يکشنبه, ۱۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۳۲
به مناسبت اولین شب ماه محرم و عزاداری شهادت سفیرالحسین(ع) تعدادی از اشعار آیینی منتشر شد.

به گزارش نویدشاهد، مسلم، نخستین شهید واقعه کربلاست. شهادت او کمی پیش‌تر از حادثه کربلا رخ داده‌است و شب نخست ماه محرم به پاس فداکاری و جان فشانی‌های این سفیر شهید راه سرخ، شب حضرت مسلم بن عقیل نام نهاده شده است. مسلم الگوی محبت و وفاست. او عاشقی دل باخته بود که تا آخرین لحظه از عشق پاک خود به حسین(ع) دست بر نداشت و در اوج بی وفایی کوفیان به مولایش وفادار ماند.

غلامرضا سازگار

فروغ دیده و دل‌هاست مسلم
سفیر یوسف زهراست مسلم
عبادت را به اشکش داده زینت
شهادت را به خون‌آراست مسلم
مه ذیحجه بر لب‌های خشکش
پیام ظهر عاشوراست مسلم
امیر بی‌سپاه شهر کوفه
چو مولایش علی تنهاست مسلم
به یاد حنجر خشک امامش
روان از دیده‌اش دریاست مسلم
فدا گشت و به قاتل داد مهلت
خدا را تا چه حد آقاست مسلم
شرف، آورده پیشانی به خاکش
سـلام انبیـا، بــر روح پـاکش

سر و جان و تنش بود و امامش
قیامت بود پیدا در قیامش
دهان خشکیده، دل کانون آتش
دهان خونین به لب عرض سلامش
به بام کوفه، از اطراف کعبه
وزد عطر حسینی بر مشامش
به هر کوچه که رو کرد آتش و سنگ
به سر می‌ریخت از بالای بامش
خداوندا که دیده میهمان را
دو دست بسته، خون ریزد به کامش؟
سفیر رهبر آزادگان را
عجب کردند مردم احترامش
نه تنها کوفیان پیمان شکستند
از او پیشانی و دندان شکستند

دریغا! پردۀ حرمت دریدند
به دامن ننگ عالم را خریدند
تنی که بهتر از جان جهان بود
سوی بازار قصابان کشیدند
همان‌هایی که با او دست دادند
از او با دست بسته سر بریدند
ز تیر و خنجر و شمشیر و نیزه
به جسمش باغی از گل آفریدند
ز هر زخم بدن کوچه‌به‌کوچه
صدای غربت او را شنیدند
خدا داند که در یک شهر دشمن
از آن مظلوم، تنهاتر ندیدند
جـدا کردنـد سـر از پیکر او
ز بام افتاد هم تن هم سر او

امیر شهر، هرسو دربه‌در بود
ز احوال دو طفلش بی‌خبر بود
دو چشم اشکبارش چون دو دریا
لب خشکش ز اشک دیده‌، تر بود
خدا داند که هنگام شهادت
دل از پیشانی‌اش بشکسته‌تر بود
مجسّم پیش چشم اشکبارش
فراز نیزه هفتاد و دو سر بود
گمانم در نگاهش لحظه‌لحظه
تنور خولی و قرص قمر بود
دعا می‌کرد بر سقای بی‌آب
که از چشمش روان خون‌جگر بود
نگاهش بود در مقتل هماره
به رگ‌هـای گلوی پاره‌پاره

وحید قاسمی

بی وفایی خاص و عام از من
سر بازار و ازدحام از من
خواهرت را مدینه برگردان
هرچه سنگ است روی بام از من

بغض مردانه ی صدا از من
مکر این قوم بی وفا از من
به غرور رقیه بر نخورد
کم محلی کوچه ها از من

این شب بی ستاره از مسلم
جگر پاره پاره از مسلم
سر اکبر به نیزه ها نرود
سر دارالاماره از مسلم

آخر کار قائله از من
عطش و درد و  سلسله از من
خار در پای دخترت نرود
آن سه تا تیر حرمله از من

بر سر شانه کوه غم از من
زخم خوردن زیاد و کم از من
تو سلامت مدینه برگردی
خنجر کند شمر هم از من

هرچه دارد هزینه از مسلم
پای سنگین کینه از مسلم
زینت شانه های پیغمبر
نفس تنگ سینه از مسلم

بزن آتش که خرمنش با من
از دهن نیزه خوردنش با من
تو نخی از عبات کم نشود
بی کفن ماندن تنش با من

بعد من ناله ی حرم با تو
بی قراری دخترم با تو
به پر بسته ام نگاه نکن
سر دروازه می پرم با تو

بعد من اصل ماجرا با تو
دردها با تو کربلا با تو
سهم من بود گردن کوفه
ته گودال و چکمه ها با تو

بعد من رنج همسفر با تو
سر نی گریه تا سحر با تو
به زمین خوردنم صدایش ماند
انعکاسش به طشت زر با تو

قسمت تلخ داستان با تو
شام غم پس حسین جان با تو
من که چیزی نمانده از لب هام
زحمت چوب خیزران با تو

میلاد حسنی

ای کاش دست من قلم میشد
تا واسه تو نامه نمیدادم
با خون نوشتم اسمتو بعدش
بی سر به پای اسمت افتادم

از بام افتادم چه تقدیری
از بام افتادم چه تعبیری
یادش بخیر اون روزی که گفتی
تو سربلند از رو زمین میری

تو با سر بی تن میای اینجا
یه گوشه تو این شهر بُق کردم
اما برات بازار و ای یوسف
با این تن بی سر قُرق کردم

آره قناره نردبون میشه
از آسمون تا اینکه سر باشم
بالای این دروازه هم خوبه
تا به خدا نزدیک تر باشم

محسن ناصحی

کوفه با مردان خیلی مرد ، بد تا می کند
با حسینت بی برو برگرد ، بد تا می کند

آی مسلم دردهایت را به نا اهلان مگو
کوفه با مردان اهل درد بد تا می کند

بعد حیدر گرمی از دلهای مردم رفته است
کوفه از وقتی که شد دلسرد ، بد تا می کند

نخل میثم را ببین و بعد لب وا کن که شهر
با کسی که لب به حق وا کرد ، بد تا می کند

جرم هانی از تو گفتن بود، این شهر فریب
با کسی که از تو نام آورد ، بد تا می کند

با تو بد تا کرد دنیا ، مطمینم تا ابد
با دل ما غصه ات ای مرد ، بد تا می کند

هادی ملک پور

نماز و روزه ی شک دار و حج حیرانی
شده جدیدترین شیوه ی مسلمانی

هزار خدعه و نیرنگ کار روزانه
قنوت های شب و سجده های طولانی

نه اعتماد به لبهای دائم الذکر است
نه اعتبار به آن پینه های پیشانی

حساب سود و زیان برده خواب را از چشم
زبان به لقلقه ی آیه های قرآنی

به برق سکه بهار وفایشان پاییز
درخت وعده ی شان میوه اش پشیمانی

مجاهدان مسیر تزلزل و تردید
مبلغان دورویی و سست پیمانی

حریص های به ظاهر بریده از دنیا
که نیست در دلشان هیچ رحم و وجدانی

نوشته ام که بیایی ولی ... نیا برگرد
که این بساط نباشد برای مهمانی

نیا که چشم به راه رسیدنت هستند
سه شعبه ، نیزه و شمشیرهای برانی

نداشت عشق تو جز مبتلا شدن راهی
به غیر مرگ غم تو نداشت تاوانی

اگر که ناله ی مسلم نکرد تاثیری
دلم خوش است در این لحظه های پنهانی-

مرا تو بر سر دار العماره می بینی
مرا تو سوی خودت با اشاره می خوانی

مظاهر کثیری نژاد

قدم به راه بیابان نزن، به کوفه نیا
بیا به کوفه ولی بی‌کفن به کوفه نیا

من از خیانت این شهر کوهِ تجربه‌ام
برای تجربه اندوختن به کوفه نیا

یتیم‌تر نکن این طفل را و حداقل
به اتفاق یتیمِ حسن به کوفه نیا

به خاطر دل زینب کمی تامل کن
برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا

من از جسارت و غارت زیاد می‌ترسم
که کوفه پر شده از راهزن، به کوفه نیا

به گوش می‌رسد آهنگ کودکی محزون
"بس است عمه‌ی من را نزن"، به کوفه نیا

نشسته‌اند به پای شُرِیح و بعد از آن
به فکر بردن سر از بدن، به کوفه نیا

تنت به کرب و بلا و سرت... خدا داند
خلاصه هر دو به دور از وطن، به کوفه نیا

هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟
نوشته‌ام که بیا جان من به کوفه نیا

مهدی علی قاسمی

کوفیان در دلشان کینه زهراست نیا
مسلمت را بنگر بی کس و تنهاست نیا

کار این بی صفتان سبّ عمویم علی است
بینشان بغض علی واضح و پیداست نیا

خواستم آب بنوشم که لبم مانع شد
تشنگی وجه شباهت به تو مولاست نیا

لب و دندان من از سنگ شکست و خون شد
لب و دندان تو در نقشه ی اعداست نیا

همه ی غصه ام این است که سنگت بزنند
نیزه و سنگ زدن حرفه ی اینجاست نیا

گر بیایی همه ی اهل حرم می بینند
کمرت تاشده از غصه ی سقاست نیا

پسرانم به فدای پسران تو شوند
حیف از زندگی اکبر لیلاست نیا

ترس دارم که بیایی و ببیند زینب
ته گودال سر نعش تو دعواست نیا

گر بیایی همه ی جن و ملک می شنوند
که «بنیّ...» به لب حضرت زهراست نیا

سر من را که بریدند و به میخی بستند
فکر و ذکرم سر و گیسوی تو آقاست نیا

لا اقل دختر خود را تو به همراه نیار
کوفه جولانگه خولی و شبث هاست نیا

ترس دارم زروی نیزه ببینی آخر
حرمله همسفر زینب کبراست نیا

"دخترم را بغلش کن که کنیزی نرود"
نا مسلمانیِ این شهر هویداست نیا

انتهای پیام/


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده