حسينعلى مهرزادى، فرزند كريم در دى ماه سال 1330 در خانواده ‏اى كارگرى در شهرستان بهشهر به دنيا آمد. او پنجمين فرزند خانواده ‏اى بود كه با مشكلات مالى فراوان دست به گريبان بود. مادرش – عطريه فكرى كوچكسراى – مى ‏گويد: «بعد از اينكه به دنيا آمد وضعيت اقتصادى ما بهتر شد و خداوند در رحمتش را بر ما گشود.»
زندگینامه شهید حسینعلی مهرزادی

نویدشاهد: حسينعلى مهرزادى، فرزند كريم در دى ماه سال 1330 در خانواده ‏اى كارگرى در شهرستان بهشهر به دنيا آمد. او پنجمين فرزند خانواده ‏اى بود كه با مشكلات مالى فراوان دست به گريبان بود. مادرش – عطريه فكرى كوچكسراى – مى ‏گويد: «بعد از اينكه به دنيا آمد وضعيت اقتصادى ما بهتر شد و خداوند در رحمتش را بر ما گشود.» حسينعلى در شش سالگى قرآن را فرا گرفت. در اين دوران بيشتر تيله‏ بازى ، هفت‏ سنگ و گاهى فوتبال بازى مى ‏كرد. وى پسرى پرجنب و جوش و فعال بود و بيشتر در منزل با برادران ناتنى خود بازى مى‏ كرد. در سال 1337 وارد دبستان نظامى گنجوى بهشهر شد. به كتاب و درس علاقه فراوان داشت و تكاليف خود را در مدرسه انجام مى ‏داد. مادرش مى‏ گويد:

به خاطر هوش و استعداد بالايى كه داشت در منزل تنبلى مى ‏كرد و درس نمى‏ خواند و هر چه مى ‏گفتيم در جواب مى‏ گفت: «نگران نباشيد من درسم را در مدرسه ياد گرفته ‏ام و احتياجى نيست كه مجدداً آن را بخوانم.»

به گفته دوستان همكلاسى از بچگى لاغر اندام، چابك و شوخ ‏طبع بود. رابطه خوبى با برادران و خواهران خود داشت. مادرش مى‏ گويد:

كودك جذابى بود و همه را به طرف خود جذب مى‏ كرد. بعضى از بچه‏ ها از او مى ‏ترسيدند ولى با وجود اين او را دوست داشتند و با هم رفت ‏وآمد مى ‏كردند. همسايه ‏اى داشتيم كه به من گفت: «اين بچه تو آخر پليس مى‏ شود چون بچه ‏ها خيلى از او مى ‏ترسند.» به خاطر همين او را حسين پليس مى ‏خواندند. در دوران نوجوانى در مواقعى كه با درخواستهايش مخالفت مى ‏شد، عصبانى مى‏ شد و هر چه دستش مى‏ رسيد پرت مى‏ كرد؛ گاهى با شدت با ديگران برخورد مى‏ كرد ولى بعد از مدتى آرام مى ‏شد و ساكت مى ‏نشست. در عين حال خيلى رئوف و مهربان بود، در كارها به ما كمك مى‏ كرد و در درس به كمك بچه ‏هاى ديگر مى‏ رفت.

خواهرش مى‏ گويد: «در كودكى از بچه ‏هاى ديگر بازيگوش ‏تر و پرجنب و جوش ‏تر بود و در بازيهاى كودكانه حكم رهبرى آنها را داشت.» در سال 1345 با اتمام موفقيت ‏آميز دوره شش ساله ابتدايى وارد دبيرستان بهشهر شد و در رشته رياضى فيزيك مشغول تحصيل گرديد. در اين سنين شيفته افراد مذهبى بود و به مسجد مى‏ رفت و در مراسم مذهبى شركت مى ‏جست و با دوستان خود درباره مسايل مذهبى و دينى بحث مى‏ كرد. فردى معاشرتى بود و بيشتر علاقه داشت با سؤال كردن از ديگران بر معلومات خود بيفزايد. در اين زمان وضعيت زندگى خانواده نسبت به قبل بهتر شده بود. مادرش مى ‏گويد: با فروش اسباب و اثاثيه منزل توانستيم زمينى بخريم و خانه ‏اى بسازيم. در اين سنين علاقه زيادى به درس داشت و حتى مشوق برادران و خواهران خود بود و به آنان در فراگيرى درس كمك مى‏ كرد. در سال 1349 موفق به اخذ ديپلم رياضى فيزيك در دبيرستان 15 بهمن بهشهر گرديد. در بيستم آبان 1352 به خدمت سربازى فراخوانده شد و براى گذراندن دوره آموزشى به مشهد اعزام گرديد. بعد از سپرى كردن دوره آموزشى در يكى از روستاهاى دوردست به نام رباط عشق بجنورد به عنوان سپاهى دانش مشغول شد. پس از پايان دوره دو ساله خدمت سربازى در فروردين 1354 با خانم فاطمه اسماعيل‏ زاده - كه دانشجوى تربيت معلم بود - ازدواج كرد. همسرش مى ‏گويد:

با هم ارتباط خانوادگى داشتيم و با شناختى كه از خصوصياتى چون پاكى، بى ‏باكى، صداقت و ايمان از او سراغ داشتم به پيشنهاد ازدواج پاسخ مثبت دادم. زندگى ما با صداقت و دوستى آغاز شد و خيلى با هم يكدل و يكرنگ بوديم. حقوق ماهيانه دريافتى از سپاهى ‏دانش او دويست و هفتاد تومان بود و با اينكه مستاجر بوديم زندگى ساده ‏اى داشتيم.

حسينعلى مهرزادى در دوره سربازى فعاليتهاى سياسى خود را آغاز كرد. در اين دوره با ايجاد بى ‏نظمى در ارتش معتقد بود بى ‏نظمى در سطوح مختلف ارتش موجب تضعيف آن خواهد شد به همين خاطر بارها مورد توبيخ قرار گرفت. به دليل فعاليتهاى سياسى در سطح مدارس بارها از روستايى به روستاى ديگر تبعيد شد. خانم فاطمه اسماعيل‏ زاده درباره فعاليتهاى سياسى وى مى ‏گويد:

زمانى كه معلم بود لباسهاى بسيار ساده مى ‏پوشيد كه بيشتر تداعى آدمهاى ساده ‏لوح را مى ‏كرد. با بچه‏ ها بسيار دوست بود و با خريد ساندويچ و بيسكويت به آنها شعارهاى انقلابى مى ‏آموخت. در آن شرايط در مدرسه به دانش ‏آموزان دختر مقنعه هديه مى ‏داد و به همراه سيد رسول حسينى اعلاميه‏ هاى حضرت امام خمينى را توزيع مى‏ كردند. داشتن ريش براى سپاهيان دانش به شدت ممنوع بود ولى او تحت فشار راضى به زدن ريشهايش نشد. از جمله فعاليتهاى او جمع ‏آورى اسلحه بود. ما در خانه‏ اى قديمى مستاجر بوديم كه بين طبقه بالا و پايين آن جايى بود كه تعدادى سلاح را در آن جاسازى كرده بود و مى ‏گفت كه اينها را فقط براى زمانى كه حضرت امام خمينى اعلام جنگ مسلحانه نمايند، نگهدارى مى ‏كند. وقتى از او پرسيدم اين سلاحها را از كجا تهيه كردى، مى‏ گفت: «از فرزند آيت ‏اللَّه مشكينى گرفته ‏ام.»

همسرش مى ‏گويد:

اعتماد به نفس و پشتكار عجيبى داشت طورى كه در سال اول كنكور در رشته پزشكى قبول شد. مرا هم تشويق مى‏كرد درس بخوانم و به دانشگاه بروم. به خاطر همين در پختن غذا و ديگر كارهاى منزل كمك مى‏كرد تا بهتر درس بخوانم. در مسايل عبادى اهل تظاهر نبود، دوست نداشت كسى متوجه دعا و نيايش او شود. بارها اواخر شب متوجه نماز شب او شدم.

حسينعلى در سال 1356 فعاليتهاى مخفى خود را با شركت در جلسات سياسى و تكثير و پخش اعلاميه‏ها و نوارهاى امام خمينى در سطح استان مازندران گسترش داد. در 20 آبان ماه 1354 خدمت سربازى را در سپاهى دانش به اتمام رساند و در نهم آذر همان سال به استخدام آموزش و پرورش درآمد. با آغاز امواج انقلاب اسلامى به صف مردم پيوست و در عيد نوروز سال 1357 براى شهداى انقلاب سفره پهن كرد و نان خشك و خرما بر سفره عيد گذاشت. در همين سال در هدايت مردم در راه انقلاب اسلامى فعالانه شركت داشت و به همراه عده ‏اى از دوستانش اقدام به تشكيل يك گروه چريكى كرد و با تهيه مقاديرى سلاح و مهمات آماده جنگ مسلحانه با رژيم ستم ‏شاهى شد. در 14 مهر 1357 اولين فرزندش فائقه به دنيا آمد. با تولد فرزند مى ‏گفت: تو دخترم عزم مرا در راه انقلاب مصمم ‏تر كردى. وقتى كه دخترش پنج روزه بود به خاطر شركت در عمليات آتش زدن يك مشروب ‏فروشى صبح روز 21 مهر 1357 دستگير ولى با تلاش دوستانش بعد از چند روز آزاد شد.

پس از پيروزى انقلاب در 22 بهمن 1357 در تشكيل كميته انقلاب اسلامى در محل شهربانى بهشهر، جمع‏آورى سلاحها در مراكز نظامى و انتظامى و دستگيرى عوامل رژيم طاغوت نقش بسزايى داشت. در اول تيرماه 1358 به همراه دوستانش سپاه پاسداران بهشهر را بنيان نهاد و خود عضو شوراى مركزى سپاه شد و پس از مدتى به عنوان مسئول تداركات سپاه منطقه منصوب گرديد. در تشكيل بسيج سپاه و آموزش پاسداران انقلاب فعاليت داشت. در آذر ماه 1358 مسئوليت اولين گروه چهل نفرى اعزامى از بهشهر به قصرشيرين را به عهده گرفت و به مدت چهل و پنج روز در قصرشيرين بود. از دوم بهمن تا بيست و هفتم اسفند سال 1358 فرماندهى گروه عملياتى در جنگ دوم گنبد و مسئوليت پاكسازى شهر را به عهده داشت. در گنبد تلاشهاى بسيارى براى ايجاد امنيت و مقابله با گروهكها به انجام رساند و در بازگشت به همسرش گفت: «ضدانقلاب بايد خواب ببيند كه دوباره در گنبد اتفاقى بيفتد.»

در 27 اسفند 1358 به كردستان اعزام شد و جانشينى فرمانده گروهان عملياتى در شهر پاوه را عهده‏دار بود. در اين زمان در محاصره و كمين ضدانقلاب افتاد و از ناحيه سر زخمى شد و مدتى تحت درمان بود. پس از بازگشت از كردستان در 16 ارديبهشت 1359 به مسئوليت واحد تداركات سپاه منطقه 3 گيلان و مازندران منصوب شد. پس از دو ماه در 21 تيرماه 1359 به كردستان و قرارگاه حمزه سيدالشهداء اعزام و به عنوان فرمانده محور بيجار - تكاب و بوكان مشغول به كار گرديد. پس از مراجعت از كردستان در 7 شهريور 1359 بار ديگر در سمت مسئول واحد تداركات منطقه سپاه گيلان و مازندران به كار گرفته شد.

پس از شروع جنگ تحميلى در 25 مهر 1359 به جبهه جنوب اعزام و تا هشتم آذر همان سال به عنوان جانشين فرمانده گردان در سرپل ذهاب و شوش حضور داشت. پس از بازگشت از منطقه جنگى در واحد فرماندهى منطقه 3 گيلان و مازندران به كار مشغول شد. در آذر ماه 1359 فرماندهى سپاه گنبد را به عهده گرفت. از اين تاريخ مهاجرت او و خانواده ‏اش از شهرى به شهر ديگر آغاز شد. همسرش درباره اين ايام و فعاليتهاى مستمر مهرزادى مى ‏گويد:

زمانى كه فرمانده سپاه گنبد بود فرزند دومم فائزه هشت ماهه بود. براى اولين بار چهار روز مرخصى گرفت تا ما را به مسافرت ببرد. اما مى‏خواستم چهار روز را در خانه و در كنار هم باشيم؛ مى‏خواستم براى اولين بار حضور پدر در كنار فرزندان و شوهر در كنار زن را تجربه كنم. در اين ايام فرمانده سپاه گنبد بود و من در دوره ابتدايى در بهشهر تدريس مى كردم و براى ديدن او بعدازظهر پنج‏ شنبه هر هفته به همراه فرزند خرد سالم از بهشهر به گنبد مى‏ رفتم و شنبه‏ ها به بهشهر برمى ‏گشتم. وقتى كه به او گفتم: چرا شما نمى ‏آييد؟ گفت: وقتى شما مى‏آييد هم شما هستيد و هم من كار جنگ و سپاه را انجام مى‏دهم ولى آمدن من فقط ديدار شماست. در اين ايام بچه ‏ها آن چنان تشنه او بودند كه دخترم مى‏ دانست اگر پدر لباس را بر رخت ‏آويز گذارد ساعتى مى‏ماند و الا نخواهد ماند. يك بار به خاطر گريه دخترم فائقه به گريه افتاد و ناچار شد ساعتى را نزد ما بماند.

حسينعلى به مدت دو سال و دو ماه فرماندهى سپاه گنبد را به عهده داشت. در اين مدت با حفظ سمت بارها به جبهه اعزام گرديد. در بهمن و اسفند 1360 در منطقه چزابه حضور داشت كه در اين مأموريت اصغر بيات به شهادت رسيد و او به همراه مهدى مهدوى مجروح شدند. همسرش مى ‏گويد:

مدتى حسينعلى هر شب تلفن مى ‏زند و حال ما را مى ‏پرسيد ولى نمى‏ گفت كجا هست. او هيچگاه اين قدر سراغ ما را نمى‏گرفت. به ذهنم خطور نكرده بود كه شرايط جديدى پديد آمده است. يك شب به من گفت اصغر بيات شهيد شده است. پس از آنكه جنازه اصغر بيات تشييع شد تلفنهاى شبانه او نيز قطع گرديد. تازه متوجه شدم او در بيمارستان بسترى بوده است. بعد از مدتى كه به منزل آمد محل تركشها را نشان داد كه هنوز از محل آنها خون مى ‏آمد. گفت: «اين زخمها را نشان مى ‏دهم تا بعدها بتوانيد با اين زخمها بدنم را شناسايى كنيد.»

حسينعلى در فروردين 1361 بار ديگر در جبهه‏ ها حضور يافت و به همراه شهيد قارى و شهيد ابوعمار مشاورت فرمانده تيپ در قرارگاه خاتم‏ الانبياء را در عمليات بيت ‏المقدس به عهده گرفت. همچنين با حفظ سمت فرماندهى سپاه گنبد با عنوان مشاور نظامى فرمانده تيپ در عمليات والفجر مقدماتى حضور داشت. در شهريور 1362 به فرماندهى سپاه سوادكوه منصوب و مدتى عهده ‏دار اين مسئوليت بود. سپس با حفظ سمت به عنوان فرمانده تيپ 1 قدس در اسفند ماه 1362 در عمليات والفجر 6 و خيبر شركت داشت. همسرش مى ‏گويد:

از زمانى كه جنگ آغاز شد مسئله اصلى او شركت در جبهه و جنگ بود. با اينكه اكثر اوقات حضور مستقيم در جبهه داشت ولى برنامه‏ها از جانب خدا طورى جور مى ‏شد كه در مواقع ضرورى مانند تولد بچه ‏ها خود را به ما مى ‏رساند. با اينكه كمتر با او بوديم ولى در كنار او لذت خاصى داشتيم. بسيار صبور بود و رابطه ‏اش با همه صميمى بود و بسيار خوش قول بود. اگر به كسى قول مى ‏داد محال بود به قولش عمل نكند. بين والدين من و خودش فرقى قايل نبود، براى پدرش احترام قايل بود و اگر پدرش چيزى مى ‏گفت گوش مى ‏داد. هميشه به من مى ‏گفت بچه‏ ها را طورى تربيت كن كه خود را در مقابل انقلاب بدهكار بدانند نه طلبكار. از بى ‏تفاوتى افراد در قبال انقلاب و جنگ ناراحت مى‏شد و مى‏ گفت: «عده ‏اى هنوز گرد و خاك جبهه بر چهره آنها ننشسته ولى عده ‏اى از بچه‏ هاى كم سن و سال در جنگ خسته شده ‏اند.»

مادرش مى ‏گويد:

غرور و قدرت بالايى داشت و خستگى جبهه و جنگ را با خود به منزل نمى ‏آورد. وقتى مى ‏پرسيديم در جبهه چه مسئوليتى دارى؟ مى‏ گفت: «بسيجى هستم.» در طول زندگى هميشه اهل كار خير دستگيرى از ديگران بود.

به افراد فقير خيلى علاقه داشت و با آنها رفت و آمد خانوادگى برقرار مى‏ كرد. اگر براى شخصى گرفتارى پيش مى ‏آمد تا آنجا كه توان داشت كمك مى ‏كرد. خواهرش مى ‏گويد:

براى يكى از فرزندانم قبل از اينكه به جبهه برود لباس دامادى خريده بودم. وقتى كه او شهيد شد حسينعلى قبل از ما اطلاع يافت و مرتب از شهادت صحبت مى ‏كرد. سپس لباس دامادى را از من گرفت و به يك مستحق داد.

دخترش فائقه مى‏ گويد:

وقتى كه از جبهه به مرخصى می ‏آمد با ما بازى مى ‏كرد و ما را به گردش مى ‏برد. خيلى به درس ما اهميت مى ‏داد. با اينكه خيلى كم به خانه مى ‏آمد ولى هر وقت مى ‏آمد در حق ما پدرى مى ‏كرد و به تمام كارهاى ما رسيدگى مى‏ كرد. در مسايل درسى خيلى سخت‏گير بود. روزى در درس رياضى نمره هجده گرفتم، مسئله‏ اى را كه بلد نبودم حل كرد و كمى دعوا كرد كه چرا نمره كم گرفته ‏ام. بعضى وقتها بعد از عصبانيت با ما صحبت مى‏ كرد، نصيحتهايش به دلم مى‏نشست و دعواهايش شيرين بود. يادم هست اولياى مدرسه اجازه نمى ‏دادند پرتقال با خود به مدرسه ببريم. روزى به مدرسه آمد و به مسئول مدرسه گفت: با نمايش به بچه ‏ها ياد بدهيد كه بچه‏ ها پوست پرتقال را بر زمين نريزند نه اينكه محدوديت ايجاد كنيد. به مادرم خيلى علاقه داشت و به او خيلى احترام مى‏ گذاشت، چون هر دو معلم بودند همديگر را خوب درك مى ‏كردند و با هم مشكلى نداشتند. يادم نمى ‏آيد كه روزى با هم دعوا كرده باشند.

حسينعلى در مصرف بيت ‏المال وسواس بسيارى داشت. همسرش مى‏ گويد:

زمانى كه در گنبد بود هر هفته از بهشهر براى ديدارش به گنبد مى‏ رفتم. دفتركارش كمى سرد بود، گفتم يكى از اين همكاران شما شوفاژ برقى دارد، يك شوفاژ برقى براى خودت بگذار. گفت: «مى‏ دانم هر چه از اين بيت ‏المال كمتر استفاده كردى آنجا كه صف است زودتر كار تمام مى ‏شود و هر چه كمتر بگيرى كمتر بازخواست مى‏ شوى.» زمانى كه در گنبد بوديم روزى براى جلسه ‏اى در مينودشت همراه با مسئولان منطقه به هتل دعوت شده بود. در پايان جلسه در هنگام ناهار سفارش نيمرو داد. وقتى علت را پرسيدم گفت: «كباب را نخوردم چون لباس سپاه تنم بود. فكر كردم در شرايطى ساير نيروها چنين غذايى نمى ‏خورند، قداست لباس اقتضا نمى‏ كرد مثل بقيه حاضرين باشم.»

در ايامى كه خانواده ‏اش در پادگان شهيد بهشتى اهواز ساكن بودند، مى ‏توانست دفعات بيشترى در كنار آنان باشد اما شبها در كنار نيروهايش مى ‏ماند. در همين ايام همسرش در يادداشتى از قول همسر يكى از همسايگان در محبت مهرزادى نسبت به خانواده ترديد روا مى ‏دارد و او در پاسخ مى ‏گويد: «چطور مى ‏توانم از كنار نيروها عبور كنم و نزد خانواده بيايم در حالى كه براى نيروها چنين امكانى وجود ندارد. من حتى در تاريكى از نگاه نگهبان خجالت مى‏ كشم.»

رمضانعلى صحرايى رستمى - از همرزمان وى - درباره برخى ويژگيهاى حسينعلى مى‏ گويد:

در كارها اهل مشورت بود و از ديگران اظهارنظر مى ‏خواست. در كارهاى جمعى با قوت برخورد مى‏ كرد و با طرح و برنامه پيش مى ‏رفت و در شجاعت همتا نداشت. تابع ولايت فقيه بود و هر چه امام خمينى مى ‏فرمود بى‏ چون و چرا اطاعت مى ‏كرد. صبرش فوق ‏العاده بود و هيچ مشكلى نمى ‏توانست كمرش را خم كند؛ انگيزه الهى داشت، از جاذبه خاصى برخوردار بود و همه را به طرف خود جذب مى ‏كرد. محال بود كسى از مصاحبت با وى احساس دلگيرى كند. با استناد به آيات قرآن سخن مى‏ گفت و در موضوعات مختلف نسبت به زمان و مكان و افراد از آيات قرآن استفاده مى كرد.

همسرش - فاطمه اسماعيل ‏زاده - مى‏ گويد:

روزى به حسين گفتم الان مدتهاست كه تو در جبهه هستى در حالى كه بسيارى جبهه‏ ها را ترك كرده ‏اند. به خاطر حضور طولانى و مستمر تو در مناطق مختلف عملياتى پس از چند سال زندگى مشترك نمى‏ دانم لذت زندگى خانوادگى چيست؟ با اين همه كه ما را تنها گذاشتيد، اگر راهت راه غير خدا باشد من از حق خودم نمى‏ گذرم ولى اگر براى خدا باشد همه اين مشكلات را براى خدا قبول دارم.

بعدها مهرزادى به همرزمش بنى ‏كاظمى گفته بود: «همسرم حرفى زد كه انقلابى در من ايجاد كرد.»

حسينعلى مهرزادى از 28 بهمن 1360 به سمت رئيس ستاد لشكر 25 كربلا منصوب گرديد و با اين سمت تا مهر ماه 1364 به طور مستمر در جبهه‏ هاى نبرد حضور داشت. در اين مدت در عملياتهاى بدر، قدس 2 و 3 شركت جست و چهار بار مجروح گرديد. در مهرماه 1364 با درخواست و پيگيريهاى شديد اداره آموزش و پرورش به شهرستان بهشهر بازگشت و در دبستان المهدى اين شهر مشغول تدريس شد. در حالى كه امكان مديريت دبيرستانها برايش مهيا بود تدريس در كلاس اول ابتدايى را برگزيد و هر چه اصرار كردند، گفت: «مدتها رئيس بودم ولى اين دفعه مى خواهم مرئوس باشم و نفسم را بيازمايم.» بعد از چهل روز در 28 آبان 1364 با درخواست مكرر فرماندهى لشكر 25 كربلا دوباره به جمع رزمندگان اين لشكر پيوست و به عنوان مسئول ستاد لشكر 25 كربلا مسئول نظارت بر عمليات والفجر 8 در شهر فاو بود. در اين عمليات بر اثر بمباران شيميايى دشمن مجروح شد و در غروب پنجشنبه 8 اسفند 1364 به نزد خانواده ‏اش رفت. همسرش مى ‏گويد:

بعد از عمليات والفجر 8 دقيقاً هشتم اسفند موقع اذان بود كه با قيافه ‏اى كه انگار چند ماهى حمام نرفته است، وارد حياط منزل شد. گفتم چرا پير شدى و قيافه ‏ات اين طور شده؟ گفت: «الان يك ماه است حمام نرفته‏ام و پوتين را از پايم در نياورده ‏ام.» با وجود اين خيلى برايم جالب بود كه پاهايش اصلاً بو نمى‏ داد. تن او نه تنها بوى بدى نداشت بلكه بوى خاك كربلا را داشت.

مادرش مى ‏گويد:

هر وقت از جبهه مى ‏آمد دستش را روى شانه ‏ام مى‏ گذاشت و مى ‏گفت مادر تو نمى ‏گذارى من شهيد شوم. مى‏ گفتم نه اينطور نيست حتى اگر بخواهى من هم همراهت به جبهه مى ‏آيم. روزى در فكر بودم كه خدايا چرا اينقدر شهيد مى ‏دهيم و ناراحت بودم. ناگهان وارد ايوان خانه شد و وقتى مرا ديد دست روى شانه‏ام گذاشت و گفت: «چند روز ديگر خبر شهادت مرا به شما مى ‏دهند.» با اين حرفش از حال رفتم و بى‏ هوش شدم. مرا به هوش آورد و بعد ناراحت شدم كه چرا او را ناراحت كردم و دلش را شكستم. همان شب در خواب ديدم مشغول نظافت منزل هستم كه پنج نفر با عمامه مشكى به همراه امام خمينى وارد منزل ما شدند. امام به همراهان گفت كمكش كنيد به من سفارش مى ‏كرد: «از شهادتم ناراحت نشو و قول بده كه گريه نكنى و قوى باشى.»

دخترش در بيان خاطره آخرين ديدار پدر مى ‏گويد:

آخرين بار بادكنك و گيره سر برايم خريد. سه روز پيش ما ماند و هر روز تا مدرسه ما را همراهى مى ‏كرد. آخرين روز به مدرسه آمد و با من و مادرم خداحافظى كرد و رفت. موقع رفتن به من گفت: «تا وقتى كه مامان از تو راضى نباشد من هم راضى نيستم پس درسهايت را بخوان و به مادر كمك كن و از همه مهم‏ تر مثل حضرت زينب(س) زندگى كن و كارهايت را به نحو احسن انجام بده.»

همسرش مى ‏ گويد:

صبح زود از خواب بيدار شد، بچه ‏ها خواب بودند. حالتى حسرت ‏بار و همراه با خوشحالى گفت: «خواب ديدم امام حسين(ع) با يارانش روبروى من هستند، من ناراحتم و گردنم را كج كرده‏ ام كه چرا در جمع آنها نيستم. امام به من اشاره كرد و فرمود تو هم بايد در جمع ما باشى.» وصيت كرده بود كه اگر شهيد شدم مرا خودت و فرزندانم درون قبر بگذاريد. موقع خداحافظى فائزه و محمد حسين پاهايش را بغل كردند و كلى گريه كردند. آن روز شايد ده بار خداحافظى كرد چون تحمل خداحافظى را نداشتم به مدرسه رفتم، اما به مدرسه زنگ زد و تلفنى خداحافظى كرد. باز راضى نشد به مدرسه آمد و خداحافظى كرد. گريه بچه‏ ها مانع رفتن او مى‏شد. شب را در خانه ماند و صبح زود روز سه ‏شنبه سيزدهم اسفند ماه وقتى بچه‏ ها در خواب بودند، رفت.

مهرزادى در صبح سه شنبه 13 اسفند 1364 با درخواست مكرر تلفنى فرماندهى لشكر كربلا مبنى بر نياز لشكر به حضور وى بعد از سه روز مرخصى به منطقه جنگى بازگشت. در روز جمعه شانزدهم اسفند وصيت ‏نامه خود را نوشت. دوستانش مى ‏ گويند: «در شبى كه فردايش به شهادت رسيد، روى زمين دراز كشيده بود و خوابش نمى‏ برد.» روز شنبه 17 اسفند همسنگرانش نماز ظهر را به امامت او به جا آوردند و او براى هماهنگى نيروهاى لشكر به منطقه ام‏القصر فاو رفت. سرانجام در ساعت پنج بعداز ظهر روز 22 اسفند - همزمان با شهادت حاج عسكر قارى و سالگرد شهادت امام على ‏النقى(ع) - در محور ام‏ القصر فاو به شهادت رسيد. دخترش مى ‏گويد:

شهيد مصطفى گلگون تعريف مى ‏كرد: «در فاو در ترك موتور سوار بودم كه با دست اشاره كرد آنجا كارخانه نمك است. در همين حين تركشى به گردنش اصابت كرد، حركت موتور آرام شد و او به زمين افتاد.»

او به هنگام شهادت مسئوليت ستاد لشكر 25 كربلا را به عهده داشت. مادرش مى‏ گويد: «چون شهادت آرزوى قلبى او بود بعد از شنيدن خبر شهادتش به گفته او عمل كردم و وضو گرفتم و نماز شكر گذاشتم.» همسرش مى ‏گويد:

آن ‏قدر كه منتظر شهادت او بودم انتظار شهادتش برايم كشنده ‏تر از شهادتش بود و به هنگام تشييع پيكرش همان بوى كربلا از بدنش به مشام مى ‏ رسيد.

ابتدا به من گفتند كه حسين مجروح شده است با خود گفتم: يا على تا الان با كسى زندگى مى ‏كردم كه تازه لياقت جانباز شدن را پيدا كرد و توفيق شهادت را نداشت و من چقدر كم شانس هستم.

دخترش فائقه مى ‏گويد:

وقتى كه پدرم به شهادت رسيد هشت سال بيشتر نداشتم و مراسم تشييع پيكرش، رفت و آمد مردم و شلوغى و ازدحام جمعيت را هيچ وقت فراموش نمى ‏كنم.

رمضانعلى صحرائى - از همرزمان وى - گفته است:

او مظلوم زيست و نامش هم مظلومانه باقى ماند. با خيلى از سرداران شهيد دوست بودم، به خدا قسم همه خوب بودند ولى شهيد مهرزادى، گمنام بود و كسى به عظمت او پى نبرد. شب و روز برايش مطرح نبود حتى در زمان رياست ستاد هم با احتياط عمل مى ‏كرد. از شرك خفى مبرا بود، تمام وجودش در تمامى لحظات فقط براى خدا بود و خود را در حضور او مى ‏ديد و رعايت حال ديگران را مى ‏كرد.

همسرش مى‏ گويد:

وقتى جنازه‏ اش را آوردند همان بوى خوش را مى ‏داد. جنازه‏اش را براى آخرين ديدار فرزندان به خانه آوردم سپس من و بچه‏ ها او را داخل قبر گذاشتيم.

جنازه شهيد حسينعلى مهرزادى در بهشت فاطمه (ع) بهشهر به خاك سپرده شد. از او دو دختر به نامهاى فائقه هشت ساله و فائزه چها ساله و يك پسر به نام محمد حسين به يادگار مانده است.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان مازندران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده