« شهيد كاوه؛ روايت شهادت» در گفت و شنود با سرهنگ بازنشسته پاسدار محمدرضا راوندي، از ياران و هم رزمان شهيد
دوشنبه, ۱۱ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۳۱
«شهيد كاوه چندين بار مجروح شد ولي هر بار بدون اينکه منطقه را ترك كند سريعاً مسئوليت هايش را در تيپ از سر مي گرفت. هيچگاه در ايشان خستگي نمي ديديم و هميشه حتي در اوج مجروحيت، سرزنده و شاداب بود. »
كاوه؛ نمادِ بزرگِ شجاعت...

نویدشاهد: «شهيد كاوه چندين بار مجروح شد ولي هر بار بدون اينکه منطقه را ترك كند سريعاً مسئوليت هايش را در تيپ از سر مي گرفت. هيچگاه در ايشان خستگي نمي ديديم و هميشه حتي در اوج مجروحيت، سرزنده و شاداب بود. » سرهنگ بازنشسته پاسدار محمدرضا راوندي، از ياران و هم رزمان شهيد، تقريباً تا نزديك زمان شهادتْ در جوار ايشان بوده است. روايت اين عزيز را كه به سعي حميده ايوبي آماده شده بخوانيد:

از زمان آشنايي شروع كنيد. نخستين بار، شهيد كاوه را چگونه به ياد مي آوريد؟

ما جزو اولين نيروهايي بوديم كه تيپ ويژه شهدا را تشكيل دادند. اين تيپ توسط شهيد محمد بروجردي تشكيل شد. ايشان يك يگان از سه استان كرمانشاه، همدان و خراسان تشكيل دادند.

شما از كدام شهر اعزام شديد؟

ما از كرمانشاه اعزام شديم. اصليت پدري ما متعلق به راوند گيلان غرب است، ولي خودم در كرمانشاه به دنيا آمدم.

بعد از تشكيل تيپ چه شد؟

براي ديدن دوره هاي آموزشي رفتيم و پس از اين كه جذب مان كردند ما را به پادگان امام حسين)ع( فرستادند. گروه ما به عنوان اولين دوره پاسداري سپاه غرب در دانشگاه امام حسين)ع( آموزش ديد. حدود سه ماه در حال آموزش بوديم و پس از آن به پادگان «الله اكبر» اسلام آباد اعزام شديم. يك ماه آن جا بوديم و بعد به كردستان اعزام شديم. از آن جا به سپاه سقز رفتيم و يك عمليات پاكسازي در اطراف شهر به فرماندهي شهيد ناصر كاظمي انجام داديم. خدا رحمت شان كند؛ آن زمان شهيد كاوه مسئول اطلاعات بودند. در آن دوران مأموريت هاي مختلفي با آقاي كاوه داشتيم. ايشان فردي جسور و در بحث عمليات و شناسايي بسيار مدير بود و تقريباً پس از شهادت شهيد كاظمي فرماندهي تيپ ويژه شهدا را به عهده گرفت. شهيد كاوه چندين بار مجروح شد ولي هر بار بدون اين كه منطقه را ترك كند سريعاً مسئوليت هايش را در تيپ از سر مي گرفت. هيچگاه در ايشان خستگي نمي ديديم و هميشه حتي در اوج مجروحيت، سرزنده و شاداب بود. يادم نمي رود عيد سال 1362 كه با يگان از مأموريت برمي گشتيم، در سه راه نقده مورد كمين دشمن قرار گرفتيم. عوامل ضد انقلاب، ناجوانمردانه، نيروها را به رگبار بستند و شهيد كاوه از ناحيه شكم مجروح شد. سردار الفتي و سردار حامد كه آن زمان مسئول اطلاعات عمليات يگان بودند با دردسر و زحمت فراوان ساعت ده شب با آمبولانس ايشان را به اروميه بردند.

آن هم در اوج آن سختي ها و مخاطرات كه ضدانقلاب مدام در نقطه اي كمين مي كرد.

اوايل انقلاب آن ها مرتباً كمين مي زدند و جاده ها ناامن بود. رزمندگان اسلام از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر براي جاده ها «تأمين» مي گذاشتند، به اين صورت كه نيروهاي پايگاهي به صورت ستوني كنار جاده ها مستقر مي شدند و امنيت آن جا را برقرار مي كردند. هر بار، پس از پايان كار و به اصطلاح جمع شدن نيروهاي تأمين، منطقه موقتاً به دست ضدانقلاب مي افتاد و ما نظارتي روي منطقه نداشتيم. پس از مجروحيت آقاي كاوه در عمليات محور مهاباد به بوكان، ايشان با شهيد قمي سوار جيپ شدند، ما هم به عنوان بي سيم چي همراه شان بوديم. همين كه جيپ در دست انداز، بالا و پايين مي رفت، جاي جراحت آن بنده خدا درد مي گرفت و شهيد قمي براي روحيه دادن سر به سر ايشان مي گذاشت. اين دو علاقه خاصي به هم داشتند و دوستي عميقي بين شان برقرار بود.

شما كلاً چه مدت با شهيد كاوه همراه بوديد؟

بنده نزديك به يك سال و نيم از زمان تشكيل تيپ، يعني از سال 1361 تا اواسط سال 1362 ، در خدمت ايشان بودم. پس از آن هم دورادور با يكديگر ارتباط داشتيم.

چه شد كه دوباره بازگشتيد و موقع شهادت آقاي كاوه در كنار شان بوديد؟

بنده هنگام شهادت ايشان مسئول مخابرات منطقه عملياتي «كربلاي2 » بودم. ايشان هم فرمانده لشكر ويژه شهدا، يكي از يگان هايي كه در منطقه عمل مي كرد، بود. بنده همراه با دكتر نوروزعلي اكبري همسر خواهر ايشان براي سر زدن به منطقه و قرارگاه لشكر ويژه شهدا رفته بوديم. خوب يادم است به محض آنكه وارد سنگر شديم، ايشان با ما سلام و عليك و بنده را به دوستان معرفي كردند و اين گونه اظهار لطف كردند كه آقاي راوندي از بنيانگذاران تيپ هستند. آقاي كاوه در به كارگيري نيروها با همه عزيزان راحت بودند و هيچ كس براي ايشان فرقي با ديگري نداشت.

اين مسأله را بيشتر باز مي كنيد؟

مثلاً خيلي ها در جنگ براي شان قوميت ها مهم بود، ولي ايشان چنين نبود و براي هر يك از افراد به نسبت كار و تجربه اي كه داشتند ارزش قائل بود و با آن ها همكاري مي كرد. ارزش نيروها براي شهيد كاوه از تجهيزات بيشتر بود. يادم مي آيد در عملیات کربلای 2 افراد یکی از یگان ها در محاصره بودند و باید نیروی کمکی برای شان اعزام مي شد. قرار بود براي آن ها نيرو هلی برن کنند. هلي كوپترها آمدند جلوي پادگان پيرانشهر تا نيروها را سوار كنند و به جلو ببرند كه اسلحه يكي از بسيجي ها كف هلي كوپتر افتاد. در آن شرايط خاص و پرخطر، كمك خلبان ناراحت شد و با آن شخص كمي به تندي برخورد كرد. آقاي محمود كاوه به ايشان گفتند اين فردي كه شما اين گونه با او رفتار مي كنيد شايد تا ده دقيقه ديگر شهيد شود. من يك موي هيچ كدام از نيروهايم را به پنجاه تا از اين هلي كوپترها نمي دهم. منظورم اين است كه ايشان نسبت به نيروهايش خيلي تعصب داشت. درست است كه جنگ کشت و کشتار به همراه دارد، ولی ايشان حاضر نبود بی جهت خون کسی هدر برود. تک تک نیروهای آقاي كاوه مثل خانواده خودش برایش عزیز بودند و احترام خاصي براي شان قائل بود. همين موضوع موجب شده بود نيرو هاي زيادي به دور ايشان جمع شوند. ضدانقلاب هم رعب و وحشت خاصي از آقاي كاوه در دل داشت.

گويا براي ايشان جايزه هم تعيين كرده بودند. هيچ وقت يادم نمي رود، يك بار در عملياتي دو تن از افراد دموكرات را به اسارت گرفته بودند. يكي از آن ها گريه مي كرد و مي گفت تو را خدا فقط مرا پيش آقاي كاوه نبريد. جالب اين بود كه خود شهيد كاوه آن جا حضور داشت. به او گفتيم آقاي كاوه را مي شناسي؟ گفت نه. آقاي كاوه را نشانش داديم و گفتيم ايشان است. باور نمي كرد؛ گمان مي كرد آقاي كاوه يك فرد قدبلند قوي هيكل است. در حالي كه ايشان يك جوان لاغراندام با سن و سال كم و چهره اي مهربان بود. به او قبولانديم كه ايشان آقاي كاوه است. اصلاً نمي پذيرفت و باورش براي او سخت بود «كاوه » اي كه مي گويند ايشان باشد. در تمام شهر ك هاي ضدانقلاب آقاي كاوه معروف بود و همه ايشان را به شجاعت مي شناختند. جالب اين است كه هيچ كدام هم ايشان را نديده بودند. البته امكانات ارتباطي آن زمان هم مثل امروز نبود كه اسم و مشخصات فردي را در اينترنت سرچ و سريع تصاوير او را دريافت كنيد.

از خصوصيات ديگر آقاي كاوه اين بود كه خستگي نداشت و گاهي در عمليات چندين شب متوالي بيدار مي ماند و حتي گاهي غذا خوردن را هم فراموش مي كرد. بارها پيش مي آمد كه سردار الفتي براي ايشان غذا مي برد، زيرا فراموش مي كرد كه بايد غذا هم بخورد. معمولاً هر وقت به آقاي كاوه مي گفتيم بفرماييد غذا بخوريد مي گفتند نمي خورم، اما همان طوري لقمه لقمه و به صورت پراكنده، شايد گاهي به اندازه دو نفر هم غذا ميل مي كردند. پس از چندي ما متوجه مي شديم كه ايشان گرسنه مي شوند ولي اين قدر درگير كار هستند كه خود را فراموش مي كنند...

ماجراي شهادت شهيد كاوه چه بود؟

در عمليات كربلاي 2 در منطقه پيرانشهر، ارتفاع 2519 در دست عراق بود. اين ارتفاع يكي از هدف هايي بود كه قرار بود پس گرفته شود. در اين منطقه، دو جناح به نام هاي ارتفاعات 2519 و شهيد صدر قرار داشت. ارتفاعات سمت راست همان شهيد صدر بود كه بالاخره آزاد شد، اما روي 2519 استحكامات عجيبي از جمله چندين سنگر دوشكا و توپ هاي ضدهوايي گذاشته بودند. موقعيت سنگرها طوري بود كه آر.پي.جي 7 به آن ها كارگر نبود، ساخت سنگرها نيز طوري بود كه آسيب پذيري و نفوذپذيري اش كم بود. هر چه نيرو ها سعي مي كردند بالا بروند، تيربارها نمي گذاشتند كه آن ها به بالاي ارتفاع برسند

كاوه؛ نمادِ بزرگِ شجاعت...

گويا همان روز و همان جا بود كه شهيد كاوه داشت از ارتفاعي بالا مي رفت كه دور تا دورش را به رگبار بستند، اما نتوانستند ايشان را بزنند.

جزئيات اين ماجرا را دقيقاً نمي دانم، ولي به هر حال آن جا نفوذناپذير بود و دشمن روي نيروهايي كه از پايين به بالا مي رفتند كاملاً مسلط بودند. در نهايت ايشان در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسيدند. آن زمان ما در منطقه و در قرارگاه بوديم.

هنگامي كه خبر شهادت آقاي كاوه ميان رزمنده ها پخش شد چه احساسي داشتيد؟

همه ما ناراحت بوديم. شرايط عجيبي حكمفرما بود. كل منطقه عزادار شده بود؛ هم مردم منطقه، هم رزمنده ها و آن هايي كه ايشان را مي شناختند. خيلي از فرماندهان ارتش با ايشان ارتباط تنگاتنگ داشتند.

علت اين همه نفوذ و محبوبيت چه بود؟ آقاي كاوه به راستي چه كسي بود كه اين قدر عزيز بود و محبتش در دل ها جاي داشت؟

اين ها همه از صداقت ايشان مي آيد؛ انسان گاهي به جايي مي رسد كه به جز خدا كسي را نمي بيند و تمام مانع هاي زميني را رد مي كند. حتي غذا خوردن و خودش را هم فراموش مي كند و به خاطر آن هدف والايي كه انتخاب كرده و اعتقادي كه به راه خودش دارد حاضر است همه چيزش را در راه خدا بدهد.

دوست داريم از ديگر تأثيراتي كه شهيد كاوه بر شما گذاشت بگوييد. چرا كه خيلي بااحساس صحبت مي كنيد و مدام با بردن نام ايشان اشك در چشم هاي تان مي بينم. از اين حس زيبا بگوييد تا شهيد كاوه را از طريق شما كه هم نفس و همراه شان تا نزديك زمان شهادتش بوديد بيشتر بشناسيم.

آقاي كاوه انساني دوست داشتني بود و شما نوعي نيز خيلي راحت با ايشان احساس نزديكي مي كرديد. در بسياري از يگان هاي دنيا فرماندهان شايد هميشه در موقعيت آخر كه كم خطر است قرار مي گيرند، ولي در جنگ ما فرماندهان هميشه اول بودند.

بله، اتفاقاً مشهور است كه آقاي كاوه خودش در پيشاني خط بود.

اين بزرگوار هميشه جلودار و نفر اولي بودند كه ستونْ پشت سرش حركت مي كرد. ايشان هيچ وقت قبل از خودش كسي را جلو نمي فرستاد.

در واقع جلو بود، ولي همه نيروها پشتيباني ايشان را احساس مي كردند.

بله، همين طور است. هميشه در پيشاني خط و لبه جلويي نيروها بود. هيچ وقت در تمام سال هايي كه جنگيد و مبارزه كرد كوچك ترين سستي اي در قدم هايش احساس نشد. آقاي كاوه با همان صلابت و استواري كه از قبل داشتند رفتند. به راستي همه ما مديون خون اين شهدا هستيم.

از آن روزها و شب ها، راز و نيازها، شب زنده داري ها، تهجد، نماز شب خواندن و... شهيد كاوه خاطره اي داريد كه براي ما تعريف كنيد؟

شهيد كاوه علاقه و اعتقاد شديدي به آقا امام هشتم)ع( داشت. يادم است پس از پاكسازي جاده پيرانشهر سردشت كل نيروها را با بوئينگ 747 براي زيارت به مشهد مقدس برديم. خدا حفظش كند، آقاي محمدرضا فاضلي كه جانباز و برادر همسر شهيد قمي هستند، به همراه بنده و يكي از دوستان ديگرمان در آن سفر به خانه آقاي كاوه رفتيم و ميهمان ايشان بوديم

كاوه؛ نمادِ بزرگِ شجاعت...

اين قدر صميمي بود كه مي گفت به خانه ما بياييد؟

آن زمان دوستان همه با هم صميمي بودند و فاصله ها اين طور نبود. شما وقتي وارد يگان مي شديد فرمانده را تشخيص نمي داديد. همه با لباس خاكي كار مي كردند. هر كسي كار خودش را انجام مي داد و كمك مي كرد تا مشكل ديگران برطرف شود. خلاصه، در منزل شهيد كاوه ميهمان بوديم. مادر ايشان مي گفت محمود اصلاً به منزل نمي آيد و هميشه به دنبال كارهاست. ايشان به مشهد هم كه مي رفت به دنبال كمك هاي مردمي، جلسات و ديدار با خانواده شهدا و اين مسائل بود و چندان فرصت نمي كرد تا به زندگي شخصي خودش برسيد. خداوند روح شان را شاد كند. به هر حال، اگر امروز ما اين جا هستيم و آرامش و امنيتي در جامعه مان داريم ثمره خون اين شهداست و بايد قدردان آن عزيزان باشيم. به ويژه شهيد كاوه كه الگوي خوبي براي همه ماست. به نظر حقير، يك مشكل جامعه اين است كه فرماندهان و سرداران دفاع مقدس ما در ذهن مردم به صورت انسان هايي خيلي دست نيافتني جاي گرفته اند، در حالي كه آن عزيزان انسان هايي ساده و زلال مثل خيلي از ما بودند، آن ها اعتقادات والايي داشتند. در راه اعتقاداتش انسان بايد بتواند روي نفس و خيلي از اميال و خواسته هاي خود پا بگذارد. شهيد بروجردي و شهيد همت چه كار كردند؟ هيچ وقت شهيد ناصر كاظمي يادم نمي رود؛ در پادگان پيرانشهر فوتبال بازي مي كرديم كه يك بنده خدايي آمد و گفت فرمانده تان كجاست؟ ايشان داشت كنار زمين با لباس ورزشي مي دويد. ما صدا زديم آقا ناصر! گفت چه شده؟ گفتيم جناب سروان با شما كار دارد. آن فرد خيلي تعجب كرده بود كه خدايا! فرمانده ما اين است؟! در دنيا فرماندهانْ آجودان و گماشته دارند كه لباس و غذاي شان را مي آورد، اما گاهي فرماندهان ما حتي پوتين نيرو هاي شان را هم واكس مي زدند.

شهيد كاوه هم اهل ورزش بود؟

يكي از علاقه هاي ايشان فوتبال بود. آقاي كاوه اهل ورزش بود و بدن ورزيده اي داشت. خيلي هم خودماني بود. واقعاً يادش به خير...

منبع: ماهنامه فرهنگی شاهد یاران /شماره 105

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده