سه‌شنبه, ۱۲ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۱۹
از نامه فرمانده مجروح انگلیسی: اما رئیس علی نامه مرا سانسور نمی کند، زیرا که تفاوت ما و او زیاد است. او مردی حقیقت پیشه و دلیر است که به موقع خود با دشمن طرف مخاصمه می شود. ما مردمی دورو حیله باز و منافق هستیم

دريا غمگين است...

نوید شاهد: چشمان خود را بگشاييد. دريا غمگين است. نگاه کنيد، امواج خسته اند و شور سال هاي ديرين را ندارند. نسيم، گرچه آهسته مي وزد اما او نيز دل در گرو چشمان سياه و دلِ استوارِ مردي از تبار نخلهاي سرفراز جنوب را داشت که اينک از فراز ايمان، فرياد «هل من ناصر » مي زند؛ اما شب پرستان خفا ش صفت هياهو مي سازند، تا نداي آسماني اش را توفاني کنند و به دوردست هاي پنهان برند. شورش مرداب را ببين چگونه مردان کوي عشق را پس مي زند. ماسه هاي تفتيده «خليج فارس» عشق و ايمان را ببين که چگونه تنهاي تنومند را در خود جاي مي دهد و زمزمه داغ وصال را بر پيشاني سراي خانه جان مي نشاند. دريا توفان زده است. دريا خشم مقدس خود را برون مي ريزد. دريا هم مي گريد؛ به وسعت همه اقيانوس هاي عالم و من حيران در شعفِ مردان مردتبار، علي سيما و باسيرت فاطمي. رنج دوران را کشيده است؛ اما با ولي و مولا همچنان عاشقانه مغازله مي کند. حصيرِ خانه فاطمي، سنگفرش کاخَک اوست. اما دلش ريشه را در نيزارهاي ريشه دار دريا فرو برده است و من حيران که او کيست؟!

خداوندگارا! چه مي بينم؟ قيامتِ قامت او اکنون بپاست و من مات و حيران که باز دشت هاي کربلايي به وسعت همه زمان ها و همه مکان ها گسترده شده و تک سواري تنها از دوردست ها مي آيد؛ هاله اي از ايمان بر گِردِ وجود اوست. سينه ستبر کرده. در چکاچک شمشير دشمن بي هيچ هراسي فرود مي آيد. اقتدار فاطمي را در غصب فدک عشق به رخ مي کشد. اما هم من مي دانم و هم تو که او تنهاترين مرد جنوب است، درست مثل مولايش. تپه هاي ماسه اي خيس ساحلي گواهاند که او چند بار از فراز اسب به فرودِ زمين نشست؛ اما تو که خوب مي داني که فرازها و فرودهاي زندگي براي او چه لذت ساز است. تنهاي تنها مي تازد، دشمن را می بیند، حتي بر خواري او در چاه هاي تنگستان می گريد. اسير می گيرد. يارانش به نيزه هاي کين سر می دهند؛ گلوله هاي سرخ خورشيدي، جان ها را تفتيده مي کند؛ اما او همچنان در دوردست هاست تا بگريد، تا زار زند و در مقابل مردان نور زانوي ادب زند. شمع عشق در وجودش برافروخته شود و باز تک سوار تنهاي ما از راه برسد و جانش علوي و روحش فاطمي و همه وجودش محمدي شود. و من همچنان در حيرت تاب و توان او در پشت ماسه هاي تفتيده در غروب نخلستان ها مانده ام.

حکايتي است کارستان که در دِلوار پيچيده است. همه دلداگان گرچه دستهايشان خالي است؛ اما دل به او داده اند تا تنهاترين سردار جنوب بر دشمن بتازد و از هِيمنه سلاح هاي ريشه کن ساز انگليسي نهراسد. گرچه او را با هراس کاري نيست. درست از همان زمان که از خاک بُريد و رو به سوي افلاک نهاد، من نيز دريافتم که عليِ ما اين بار هم بايد حسين ساز تاريخ شود و تا کربلاهاي همه جنوب و فارس بتازد. دشمن را در کوچکترين اندازه هاي دنيوي به سخره گيرد. اما خود همچنان به پيش تازَد تا يکي يکي بيايند ياران شوريد ه تبارش و رخصتي گيرند و به ميدان روند. اما دشمن واقعا هراسيده است. نمي تواند با آن همه آلاف و الوف در مقابل گام هاي استوارِ علي تنگستان تاب بياورد. می گريزد نه يکبار، نه چند بار، هزاران بار از هيمنه او در حيرتي مي مانَد؛ اما اين بار نيز روح خدايانِ شيطان صفت در جان مردان انگليسي تبار دميده مي شود تا به نيرنگ، دستان سردارانش را با شمشير بي هويتي خود قطع سازند تا سردار تنها بماند. ولي سردار همچنان رخصت علي اکبرهايش را با خون جان و ديده امضاء مي کند تا سيرت و صورت علوي را بر همگان نشان دهد و عباس را به نهر و خليج فارس مي تازانَد تا ايثار جهان و جهانيان را معنايي تازه بخشد. اما باز هم علي تنگستان تنهاست. اسيران او نه يک اسير که فريب خوردگان شيطان اند و خوب فهميده اند که چه سان هستي خود را به پاي شريرترين شيطان ها از دست دادند تا از جزيره اي دورافتاده که آنها کبيرش مي خواندند، مستانه بيايند و سرزميني ديگر را با پشتيبانان صهيونيست تبارشان به جزيره ملحق سازند. مِلک و مُلک خود بپندارند و در آ نجا نيز مستي غرور را به رخ کشانند؛ اما هيهات که دشمن هم در مقابل او زانوي ادب و احترام مي زند گرچه دشمن است. حکايت شيرمرد دِلوار همين است و بس.

ببينيد که در مقابل يک اسير چه کرده و در همه تاريخ چه خواهد کرد.

مروت و شهامت ايراني از زبان فرمانده مجروح انگليسي

پس از آنكه رئیسعلي دلواري، دو نفر انگليسي را به تفنگچيان سپرد كه مراقب آنها باشند؛ خود را به جسد سروان كه نيمه جاني داشت رسانيد و پرسيد: «حال شما چطور است؟ »

سروان جواب داد: «حالِ من خوب است و عنقريب مي ميرم، خيلي تشنه هستم. رئیسعلي دلواري فرمان داد آب آوردند و سَرِ او را به آرامي از زمين بلند كرد و آب به دهان او برد تا آشاميد؛ سپس به وي گفت: «اگر چيز ديگري لازم باشد بگو تا بياورم؛ اگر بخواهيد به خانواده يا رئيس مافوق خودتان كه در کشتی است خط بنويسيد مانعي ندارد. »

سروان، نظري از روي قدرداني و امتنان قلبي به قيافه مردانه رئیسعلي افكند و به آواز ضعيفي گفت: «فرضاً كه بخواهم خط بنويسم نمي توانم و اگر قادر به نوشتن هم بودم، كسي كه آن را ببرد ندارم .»

رئیسعلي گفت: «دو نفر از متابعين و هموطنان شما زنده هستند؛ آنها را آزاد مي كنم كه به كشتي بروند ممكن است مطالب خود را به آنها املاء كنيد تا نوشته و بروند. »

سروان زير لب تشكر كرد و رئیسعلي فوري رفت و آن دو نفر را آورد، و از راه جوانمردي و به تصور اينكه سروان در حضور او مايل به اظهار مطالب خود نباشد به فاصله پنجاه قدمي روي سنگي نشست و با خالوحسين مشغول گفت و شنود شد.

سروان رو به یکي از آن دو نفر انگليسي كرد و گفت: «جوزف! مطالبي كه می گويم قابل اهميت است. به دقت بنويسيد و خودتان به دست ژنرال بدهيد. »

... ژنرال! من اكنون كه اين خط را املاء ميك‌نم با مرگ دست به گريبان هستم... من با قلبي ملول و خاطري نژند از دار فاني رحلت ميكنم، در حالي كه با خود می گويم: در چه راه كشته شدم؟

آيا ملتي قوي به انگلستان حمله كرده و شرف من در خطر بود كه درگير و دار مدافعه كشته شوم؟ آيا كسي مي خواست دين مسيح را از دنيا براندازد و من از راه تعصب ديني با او طرف شدم و در اين راه مقتول گشتم؟ آيا اجنبي قصد تملك اموال و درازدستي به ناموس من داشت و در مقام منع برآمدم و نابود شدم؟

هيچ كدام اينها نيست، افسوس كه هيچ كدام نيست.

من در اين مدت كه سرتاسر خليج فارس را سير كرده ام و با ايرانيان حشر و نشر داشته ام آ نچه را دانسته ام اين است كه ايرانيان مردماني نجيب، مهمان نواز، باعاطفه و حساس هستند.

«ژنرال من! » دليل كافي بر جوانمردي و حسن اخلاق و انسانيت ايرانيان كه شما اروپائيان خودخواه، آ نها را نيمه وحشي

مي خوانيد همين قدر بس كه الساعه در اين جا رئیسعلي بر ما سه نفر حاكم علي الاطلاق است، و هيچ چيز او را مجبور نمي كند كه بگذارد من به آسودگي مشغول مكاتبه با شما باشم و معذلك اين جوانمرد ايراني با آن كه شايد اكنون در ذهن خود تصور ميك‌ند كه من از يكفيت قوا و استعداد و جزئيات امور آنها به شما خبر می دهم، باز نه تنها از مكاتب هام مانع نشده بلكه مرا در اين كار مدد كرده است و محض حفظ مكرمت و اداي وظيفه انسانيت براي آنكه گفتار مرا نشنود، دور شده است!!

آيا اين معني منتهاي نجابت و تمدن است، يا آ نچه من و شما داريم؟ انصاف دهيد اگر شما به جاي او بوديد بدين مساله راضي نمي شديد.

ما بوشهر را تصرف كرديم، پس تخانه را تحت نظر گرفتيم، و اداره سانسور تأسيس كرديم. مراسلات مردمي بي پناه و مظلوم را گشوديم و خوانديم تا از مندرجات آ نها مسبوق شويم و اسامي وطن دوستان را در «دفتر سياه » ثبت كرديم!

اما رئیسعلي نامه مرا سانسور نمي كند، زيرا كه تفاوت ما و او زياد است. او مردي حقيقت پيشه و دلير است كه به موقع خود با دشمن طرف مخاصمه مي شود. مي كشد يا مردانه كشته مي شود. ما مردمي دورو و حيله باز و منافق هستيم كه نام اين صفات رذيله را «پلتيک » گذاشته ايم، و با اين اسم دمار از روزگار ضعيفان و ازپاافتادگان درمي آوريم! و به عجز و لابه آ نها اعتنا نمي كنيم!

چه بايد كرد؟ من و تو در مدارس عاليه «آكسفورد » و لندن درس حرص و كینه و استعمار خوانده ايم، و امثال رئیسعلي در مكتب طبيعت و زير آفتاب سوزان صحاري سوزان آسيا درس شهامت و مروت...

سروان سپس گفت: «جوزف! مكتوب من تمام شد، خواهشمندم اين را به دست ژنرال بدهيد. »

سروان اين را گفت و جان داد. جوزف مكتوب را در كيف گذاشت و در جيب بغلي پنهان كرد. سپس با رفيق خويش نزد رئیسعلي كه هنوز در محل سابق نشسته و با خالوحسين صحبت مي كرد، رفتند و گفتند: «اجازه می دهيد ما به کشتی برويم؟ » رئیسعلي گفت: «البته » و با لحن استهزاء گفت: «از قول من سلام به آقاي ژنرال برسانيد و بگوييد رئیسعلي منتظر است خودتان با هر چند هزار قشوني كه در كشتي داريد تشريف بياوريد. »

اين نامه در موزه شهداي تهران مضبوط است.

انتهای پیام


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده