عليرضا مصطفايى بیست و دوم اسفند 1363 و متقارن با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س)بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید.
زندگی نامه شهید علیرضا مصطفایی / تولد در «غدیر» شهادت در « ولادت زهرا (س)»

نویدشاهد: عليرضا مصطفايى در تاريخ پنجم فروردين 1343 در روستاى آبيز - از توابع قاين - متولد شد. پدرش (محمد) مى‏ گويد: «صبح روز عيد غدير بود كه خبر خوش تولد پسرم را به من دادند و از اين خبر بسيار خوشحال شديم.»


دو ساله بود كه به همراه خانواده از قاين به مشهد آمد. تحصيلات ابتدايى را در دبستان فرهنگ و دهخداى مشهد به پايان رسانيد و دوره راهنمايى را در مدرسه راهنمايى مدائن سپرى كرد. با توجّه به ذوق و سليقه فنّى كه داشت، براى ادامه تحصيل در هنرستان صنعتى شهيد بهشتى مشهد - در رشته ابزارآلات - ثبت نام كرد. به هيچ وجه درسش را كنار نگذاشت و تا هنگام شهادت به درس خواندن ادامه داد. در منزل به خواهرانش بسيار علاقه داشت و به آنها كارهاى هنرى ياد مى‏ داد.


از دوران راهنمايى مسائل انقلابى را جويا بود. هنگامى كه وارد هنرستان شد با يك گروه از دانش ‏آموزان و رئيس هنرستان به ديدار امام(ره) رفتند كه اين ديدار در رفتار و كردارِ او به شدّت تأثير گذاشت. با مسجد محل همكارى داشت و در شعارنويسى روى ديوار و توزيع شب نامه ‏ها كمك مى ‏كرد و در كليه راهپيماييها شركت داشت. بعد از پيروزى انقلاب نيز به طور فعّال و چشمگير در انجمن اسلامى هنرستان شروع به فعّاليّت كرد.

از نفاق و منافق بسيار بدش مى ‏آمد و هميشه از آنها ابراز تنفّر مى‏ كرد. پدر عليرضا مى ‏گويد: «هميشه در برخورد با آشنايان و همسايگان لبخند بر لب داشت، حتّى اگر مشكلى داشت در باطن خود نگه مى ‏داشت و اگر ناراحتى از كسى داشت يا كار خلافى را مشاهده مى‏ كرد، بسيار با ادب تذكّر مى‏ داد و سعى مى ‏كرد غير مستقيم بگويد. ما عصبانيّت در او نمى ‏ديديم، حتّى در هنگام عصبانيّت هم لبخند بر لب داشت، به همين علّت عصبانيّت او مشخص نمى ‏شد. بيشتر مطالعه كتابهاى مذهبى، علمى و هنرى را ترجيح مى ‏داد و كتابهاى فنّى را نيز مطالعه مى كرد. دوستانى داشت كه از زمان كودكى و دوران ابتدايى با هم دوست بودند - مانند آقايان: ناظمى، مهائى، تاج گلى و سبزيكار - كه همگى به شهادت رسيده ‏اند.»

شهيد مصطفايى به مسئولان مملكتى بسيار علاقه داشت به خصوص به امام خمينى(ره)، شهيد رجايى و شهيد آستانه ‏پرست. عشق و علاقه ‏اش به امام(ره) و انقلاب روز به روز بيشتر مى ‏شد. مى ‏گفت: «جنگ مهّم است، امّا با كمك مردم به خوبى حل مى ‏شود.»

برادرش - غلامرضا مصطفايى – مى ‏گويد: «نزديك عمليّات فتح خرّمشهر بود كه شهيد فرمها را آورد خانه و امضا گرفت و به جبهه رفت. يك هفته پس از فتح خرمشهر، در ايستگاه حسينيّه در واحد خمپاره به كمك سپاهيان اسلام شتافت و از آن پس در كليه عملياتها شركت كرد و يك ‏بار نيز از طريق جبهه براى زيارت امام(ره) راهى جماران شد.»

مادر شهيد مى‏ گويد: «شهيد بسيار صبور بود و هم خودش باصبر، حوصله، توكّل و فكر مشكلات را حل مى ‏كرد و هم ديگران را به رعايت آنها توصيه مى ‏كرد.»

همچنين خواهر ايشان مى ‏گويد: «عليرضا ما را بسيار دوست داشت و بسيار با محبّت بود و ما را در زندگى هميشه به آينده اميدوار مى ‏كرد. در زمينه هنرِ كاريكاتور فعّال بود. رعايت حجاب و خواندن نمازِ اوّل وقت را سفارش مى‏ كرد. نسبت به بى ‏حجابى و بد حجابى بسيار حسّاس بود و مى ‏گفت: دعا كنيد تا ما در جنگ پيروز شويم و همين بسيجيها بيايند و وضعيّت بدحجابى شهرها را اصلاح كنند.»

عليرضا خود را كفشدار امام حسين(ع) معرّفى مى‏ كرد، چون در مراسم عزادارى و جشن حضرت سيّدالشهدا(ع) اكثراً كفشهاى مردم را منظّم مى‏ كرد.

برادر شهيد - غلامرضا مصطفايى – مى ‏گويد: «من آن موقع كه در مناطق محروم خدمت مى‏ كردم، مرا دلدارى مى ‏داد و اميدوار مى‏ كرد و نتيجه و اجر معنوى اين كار را برايم توضيح مى ‏داد.»23 وى همچنين مى‏ گويد: «هر موقع به ايشان مى‏ گفتيم: تو در جبهه چه كاره‏ اى؟ مى ‏گفت: من يك موى باريك هستم در كنار رزمندگان اسلام.»

مصطفايى در عمليّات غرورآفرين خيبر مجروح شد، امّا دوباره به جبهه بازگشت. او عاشق جبهه بود و در سپاه پاسداران انقلاب اسلامى عضو شد و خدمت مقدّس خود را آغاز كرد. برادرش مى ‏گويد: «هميشه در زمان انقلاب آرزويش موفّقيّت انقلابيّون و در زمان جنگ هم، آرزويش پيروزى جبهه اسلام و بزرگ ‏ترين آرزويش شهادت بود.»

مادر شهيد به نقل از شهيد داداللّهى مى ‏گويد: «در عمليّات بدر عليرضا مجروح شده بود و خواب مى ‏بيند در باغ بزرگى است و در كنار سيّدى نورانى نشسته است، به آقا گفتند: آقا، من مى‏ خواهم كنار شما باشم و با شما باشم. ما اين خواب را اين گونه تعبير كرديم كه عليرضا مجروح خواهد شد، امّا دقيقاً بعد از يك سال از اين ماجرا شهيد شد و اين خواب واقعيت داشت و عليرضا به آقا و مولاى خودش پيوست.»

شهيد هميشه مى‏ گفت: «بايد پيرو امام باشيد و پيرو حضرت امام حسين(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و حضرت زينب(س)باشيد و تحمّل مشكلات و مصايبِ مبارزه در راه حق را داشته باشيد.»

غلامرضا مصطفايى مى‏ گويد: «يادم مى ‏آيد شهيد باقرى - كه يكى از پيرمردهاى جبهه و جنگ بود و اهل قوچان - پس از شهادت عليرضا آمده بود و مى‏ گفت: اين جوان به ما نيرو مى‏ داد، گفتارش نشأت گرفته از گفتار پيامبر(ص) و از نظر رفتار پيرو رفتار حضرت على(ع) بود.»

پدر شهيد مسعود خاكسارى مى‏ گويد: «عليرضا هر موقع به ديدن ما مى ‏آمد، دوبار سلام مى ‏كرد همراه با تبسّم. من خودم را مديون او مى دانستم اكنون كه به سرمزار پسرم مى‏ روم و مزار شهيد مصطفايى جلوتر است اوّل به مزار او سلام مى‏ كنم و در آمدن هم به مزار او مى ‏روم و از اين بابت خوشحال هستم.»

مادر شهيد مصطفايى مى‏ گويد: «ما هميشه و از سالهاى قبل، تولد حضرت زهرا(س) را جشن مى ‏گيريم. شب تولد حضرت زهرا(س) در سال 1363 در جبهه پاى توپخانه عليرضا جشن گرفت و شيرينى هم پخش كرد.»

در 22 اسفند 1363 - در زادروز خجسته بانوى اسلام حضرت فاطمه(س) و هنگامى كه با خداى خود مشغول راز و نياز بود بر اثر اصابت تركش به سر به سوى معبود شتافت. پدر شهيد مى ‏گويد: «در سالروز عيد غدير، خدا به ما امانت داد و هنگام تولد حضرت زهرا(س) امانت خودش را در حال عبادت گرفت. ما تابع خداوند هستيم و خدا را شكر مى‏ كنيم.»

خواهر شهيد نيز مى ‏گويد: «آخرين مرتبه كه شهيد به جبهه مى ‏رفت، به ما قرآن هديه كرد و ما از حالات او تقريباً فهميده بوديم كه احتمال شهادت او زياد است.»

بالاخره به آرزويش رسيد. خدا به ما توفيق دهد كه توصيه ‏هايش را رعايت كنيم. عيد اوّلِ شهيد مصادف با تولد حضرت على‏ بن ‏ابى ‏طالب(ع) و چهلمين روز شهادت وى نيز مصادف با پانزدهم شعبان - ميلاد منجى عالم بشريت(عج) بود.

پيكر پاك و مطهّرش پس از انتقال به مشهد در 8 فروردين 1364 با شكوه خاصّى تشييع و در ميعادگاه عاشقان اللَّه - بهشت رضا(ع) - به خاك سپرده شد.

در وصيّت ‏نامه ‏اى كه از وى به جا مانده است، مى ‏گويد: «من به تمامى شماكسانى كه كلام مرا مى‏ شنويد - مى‏ گويم اگر اين جنگ را يار نباشيد و اگر نداى حسين گونه خمينى را لبيك نگوييد، بدانيد که، از كسانى كه تيشه به ريشه اسلام مى ‏زنند ضرر شما بيشتر است، زيرا شهدا خون دادند تا ناموس اسلامى و خانوادگى ما حفظ شود.»

قسمتى از مناجات شهيد عليرضا مصطفايى چنين است:

«بارالها! گنهم از ره احسان تو ببخش

معصيت كارم و افسرده و گريان تو ببخش

تو خداوند كريمى و رحيمى و غفور

بنده‏ ام، مجرم و درمانده و حيران تو ببخش

خوب دانى كه مرا نيست بجز جرم و خطا

اى خطا پوش به اين خسته نادان تو ببخش»

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده