چهارشنبه, ۰۶ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۱۱
براي من بسیار مشکل است که بتوانم داستان دو سال در جنگ بودن را براي شما تعریف کنم و از روزهایی بگویم که گذشته اند. اما ماجراهایی هست که میل دارم براي همه تعریف کنم. یاد این ماجراها همیشه با من است.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت بیستم


نویدشاهد:

«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت بیستم  آمده است:

براي من بسیار مشکل است که بتوانم داستان دو سال در جنگ بودن را براي شما تعریف کنم و از روزهایی بگویم که گذشته اند .اما ماجراهایی هست که میل دارم براي همه تعریف کنم .یاد این ماجراها همیشه با من است. هرگاه به یکی از آنها فکرمی کنم به نظرم می آید که همه ي آنها رؤیا بوده است. اما حقیقت دارد که من تمام آن حوادث را طی دو سال جنگ وگریز و از این بیابان به آن بیابان رفتن، از این کوه به آن کوه شدن را در بیداري دیده ام. گاهی میل دارم احساس کنم همه ي آنها رؤیا بوده است اما نمی توانم.

زیرا به محیط و به خودم که نگاه می کنم می بینم به عنوان یک گروهبان احتیاط در این اردوگاه اسیر هستم .این که دیگر رؤیا نیست. گاهی در عجب می مانم که من چگونه طاقت و توان دیدن این حوادث را داشته ام . این چه نیرویی بوده که مرا زنده نگه می داشته است. چه روزهایی بود! یاد آن وجودم را به آتش م ی کشد و گاهی گریه می کنم. آن روزها را دوست ندارم .من آن پاسدار شما را که در بستان حماسه آفرید دوست دارم. مکتب او بهترین مدرسه است .هیچ کس آن پاسدار را نشناخت و ندانست او چه کرد. آن پاسدار را خدا می شناسد و اولیاي او . شما در جنگ چه می کنید و ما چه می کنیم! من که هستم و آن پاسدار در بستان کیست؛ یا آن بسیجی در سوسنگرد! من نام آن پاسدار را نمی دانم. ما به آنها پاسدار می گوییم. ما آنها را مجوس می دانیم و آتش پرست. آنها باید در آتش بسوزند. این را من نمی گویم. این حرف سرهنگ مقدم حسن استخدا او را لعنت کند.

صدام چه شیاطینی در آستین دارد و شما چه فرشته هایی دارید! باید به آنها مباهات کنید .جنگجویان شما در عین حال فرشته هاي رحمتند. من به عنوان یک نظامی دشمن به آنان فخر می کنم و فکر می کنم در تمام نظامیان جهان یک فرد مانند آن پاسدار پیدا نمی شود. حالا که می خواهیم یاد او و آن نه نفر پاسدار را زنده کنم، احساس شرم می کنم.  اما اسلام عزیزتر از این است. بگذارید من شرم کنم و بگویم . آن پاسداران دیگر نیستند که بگویند. آنها خون دادند و من هم بگذارید عرق شرم بدهم. چه کاري از دستم برمی آید جز این که بگویم و شما بنویسید. شرم کنم تا گناهانم بریزید. ان شاء الله که رحمت خداوند شامل احوال ما شود .عجالتا بگذارید از پاسداري که در بستان آن حماسه را آفرید براي شما بگویم.

نیروهاي ما در منطقه ي دزفول مستقر بودند. بستان به دست نیروهاي شما فتح شد، و این شکست براي صدام حسین بسیارسنگین و باور نکردنی بود. صدام قصد داشت با تمام نیرو حمله کند تا بستان را پس بگیرد .دستور رسید از دزفول به طرف بستان حرکت کنیم .نیروهاي ما در فرصت بسیار کم آماده ي جابه جایی شدند. به طرف بستان حرکت کردیم.

قبل از ما چندین واحد با توان رزمی خوب وارد عمل شده بودند. در منطقه چیزي جز کشته ها و ادوات نظامی منهدم شده به چشم نمی آمد. نیروهاي ما تلفات سنگینی را متحمل شده بودند. عده اي از سربازان در حال فرار و عقب نشینی بودند. وقتی آن همه تلفات و کشته هاي انباشته روي زمین را دیدم حیرت کردم. نمی دانم آن همه ضایعات از چند لشکر بود. عده اي از سربازان را که در حال فرار بودند نگه داشتیم و اوضاع را پرسیدیم .زبانشان بند آمده بود. حدود چهل نفر بودند. به سختی توانسته بودند از معرکه جان سالم به در برند. دیگر نیرویی نمانده بود که ما کمک آنها باشیم. در آن نزدیکی یک سرباز مجروح خودمان روي زمین افتاه بود و ناله می کرد .جلو رفتم تا به او آب بدهم و اگر امکان داشته باشد به یکی از تانک هاي خودمان منتقلش کنم . بالاي سر سرباز مجروح نشستم و قدري آب در گلویش ریختم.

به او گفتم «این چه اوضاعیست؟ چطوراین وضعیت پیش آمد!؟» سرباز مجروح سر تکان داد و با دست اشاره به روبرو کرد و گفت «ما با روبرو درگیر بودیم. خیال می کردیم ایرانی ها فقط آنجا هستند. ولی یکباره نفهمیدیم چطور آنها از پشت سرمان ظاهر شدند. ما از جلو و پشت سر مورد هجوم قرار گرفتیم و تار و مار شدیم. هیچ کس نفهمید آنها چطور از پشت سر آمدند. اصلا فکرش را هم نمی کردیم. از آن همه نیرو فقط همین مانده است که می بینی.»گفتم از پشت سریها کسی را هم اسیر کردید؟» گفت« آنها پاسدار بودند ولی لباس سربازهاي عراقی به تن داشتند. ما فقط یکی از آنها را اسیر کردیم.» گفتم «حالا او کجاست؟» گفت «نمی دانم» تعجب کردم که چطور نمی داند. دوباره پرسیدم نمی دانی آن پاسدار اسیر کجاست؟» سرباز مجروح گفت «او را اسیر کردیم فشنگش تمام شده بود. دستهایش را بالاي سرش گذاشت و جلو آمد. ما او را نشانه رفته بودیم. وقتی جلوتر آمد و به چند قدمی ما رسید بیست نفري می شدیم که او را حلقه کردیم. می خواستیم او را تیرباران کنیم چون دستور داشتیم اسیر نگیریم. ناگهان دستهایش را پایین آورد و مانند برق از زیر پیراهنش یک نارنجک بیرون کشید و آن را منفجر کرد. خودش تکه تکه شد و دوازده نفر هم از ما کشته شدند. من زخمی ترکش نارنجک آن پاسدار هستم.» و با دست اشاره به تکه هاي بدن پاسدار کرد و گفت « پاسدار آنجاست. آنجاست...»

این نمونه که برایتان گفتم در تمام دنیا بی نظیر است. در هیچ جنگی نمی توانید سراغ چنین دلاوري را بگیرید. کینه ي نظامیان عراق از پاسداران به همین دلیل است. اگر می خواهی عمق این کینه را بدانید اتفاق دیگري را که در جبهه ي سوسنگرد در همان اوایل جنگ پیش آمد برایتان تعریف می کنم.

در حمله ي سوسنگرد که تاریخ آن باید 81/1/5 باشد- دقیقا به خاطر ندارم. ما از سوسنگرد رانده شدیم و بعد از طی مسافتی در کناره ي کرخه کور مستقر شدیم. فرماندهان تصمیم داشتند این شهر را دوباره به تصرف در آورند. بنابراین بدون وقفه و به سرعت مشغول تدارك و سامان دادن نیروها بودند. چند روز از استقرار ما در این منطقه گذشته بود که موضعمان مورد هجوم یک گروه چریکی قرار گرفت - البته از پشت سر. ما می دانستیم که عده ي نیروهاي مهاجم کم است و سلاح سنگین هم ندارند. لذا با قدرت عمل کردیم و اوضاع به حال عادي برگشت. در این عملیات نفوذي از طرف نیروهاي شما نه پاسدار اسیر ما شدند. جالب است اگر بدانید که این نه نفر را فرمانده ي تیپ 9 اسیر کرده بود. وقتی آنها فهمیدند که اسراپاسدار هستند خیلی خوشحال شدند. فرمانده تیپ، سرهنگ مقدم حسن، اسرا را به موضع ما آورد. این سرهنگ جنایاتی مرتکب شده است که من بعضی را براي شما خواهم گفت.

آن نه پاسدار را آوردند. سرهنگ مقدم حسن دستوراتی داد و دستهاي آنها را از پست بستند و روي زمین نشاندند. آنها نزدیک یکدیگر و شانه به شانه ي هم نشسته بودند روي زمین و به ما نگاه می کردند. سرهنگ دستور داد یک گالن بنزین بیاورند. بنزین نبود. مجبور شدند از تانک بنزین بکشند.

پاسداران ساکت و آرام نشسته بودند. چهره هاي نورانی و معصومی داشتند، مثل فرشته ها.

سرهنگ مقدم حسن گالن بنزین را به دست گرفت. با لگد پاسدارها را جمع تر کرد تا بتواند به راحتی بنزین را روي آنها خالی کند. سرهنگ با حرص و ولع بنزین را روي پاسدارها پاشید، طوري که کاملا خیس شدند. مقداري هم دورادور آنها ریخت. پاسدارها نشسته بودند؛ مثل اینکه بوي بنزین و خیسی لباس ناراحتشان کرده بود. حالا مدام تکان می خوردند. من در فاصله ي چند متري ایستاده بودم. شاید پاسدارها نمی دانستند چه اتفاقی در شرف وقوع است. اما من می دانستم. زیرا یک بار نظیر این اتفاق را دیده بودم.

در روز اول جنگ که می خواستیم از کرخه عبور کنیم یک پاسدار به تنهایی چهار پل احداث شده روي رودخانه را منفجر کرد و بعد زخمی شد. وقتی از رودخانه عبور کردیم آن پاسدار را گرفتند و در همان کناره ي کرخه با بنزین سوزاندند. جنازه ي او را من دفن کردم و چون براي حرکت کردن عجله داشتیم نیمی از بدن او بیرون مانده بود. گروهبان یکمی وقتی جنازه ي نیمه دفن شده را دید با تمسخر گفت «این چه سوزاندنیست» دوباره جنازه را بیرون کشید و با بنزین آتش زد. بعد وارد حمیدیه شدیم. مزارع را طی می کردیم تا به جاده برسیم. اولین تانک که از ما منهدم شد، تانک گروهبان بود. گروهبان تکه تکه شد و به سزاي عمل حیوانی خود رسید.

باري آن نه پاسدار نمی دانستند چه به روزشان خواهد آمد. اما من می دانستم چه اتفاقی در انتظار آن بچه هاي معصوم است. وقتی بنزین را روي آنها ریختند، چند نفرشان با هم نجوا کردند. شاید انتظار این نوع اعدام را نداشتند، اما عجیب بود: آثار یأس در چهره ي آنان دیده نمی شد. گرچه به طور مرموزي ساکت بودند. من در چند قدمی به آنها نگاه می کردم. عده اي از فرماندهان واحدهاي دیگر هم براي تماشا آمده بودند. سرهنگ مقدم حسن وقتی دور تا دور آنها را بنزین ریخت کناري آمد. فهمیدم تا چند لحظه ي دیگر فاجعه رخ خواهد داد.

متوجه نشدم چه کسی کبریت را روشن کرد ولی در یک چشم به هم زدن شعله هاي آتش زبانه کشید .صورتم را برگردانم و مثل آنها روي زمین نشستم و گریستم . دلم می خواست من هم با آنها در میان شعله هاي آتش می سوختم و از این زنده ماندن باطل خلاص می شدم. سرهنگ دائما زیر لب می گفت اینها مجوسند .اینها آتش پرستند. باید آنها را نابود کرد   .چه بهتر که آتش پرست را بسوزانیم پاسداران معصوم شما در میان شعله هاي آتش ذوب شدند. وقتی آتش فروکش کرد از آن نه انسان جز تکه هاي سوخته و سیاه شده اي روي زمین به چشم نمی خورد .یک بولدوزر آنها را زیر خاك مدفون کرد و همه متفرق شدند. اما غم سنگینی روي دل من افتاه بود.

چه می شنوید؟ این حرفها را به کدام مرجع قانونی جهان خواهید گفت؟ به کدام دادگاه بین المللی شکایت خواهید کرد؟ چقدر سود خواهد داشت؟

این حرفها را بنویسید تا نسل ها بدانند که در جنگ قادسیه ي صدام حسین چه به روز فرزندان شما آوردند .دنیا بداند که طرفداران اسلام چه مصائب و مشکلاتی را تحمل می کنند. ابرقدرتها چه بی رحم هستند و اسلام چقدر عزیز است که این پاسدارها براي آن این گونه مظلومانه در آتش سوختند.

امیدوارم مرا ببخشید که این طور بی پروا مسائل را برایتان باز می کنم و شما این طور از ما پذیرایی می کنید. گریزي نیست. من که دشمن شما نبوده و نیستم. من برادر شما هستم و دوست دارم جنایات ارتش بعث در تاریخ ثبت بشود.

این فجایع فقط افراد نظامی شما را شامل نمی شود. غیر نظامیان شما هم در آتش خباثت افراد بعثی ارتش عراق بسیار سوخته اند. شاید اسراي دیگر براي شما گفته باشند. حتما از فجایعی که به روستاهاي مرزي رفته است مطلع هستید. من یکی دو مورد را شاهد بودم که برایتان نقل می کنم.

قبل از حمله ي کرخه کور نیروهاي ما در منطقه مستقر بودند. در حوالی موضع ما قریه اي بود که همه ي اهالی آن را عشایر تشکیل می دادند. اهالی به کارهاي روزمره ي خود مشغول بودند، ولی اجازه نداشتند به مواضع ما نزدیک شوند.

یک روز سرهنگ مقدم حسن فرمانده تیپ 9 به افراد دستور داد همه ي اهالی آن قریه را دستگیر کنند و به تیپ بیاورند. عده اي از نظامیان مسلح به طرف قریه رفتند و بعد از ساعتی اهالی را آوردند .اهالی دستگیر شده حدود سی نفر می شدند که ده زن هم در میان آنان بود . سرهنگ حسن دستور داد زن ها را جدا و رها کنند که به خانه هایشان برگردند اطفال و مردها را نگه دارند. بچه ها گریه کنان به دنبال مادرانشان می دویدند و جدا کردن آنها از مادرانشان کار بس دشواري بود. بالاخره نظامیان ما با دردسر فراوان زن ها را جدا کردند و به قریه فرستادند. مردان و کودکان را در یک سنگر بزرگ و خالی که براي تانک کنده شده بود جمع کردند. بعضی از اطفال به سختی مویه می کردند.

مردها، با خوف و رجا چشم به دهان سرهنگ دوخته بودند. سرهنگ یکی از سربازان مسلح را صدا کرد و به او دستور داد همه را به رگبار ببندد. سرباز نگاهی به اطفال کرد. دستور سرهنگ دوباره تکرار شد. اما سرباز از اجراي دستور امتناع کرد و با صداي لرزان گفت قادر نیست چنین کاري را بکند و از سرهنگ ملتمسانه خواست اجازه دهد که او برود. ولی سرهنگ او را نگه داشت و یکی از کماندوها را صدا کرد. کماندو اسلحه را از دست سرباز گرفت و منتظر دستور شد. سرهنگ، سرباز را نیز پیش عشایر فرستاد و دستور آتش داد .و کماندو همه را به رگبار بست.  هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بولدوزري آمد و روي سنگر بزرگ را با خاك پوشاند.

این حادثه، بیشتر از همه ي آنها که به شما گفتم مرا تحت تأثیر قرار داد. گریه ي اطفال و کشته شدن آنها و سپس زیر خروارها خاك مدفون شدنشان به شدت روحم را آزرده کرد.

از فرداي آن روز هر روز زنان عشایر به محل تیپ می آمدند. بعد از معطلی زیاد به آنها گفته می شد «هنوز بازجویی دارند. فردا بیایید.» آنها اطفال خود را می خواستند و می گفتند «اطفال که بازجویی ندارند. یک دختر بچه ي چهار پنج ساله چه می داند! شما از او چه می خواهید بپرسید؟!

چند روزي به این منوال گذشت تا این که حمله ي شما در منطقه ي کرخه کور آغاز شد و ما عقب نشستیم. اما بد نیست بدانید بعد از کشته شدن مردان و کودکان آن قریه یک شب بر زنان داغدار قریه چه گذشت.

وقتی افراد تیپ دانستند مردان قریه همه اعدام شده اند و زنان در قریه تنها هستند شبی ددصفتانه هجوم بردندو با تهدید و زور به بعضی از زنان تجاوز کردند.

آن شب صداي زنان عشایر را که در بیابان ها از دست آن حیوان صفتان می گریختند یا التماس می کردند که به آنها کاري نداشته باشند به گوش خود می شنیدم و کاري از دستم بر نمی آمد. ناگفته نگذارم که من چهار بار از جبهه گریختم و هر بار دستگیرم کرده، آوردند. آخر این وحشیگري ها را دیدن و دم نزدن بی غیرتی است. نظیر این حادثه را در هویزه هم دیدم.

وقتی هویزه به دست ما سقوط کرد همه ي اهالی آن فرار کرده بودند. در شهر فقط یک زن و شوهر پیر و دختر جوانشان مانده بودند. آنها توانایی فرار نداشتند.

همه ي اموال خانه ها به غارت رفت. از یخچال، فرش، رادیو و سایر لوازم خانگی چیزي به جا نماند. بیشتر آنها را به شهر بصره بردند. شنیدم مردم بصره از خریدن آنها اکراه داشتند زیرا آنها را اموال غارت شده ي مسلمین می دانستند. ولی بین نظامیان بعثی این اسباب و اثاثیه خرید و عده اي از افراد نظامی متوجه شده بودند که زن و شوهر پیر با دختر جوانشان در شهر مانده اند و دائما سراغ آنها را می گرفتند .یک جیپ براي آنها غذا و آذوقه می برد.

شبی سر و صداي زیادي از خانه بلند شد و ما به محل رفتیم. پیرزن فحاشی می کرد. او به همه ي مقامات عراقی توهین می کرد. وقتی علت را پرسیدیم معلوم شد پنج تن از نظامیان ما شبانه به خانه هجوم برده و به دختر آنها تجاوز کرده بودند. فرمانده ي گردان، سرهنگ نعمان، در مقابل این فاجعه هیچ واکنشی نشان نداد .این سرهنگ، بعثی و آدم بسیار کثیفی بود .رزمندگان اسلام هم او را می شناختند و شبها با بی سیم روي کانال او می آمدند و به مرگ تهدیدش می کردند. سرهنگ نعمان آن شب آمد و نمی دانم کار کرد که غائله خوابید و همه رفتند.

یک مورد هم در یکی از قریه هاي عشایري دزفول اتفاق افتاد. چند خانه با دینامیت ویران شد و صبح روز بعد که من آنجا را دیدم نزدیک به بیست جسد از زن و مرد و کودك در محل پراکنده شده بود.

عملیات رمضان بسیار وسیع و گسترده بود. بین دو طرف آتش سنگینی رد و بدل می شد. ما در خط مقدم بودیم. من ماندم داخل سنگر و بیرون نیامدم .بسیاري از سربازان ما منتظر حمله ي شما بودند تا خودشان را اسیر کنند. نیروهاي شما از پشت هم به ما حمله کردند. داخل سنگر بودم با یک سرباز دیگر به نام عبدالحافظ. با هم قرار گذاشتیم افراد جامانده را جمع کنیم و تحویل نیروهاي اسلام دهیم. قبل از این کار فکري به نظرمان رسید و آن این بود که سیمهاي تلفن گردان و تیپ را قطع کنیم.

با سرباز عبدالحافظ و سیمها را قطع کردیم. این سرباز بسیار مؤمن و مؤید جمهوري اسلامی بود. متأسفانه شهید شد و من نیت کردم که هر طوري هست به جمهوري اسلامی خدمت کنم یا شهید شوم. نیروهاي ما عقب نشستند و حدود صد و پنجاه نفر جا ماندند. من بلافاصله آنها را جمع کردم و گفتم از سنگرهایشان بیرون نیایند و خود مشغول جمع آوري مهمات براي رزمندگان شما شدم .تعداد بسیار زیادي اسلحه در یک جا انباشتم و بعد داخل سنگري رفتم تا صبح شود. صبح به سراغ سنگرها رفتم و افراد را صدا زدم که «هوا روشن شده است.بیایید برویم به طرف نیروهاي اسلام» همه جمع شدند. منتظر نیروهاي شما بودیم ولی کسی در آن طرف نبود. همه نگران و مضطرب بودند. ناگهان یک رزمنده ي شما پیدا شده که به طرف ما می آمد. جلوتر آمد. پیرمرد محاسن سفیدي بود که چفیه اي دور گردن بسته و رادیو ترانزیستوري کوچکی را به گوشش چسبانده بود. به طرف پیرمرد رفتم. او اسلحه نداشت. تعجب کردم. بعد از مصافحه و روبوسی آن صد و پنجاه نفر را به دستش سپردم. راستش وضعیت آن پیرمرد بسیجی مرا به خنده انداخت. به پیرمرد این سؤال را فهماندم که چرا بدون اسلحه است. گفت «من که نمی ترسم، چرا اسلحه داشته باشم ؟» بعد از چند ساعت سه نفر از پاسداران آمدند و یک نفر بر هم آمد و ما را به پشت جبهه تخلیه کرد. در راه که می آمدیم من می دیدم آمبولانس هاي شما قبل از برداشتن زخمی خودشان زخمی هاي عراقی را بر می داشتند و این بسیار جالب بود. حتی یکی از آمبولانس ها به چند مجروح عراقی که رسید مجروح ایرانی را پیاده کرد وآنها را سوار کرد و برد. وقتی به اهواز رسیدیم همه چیز تمام شده بود. اما بعد از این چگونه باید درد آن روزها را تحمل کنم، نمی دانم!


منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 57)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده