حسين عجم، فرزند رجبعلى، در اوّل شهريور ماه سال 1339 در روستاى زيبد -- از توابع شهرستان گناباد -- به دنيا آمد. چون تولد او با بيستم محرّم مصادف شد، او را حسين ناميدند. از كودكى علاقه زيادى به خواندن و نوشتن داشت. پيش از آنكه به مدرسه برود به مكتبخانه رفت. براى تأمين هزينه زندگى به خانواده كمك مى‏ كرد.
زندگینامه شهید حسین عجم

نویدشاهد: حسين عجم، فرزند رجبعلى، در اوّل شهريور ماه سال 1339 در روستاى زيبد -- از توابع شهرستان گناباد -- به دنيا آمد. چون تولد او با بيستم محرّم مصادف شد، او را حسين ناميدند. از كودكى علاقه زيادى به خواندن و نوشتن داشت. پيش از آنكه به مدرسه برود به مكتبخانه رفت. براى تأمين هزينه زندگى به خانواده كمك مى‏ كرد.

دوره ابتدايى را در دبستان نصر روستاى زيبد گذراند و پيشرفت چشمگيرى در آموختن درس داشت.

مادرش مى‏ گويد: «از معلّمان در مورد درس و مدرسه سؤال مى ‏كردم، آنها مى ‏گفتند: مگر پيش از اين به مدرسه مى ‏رفته. در عين حال همراه با تحصيل، خانواده‏اش را در هيچ مرحله ‏اى تنها رها نمى ‏كرد. به طورى كه با خاك كشى با حيوان، به آنها كمك مى ‏كرد.»

دوره راهنمايى را در مدرسه ناصر خسرو شهرستان گناباد گذراند. سپس به خاطر علاقه زيادى كه به كارهاى فنّى داشت، در هنرستان صد دستگاه شهرستان گناباد در رشته اتومكانيك پذيرفته شد و در سال 1358 موفّق به اخذ ديپلم شد.

پدرش در مورد فعاليتهاى او مى‏ گويد: «در دوران دبيرستان -- در سنين چهارده پانزده سالگى -- بعد از فراغت از درس و در ايّام تعطيلات به تهران مى رفت و كار مى ‏كرد و هر آنچه را كه از حاصل كارهايش به دست مى‏آورد به مستضعفين و فقرا مى‏ داد.»

نماز صبح، ظهر و شب را در مسجد مى ‏خواند. به ورزش علاقه داشت.

در اوّل انقلاب با جمع كردن بچّه‏ ها خود نيز در راهپيماييها شركت مى‏ كرد و مى‏ گفت: «اگر مادر شما يا خواهر شما بگويد با مشت خالى نمی‏توان جنگيد، بگوييد نه. همان طور بجنگيد و به فرمان رهبر حركت كنيد و هر طور رهبر دستور داده بايد عمل كرد.»

همراه با فعاليتهاى مذهبى و بعد از گرفتن ديپلم با جهاد سازندگى در كارهاى نقشه‏كشى و مكانيكى همكارى مى‏ كرد.

دوران سربازى را در سر چشمه خاش به سختى گذراند. بعد از بازگشت از سربازى مسئول امور جبهه شد و به طور مستمر در جهاد بود و بعد وارد سپاه شد.

هميشه آرزوى شهادت داشت. به شغل خاصّى فكر نمى‏ كرد. آرزويش اين بود كه در هر لباسى بتواند مدافع محرومين بى‏ بضاعت و مستضعفين باشد.

هر وقت در مورد ازدواج با او صحبت مى ‏شد، به شدّت مخالفت مى‏ كرد و مى‏ گفت: «حال مرحله‏ اى است كه سرم در كف دستم است و هميشه در جبهه هستم.»

امّا با اصرار اطرافيان با دختر عموى خود ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج دخترى به نام زينب است كه در سال 1364 به دنيا آمد.

خواهر شهيد مى ‏گويد: «حسين طى نامه ‏اى اين گونه نوشت: اگر همسرم زايمان كرد - با توجّه به اينكه در ماه محرّم هستيم - اگر فرزندم دختر بود، نام او را زينب بگذاريد و اگر پسر بود ابوالفضل.»

در اوايل انقلاب، اوّلين اقدامى كه در روستا كرد، درباره راه اندازى كتابخانه شهيد مطهرى بود كه براى اين كار از روحانيّون كمك گرفت. با كمك افراد خيّر براى داير كردن كتابخانه پول جمع ‏آورى مى ‏كرد. او به كتابهاى مذهبى، سياسى و علمى توجّه خاصى داشت. هم اكنون هم اين كتابخانه - كه از او به يادگار مانده است - در حال فعّاليّت است.

پدرش مى‏ گويد: «هنگامى كه در ماه مبارك رمضان براى بار اوّل زخمى شد، خبر را دريافت كردم و خود را به بيمارستان صنعت نفت تهران رساندم. به وسط بيمارستان كه رسيدم، ديدم روى تخت خوابيده. ناخواسته گريه ‏ام گرفت، او گفت: پدرجان چرا گريه مى‏ كنى؟ مطمئن باش هيچ اتفّاقى نيفتاده. آرزوى من اين است كه بار ديگر به حال اوّل برگردم و انتقامم را از صدّام و صدّاميان بگيرم و بعد شهيد شوم.»

برادرش مى ‏گويد: «با اينكه ايشان از من بزرگ ‏تر بود، ولى به دليل ورود ايشان به جهاد و كارهاى زيادى كه به خاطر تخصصّ از ايشان بر مى ‏آمد، كمتر موافقت مى ‏كردند به جبهه برود، امّا من به جبهه مى‏ رفتم. هنگام بازگشت از جبهه از حال و هواى جبهه سؤال مى‏ كرد و جبهه رفتن را مثل نماز و روزه يك وظيفه شرعى مى ‏دانست.»

وى در مورد فعاليتهاى مذهبى ايشان مى ‏گويد: «در دهه اوّل و آخر ماه محرّم و همچنين ماه مبارك رمضان در مراسم و مجالس مذهبى شركت مى‏ كرد، امّا بعد از انقلاب و با شروع جنگ بيشتر در جامعه حضور پيدا كرد و در ميان احزاب و گروه‏ها نفوذ مى ‏كرد و بعد از راهنمايى از آنها مى‏ خواست كه مدافع جبهه و جنگ، امام، انقلاب و اسلام باشند.

حتّى‏ در ميادين ورزشى شركت مى‏ كرد و به راهنمايى و ارشاد مى‏پرداخت تا ورزشى هدفدار انجام دهند.

يكى از مهم ‏ترين فعاليتهايش در دوران جنگ اين بود كه از روستاى به آن كوچكى - زيبد - سيصد نفر را آماده كرد و با خودش به جبهه برد.»

يك ‏بار كه مى‏ خواست به جبهه برود به مادرش گفت: «مادرجان! اين شهداى ما انتظار ندارند كه اسلحه آنها روى زمين بماند، ما بايد اسلحه اينها را در دست بگيريم و سنگرهايشان را خالى نگذاريم.»

در فعاليتهاى مذهبى شركت مى‏ كرد و نوحه خوان مجالس بود. از نظر اجتماعى در حدّى بود كه هر گاه مى ‏خواستند رأى‏ گيرى براى شورا انجام دهند، اوّلين كسى بود كه بيشترين رأى را مى ‏آورد.

او داراى برخوردى كاملاً صميمانه و از روى صدق و صفا بود. خواهرش مى ‏گويد: «او به طور غير مستقيم به همه درس مى ‏داد، هنوز سنّ من به نُه سال نرسيده بود كه يك روز برادرم به من و خواهر بزرگ ‏ترم - كه دو سال از من بزرگتر بود - گفت: امروز بياييد بين شما مسابقه ‏اى بگذاريم. من و خواهرم هر دو موافقت كرديم و او گفت: هركس زودتر نمازش را تمام كُند پيش من جايزه‏ اى دارد. من هم چون از درك كامل برخوردار نبودم و نمى ‏دانستم كه خلوص و طمأنينه در عبادات حرف اوّل را مى ‏زند، نمازم را به سرعت خواندم و به حساب برنده شدم، ولى با كمال ناباورى ديدم كه جايزه از آن خواهرم شد.»

يكى از همرزمان او مى ‏گويد: «هرجا مى‏خواستيم قرارگاهى يا پايگاهى به وجودآوريم، اوّل او به فكر مكانى براى نمازخانه و مسجد بود.»

در عمليّات والفجر 9 قبل از عمليّات كربلاى 5، او براى بچّه‏ ها صحبت كرد. مى ‏گفت: «بچّه‏ ها، شب عمليّات شوخى ‏بردار نيست. هيچ اجبارى وجود ندارد، هركس مى ‏خواهد مى‏ تواند برگردد ما مى‏ رويم شايد برگرديم، شايد هم برنگرديم، هنگام صبح اگر ديديد يك عدّه نيستند، بدانيد به جايى كه بايد بروند رفته ‏اند. مطمئن باشيد كه در رفتن ما ترس و واهمه ‏اى وجود ندارد. از دشمنان نترسيد. آنها هنگامى كه يك نفر از ما را ببينند، صد نفر از آنها خواهند ترسيد.»

هميشه در جبهه بود. او معاونت گردان امام صادق(ع) از لشكر ويژه شهدا را بر عهده داشت و در اكثر عملياتها بدون هيچ وقفه ‏اى شركت مى‏ كرد. در عمليّات والفجر 9 در كوه ‏هاى كردستان مجروح شد و بعد از دو شبانه روز - كه در ميان برف و باران بى‏ هوش شده بود و حدود هفت تير به پايش اصابت كرده بود - او را يافتند. بعد از آن هم هنگامى كه در جبهه حضور نداشت، مشغول گروه بندى و تشكيل گروهان بود و به خاطر فعاليتهايش همه جا فرمانده بود.

در عمليّات كربلاى 5، در منطقه شلمچه ابتدا به عنوان معاون اوّل گردان امام صادق(ع) و در شب عمليّات به عنوان مسئول گروه ويژه بود. در پيشاپيش همه حركت مى كرد و بالأخره پس از شكستن خطّ دشمن - هنگامى كه مى ‏خواست تيربار دشمن را خاموش كند - از ناحيه پشت مجروح شد و با ذكراللّه اكبر، اى خدا، اى خدا، به دعوت پروردگار لبيك گفت و شربت شهادت نوشيد و در بهشت شهداى زيبد به خاك سپرده شد.

هنگامى كه وى به شهادت رسيد، برادر ايشان على عجم نيز در بازگشت از خطّ مقدّم بر اثر اصابت تركش خمپاره 60 به شهادت رسيد و در يك شب دو برادر شهادت را پذيرا شدند.

اين سردار شهيد در وصيّت‏ نامه‏ اش آورده است: «مادر! تو عشق حسين(ع) را زمانى به ما آموختى كه روى زانوى خودت مى ‏نشاندى و در مجالس روضه ‏خوانى اشك مى ‏ريختى و اشك چشمت بر روى صورت ما مى‏ چكيد و با شير به خوراك ما داده مى ‏شد.

همسرم در تربيت فرزند عزيزمان تا مى ‏توانيد بكوشيد و به او بگوييد كه چرا اسمش را زينب گذاشته ‏ايم، به او بگوييد كه زينب(س) كه بوده و چه كرده. به همه دختران بگو كه‏ اى خواهر! پاسدار عفّت باش و بكوش زينب گونه عمل كنى. شما آموزگار بزرگى داريد كه تمامى درسها را بايد از او بگيريد، كه گرفته ‏ايد. شيرزن كربلا، دختر على و زهرا(س)، زينب‏ كبرى‏(س).

پدرم! ... به پدران بگو فرزندان خود را على ‏گونه تربيت كنند و به فكر چند روزه دنياى فرزندانشان نباشند.»

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده