يکشنبه, ۱۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۳
یک هفته بعد از سقوط هویزه، در روزهاي اول جنگ، وارد هویزه شدیم. شهر بزرگ و خوبی بود. همه چیز داشت. حتی مدتی از حمام آنجا استفاده کردیم. مغازه هاي بسیاري توسط افراد ما چپاول شد. اسباب خانه ها: چرخ خیاطی، کولر، رادیو، ضبط صوت، ساعت دیواري، فرش، قالیچه، حتی در و پنجره را بردند. ولی شهر سالم بود و خسارت جزئی دیده بود
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیست و دوم


نویدشاهد:

«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت بیست و دوم  آمده است:

یک هفته بعد از سقوط هویزه، در روزهاي اول جنگ، وارد هویزه شدیم. شهر بزرگ و خوبی بود. همه چیز داشت. حتی مدتی از حمام آنجا استفاده کردیم. مغازه هاي بسیاري توسط افراد ما چپاول شد. اسباب خانه ها: چرخ خیاطی، کولر، رادیو، ضبط صوت، ساعت دیواري، فرش، قالیچه، حتی در و پنجره را بردند .ولی شهر سالم بود و خسارت جزئی دیده بود.

در محله اي که مستقر بودیم یک زن و شوهر پیر تنها مانده بودند و روزي یک بار براي گرفتن غذا نزد ما می آمدند. ما به آنها غذا می دادیم .البته آنها راضی به نظر نمی رسیدند ولی چاره اي نداشتند. گاه به صراحت اعتراض می کردند.« این جا خاك ایران است و شما عراقی هستید .شما این جا چکار دارید؟» و زیر لب چیزهایی می گفتند که ما متوجه نمی شدیم .بعضی روزها که براي بردن غذا می آمدند با آنها صحبت می کردیم و به آنها می گفتیم جاي دیگر بروند ولی آنها قادر به رفتن از شهر نبودند .می ترسیدند در جاده مورد اصابت ترکش یا گلوله قرار گیرند .می دانستیم که یک دختر پیرزن در هویزه شهید شده است.

پیرزن برایمان گفته بود دخترش در حیاط، کنار تنور، نان می پخته که هواپیماها هویزه را بمباران کرده بودند .پاي دخترش بر اثر ترکش راکت هواپیماي ما قطع شده و او به شهادت رسیده بود. براي همین بود که پیرزن و پیرمرد به ما روي خوش نشان نمی دادند. فقط غذا می گرفتند و می رفتند.

یک روز به مقر آمده بودند تا غذا ببرند. یکی از افسرهاي ضد اطلاعات وارد مقر شد و آنها را دید. افسر از ما پرسید «اینها کیستند؟» قضیه را گفتیم .این افسر، ستوان یکم کریم بود .او را به این اسم می شناختیم. اهل شهر واسط از نواحی استان صویره بود. ستوان کریم گفت «چرا به اینها غذا می دهید؟ چرا دلتان به اینها می سوزد؟ اینها دشمنند .شما اجازه ندارید آنها را تأمین کنید» به ستوان کریم گفتیم «پیرند .خدا را خوش نمی آید از گرسنگی بمیرند .در این جا کسی نیست به آنها کمک کند. بنابراین روزي یک بار می آیند و از ما غذا می گیرند.» ستوان کریم که از این عمل به شدت عصبانی و ناراحت شده بود.

بعد از چند دقیقه توقف و حرف زدن با ما از مقر خارج شد. چند ساعت بعد ستوان فاضل که یکی از افسرهاي خوب و مؤمن بود به مقر ما آمد. خیلی ناراحت و غم زده بود.

علت ناراحتی را پرسیدم .ستوان فاضل که به ما اعتماد داشت و بسیاري از مسائل را با ما در میان می گذاشت، گفت این ستوان کریم عجب آدم جنایتکاریست!» پرسیدیم «چطور مگر، چه اتفاقی افتاده است؟» ادامه داد من در مقر فرماندهی تیپ بودم. ستوان کریم با موافقت فرمانده تیپ، سرهنگ حسن جاسم الساعدي، چند نفر سرباز را به دنبال آن پیرزن و پیرمرد فرستاد .آنها را به مقر آوردند و بعد از بازجویی، با مشورت سرهنگ حسن جاسم...» که الآن در وزارت دفاع عراق سمتی دارد، نمی دانم چه کاره است، ولی مدتی که از جنگ گذشته بود او را به بغداد احضار کردند و پست مهمی به او دادند. سرهنگ جاسم عضو حزب بعث است و مانند همه ي بعثی ها ذره اي انسانیت در او وجود نداشت-«.... بله پیرمرد و پیرزن را از مقر تیپ بیرون آوردند آنها نمی دانستند این همه سؤال و جواب براي چیست و ستوان کریم به چه منظوري آنها را احضار کرده است. قبلا کسی کار به کار آنها نداشت. پیرمرد می گفت پس کی ما را خلاص می کنید برویم .شما از جان ما چه می خواهید؟ نه شهري برایمان گذاشته اید، نه همشهري. اصلا شما این جا چه می کنید. بگذارید به حال خودمان باشیم .و ستوان کریم گفته بود الآن خلاصتان می کنم.»

با بی رحمی تمام پیرزن را به طرفی می کشد و با زور و فشار او را روي زمین می نشاند. پیرزن، مضطرب و گریان، از شو هرش استمداد می کند. پیرمرد او را دلداري می دهد و از او می خواهد که آرام باشد تا ببیند چطور می شود .ستوان کریم می رود از مقر یک گالن نفت می آورد و روي پیرزن بیچاره خالی می کند. پیرزن داد و فریاد به راه می اندازد که این چه کاریست! مگر دیوانه شده اي! چرا روي من نفت می ریزي؟ و می خواهد از جایش بلند شود تا کاري کند اما دیگر خیلی دیر شده و ستوان کریم با بی رحمی و قساوت تمام شعله ي کبریت را به جانش انداخته بود.

پیرزن بیچاره در مقابل چشمان شوهرش آنقدر دست و پا می زند تا می سوزد و به تکه هاي ذغال مبدل می گردد. شوهرش مانند دیوانه ها به منظره ي دلخراش آتش گرفتن همسر پیرش نگاه می کند و از بهت و حیرت نمی تواند حرف بزند، یا بگرید. بعد ستوان کریم، پیرمرد را از جایش می کند و او را مانند تکه گوشتی به طرف رودخانه می برد. پیرمرد هنوز پشت سرش را نگاه می کرد و به دودي که از جنازه ي سوخته ي همسر پیرش به هوا بلند است خیره می نگرد .ستوان کریم با قلدري زیر بغل پیرمرد را گرفته او را به طرف رودخانه می برد و بدون اینکه پیرمرد بتواند از خود مقاومتی نشان بدهد دست و پاهایش را با سیم تلفن صحرایی می بندد و او را که هنوز مبهوت از سوختن همسر پیرش است به رودخانه ي کرخه که از کناره هویزه می گذرد پرتاب می کند و آب خروشان کرخه پیرمرد را در خود می غلتاند.

ستوان کریم رسته اش شیمیایی بود ولی آنقدر خباثت داشت که به کار اطلاعاتی براي حزب بعث مشغول بود و براي این کار حکم رسمی داشت.

واحد ما بعد از چند ماه توقف. به پشت جبهه برگشت. در بصره مستقر شدیم و تا روزي که من آنجا بودم ستوان کریم هنوز زنده بود.

بعد از مدتی واحد ما به خرمشهر آمد .می گفتند نیروهاي اسلام می خواهند خرمشهر را پس بگیرند. شب حمله فرا رسید. نیروهاي شما از هر طرف خرمشهر را محاصره کردند .ما عده ي زیادي بودیم که عقب نشینی کردیم و به بندر خرمشهر آمدیم .تقریبا دو روز تمام گرسنه و تشنه ماندیم.

حال آن که هر ساعت فرماندهان می گفتند « نیروي کمکی خواهد رسید. شما مقاومت کنید.» دیگر توانی براي هیچ یک از افراد نمانده بود تا بتواند مقاومت کند و اصلا میل مقاومت کردن نبود. در بند خرمشهر تقریبا پنج هزار نفر جمع شده بودند و از ترس و گرسنگی رمق تحرك نداشتند. نزدیکی هاي ظهر بود که نیروهاي اسلام آمدند و همه ي ما را اسیر کردند و به پشت جبهه آوردند.

در روزهاي اول جنگ در منطقه ي شلمچه نیروهاي اسیر شده ي شما را دیدم .حدود پانزده نفر می شدند که در میان آنها سرهنگ هم بود. عده اي از افسرهاي ما براي دیدن اسراي شما آمدند. حتی فرمانده لشکر 3 هم آمد .با آنها حرف نزد .فقط آنها را دید و رفت. بعد از آن، وقتی می خواستند اسراي شما را سوار کامیون کنند و ببرند یکی از سربازان ما یک یک اسراي شما را می گرفت و هل می داد به داخل کامیون. این منظره در ذهن من ماند .روزي که اسیر شدم و در مقابل رفتار انسانی نیروهاي شما قرار گرفتم باز بی اختیار به یاد رفتار نیروهاي خودمان با اسراي شما افتادم و خجالت کشیدم. واقعا رفتار و روحیه ي نیروهاي ما و نیروهاي اسلام قابل مقایسه نیست .امیدوارم خداوند مرا عفو کند. من چشم امید به رحمت خداوند دارم و از این که مدتی در مقابل نیروهاي اسلام قرار گرفته بودم شرمنده ام. ان شاء الله خداوند مرا عفو کند و توفیق دهد در خدمت اسلام درآیم و جبران آن همه گناه را بکنم.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 67)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار