درست چهار ماه است که به خانواده ام نامه ننوشته ام. قبلا نامه می نوشتم حتی بعضی از مسائل دینی و مذهبی را برایشان مختصرا توضیح می دادم که تقریبا جنبه ي ارشادي داشت ولی متأسفانه هیچ کدام از نامه ها به دستشان نمی رسد زیرا حزب بعث نامه هاي اسرا را کنترل می کند و هر نامه اي که چیزي درباره ي اسلام در آن نوشته شده باشد به خانواده ي اسرا نمی رساند.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و هشتم

نویدشاهد:

«اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت بیست و هشتم   آمده است:

درست چهار ماه است که به خانواده ام نامه ننوشته ام. قبلا نامه می نوشتم حتی بعضی از مسائل دینی و مذهبی را برایشان مختصرا توضیح می دادم که تقریبا جنبه ي ارشادي داشت ولی متأسفانه هیچ کدام از نامه ها به دستشان نمی رسد زیرا حزب بعث نامه هاي اسرا را کنترل می کند و هر نامه اي که چیزي درباره ي اسلام در آن نوشته شده باشد به خانواده ي اسرا نمی رساند. هر چند خانواده ي من سید هستند ولی در تربیت من کوتاهی کردند و من آنها را مقصر می دانم. براي همین است که براي تنبیه شان دیگر نامه اي به آنها نمی نویسم تا شاید به هوش بیایند و حداقل خودشان را به آنچه که اسلام می گوید نزدیک کنند. من در عراق اصلا آگاهی نداشتم و هیچ نمی دانستم که اسلام این قدر قدرت و معنویت دارد و مسبب این نادانی را خانواده ام می دانم. آنها به من راه مستقیم را نشان ندادند و من از آنها گله دارم. در جبهه که بودم قدرت اسلام و قدرت نیروهاي اسلام را فهمیدم. وقتی اسیر شدم و به اردوگاه هاي شما آمدم روز به روز و شاید ساعت به ساعت بیشتر پی بردم که اسلام یعنی چه و امت اسلامی یعنی چه. من احساس تقصیر و گناه می کنم. نزدیک سی سال سن دارم. دو ماه بود ازدواج کرده بودم که به جبهه آمدم. پیش از اسارت از هر کس و از خود سؤال می کردم «علت بروز این جنگ چیست؟» جوابی نمی یافتم. آنچه من فهمیدم در وطن اسلامی شما بود و بس.

حالا از بسیاري جهات آسوده ام. این جا را مانند خانه ي خود می دانم و با این که چهار ماه است نامه ننوشته ام، اصلا احساس دلتنگی نمی کنم. تلاش هر روز و شبم این است که کوتاهی هاي گذشته را با عبادت و حسن خلق و روزه گرفتن جبران کنم.

همان طور که می دانید من در جبهه ي آبادان اسیر شدم. شب حمله یکی از عجیب ترین شبهایی بود که به عمر خود دیده بودم. باید این را به شما بگویم که ما از تمام حملات شما اطلاع داشتیم، حتی در بعضی از حمله ها فرماندهان جمع مان می کردند و مفصلا نحوه ي حمله ي شما را با تمام جزئیات برایمان شرح می دادند. مثلا «فردا شب حمله است، از فلان سمت. این واحدي که حمله می کند به استعداد چند گروهان است. سلاح آنها فلان است.» حتی می گفتند مثلا «این واحد حمله کننده، از پشتیبانی توپخانه برخوردار نیست و شما به راحتی می توانید آنها را درهم بکوبید. راستش دلم به حال پاسدارها و سربازان و بسیجی هاي شما می سوخت. پیش خودم می گفتم «ایرانیهاي بیچاره نمی دانند تمام اسرار حمله شان لو رفته و چه دامی برایشان گذاشته اند.» آنها می آمدند، می زدند و می رفتند، بدون این که ما با تمام آگاهی از حمله ي آنها بتوانیم کاري صورت بدهیم. البته من می دانستم که علیه نیروهاي شما خیانت می شود و رئیس جمهوري آن وقت شما بنی صدر و اطرافیانش دستی در این کارها دارند ولی هیچ گاه نشد که ما بتوانیم در مقابل یورش رزمندگان اسلام آنچنان که باید مقاومت کنیم. می دانستم که رزمندگان شما با امدادهاي غیبی جنگ می کنند و شواهد بسیاري، هم شنیده ام و هم دیده ام. مهمترین آنها که خودم به چشم دیدم شب حمله براي شکستن محاصره ي آبادان بود. این امداد غیبی که برایتان می خواهم تعریف کنم شب حمله اتفاق افتاد و یادآوري آن الآن تمام تنم را می لرزاند.

ساعت دوازده شب، هوا روشن و مهتابی بود. حمله شروع شد. نیروهاي شما ما را به گلوله باران کردند. خیلی به طرفمان شلیک شد.بیشتر آنها درست به هدف می خورد. پشت خاکریز دراز کشیده بودم و جلو را نگاه می کردم. منطقه ي جلو خاکریز مسطح و خاکش سفت و سخت بود. ناگهان هوا منقلب شد. تکه ابر سیاه بزرگی روي موضع ما آمد و همه جا را سیاه کرد. چندان اهمیتی به این ابر ندادم زیرا منطقه ي روبرویم را نگاه می کردم. عده ي خیلی زیادي از نفرات شما سینه خیز به طرف خاکریز می آمدند. عده شان خیلی زیاد بود. به سرعت روي زمین می خزیدند و پیش می آمدند. خیلی ترسیدم و به سربازان اطرافم گفتم «ایرانی ها آمدند.» آنقدر نزدیک شده بودند که من صدا می کردم «شما کی هستید؟» و البته کسی جواب نمی داد. ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود. متحیر بودم و نمی دانستم چکار کنم. ناگهان این عده مسیرشان را تغییر دادند و آمدند پشت خاکریز. برگشتم و آنها را نگاه کردم. هیچ کس نبود جز کلافی از گرد و غبار که روي زمین موج بر می داشت. متوجه دیگر افراد شدم. آنها متحیر بودند. ساعت تقریبا یک بعد از نیمه شب بود که نیروهاي حقیقی شما را دیدم. آنها از کنار خاکریز ما عبور کردند و رفتن به پشت ولی هوا خیلی تاریک بود حتی گلوله هاي منور هم تأثیري نداشت. آنطور که ما می دانستیم نیروهاي اسلام سه ساعت با موضع ما فاصله داشتند، در حالی که من ساعت یک نیروهاي شما را دیدم. در این اردوگاه اسرا که الآن هستم سربازي بود که به اردوگاه دیگر منتقل شد. او هم در محاصره ي آبادان اسیر شده بود. یک روز که با هم نشسته بودیم و از جبهه حرف می زدیم گفت «روي پل کارون مأمور انتظامات بودم و ساعت یک اسیر شدم» موضع او از ما عقبتر بود و یک ساعت بعد از حمله اسیر شد.

در آن شب وقتی عبور نیروهاي شما را به پشت مشاهده کردم، به افراد خودمان گفتم «برویم داخل سنگر و به انتظار بنشینم تا ایرانی ها بیایند.» مطمئن بودم که نیروهاي شما خاکریزها را عبور کرده اند. به اتفاق چهار نفر از سربازها داخل سنگر رفتم. نفرات دیگر خاکریز هم رفتند داخل سنگرهاي خودشان. خاموش و ساکت داخل سنگر در انتظار نیروهاي شما نشسته بودیم. کمی خوابیدیم و کمی هم حرف زدیم. ساعتها گذشت. ساعتم را نگاه کردم. هشت و نیم صبح بود. گمان کردم ساعتم خراب شده است. چون هوا تاریک بود بیرون سنگر هم هنوز تاریک بود و کسی هم پشت خاکریز نبود متوجه شدم که آن ابر بزرگ سیاه به امر خداي سبحان مأمور پوشش نیروهاي اسلام بوده است. چه حالی به من دست داده بود خدا می داند. نمی توانم آن حال را توصیف کنم.

چند ساعت گذشت. ظهر شد و ما تازه متوجه شدیم که اولین نفرات نیروهاي شما به خاکریز ما رسیدند، البته از پشت. پیش خود تصور کردم حتی آن نیرویی که دیشب خاکریزمان را عبور کرده بودند. حقیقی نبوده است. نمی دانم چه بود ولی باعث شد ما دست از دفاع برداریم و به سنگرها پناهنده شویم.

تقریبا ساعت دو بعدازظهر بود که من دیدم عده ي بسیار زیادي از پشت می آیند. لباس آنها تیره بود - تیره تر از روپوش سورمه اي من. به طرف آنها رفتم. آنها هم جلوتر آمدند. وقتی نزدیک همدیگر رسیدیم من دیدم دو نفر بسیجی هستند. فقط دو نفر، نه بیشتر. یکی از آنها پسرك جوانی بود که ریش نداشت ولی دیگري بزرگتر از او و ریش دار بود. من ترسیدم که آنها ما را بکشند. براي همین بلند داد زدم شیعه ي جعفري... شیعه ي جعفري...

وقتی به هم رسیدیم بسیجی کوچکتر خم شد و مشتی خاك از زمین برداشت و آن را لاي انگشتانش به زمین ریخت و گفت «تو شیعه ي جعفري!؟ » گفتم «بله» چیزي گفت که این معنی به ذهنم آمد «اگر شیعه ي جعفري هستی در خاك ما چه می کنی!» من دو کلمه بلد بودم که هر دو، هم عربی است و هم فارسی. به او گفتم «به خدا مجبور... آقا به خدا مجبور...» آنها کلاشینکف داشتند و لباسشان سربازي بود. خندیدند و همدیگر را بوسیدیم. بعد از چند دقیقه یک جیپ توپدار آمد. ما آب خواستیم. آنها به ما آب دادند. سوار شدیم و کمی عقبتر آمدیم. چند اسیر دیگر آنجا بودند آنها ما را پیش اسراي دیگر گذاشتند و رفتند. ما ماندیم بدون محافظ و به همدیگر گفتیم «این ایرانی ها عجب آدمهایی هستند! ما را همان طور گذاشتند و رفتند.» ما می توانستیم فرار کنیم!

ولی مگر می شد به سربازان شما خیانت کنیم. مدت ها در آرزوي اسیر شدن بودیم. حالا چطور می توانستیم فرار کنیم.

ما چند نفر به میل خود آمدیم جلوتر. اسراي دیگري نشسته بودند بعد از مدتی همه ي ما خود به خود در محلی جمع شدیم. نیروهاي اسلامی به ما آب و غذا دادند و بعد از آن یک کامیون آمد و ما را به آبادان منتقل کرد. در هتلی بودیم که سه یا چهار طبقه داشت. چند نفر از پاسداران شما به اتفاق یک نفر عراقی که اهل نجف بود پیش ما آمدند و من به آن عراقی گفتم « اهل نجف هستم.» او گفت »اگر اهل نجف هستی چرا به جنگ اسلام آمده اي؟» و با عصبانیت افزود «من اهل نجف هستم. نه تو!»

کمی با آن عراقی اهل نجف صحبت کردم و او گفت« این چند نفر پاسدار هستند. اینها همان کسانی هستند که صدام می گوید خون شما را می گیرند. ببینید آیا اینها همانهایی هستند که صدام می گوید!» پاسدارها دستشان را به طرف ما دراز کردند و من با شوق به آنها دست دادم و همدیگر را بوسیدیم. بعد ما را به اهواز بردند. یک شب در اهواز بودیم و فرداي آن به تهران منتقل شدیم.

مطلب دیگري که می خواهم برایتان بگویم از یک سرباز شنیدم. این سرباز به واحد ما منتقل شده بود. معمولا در ارتش عراق این نقل و انتقالات صورت می گیرد. سرباز تعریف کرد که «در موضع ما منطقه ي خیلی وسیعی را مین گذاشته بودند. (البته این مین ها پلاستیکی است و همین طور روي زمین می گذارند.) در یکی از حمله ها ایرانی ها همه شان رفتند روي این مین ها ولی هیچ کدام منفجر نشد در صورتی که چند نفر از سربازان خودمان که به طور تصادفی روي آنها رفته بودند منفجر شده و تکه تکه شان کره بود.» البته من قبلا نمی دانستم امداد غیبی یعنی چه. در این جا که الحمدلله کتابخانه ي خوبی داریم مطالعه کردم و با افراد مؤمن معاشرت کردم به مرور برایم روشن شد که آن حوادث عجیب و باور نکردنی تصادفی نبوده و همه ي آنها از امدادهاي غیبی است. امیدوارم نیروهاي اسلامی شما با کمک همین امدادهاي غیبی هرچه زودتر پیروز شوند وما هم در عراق جمهوري اسلامی به تمام معنا داشته باشیم.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه87)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده