظهور حضرت وليعصر امام زمان دعا نمايند كه دعا دربى است به سوى بهشت و آمرزش كه خداوند تبارك و تعالى براى بندگان قرار داده.

ساعت حدود يازده شب است، امروز هنگام نماز مغرب و عشا يك نوحه‏ خوان در نمازخانه نوحه‏ جانانه‏ اى خواند و همه گريه مى‏ كردند. من به ياد گناهانم افتادم، نمى‏دانى چقدر سخت است كه انسان نداند عاقبتش با اينهمه بار سنگين گناهان چه خواهد شد. من هم همچون ديگران گريه كردم و طلب آمرزش، ان شاء اللَّه خداوند تبارك و تعالى از سر تقصيرات ما بگذرد. تو هم براى همه رزمندگان از جمله شوهرت كه افتخار سربازى و نوكرى امام زمان (عج) و نايبش امام خمينى عزيز را دارد، دعا كن.

امروز چشم محرومين و مستضعفين به انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى عزيز و سربازان اسلام و مجاهدان واقعى اسلام در جبهه‏ ها دوخته شده، امروز وظيفه سنگينى بردوش فرد فرد ما سنگينى مى‏ كند. بردوش پدران و مادران كه بايد براى امام زمان (عج) سرباز تربيت نمايند. تو هم موظفى كه فرزندانم را طورى تربيت كنى كه سرباز و نوكر امام زمان(عج) بشوند. دخترم را طورى تربيت كن كه همچون حضرت فاطمه عليهاالسلام بشود، همچون زينب عليها السلام رزمنده بشود و عفيف و شجاع، او هم سربازان شجاع و پاك تحويل جامعه بدهد.

نمى‏ دانى چقدر لذت دارد كه انسان خودش را در روحانيت جبهه ‏ها حس مى ‏كند، همه شور و عشق رفتن به كربلا را دارند، دايم در نمازها نوحه مى ‏خوانند. براى اباعبداللَّه ‏الحسين(ع) سينه می ‏زنند، براى ظهور و كمك امام زمان (عج) در جبهه‏ ها سينه مى ‏زنند، اينجا شور و حالى ديگر است، ان شاء اللَّه قسمت همه عاشقان حسين(ع) شود...

ان‏شاء اللَّه خداوند همه فرزندان اسلام را از مقربين درگاهش قرار بدهد.

حجاب را... دقيقاً رعايت كن و در برابر مردان نامحرم غير از برادرانت كه محرم هستند كمتر صحبت كن. سعى كن بيشتر شنونده باشى مگر اين كه بخواهى از يك حقى يا از اسلام دفاع نمايى، آن وقت مانعى ندارد.

همواره خداوند را در نظر داشته باش كه او آفريدگار جهان و جهانيان است و مهربان ‏ترين مهربانان است.

عليرضا نورى در طول سالهاى انقلاب و جنگ مسئوليتهاى متفاوتى داشت از جمله: راه ‏اندازى كميته انقلاب اسلامى در راه ‏آهن مركز، راه ‏اندازى كميته انقلاب اسلامى در ناحيه راه آهن جنوب، مسئول سپاه پاسداران راه‏آهن و تلاش در استقرار آن، فرماندهى گروه 72 نفر از راه آهن براى جبهه ‏هاى جنوب، فرمانده گردان شهيد علم ‏الهدى، فرماندهى عمليات امام مهدى (عج) و امام على(ع)، جانشين فرمانده تيپ عمار لشكر 27 محمد رسول اللَّه، رئيس حراست راه آهن جمهورى اسلامى، جانشين فرمانده پايگاه ابوذر كه در راه ‏اندازى اين پايگاه نقش مهم و كليدى داشت، فرماندهى نيروهاى قدس در اجراى مانور طرح لبيك يا خمينى، فرماندهى لشكر ابوذر در عمليات خيبر، راه‏اندازى و تأسيس پادگان نيروهاى آموزشى مستقر در اتوبان قم، رئيس ستاد لشكر 27 محمد رسول ‏اللَّه، مسئول عمليات منطقه 1 ثاراللَّه تهران، قائم‏ مقام فرماندهى لشكر 27 محمد رسول ‏اللَّه، مسئول قرارگاه رمضان در جنوب. او در اين باره مى ‏گويد:

در آبان 1359 به جنوب رفتم و حدود يك سال و نيم خادم گردان شهيد علم ‏الهدى بودم. بعد از آنكه عمليات امام مهدى عليه ‏السلام در غرب سوسنگرد شروع شد، خداوند به ما كمك كرد و توانستيم آنجا پيروزيهايى به دست آوريم. در عمليات امام على عليه ‏السلام هم شركت داشتيم كه مجروح شدم. دوباره در لشكر عزيز محمد رسول‏ اللَّه صلى ‏اللَّه عليه وآله با شهيد حاجى پور فرمانده تيپ شد و اين حقير در خدمتگزارى لشكر ابوذر بودم. پس از عمليات خيبر در ارتباط با قرارگاه رمضان قرار گرفتم و مدتى آن جا خدمت كردم. مدتى هم مسئوليت عمليات منطقه 1 ثاراللَّه را عهده داشتم. سپس در طرح و عمليات تيپ سيدالشهداء عليه‏ السلام بودم و پس از مدتى در خدمت لشكر 27 قرار گرفتم. امروز به عنوان خدمتگزار دوستان در لشكر 27 خدمت هستم.

عليرضا هرگز در پى جايگاه و سازمانى و مقام و منزلت نبود. آنچه كه او را به پذيرش تصدى امور وامى ‏داشت احساس مسئوليت بود. خصوصيات روحى و اخلاقى بسيار جالبى داشت. انسان‏دوستى و مهربانى او زبانزد بود. هر كس يك بار او را مى ‏ديد، شيفته ويژگى اخلاقى او مى ‏شد. پركارى، پشتكار، نشاط و شادابى، اميدوارى، ايثارگرى، گذشت، مبارزه پى ‏گير، حسن ظن، دلسوزى مردم، ساده زيستى، داشتن علم و دانش، توانمندى در فن بيان، صبورى، مقاوم در كارهاى سخت و دشوار، داوطلب براى انجام كارهاى خطرناك، هوش و استعداد از بارزترين ويژگيهاى عليرضا بود. در كنار كارهاى سخت هراز گاهى شعرى مى ‏سرود كه از عشق و شور و سرگشتگى روح او حكايت داشت. قطعه ‏اى كه درباره استغاثه از حضرت صاحب ‏الامر(عج) سروده چنين است:

آيد نسيم بيداد

آهسته با دلى شاد

ظلم و ستم بنايش‏

در سرزمين اجداد

مهدى برس به فرياد

اينجا زمان گنه شد

بركنه جان گنه شد

دستى دگر نمانده‏

تا بر كند زبنياد

مهدى برس به فرياد

مشرك در اين ميانه‏

با آب و تازيانه‏

ما را به صد بهانه‏

داده به دست جلاد

مهدى برس به فرياد

آيد يكى زسويى‏

بر خود نهد برويى‏

نامى كه من همانم‏

آماده بهر ارشاد

مهدى برس به فرياد

ياران تو سراسر

با چهره‏هاى مضطر

شمشير بر كشيده‏

دارند چشم امداد

مهدى برس به فرياد

ايمان زما جدا نى‏

ما را زتو سوا، نى‏

مال و ريا و تزوير

حاكم شده قلمداد

مهدى برس به فرياد

عليرضا در نوآورى و ابتكار استعدادى خاص داشت و معمولاً در كارها از ابتكا خود استفاده مى ‏كرد. حميد آخوندى در بيان خاطره ‏اى در اين باره مى‏ گويد: «ذهن و فكر مهندسى داشت. در كارهاى فنى مهارت و خلاقيتى خاص داشت تا بدان حد كه براى خود دست مصنوعى مكانيكى ساخت.» در بسيارى از زمينه‏ هاى ديگر نيز داراى خلاقيت بود. كشاورز – فرمانده پايگاه ابوذر در سال 1362 - در بيان خاطره ‏اى در اين باره می ‏گويد:

در راه ‏اندازى پادگان آموزشى اردوگاه قدس در جاده قم، تعيين مكان، ساخت جاده، ساختمان‏سازى و چاه‏ زدن احساس كردم واقعاً يك مهندس به تمام معنا است. چون پيشنهاد ها و نظرات او را مهندسين ديگر مى‏ پذيرفتند و براى او احترام خاصى قايل بودند. كار براى خدا مى ‏كرد به همين خاطر شب و روز نمى ‏شناخت و هيچ منتى بر كسى نداشت.

حاج محمد كوثرى - فرمانده لشكر 27 - در اين باره مى‏ گويد:

مرد صبر و استقامت بود. حماسه‏ هاى او را در سوسنگرد شاهد بوديم. با اينكه در عمليات والفجر 1 دستش رااز دست مى ‏دهد، ولى باز نمى ‏ايستد. الحق در مبارزه و مجاهدت در راه خدا الگو بود. نمونه‏ هايى كه در رفتار عملى او مشاهده مى‏شد به ويژه در گذشت و ايثارگرى اگر نگوييم بى ‏نظير بلكه كم نظير بود. شاهد مثال فراوانى وجو دارد كه عالم ديگرى را درك كرده بود. به عنوان نمونه هنگامى كه نيروهاى قدس تحت عنوان لشكر مشاركت سازماندهى شده بودند و او فرماندهى آن را در عمليات به عهده داشت، در شرايطى با مشكل مواجه بوديم و از طرف پشتيبان لشكر 27 تأمين مى‏ شديم. گزارشى را به ايشان دادم و او فورى يكى از همراهان خود را مأمور كرد تا برود يك منبع براى نگهدارى بنزين تهيه كند. بعداز يكى دو روز تانكرى بزرگ روى يك تريلى در پادگان دوكوهه مشاهده شد. از شكل و شمايل آن همگى تعجب كرده بودند و مسئولان تداركات به تماشاى آن مى‏آمدند. يكى از آنها شهيد بزرگوار حاج عباديان مسئول وقت لجستيك لشكر 27 محمد رسول ‏اللَّه بود. وقتى تانكر را ديد به من گفت: «شمااين را در اختيار ما بگذاريد.» من هم با آن غرورى كه داشتم اعتنايى نكردم و گفتم: با نورى فرمانده لشكر در ميان بگذاريد. شهيد عباديان همان روز با او ملاقات و مسئله را مطرح كرد و نورى همان موقع بدون هيچ‏ گونه شرط و شروطى تانكر را در اختيار وى گذاشت. من معترض شدم و ايشان به آرامى پاسخ داد: «همه ما بايد براى خدا كار كنيم.»

عليرضا نورى در رعايت مسايل شرعى بسيار مقيد بود، نماز را اول وقت مى‏ خواند و اهل تضرع و راز و نياز با خدا بود و نسبت به نماز اهتمام ويژه‏ اى داشت. ساسان اعلايى در بيان خاطره ‏اى در اين باره مى ‏گويد:

روزى صبح زود هنگامى كه سوز سردى مى‏ وزيد هوا نيمه تاريك بود. نورى را ديدم كه به يك سمتى مى‏رفت. راه رفتن او توجه مرا جلب كرد؛ آستين دست قطع شده او با وزش باد تكان مى‏ خورد. چشمانم به او خيره شده بود، ديدم به سمت منبع آب رفت و با آن آب بسيار سرد وضو گرفت و به چادر خود رفت و به نماز ايستاد.

همواره به راز و نياز، دعا و مناجات مشغول بود و هميشه دغدغه رعايت احكام دينى را داشت. مادرش در اين خصوص مى‏ گويد:

وقتى از ناحيه پا مجروح شد او را در بيمارستان تحت عمل جراحى قرار دادند. ساعت دو و نيم بعد از ظهر به هوش آمد و نگران بود كه مبادا نمازش قضا شود. به صورتش سيلى مى ‏زد تا بى هوش نشود و نماز ظهر و عصر را بجا آورد. وقتى به سختى نماز خواند، خيالش راحت شد و خوابيد.

قبل از اينكه در پايگاه ابوذر مشغول كار شود مسئوليت رياست راه‏ آهن را به او پيشنهاد كردند ولى نپذيرفت و در پاسخ گفت: «در اين شرايط كه بچه ‏ها به جبهه مى ‏روند، پيشنهاد مسئوليت براى من امتحان است كه كدام را انتخاب كنم. من جبهه را مى ‏پذيرم.» حميد آخوندى در اين باره مى ‏گويد:

در روزهاى قبل از شهادت شنيده بودم كه او را براى تصدى وزارت راه پيشنهاد كرده بودند؛ پرسيدم درست است؟ پاسخ داد: «آدم اين صفاى جبهه را رها مى‏ كند مى ‏رود پشت ميز؟!»

اندامى - يكى از مسئولان بسيج - در بيان خاطره ‏اى درباره برخورد عليرضا با ديگران مى ‏گويد:

اولين بار پس از راه اندازى پايگاه ابوذر در محل دفتر كارش با او ملاقات كردم؛ چنان برخورد گرم و دوستانه ‏اى با من داشت و مرا در آغوش خود گرفت كه احساس كردم يكى از دوستان قديمى من است و گويا مدتهاست مرا مى ‏شناسد. هيچ احساس بيگانگى بين من و او نبود و اين رفتار صميمى همواره به عنوان يك خاطره شيرين در ذهنم مانده است.

اعلايى نيز در همين باره مى ‏گويد:

در سال 1363 در مقابل دوكوهه مستقر بوديم. روزى من و دوستم پياده به سمت چادرهاى محل استقرار مى ‏رفتيم، لحظه‏ اى به پشت سر نگاه كرديم و ديديم كه يك خودرو لندكروز مى ‏آيد. ايستاديم، نگاهى انداختيم و ديديم كه سرعت خودرو كم شد. سردار نورى بود؛ خواستيم بپريم عقب وانت كه با اشاره گفت: «بياييد جلو.» خجالت كشيديم و مكث كرديم. نورى با لبخند خاص خودش گفت: «بفرماييد!» سوار شديم و در كنارش نشستيم. براى من و دوستم بسيار تعجب ‏آور بود كه با يك دست رانندگى مى‏ كند.

سيد مهدى حسينى مى ‏گويد:

زندگى او بسيار ساده بود. يكى از شبها براى پى‏گيرى كارها به ناچار به منزل ايشان رفتم. خانه ‏اى كوچك و محقر كه زمانى متعلق به يكى از بستگان نزديك من بود. براى من بسيار عجيب بود كه چرا فرمانده يك لشكر و جانباز با آن همه آشنا در يك خانه كوچك سى مترى با يك اطاق در طبقه بالا و يك اطاق در طبقه پايين، در انتهاى كوچه‏ اى بن ‏بست، بدون آشپزخانه، با دربهاى چوبى قديمى و پوسيده زندگى مى ‏كند. حاضر نبود درباره مشكلات زندگى خود صحبت كند، گلايه نمى‏ كرد و انتظار از هيچ كس نداشت. او مسئول حراست راه آهن و قائم مقام پايگاه ابوذر و فرمانده لشكر ابوذر با دوازده گردان در منطقه عملياتى بود و قبل از آن هم فرمانده جبهه و جنگ بود ولى در منزلى كوچك و محقر زندگى مى ‏كرد. در حالى كه راه ‏آهن ساختمانهاى فراوانى براى كاركنان سازمانى داشت و تعداد زيادى از كاركنان خود رادر آنها اسكان داده بود.

عليرضا نورى وصيت ‏نامه خود را در تاريخ 3 دى 1365 نوشت و ديدگاهها و عقايد خويش را در آن بيان كرد. متن كامل اين وصيت ‏نامه چنين است:

الحمدللَّه رب العالمين و به نستعين و هو خير ناصر و معين.

حمد و سپاس آفريدگارى را كه مرا آفريد. همانطور كه وعده داده بود و ان‏شاء اللَّه مرا در جوار رحمتش قرار دهد. همانطور كه رحمانيتش ايجاب مى‏ كند كه اين بنده گنهكار جز اميد به فضل و رحمتش اميد ديگرى ندارد.

معبودا!به مظلوميت رسولت وحى رسولت و دخت گرامى ‏اش و دو فرزند عزيزش و ذريه پاك حسين و ياران با وفايش گريستم.

عزيزا! به خونخواهى شهداى اسلام و مظلومين تاريخ با مستكبران زمان و طواغيت و نوكران حلقه به گوششان به دستور تو و به پيشوايى سرورى از سوى تو جنگيدم. اما بسيار مى ‏ترسم از اينكه مقبول درگاهت قرار نگرفته باشد كه گنه بى ‏شمار و غفلت بسيار. از اين چنين بنده‏ اى جز اين هم توقعى نيست كه سفره دل پيش تو گشوده است و كفه افكار نزد تو روشن، يا غياث ‏المستغيثين، ارحم، ارحم، ارحم، آمين يارب ‏العالمين.

آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند

فرزند و عيال و خانمان را چه كند

ديوانه كنى، هر دو جهانش بخشى‏

ديوانه تو هر دو جهان را چه كند

سخنى با مادر عزيزم دارم كه از دست دادن فرزند سخت است اما صحراى كربلا و على ‏اكبر و على ‏اصغر و عباس علمدار و زينب و بدن پاره پاره برادر، مصيبتى ديگر است. صبر بر همه مصائب شيوه دخت زهرا عليها السلام است كه تو هم سيد دخت او هستى، پس صبر كن.

اى مادر و شما اى خواهران گرامى! از دامان پاك مادرى از نسل موسى بن جعفر عليه ‏السلام هستند، پس صبر كنيد كه صبر در رحمت است و عفيف بمانيد كه شرافتمان به انجام دستورات اسلام است.

شما اى دو برادر بزرگوارم! به مبارزه طبق دستور خداى تبارك و تعالى تا دفع فتنه از عالم و گوش به فرمان امام امت اين اسوه مبارزه و ايستادگى محكم بجنگيد.

شما اى پسرانم وحيد، حامد و اى دختر كوچكم! با مادرتان مانند گذشته مهربان باشيد و از او مواظبت كنيد. نماز و قرآن و دعاهاى معروف و زيارت امام حسين(ع) معروف به عاشورا را ياد بگيريد و بخوانيد و درسهايتان را هم خوب بخوانيد. از اسلام و ولايت فقيه با تمام وجود و با خونتان مواظبت كنيد و سعى كنيد همواره يك مسلمان نمونه باشيد. براى پدرتان نماز بخوانيد و در حقش دعاى خير كنيد. من از خداى كريم براى شما هميشه دعاى خير دارم. اميدوارم مورد قبولش قرار گيرد و اميدوارم وجود شما موجب سربلندى مسلمين و خوشحالى رسول گرامى اسلام حضرت محمد بن عبداللَّه(ص) و مولاى متقيان حضرت امام على(ع) و ائمه معصومين و ولى فقيه خمينى عزيز و امام زمان (عج) گردد.

عزيزانم!از يكديگر مواظبت كنيد و يار هم باشيد و با مستكبران و ابرجنايتكاران شرق و غرب بجنگيد تا پاى جان و برقرارى حكومت جهانى امام مهدى (عج) شما را به خداى كريم و رحيم مى ‏سپارم.

از همسر گرامى ‏ام كمال رضايت را دارم و اميدوارم همچون هميشه از فرزندانم خوب مواظبت كند و سفارشاتى كه كردم در مورد مسايلى كه ممكن است بعد از من رخ دهد، عمل كن و همچون هميشه از اسلام و انقلاب اسلامى و ولايت فقيه دفاع كنيد. از خداوند تبارك و تعالى براى شما كه در تلخى و شيرينى زندگى كنارم بوديد و يارى ‏ام كرديد طلب عزت و آمرزش و عاقبت به خيرى دارم.

عليرضا نورى سرانجام در 9 بهمن 1365 در منطقه عملياتى جنوب شلمچه در حالى كه نيروهاى بسيجى را در عمليات كربلاى 5 فرماندهى و هدايت مى ‏كرد، بر اثر اصابت تركش به ناحيه سر و سينه به شهادت رسيد. سيد مهدى حسينى درباره نحوه شهادت وى مى ‏گويد:

در 9 بهمن 1365 بعد از عمليات كربلاى 5 به همراه راننده ‏اش براى نجات يك مجروح وارد منطقه درگيرى مى ‏شود. در حين رفتن به طرف مجروح راننده مجروح مى‏ شود، راننده را به كنار مى ‏كشد و خود به جاى راننده مى ‏نشيند. اما در ادامه راه در اثر انفجار خمپاره و اصابت تركش به ماشين و سر و صورت و سينه به شهادت مى‏رسد.

در جريان عمليات كربلاى 5 عليرضا، قائم ‏مقامى فرمانده لشكر 27 رسول ‏اللَّه رابر عهده داشت. در تاريخ 6 بهمن 1365 سه روز قبل از شهادت خبر شهادتش را به همسرش مى ‏دهد و توصيه مى ‏كند كه براى او گريه نكنند و بر مصيبت امام حسين(ع) و زينب كبرى گريه كنند. مادرش مى‏ گويد:

يك روز قبل از شهادت در انديمشك به همسر و فرزندانش گفت كه آخرين بار است كه مرا مى ‏بينيد. به همسرش گفته بود اگر از طرف لشكر آمدند شما را به تهران ببرند بدون هيچگونه سخنى با آنها برويد.

آقاى حسينى در بيان خاطره ديگرى از همراهى با عليرضا نورى، حجة الاسلام سيد طاهر موسوى و ساسان اعلائى و چند نفر ديگر مى ‏گويد:

عد از اقامه نماز جماعت حاج ‏آقا موسوى پيشنهاد كرد با همديگر صيغه اخوت بخوانيم كه هر كس به شهادت رسيد، شفاعت ديگرى را در دنياى آخرت بنمايد. اولين كسى كه دستش را دراز كرد عليرضا نورى بود و تنها كسى كه از آن جمع به شهادت رسيد هم او بود.

پيكر سردار عليرضا نورى را در بهشت زهرا به خاك سپردند. از او به هنگام شهادت سه فرزند به نامهاى وحيد هشت ساله، حامد شش ساله و كوثر پنج ساله به يادگار مانده است.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید  استان مازندران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده