سه‌شنبه, ۲۶ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۲۶
من جزو اولین سربازان عراقی بودم که پایم به آسفالت خیابانهاي سوسنگرد رسید. دو واحد کماندو و پنج تانک اولین نیروهایی بودند که وارد شهر نیمه ویران سوسنگرد شدند و آن فجایع را به بار آوردند که می دانید. وقتی وارد خیابان اصلی سوسنگرد شدم اولین منظره اي که دیدم تمام تنم لرزید و از خودم نفرت پیدا کردم.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت بیست و پنجم

«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت بیست و پنجم  آمده است:

من جزو اولین سربازان عراقی بودم که پایم به آسفالت خیابانهاي سوسنگرد رسید. دو واحد کماندو و پنج تانک اولین نیروهایی بودند که وارد شهر نیمه ویران سوسنگرد شدند و آن فجایع را به بار آوردند که می دانید.

وقتی وارد خیابان اصلی سوسنگرد شدم اولین منظره اي که دیدم تمام تنم لرزید و از خودم نفرت پیدا کردم. خودم را حیوان درنده اي می دیدم که به گله اي هجوم برده باشد.

در مدخل شهر بودیم که چند پاسدار شما را دیدم که برق آسا خودشان را در پس کوچه اي مخفی کردند و در برابر ما به مقاومت پرداختند. دود و غبار از گوشه و کنار شهر بلند بود و صداي انفجار و شلیک لحظه اي قطع نمی شد. کماندوهاي ما وحشیانه به شهر ریخته بودند و هر کاري که براي ویرانی و کشتار می توانستند می کردند. در همان خیابان اصلی خانواده کوچکی را دیدم که گریان و سراسیمه بودند. دست چپ طفل پنج ساله شان که در آغوش مادر بود از بازو ترکش خورده بود و خونریزي داشت. طفل گریه می کرد. مادر و دختر به هر طرف که می دویدند با نیروهاي ما مواجه می شدند یا انفجار خمپاره اي آنها را به زمین می چسباند. وقتی آنها را این طور مستأصل و بیچاره دیدم، خودم را به آنها رساندم و به مادر که حدود چهل و پنج سال داشت و لباس کاملا اسلامی پوشیده بود گفتم «من شیعه و اهل کربلا هستم. از من نترسید. به من اعتماد کنید و بگذارید پسر کوچک شما را به یگان بهداري برسانم تا زخمش را مداوا کنند.» اما آنها به من اعتماد نکردند و از من خواستند از آنها دور شوم. سرانجام با اصرار زیاد توانستم اعتماد مادر را جلب کنم ولی دخترش که تقریبا هجده ساله بود و او هم مانند مادرش لباس اسلامی به تن داشت قبول نکرد و گفت «لازم نیست عراقیها ما را معالجه کنند.» و اضافه کرد «اگر شما می خواستید ما را معالجه کنید پس چرا این طور وحشیانه به شهر ما هجوم آوردید؟» جوابی نداشتم و نمی دانستم چه باید بگویم ولی دلم می خواست براي آنها کاري انجام بدهم زیرا در آن لحظات خودم را به شدت گناهکار احساس می کردم.

در همین اثنا یک لندکروز فرماندهی وارد خیابان شد. وقتی ما را دید نگه داشت. پنج نفر شخصی داخل آن بودند که من آنها

را می شناختم.اهل سوسنگرد بودند. براي ما جاسوسی می کردند، همیشه با فرمانده لشکر یا فرمانده تیپ دیده می شدند. یکی

از آنها پایین آمد و تقریبا با زور مادر و دختر و طفل مجروح را سوار لندکروز کردند و از شهر خارج شدند. من به طرف

نیروهاي خودمان در آن سوي خیابان رفتم. از پنجره ي خانه اي نارنجک پرتاب شد که پنج نفر را زخمی کرد. در بین ما

گروهبان سومی بود به نام عبدالامیر خشام اهل ناصریه.

او گفت برویم داخل آن خانه، به اتفاق گروهبان داخل کوچه شدیم و رفتیم به آن خانه، در یکی از اتاقها، کنار پنجره، پیرمردي روي صندلی نشسته بود که یک پا نداشت، اتاق، درهم ریخته و تاریک بود. در آن لحظات پر اضطراب اولین چیزي که در پیرمرد جلب نظر می کرد شال سبزي بود که دور گردن داشت. فکر کردم حتما سید است. حدود پنجاه و پنج سال داشت. گروهبان عبدالامیر داخل اتاق شد. پیرمرد با چشمان پر جذبه اي نگاه می کرد. من می ترسیدم. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد یک ریز نگاهش می کرد. گروهبان عبدالامیر کلاشینکف خود را آهسته بالا آورد و دهانه ي لوله را روي سینه ي پیرمرد جا به جا کرد. من پشت گروهبان بودم. احساس کردم که هر دو، چشم در چشم هم دوخته اند و دیدم که ذره اي ترس و واهمه در پیرمرد نیست. براي یک لحظه همان طور ماندند و ناگهان پنج یا شش گلوله از کلاشینکف گروهبان عبدالامیر در سینه ي پیرمرد نشست و پیرمرد در میان دود باروت از روي صندلی به زمین غلتید و در همین حال شال سبز از گردنش باز شد و توي خون افتاد. از ترس لب و دهانم خشک شده بود. بعد از این جنایت به سرعت از خانه خارج شدیم. هنوز نیمی از کوچه را طی نکرده بودیم که یکی از پاسدارهاي شما را روي پشت بام روبروي کوچه دیدم. گروهبان عبدالامیر هم دید و تا خواست به طرف او شلیک کند. گلوله اي از پاسدار شما روي پیشانی او نشست و مغزش را به در و دیوار و حتی به لباسهاي من پاشید و تکه هایی از سر او را که مو هم داشت وسط کوچه پخش کرد. من خودم را روي زمین انداختم و سینه خیز از کوچه خارج و به افراد خودمان ملحق شدم. کمی که آرام گرفتم احساس کردم در این چند ساعت دیوانه شده ام و اصلا حال طبیعی ندارم. هر کجا را نگاه می کردم جسد بود و خون و دود. شهر هر لحظه ویرانتر می شد. از همه مهمتر روي دیوارها و در خانه ها با عجله نوشته بودند « امانه الله و رسوله» و داخل خانه هایی که من دیدم قرآن و نهج البلاغه و کتابهاي اسلامی فراوان بود در حالی که صدام می گفت که شما ایرانی ها آتش پرستید. پس این همه نشانه از اسلام براي چه بود؟ فهمیدم که فریب خورده ام و به جنگ شیعه ها آمده ام در حالی که خودم شیعه و اهل کربلا هستم - کربلایی که رزمندگان شما و امت اسلامی شما شیفته ي زیارت آنند.

در همان روز اول ورود به سوسنگرد سربازان و افراد خودمان را دیدم که چگونه اموال مردم سوسنگرد را تاراج می کردند. گروهبان سوم فاضل سمچ اهل کوت موتور سیکلتی از حیاط خانه اي برداشت و فرداي آن روز دیوانه شد. او حالات عجیبی پیدا کرده بود. یک ساعت می خندید، یک ساعت گریه می کرد، یک ساعت سر و روي خودش را می زد. بعد دیگر نفهمیدم چه بلایی به سرش آمد. گروهبان دوم «شهید جبار» اهل کربلا طلا برداشت و در خود سوسنگرد کشته شد. گروهبان دوم دیگري طلاي زیادي برداشت و آنها را در یک کیسه ي پلاستیکی ریخت و زیر بلوزش پنهان کرد. وقتی در سر پل ذهاب حمله کردیم اولین نفري که از ما کشته شد هم او بود.

گروهبان یکم دیگري به نام کریم فاضل اهل دیوانیه قبل از حمله به من گفته بود «شنیده ام سوسنگرد زنان و دختران زیبایی دارد. اگر داخل شهر شدیم اولین کاري که می توانیم بکنیم...» خدا شاهد است که به او گفتم «اگر تو این کار را بکنی کشته می شوي» و او را از این کار منع کردم. بعد از دو روز من از سوسنگرد فرار کردم و به خانه آمدم و چهار ماه فراري بودم. دیگر نمی دانم چه اتفاقاتی در آنجا افتاد ولی شنیدم به عده اي از زنان و دختران سوسنگردي تجاوز کرده و بیشتر آنها را کشته اند.

چیزي براي شما بگویم آقاي خبرنگار و خیالتان را راحت کنم، شما که دنبال حوادث و جنایات جنگ هستید، اگر سالها تلاش کنید باز نمی توانید حتی گوشه ي کوچکی از جنایات صدام را جمع آوري کنید این حوادث به قدري زیاد است که من فکر می کنم اگر تمام دنیا جمع شوند نمی توانند جنایات صدام حسین تکریتی کافر را شماره کنند اما امیدوارم شما موفق باشید.

من بیش از دو روز نتوانستم در سوسنگرد طاقت بیاورم. روز سوم فرار کردم و به کربلا رفتم. چهار ماه تمام فراري بودم و هر لحظه انتظار می کشیدم که مأمورین کثیف حزب بعث به خانه مان بیایند و دستگیرم کنند. بعد از چهار ماه صدام کثیف و جنایتکار اطلاعیه ي عفو صادر کرد که افراد نظامی فراري اعم از افسر، درجه دار و سرباز می توانند بدون تنبیه یا زندانی شدن به جبهه برگردند. با این همه، من دلم نمی خواست دوباره به جبهه برگردم و مسلمان کشی کنم، اما برادرم مرا راضی کرد و راستش دانستم اگر بعثیها مرا دستگیر کنند خواهر و مادرم را هم به زندان خواهند برد و آنوقت چه اتفاقی می افتاد خدا می داند. این بود که به جبهه برگشتم.

یک بار مزه ي زندان بعثی ها را چشیده ام - آن هم به خاطر حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام.

چند سال پیش در کربلا یک هیئت سینه زنی داشتیم. روز عاشورا سینه زنی به خیابان آمد. آن روز برادرم قمه زد. قمه زدن در عراق ممنوع بود و جریمه داشت. مأمورین نتوانستند برادرم را بگیرند و مرا به جاي او دستگیر کردند. دو روز در حبس و شکنجه بودم. در زندان یکی از مأمورین بعثی با چوبدستی خود سرم را شکست. الآن هم جایش هست. نگاه کنید آقاي خبرنگار، همین جا است... بعد مرا به اتاق رئیس خود برد. رئیس از من پرسید «براي چه قمه زده اي؟» گفتم «برادرم قمه زده و مأمورین شما مرا دستگیر کرده اند!» رئیس پلیس گفت «اگر قمه نزده اي پس چرا سرت شکسته است»؟ گفتم «مأمور شما سرم را با چوبدستی شکست!» دیگر حرفی نزد و بعد از دو روز از زندان آزاد شدم. باور کنید بیشتر ترس و نگرانیم از خواهر و مادرم بود که مبادا به دست بعثی هاي کافر بیفتند ومورد شکنجه و اهانت و... قرار گیرند. بنابراین به جبهه برگشتم، ولی واحد ما از سوسنگرد به سر پل ذهاب منتقل شده بود. به سر پل ذهاب رفتم. از بد حادثه همان روزي که به سر پل ذهاب آمدم واحد ما حمله اي به طرف نیروهاي شما داشت. دوباره احوالم دگرگون شد و از خود پرسیدم چرا به جبهه بازگشتم. پشیمان شده بودم. خواستم دوباره در همان روز فرار کنم ولی فرصت نشد.

در منطقه اي که ما بودیم، همان روز حمله، جنازه ي یک جوان ایرانی را دیدم که لباس شخصی به تن داشت. صورت او را با اسید سوزانده بودند و جاي هیچ گلوله اي در بدنش نبود. دستهایش را با بند پوتین بسته بودند. جنازه روي یکی از ارتفاعات بود. سابقه داشت و بیشتر به دستور سروان حکیم، اهل دیاله، انجام می گرفت.این سروان هنوز هم زنده است. اسید را از باطري کامیونهاي نظامی تخلیه می کردند و روي چشمها و دهان و صورت اسیر زنده ي شما می ریختند و او را زجرکش می کردند و به تماشاي او می ایستادند. سروان حکیم دو نفر از درجه داران واحد ما (یکی به نام صلاح نعمت اهل کربلا و دیگري از یگان ما نبود و اسمش را نمی دانم) را به اتهام تمرد از دستور تیراندازي به طرف نیروهاي شما به مقامات بالا معرفی کرد. در نتیجه هر دو به جوخه ي اعدام سپرده شدند.

بعد از فرار من و چند نفر دیگر سروان حکیم حکم اعدام ما را هم صادر کرده بود و وقتی به جبهه آمدیم آن سربازها پیشنهاد کردند برویم پیش سروان حکیم و از او عذرخواهی کنیم و تشکر بکنیم که ما را اعدام نکرد. به آنها گفتم «به یک شرط می آیم که یک موشک آرپی جی به او بزنم و خیال همه را راحت کنم.» آن روز نرفتم چون از این سروان کثیفتر کس دیگري را نمی شناختم. البته می گوئید صداي پیشواي همه آنهاست.

در آن حمله ما نتوانستیم کاري از پیش ببریم و عقب نشینی کردیم، اما یکی از سربازان مجروح شما اسیر نیروهاي ما شد. او را تحویل دو سرباز دادند تا به بهداري ببرند. بین راه، یکی از سربازان که نامش حمید ضخر بود تصمیم می گیرد به سرباز مجروح تجاوز کند. فاصله ي بهداري تا واحد زیاد بود. دو سرباز ما مجروح شما را در بیابان روي زمین می گذارند. سرباز حمید ضخر به هر نحوي که ممکن بود می خواست به سرباز مجروح تجاوز کند اما سرباز شما مقاومت می کند و سرباز دیگر هم ممانعت می کند و بالاخره حمید ضخر نمی تواند کاري بکند. آنها بعد از تحویل اسیر مجروح به خط مقدم برمی گردند.

سرباز حمید ضخر تازه به سنگر تانک خودشان رسیده بود که یک گلوله توپ در یک قدمی او خورد و منفجر شد. به جز چند تکه گوشت از حمید ضخر پیدا نشد. تکه هاي گوشت را در کیسه اي نایلونی ریختند و به بصره فرستادند. فکر می کنم اهل بصره بود.

چند ماه در سر پل ذهاب بودم. بدترین روزهاي عمرم بود. در تاریخ 16/7/82 در جبهه ي گیلان غرب نیروهاي شما حمله اي کردند و من به اتفاق شانزده نفر دیگر پشت تپه اي مخفی شدیم.

در همین حمله بود که گروهبان کریم فاضل، گروهبانی که از سوسنگرد طلاي زیادي دزدیده بود، در دقایق اول حمله به طرز وحشتناکی کشته شد.

ما پشت تپه ماندیم. سنگر گرفته بودیم که گلوله یا ترکشی به ما اصابت نکند. بعد از چند ساعت دیدم نیروهاي شما جلو می آیند. فورا زیر پیراهنم را در آوردم، آن را بالاي آرپی جی بستم و به آنها نشان دادم. دو نفر از پاسدارها جلو آمدند. یکی از آنها ما را به پشت جبهه منتقل کرد و به منطقه ي داغ آورد. همه خانه هاي بین راه ویران شده بود و تنها یک خانه سالم مانده بود. ما را به آن خانه بردند و یک سطل آب خنک دادند.

یکی از سربازهاي شما عربی می دانست با او صحبت کردم به من یک کلاشینکف داد و گفت «ممکن است عراقی ها تا اینجا بیایند. شما از خودتان دفاع کنید.» تقریبا یک ربع یا نیم ساعت در خانه توقف کردیم. بعد یک ماشین آمد و ما را به قصر شیرین برد. یک خانه ي بزرگ مقر نیروهاي شما بود. آن سرباز ما را تحویل یک پاسدار داد به نام محمد که بعد به ما گفت یک برادرش شهید شده است. این پاسدار بسیار انسان بود و رفتارش همه ي ما را شرمنده کرد. لباسم کثیف و خونی بود. برایم لباس تمیز و تازه آورد. شب را در آنجا ماندیم. غذاي خوب و جاي مناسبی براي خوابیدن به ما داد. حتی چند پتوي اضافه برایمان آورد. دلم می خواست بمیرم و آن لحظه را نبینم. فقط او را بوسیدم و تشکر کردم. همان روز ما را به کرمانشاه بردند و از آن جا به تهران منتقل کردند.

دلم می خواهد وقتی عراق انقلاب اسلامی شد و ملت مسلمان عراق صدام و حزب بعث کثیف او را به درك فرستادند ما هم در آنجا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشته باشیم و من هم یک پاسدار باشم.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 76)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده