می دانید براي من چقدر مشکل است که آن واقعه ي عجیب و باور نکردنی را برایتان تعریف کنم؟ باور کردن آن نیز شاید براي شما مشکل باشد. شاید در دنیا عده ي معدودي باشند که این داستان را در روزنامه ي شما از زبان یک اسیر بخوانند یا بشنوند و باور کنند، ولی اگر در دنیا یک نفر باشد که این حرف مرا باور کند برایم کافیست.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت بیست و هفتم


«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نوید شاهد می خوانید. در روایت بیست و هفتم  آمده است:

می دانید براي من چقدر مشکل است که آن واقعه ي عجیب و باور نکردنی را برایتان تعریف کنم؟ باور کردن آن نیز شاید براي شما مشکل باشد. شاید در دنیا عده ي معدودي باشند که این داستان را در روزنامه ي شما از زبان یک اسیر بخوانند یا بشنوند و باور کنند، ولی اگر در دنیا یک نفر باشد که این حرف مرا باور کند برایم کافیست. حتی اگر آن یک نفر هم پیدا نشود باز هم من می دانم و خداي من. این واقعه را براي شما تعریف می کنم. براي ملت بزرگوار ایران تعریف می کنم تا آنها از قدرت ایمان فرزندان خود آگاه شوند و بدانند که فرزندانشان با امدادهاي غیبی پیروز می شوند و اگر لحظه اي ارتباط آنها با امدادهاي غیبی قطع شود هرگز روي پیروزي را نخواهند دید.

شما می دانید که حمله ي صدام جنایتکار به سرزمین اسلامی شما با چه حیله هاي شیطانی طرح ریزي شد و چه کشورهایی در این حمله دست داشتند و چه مدت طولانی روي نقشه ي حمله به سرزمین اسلامی ایران کارشناسان سیاسی و نظامی عراق و ابرقدرتها کار کرده اند. شما می دانید که مقدمات این حمله از یک سال پیشتر طرح ریزي شده بود؟ یا شاید از همان اوایل پیروزي انقلاب اسلامی؟ صدام تنها قدرتی در منطقه بود که فکر می کرد می تواند با نیروي نظامی بزرگ و قوي خود انقلاب شما را به شکست یا انحراف بکشد. شما فکر می کنید اگر ابرقدرت ها و صدام احتمال یک درصد می دادند که حمله به سرزمین اسلامی با شکست مواجه می شود، حمله می کردند! بنده می گویم نه، آنها فکر می کردند صد در صد پیروز خواهند شد و شما شکست خواهید خورد و گرنه هرگز تهاجمی به این وسعت و شدت را به سرزمین شما آغاز نمی کردند.

شاید این داستانی که می خواهم برایتان نقل کنم ظاهرا به مسائل سیاسی ربط نداشته باشد ولی از آنجا که لیسانس حقوق سیاسی هستم و به عنوان افسر احتیاط ناخواسته به خدمت ارتش عراق درآمدم نمی توانم بیشتر مسائل را جداي از سیاسی بودن آن تحلیل کنم. حتما شما می دانید من چه می گویم. می خواهم بگویم که شما با امدادهاي غیبی جنگ می کنید و دنیا با امدادهاي مادي. می توانید حدس بزنید و با صراحت بگویید که کدام طرف پیروز است.

آن حادثه اتفاق افتاد و من مدتها بهت زده بودم. این را واقعا می گویم: بهت زده بودم. نمی دانستم چه باید بکنم. تمام حرکات و سکنات من تغییر کرده بود. آدمی شده بودم که حتی با خودم مأنوس نبودم و بعد از مدتها توانستم با این روحیه ي جدید که در من حلول کرده بود انس بگیرم و سازش کنم که خوب البته برایم بسیار لذت بخش بود. اگر می دانستم خداوند این قدر بندگانش را دوست دارد خیلی پیشتر به خودم مراجعه می کردم و احوال و اخلاقیاتم را سامان می دادم، ولی چه می دانستم، و ضمنا آن طور که باید و شاید به مسائل غیبی هم اعتقاد نداشتم اما وقتی آن واقعه را به چشم خود دیدم دیگر چگونه می توانم انکار کنم و همان آدم سابق باشم. با دیدن آن واقعه پرده ي ضخیمی که در برابر دیدگانم بود دریده شد و توانستم طور دیگري به جهان نگاه کنم، حتی اطرافم را بهتر بشناسم و قدرتی پیدا کنم که

در مرحله ي اول به من صبر بدهد و امیدوارم کند به آینده و به این که دیر یا زود باید از دنیا رفت و به مقصد رسید که بهشت یا جهنم است.

و اما آن واقعه:

ساعت چهار صبح بود که ما حمله اي را در شرق اماره، در منطقه ي طیب، علیه نیروهاي شما در تاریخ 82/11/28 شروع کردیم. در همان دقایق اول حمله زخمی شدم. یک ترکش به کمرم خورد و زخمم خونریزي کرد. ظاهرا نیروهاي شما یک خاکریز عقب نشسته بودند و پیاده هاي ما جلو می رفتند اما امکان پیشروي براي من نبود بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از معرکه دور کنم و به عقب برگردم. با هر زحمتی بود توانستم پنجاه متري عقب بیایم و در یک گودال کوچک پناه بگیریم. سرم را به دیوار گودال تکیه دادم و به آسمان نگاه کردم و از خدا کمک می خواستم. سردي هوا، تنهایی، و زخمی بودنم در آن بیابان پهناور هول و هراس عجیبی را در من به وجود آورده بود و مرگ در تنهایی را به چشم خودم می دیدم. درگیري در جلو ادامه داشت و من هر لحظه احساس می کردم قواي بدنیم تحلیل می رود. ولی هنوز امیدي داشتم به این که زنده بمانم. تنها فکري که آن لحظه از ذهنم گذشت این بود که قرآن کوچکی که در جیبم بود در بیاورم و سوره هاي کوچک آن را بخوانم. همین کار را کردم. دو ساعت از زخمی شدنم گذشته بود. هوا کم کم داشت روشن می شد. همچنان مشغول خواندن قرآن بودم. تنهایی و زخم را فراموش کرده بودم.

ناگهان متوجه شدم دو نفر از سربازان شما در فاصله ي نسبتا زیادي به طرفم می آیند. خوشحال شدم. جان تازه اي گرفتم و با تمام قوا فریاد زدم. هرچه فریاد می کردم آنها نمی شنیدند. بالاخره هم مسیرشان را تغییر دادند و به طرف دیگر رفتند. با ناامیدي آنها را با چشم تعقیب می کردم که متوجه شدم شبحی نورانی بین من و ایشان حایل شد. پشتش به من بود. من دیدم که شبح نورانی با اشاره ي دست، آن دو سرباز را صدا می کند. همان طور مات و مبهوت مانده بودم. آن دو سرباز مجددا مسیرشان را تغییر دادند و به طرف من آمدند و شبح ناپدید شد. مرا از گودال کوچک بیرون آوردند. یکی از آنها به طرف راستم آمد و دیگري به طرف چپم. زیر بغل مرا گرفتند.

و من راحت و آسوده با آنها به مقر آمدم. وقتی به مقر فرماندهی رسیدیم متوجه شدم که شبح نورانی از این سمت به طرف من آمده بود. متأسفانه نام آن سربازها را نمی دانم ولی یکی از آنها قد متوسطی داشت و بیست ساله به نظر می آمد. من حتی نتوانستم این سؤال را به آنها بفهمانم که آیا آن شبح نورانی را دیده اند یا نه و آمدن آنها به طرف من چگونه بود. فقط دیدم که شبح نورانی که یکپارچه سفید بود و چیزي شبیه عبا روي دوش داشت به آن سربازها اشاره کرد ولی صداي او را نشنیدم.. بیشتر از این قادر نیستم توضیح بدهم ولی یک نشانی به شما می دهم که بنویسید. ان شاء الله که آن سربازها این مطلب را در روزنامه بخوانند و به شما مراجعه کنند و شما هر چه دلتان می خواهد از آنها بپرسید. من نشان منطقه و وضعیت را برایتان گفتم. در ضمن اگر آنها پیش شما آمدند و امکانش بود به عنوان ملاقاتی آنها را هم پیش من بیاورید که من دوباره آنها را ببینم و با هم صحبت کنیم. شاید بسیاري مسائل حل شود.

آن نشانی که می خواهم به شما بدهم و نشانه ي مفیدي هم براي آن سربازها می تواند باشد این است که وقتی آنها مرا به مقر آوردند یکی از سربازهاي شما عصبانی بود به طرف من آمد و مرا تهدید کرد که «همین الآن تو را می کشم» ولی آن دو سرباز با پرخاش و تندي سرباز را از خودشان و من دور کردند. مسئله دیگري که براي خود من هنوز حل نشده این است که دو سرباز در آن منطقه چه می کردند و آن مقر تقریبا سمت راست نیروهاي ما بود که فاصله ي زیادي نداشت. آن سربازها از کجا آمده بودند که توانسته بودند خودشان را به پشت نیروهاي ما برسانند؟

با این حادثه که برایتان تعریف کردم حالا می توانم ادعا کنم که اعتقاد من به امدادهاي غیبی بیشتر از ایرانی ها است، چون من آن را دیده و لمس کرده ام.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 84)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده