سردار شهید قدرت الله علیدادی از همان اولین روزهای جنگ در نوار مرزی شلمچه و سپس در جریان مقاومت شهر خرمشهر در جریان جنگ قرار گرفتند و از همان اولین تیری که در جنوب بین ایران و عراق شلیک شد ایشان در جبهه حضور داشتند.



نوید شاهد: شهید علیدادی اسفند1336 در یکی از روستاهای محروم از بخش دهدز شهرستان ایذه متولد شد و دوران کودکی و دبستان را در همان بخش گذراند. در دوران دبستان وی یکی از شاگردان ممتاز بود و به همین دلیل همیشه به عنوان نماینده کلاس از بین بچه ها انتخاب می شد. در این ایام وی مانند سایر دانش آموزان هنگام تابستان در کار کشاورزی به خانواده خویش کمک می کرد و به علاوه به آشنایان و فامیل نیز در امر زراعت یاری می رساند.


شهیدی که از شلیک اولین تیرهای جنگ در جبهه حضور داشت

استقامت و پشتکار وی در کار طاقت فرسای کشاورزی آنهم در فصل تابستان چشمگیر و نمونه بود و به همین دلیل اقوام و آشنایان در روستا علاقه خاصی نسبت به قدرت داشتند.

از کارهای مورد علاقه قدرت در این دوران سوار کاری و تیر اندازی بود که در وقت فراغت به آنها می پرداخت . بعد از اتمام دوران دبستان به امیدیه آمد و در مدرسه راهنمائی ثبت نام کرد و مشغول درس خواندن شد. در دوران راهنمائی نیز او از شاگردان ممتاز و نمونه در کلاس بود. در این دوران نیز وی در تابستان در مغازه اطوکشی پدر کار می کرد و از این جهت وی تجربه اجتماعی مفیدی را کسب می نمود.

بعد از گذراندن دوره راهنمائی به همراه دو نفر از دوستانش برای ادامه تحصیل در رشته های جامع که به تازگی در کشور تاسیس شده بود به اهواز رفت و به ناچار در آنجا به همراه دوستش اتاقی را اجاره کرد. در اهواز به دلیل مشکلات مختلف به ایشان سخت می گذشت تا اینکه رشته جامع منحل شد و ایشان برای ادامه تحصیل رشته ریاضی فیزیک را برگزید و به دبیرستان شهید پرخیده میانکوه رفت.

وی علاقه ی زیادی به کتب ریاضی و فیزیک داشت و آنها را با دقت مطالعه می کرد. در این ایام قدرت فردی آرام، صبور، متین، حق جو و با توان بدنی، بسیار خوب شناخته شده بود طوری که به هر یک از بچه ها اجحاف یا ظلمی صورت می گرفت برای رفع آن به قدرت مراجعه می کردند و بارها اتفاق می افتاد که قدرت برای اینگونه موارد با افراد لاابالی و مفسده جو درگیر می شد.

تقریبا از همین زمان بود که قدرت به دلیل اطلاعات و شناختی که به وسیله بعضی از دوستان علی الخصوص شهید اسماعیل دقایقی از وضع و ماهیت رژیم شاه بدست می آورد حرکتها و اقدامات علیه رژیم شاه را آغاز می کند بنحوی که در دبیرستان از وی تعهد می گیرند که با هیچ دانش آموزی تماس نگیرد و همکلاسی های ایشان نیز به خاطر ترس از رئیس دبیرستان که از اعضای ساواک بود از ایشان دوری می کردند.

در اواخر دوران تحصیلی شهید قدرت به دلیل داشتن روحیه مذهبی و اسلامی و بروز لیاقت های فردی توسط یکی از برادران، جذب یکی از گروه های مسلح پیرو خط امام بنام منصورون می شود و از همان موقع آموزش های مقدماتی نظامی را طی می کند و بطور مخفی بر علیه رژیم طاغوتی شاه وارد عمل می گردد.

بعد از اخذ دیپلم قدرت به طور آزادانه تری در فعالیت های ضد رژیم شرکت می کند. در بهمن 1357 و قبل از ورود امام وی به همراه دو نفر دیگر از برادران به تهران می رود و در جریانات 22 بهمن 1357 و پیروزی انقلاب اسلامی بنوبه ی خود نقش موثری را در تظاهرات و درگیری ها ایفا می کند.

سپس در اول اسفند 1358 با تشکیل جهاد سازندگی ایشان وارد جهاد می شود و در این ارگان انقلابی ایشان شروع به تلاش بی وقفه می نماید. متعاقب تشکیل جهاد، سپاه پاسداران اسلامی در تابستان 1358 تشکیل می گردد و ایشان به دلیل علاقه زیاد به این ارگان، جزء اولین کسانی است که وارد سپاه می شود و در همین زمان ایشان در کنکور سراسری قبول شدند که بدلیل علاقه به تشکیل و گسترش سپاه، وی سپاه را انتخاب می کند. در زمستان همین سال به خاطر بروز قابلیت های نظامی و رزمی برای گذراندن یک دوره ی تخصصی نظامی از طرف سپاه به تهران اعزام می شود. بعد از مدتی ایشان به خاطر احتیاجات و نیازهائی که احساس می شد و بدلیل شناختی که از منطقه زادگاهش داشت به اتفاق تنی چند از برادران از طرف جهاد سازندگی به روستاهای دهدز (محل تولد) می رود و مدتی در آنجا بطور دلسوزانه و طاقت فرسائی کار می کند و سپس دوباره به سپاه امیدیه می آید و مدتی بعد از طرف سپاه به منطقه شلمچه در نوار مرزی خرمشهر اعزام می شود و چند ماه قبل از شروع جنگ در آنجا بوده و عبور و مرور ضد انقلابیون را در نوار مرزی کنترل می کردند. تا اینکه حمله تجاوز کارانه عراق، بر علیه ایران شروع شد و ایشان از همان اولین روزها در نوار مرزی شلمچه و سپس در جریان مقاومت شهر خرمشهر در جریان جنگ قرار گرفتند و به قول یکی از برادران از همان اولین تیری که در جنوب بین ایران و عراق شلیک شد ایشان در جبهه حضور داشتند. همچنین در جریان حماسه مقاومت خرمشهر ایشان جزء معدود برادران پاسدار بودند که با ابتدائی ترین تجهیزات نظامی در مقابل سه لشگر عراق مقاومت می کردند و تا آخرین سنگری که در خرمشهر وجود داشت، یعنی فرمانداری خرمشهر، ایشان در آنجا از آغاز حضور داشتند. خود ایشان از صحنه های جنگ در خرمشهر و چگونگی وحشیگری نیروهای بعثی و گریز مردمان بی دفاع غیر نظامی از شهر به عنوان یکی از نادرترین و تاسف بارترین صحنه های زندگی اجتماعی شخصی خویش یاد می کند.

پس از بازگشت از خرمشهر ایشان برای راه اندازی و تشکیل سپاه پاسداران رامشیر به آنجا رفته و مدتی مسئولیت سپاه آنجا را بر عهد می گیرد و بعد از آن دوباره به جبهه رفته و در جبهه آبادان-خرمشهر در محور تپه های مدن حضور پیدا می کنند.

در تاریخ 5 مهر ماه 1360 در عملیات حصر آبادان حضور داشت و بعد از پیروزی عملیات، شادی زایدالوصفی از خود نشان می داد.

در عملیات فتح المبین قدرت به عنوان فرمانده گردان انشراح آغاجاری انجام وظیفه می کرد که گردان وی نقش موثری در به سقوط کشاندن تپه های رادار معروف به سایت در غرب شوش را ایفا نمود. گردان وی از شمال منطقه وارد عملیات شد و از گردانهایی بود که نهایتاً موجب سقوط تپه های رادار شد. بعد از عملیات قدرت در عملیات بیت المقدس به عنوان مشاور فرمانده تیپ 46 حضور داشت که در چند مرحله ی مختلف عملیات و در تثبیت و کنترل خط پدافندی ایشان فعالیت می کردند. جسارت، شهامت و روحیه مردانگی و نهراسیدن از توپ و تانک و گلوله، شخصیت وزین و قابل اطمینانی از وی برای همراهان وی مجسم می کرد.

عملیات دیگری که شهید قدرت در آن شرکت داشت عملیات والفجر مقدماتی بود که در قسمت اطلاعات و عملیات فعالیت می نمود و سپس در جنگ تنگه چذابه شرکت نمود که این عملیات به موازات عملیات خیبر و به صورت یک حمله ایذائی و انحرافی انجام گرفت.

عملیات بدر نیز یکی دیگر از عملیاتهایی بود که ایشان در آن شرکت داشت وی در شب دوم عملیات فرماندهی گروهی را بر عهده داشت که باید به منطقه ای که هنوز سقوط نکرده بود(منطقه البیضاء) حمله می کردند. که بعداً به دلیل مشکلات دیگری که پیش آمد این عملیات انجام نگرفت.

بعد از مدتی دوری از جبهه تصمیم گرفتند که در عملیات کربلای 2 شرکت کنند و این بنا به درخواستی بود که برادران پاسدار از ایشان به عمل آوردند و ایشان با وجود گرفتاری های زیاد خانوادگی به اتفاق عده ای از برادران عازم منطقه عملیاتی حاج عمران گردیدند و نقش موثری در تهیه مقدمات این عملیات و شناسایی منطقه و طراحی عملیات ایفا کردند و با وجود مدتی دوری از جبهه، وقتی ایشان در جلسات طرح و مانور عملیات شرکت می کردند، نظریات بسیار عالی و مبتکرانه ای را ارائه می دادند طوری که کلام ایشان ختم کلام بود و به عنوان شیوه عمل و اقدام انتخاب می شد. بعد از فراهم شدن مقدمات عملیات ایشان به عنوان مسئول یکی از محورها در عملیات وارد می شوند که به گفته ی یکی از برادران اگر آن شب قدرت در عملیات نبود و بچه ها را هدایت نمی کرد شاید چیزی به عنوان شکستن خط هم نبود و ایشان فداکاری و رشادت فوق العاده ای از خود بروز دادند طوری که برای همه این مسئله روشن و مشخص شده بود.

صبح روز بعد دشمن بعثی شدیدترین پاتکهای خودش را برای باز پس گیری مواضع از دست داده آغاز می کند و توپخانه به طور بی سابقه ای بر روی مواضع نیروهای ما آتش می ریزد ولی قدرت در این مخمصه آتش و دود زیر بارش سنگین ترکش ها در کمال آرامش و طمأنینه در روی مواضع و خاکریزهای نیروهای اسلام حرکت می کرد و این آرامش و اطمینان و مردانگی آنچنان عظمت و ابهتی به خط دفاعی رزمندگان داده بود که تصور شکست و عقب نشینی در ذهن هیچکس خطور نمی کرد. در آن روز ایشان در مواقعی، حتی می شود گفت یک تنه با نیروهای دشمن درگیر می شود و از هر وسیله ای برای مقابله با دشمن استفاده می کند تا اینکه در آستانه غروب به پاس زحمات و مردانگی ها و شجاعت های کم نظیرش به فوز و اجر عظیم خود می رسد و در اثر اصابت ترکش به ران پایش به درجه رفیع شهادت می رسد.

علیدادی در غروب دومین روز عملیات کربلای 2 در دهم شهریور سال 1365 در رشته کوه‌های سکران، واقع در دره عمومی حاج عمران کردستان بر اثر اصابت ترکش به پیکرش در سن 29 سالگی ردای سرخ شهادت را بر تن کرده و عاشقانه به دیدار حق شتافت.

در 22بهمن 1359 ازدواج نموده که ثمره آن دو پسر به نامهای صالح و محمد صابر و یک دختر به نام زینب می باشد. بعد از ازدواج ایشان جهت گذراندن یک دوره تخصصی دیگر به تهران اعزام شده و بعد از بازگشت بار دیگر در جبهه ها مشغول به کار می شود.

نکته ای که در اینجا باید به آن اشاره کرد روحیه ایثار و شهامت و مردانگی و انجام وظیفه بود که شهید در طی عملیات جنگی از خود بروز می داد و سعی می کرد که بیشترین فشارها را خود تحمل کند ولی به اهداف نظامی و از قبل مشخص شده دسترسی یابد.

بعد از عملیات بدر، قدرت مدتی در سپاه منطقه آغاجاری فعالیت می کرد و به دلیل علاقه ای که به رشته الکترونیک داشت در ارتباط با کار سپاه و امور فنی جبهه روی این زمینه مطالعه می کرد و در این جنبه هم بسیار موفق و ساعی بودند و پشتکار و حوصله خاصی از خودشان نشان می دادند. از خصوصیات مشخصه ایشان تواضع و فروتنی بود که نمی خواست کسی از کارهای ایشان مطلع شود و مصداق واقعی المومن غریب بود و از خودتعریفی و خودستایی به شدت پرهیز میکرد. به جبهه عشق و علاقه وافری داشت و می گفت به والله اگر مسئولیتهای دیگر نبود تمام مدت را در جبهه خواهم ماند.

نحوه شهادت

یکی از همرزمان شهید که در آخرین لحظات شهادت با وی همراه بود نحوه شهادت قدرت را چنین نقل می کند:

روز بعد از عملیات کربلای 2 بود و ما در خط جلو بودیم و در کانال راه می رفتیم که به قدرت برخوردیم و بعد از سلام و علیک قدرت به من گفت که دوشکا یا تیربار بیاور، که چون دوشکا سنگین بود یک تیربار آوردم که آن را دید و گفت خوب است و مقداری نوار برداشتیم و گفت برویم جلوتر جایی که مسلط روی عراقی ها باشد و دید داشته باشیم و بعد جلو رفتیم و از یک جاده ای گذشتیم که بعد از آن خاکریز بود گفتم اینجا بایستیم؟ گفت: نه برویم پایین تر، که همین طور که می رفتیم عراقی ها را دیدیم و من تیربار را مسلح کردم و قدرت تیربار را گرفت و شروع کرد به تیر زدن که در همین موقع خمپاره ای نزدیک ما خورد و برادر بهمنی زخمی شد و قدرت شروع کرد به تیر اندازی و من خشاب را پر می کردم و نوار تیربارها را می گذاشتم و نفرات عراقی را که قدرت می زد من می دیدم که یا زخمی می شدند و یا کشته می شدند و قدرت می خندید و می گفت: ببین اینها ادعا می کنند که تکاورند و باز به من می گفت: برو تیر بیاور و من رفتم تیر آوردم و خشابها را پر کردم . چند نفر دیگر را با تیر زد و دوباره گفت برو تیر بیاور من رفتم و آوردم و او همین طور می زد و عراقیها از ترس قایم می شدند. من گفتم که می خواهم نماز ظهر و عصر را بخوانم چون وقت دارد تمام می شود، گفت بخوان ولی نشسته بخوان و من هم خواندم بعد گفت یک خشاب پر کن که من جلوتر بروم و می گفت داغ دلم را در آوردم ببین چه راحت می زنم. بعد رفت نشست جلو و از من جدا شد تقریبا نزدیک جای اولی رفت و من خشابها را پر می کردم که اگر لازم شد به او بدهم و در همین موقع آتش عراقیها زیاد شد من قدرت را صدا زدم دیدم جواب نمی دهد بلند شدم نگاه کردم دیدم قدرت پشت تپه نشسته و به من اشاره می کند سرت را پایین بیاور باز هم آتش زیادتر شد و من دوباره سرم را بالا آوردم ببینم چه خبر است و بعد نگاه به قدرت کردم دیدم روی تپه افتاده و از پایش شدیداً خون می آید گفتم بیا جلوتر تا چفیه ام را بدهم. چون آتش خیلی زیاد شده بود او صدایم را فهمید و کمی سینه خیز آمد و بالای رانش را بستم و گفتم صحبتی نداری هیچ نگفت و نمی توانست صحبت کند و شدید خونریزی داشت ولی کمتر شده بود، گفتم حداقل اشهد را بگو که دیدم نمی تواند بگوید و من به جای او اشهد را گفتم و گذاشتمش کنار خاکریز و در همین حین شهید شد.

خدا رحمت کند قدرت را که قدرتی بود برای اسلام...


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده