عليرضا نمازى، فرزند عبدالرضا، در تاريخ پنجم 1343 در مشهد متولد شد كه به علّت اينكه تولدش همزمان با سالروز ولادت امام رضا(ع) بود، نام او را عليرضا گذاشتند. او كودك آرام و ساكتى بود. اوقات فراغت خود را به بازى و نقّاشى مى ‏گذراند.
زندگینامه شهید علیرضا نمازی

نویدشاهد: عليرضا نمازى، فرزند عبدالرضا، در تاريخ پنجم 1343 در مشهد متولد شد كه به علّت اينكه تولدش همزمان با سالروز ولادت امام رضا(ع) بود، نام او را عليرضا گذاشتند. او كودك آرام و ساكتى بود. اوقات فراغت خود را به بازى و نقّاشى مى ‏گذراند.

از هفت سالگى با ميل و رغبت تحصيلات ابتدايى را در دبستان مولوى مشهد آغاز كرد.

او خواندن قرآن را در مدرسه فرا گرفت و از ده سالگى شروع به خواندن نماز كرد و اكثر اوقات نمازش را در اوّل وقت و به جماعت مى‏ خواند.

اوقات فراغت او در تابستان به كار صافكارى‏ و نقّاشى مى گذشت. دوره راهنمايى را در سال 1357 در مدرسه مولوى آغاز كرد. بعد از اتمام آن به علّت علاقه به كار ترك تحصيل كرد و در كارگاهى به شغل صافكارى پرداخت. قبل از پيروزى انقلاب در تظاهرات فعّالانه شركت مى‏ كرد و شبها با دوستان و هم‏ محله ‏ايها به آموزش سلاح و كشيك در محل مى ‏پرداخت و براى همسايه ‏ها كه نفت نداشتند، نفت تهيه مى ‏كرد.

او به امام(ره) علاقه زيادى داشت و بسيار تحت تأثير سخنان و پيامهايشان قرار مى گرفت و از آمدن امام (ره) به ايران خيلى خوشحال بود.

او با بسيج مسجد جواد الائمه در ارتباط بود و در نگهبانى و گشت شبانه شركت مى‏ كرد.

مادر شهيد مى ‏گويد: «به ياد دارم عليرضا چند شبى تا دير وقت به خانه نمى ‏آمد. پدرش خيلى ناراحت بود كه مبادا دنبال كار خلاف و ناجورى باشد. يك شب به دنبالش رفت و ديد كه به مسجد مى‏ رود و آموزش اسلحه مى ‏بيند. او خوشحال برگشت و گفت: راحت بخواب كه جاى خيلى خوبى مى‏ رود و راهش درست است.»

عليرضا بعد از شروع جنگ براى خدمت مقدّس سربازى به سپاه پاسداران پيوست و بعد از يك دوره آموزشى - در چهل دختر، در تابستان سال 1360 به سوى جبهه‏ ها اعزام شد.

او رفتن به جبهه ‏ها را وظيفه مى‏ دانست. در عملياتهاى رمضان، بيت ‏المقدس و آزاد سازى خرّمشهر شركت داشت. در طول مدّت حضور در جبهه چندبار از ناحيه پا و ساير اعضاى بدن مجروح شد، امّا هيچ وقت به خانواده نگفت و هر وقت از بيمارستان تلفن مى ‏زد، مى ‏گفت: «از جبهه با شما صحبت مى ‏كنم.» در جبهه سرپرستى سه قبضه خمپاره انداز را بر عهده داشت و هنگامى‏ كه به مرخّصى مى ‏آمد، در مورد اين دستگاه‏ ها مطالعه مى ‏كرد و مطلب مى ‏نوشت تا بقيّه بتوانند از آن استفاده كنند.

مادر شهيد در مورد خصوصيّات اخلاقى او مى ‏گويد: «با خويشان و همسايگان رفتار كاملاً مؤدّبانه داشت. بعضى از همسايه ‏ها او را نمى ‏شناختند، چون در كوچه و خيابان زياد ديده نمى ‏شد. او خيلى شوخ و خونگرم بود و سايرين را شاد مى ‏كرد. وقتى عصبانى مى‏ شد تا جايى كه مى ‏توانست صبر  می ‏كرد و بعضى اوقات هم امر به معروف و نهى از منكر مى‏ كرد.

در هنگام گرفتارى و مشكلات تا آنجا كه مى ‏توانست مشكلاتش را با صبورى حل مى ‏كرد و گاهى هم متوسّل به دعا مى ‏شد. او دلسوز و مردمدار بود، چنان چه اگر مستمندى مى ‏ديد، كمال پذيرايى را از او مى ‏كرد. در مورد حجاب خيلى سفارش مى ‏كرد.»

برادر شهيد - مهدى نمازى – مى ‏گويد: «نسبت به پدر و مادر احترام و تواضعى خاص داشت. عليرضا تا جايى كه از دستش بر مى ‏آمد، به ديگران كمك مى‏ كرد. او بيشتر كتابهاى مذهبى را مطالعه مى ‏كرد و به خواندن قرآن و نهج ‏البلاغه علاقه خاصى داشت.»

دوست شهيد – ابوالقاسم داوودى – مى ‏گويد: «عليرضا هميشه در مسجد حضور فعّال داشت. در نماز جمعه و جماعت شركت مى‏ كرد و در كارهاى خير پيشتاز بود. او آدم منطقى، آرام و صميمى بود و رفتار دوستانه ‏اى با ديگران داشت.» همچنين مى ‏گويد: «در جزيره مجنون هنگام عمليّات خيبر به وسيله هليكوپتر به منطقه منتقل شديم. در همين زمان هواپيماهاى دشمن حمله كردند و ما در حالى كه هليكوپتر هنوز به زمين ننشسته بود، همراه شهيد به بيرون پريديم و بعد از پريدن بلافاصله هليكوپتر توسط دشمن مورد اصابت قرار گرفت و سقوط كرد.»

مهدى نمازى مى ‏گويد: «بار آخرى كه در اتوبوس با هم كار كرديم، عليرضا هم با من آمد. در طول مسير يك حالت گوشه‏ گيرى و انزواى خاصّى داشت و سعى مى ‏كرد ارتباط خودش را با من كمتر كند و از وابستگى و دلبستگى به خانواده ‏اش بكاهد.»

مادر شهيد مى‏ گويد: «آخرين دفعه كه مى ‏خواست به جبهه برود، از تمام دوستان و فاميل خداحافظى كرد و در راه آهن به من و پدرش گفت: پدرجان مرا حلال كنيد. در آن موقع يك حالت خاصّى داشت و مشخّص بود كه اين دفعه شهيد خواهد شد.»

در مورد نحوه شهادت او مادرش مى ‏گويد: «در محور جزيره مجنون - هورالهويزه - در حين عمليّات خيبر از ناحيه پا با تركش خمپاره مجروح مى‏ شود كه خودش پايش را مى ‏بندد، امّا خون آن بند نمى‏آيد. هرچه همرزمانش اصرار مى‏كنند كه به عقب برگرد، او قبول نمى ‏كند و اظهار مى ‏دارد كه من خمپاره مى ‏اندازم و شما عقب ‏نشينى كنيد. من اگر شهيد نشدم بعداً به عقب برمى‏ گردم. در همين حين با اصابت تركش به گردن به شهادت مى ‏رسد و جنازه‏ اش به علّت نبود قايق و عقب ‏نشينى نيروها در منطقه باقى مى ‏ماند.»

بدين ترتيب او در 12 اسفند 1362 مفقودالجسد اعلام شد. در 21 تير 1363 نشانى از او پيدا و تشييع و در بهشت رضا(ع) به خاك سپرده شد.

شهيد در وصيّت ‏نامه خود مى ‏نويسد: «خدايا، بارالها، معبودا، معشوقا، مولايم، منِ ضعيف و ناتوان دوست دارم چشمانم را دشمن در اوج دردش از حدقه در بستان درآورد، دستهايم را در تنگه چزّابه قطع كند، پاهايم را در خونين ‏شهر از بدن جدا سازد، قلبم را در سوسنگرد آماج رگبارهايش كند و سرم را در شلمچه از تن جدا نمايد، تا در كمال فشار و آزار، دشمنان مكتبم ببينند اگرچه چشمها، دستها، پاها، سينه و سرم را از من گرفته‏ اند، امّا يك چيز را نتوانسته‏ اند از من بگيرند و آن ايمان و هدف من است.»

برادرش محسن نمازى نيز چندى پس از او به شهادت رسيد.

منبع:فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده