«پرواز تا بی نهایت» عنوان کتابی است که در قالب خاطراتی کوتاه به زندگی شهید سرلشگر «عباس بابایی» می پردازد.
به گزارش نوید شاهد، «پرواز تا بی نهایت» کتابی است که توسط جمعی از نویسندگان گردآوری و به همت گروه مطالعات و پژوهش سازمان عقیدتی سیاسی ارتش به چاپ رسیده است. این کتاب در سه بخش «کودکی تا انقلاب»، «انقلاب تا رشادت» و «رشادت تا شهادت» و قالب حدود 150 خاطره کوتاه و جذاب به روایت زندگی و رشادت های شهید سرلشگر بابایی می پردازد.

«علیِ اکبر»، «سیدحکمت قاضی میرسعید»، «محمد طاهری آذر» و «رحمت الله سلمان ماهینی» نویسندگان این اثر هستند و برای جمع آوری خاطرات با دوستان، نزدیکان و خانواده شهید مصاحبه کرده اند. از جمله روایان این کتاب می توان به صدیقه حکمت، تیمسار خلبان محمد پیراسته، سرهنگ نادعلی آقاجانی، تیمسار خلبان عباس حزین، سرهنگ خلبان فضل الله جاویدنیا، سرگرد اصغر وحید دستجردی، تیمسار خلبان محمدرضا عطائی، شهید تیمسار خلبان رضا خورشیدی، سرهنگ خلبان سید اسماعیل موسوی، تیمسار محمدرضا فریدونیان، آیت الله طاهری، تیمسار خلبان غلامحسین هاشم پور، شهید سرلشگر خلبان مصطفی اردستانی و سرهنگ عباس براتی پور اشاره کرد.

«درخت زردآلو»، «نامدار ناشناس»، «عباس در لباس کاپیتانی»، «خلبان شدن ما با عنایت خداوند بود»، «سوغات فرنگ»، «این هدیه ازدواج شماست»، «النگوها را که می دید ناراحت می شد»، «پرواز انقلابی»، «ای کاش همه مثل او فکر می کردیم»، «پایبندی به مقررات»، «سعی کن سربازان را اذیت نکنی»، «بابایی از دیدگاه آیت الله شهید صدوقی»، «هرگز مردی به بزرگی او ندیده ام»، «شبی پر از باران رحمت»، «سرباز که نباید از سرما بترسد»، «سوختگیری شبانه»، «مارمولک در ظرف غذا»، «با دیدن شهید بابایی خود را پنهان می کند»، «این مزرعه ها و آب ها متعلق به شماست»، «آیندگان تو را خواهند شناخت»، «حتی برای پدرش هم پارتی بازی نکرد»، «مگر زن من با بقیه فرق می کند»، «پرواز همه زندگی بابایی بود»، «هرکه درجه اش بالاتر است پاسخش را می دهید»، «من یک سربازم همانند سربازان دیگر»، «اگر همه لباس نو پوشیدند من هم می پوشم»، «صبح با دیدن بابایی شرمنده شدیم»، «آیا به عباس الهام می شد؟»، «هیچ چیز نمی توانست او را از ذکر خدا بازدارد»، «فرار از تشریفات»، «غذای فرمانده»، «من نوکر بسیجی ها هستم»، «دیدار در عرفات» و «او همیشه برای ما کارگری می کرد» نیز از جمله خاطرات این کتاب هستند.

برای آشنایی بیشتر با نوع خاطره نگاری، خاطره «عباس خود را طعمه حریق قرار می دهد» به روایت «سرهنگ خلبان فضل الله جاویدنیا» را می خوانیم:

«در یکی از ماموریت های جنگی همراه عباس بر فراز خلیج فارس در حال پرواز بودیم. آن روز قرار بود که کاروان بزرگی از کشتی های نفتکش و تجاری را تا آب های بین المللی اسکورت کنیم. براساس اطلاعات رسیده دشمن تصمیم داشت تا به کاروان حمله کند. به همین خاطر موقعیت بسیار حساس و خطرناک بود. با طرحی که عباس ارائه کرده بود قرار شد تا ده فروند شکاری «F-14»، دو فروند، دو فروند پوشش سنگین هوایی منطقه خلیج فارس را تامین کنند تا از این طریق کشتی ها از حملات دشمن در امان بمانند. من و عباس کنار هم پرواز می کردیم. پس از بررسی های لازم پوشش منطقه را آغاز کردیم. هواپیماهای دشمن در کمین بودند تا در فرصتی مناسب تهاجم خود را آغاز کنند. عباس این موضوع را پیش بینی کرده بود؛ لذا به من گفت:

- من مطمئنم که به کاروان حمله خواهد شد. پس باید آماده باشیم که ان شاالله با دست پر برگردیم.

قرار شد که از آن لحظه به بعد سکوت رادیویی را رعایت کنیم تا پست های شنود دشمن نتوانند صدای ما را بشنوند. ما از بندر امام به طرف اسکله های «البکر» و «الامیه» تغییر مسیر دادیم و چون از رادار مادر فاصله زیادی داشتیم ارتفاع خود را به حداقل رساندیم. سکوت کرده بودیم و گوشمان به رادیو بود تا بتوانیم موقعیت های منطقه را دریافت کنیم. لحظاتی بعد از طریق رادار اعلام شد که دو فروند جنگده عراقی در حال پرواز به سمت کویت هستند. من و عباس در فاصله ای نزدیک به هم، به طور موازی پرواز می کردیم و به راحتی همدیگر را از داخل کابین می دیدیم. عباس اشاره کرد که مطلب را دریافت کرده و باید به طرف آنها برویم. آن گه به سوی آنها پرواز کرد. حدود 50 مایل به کویت مانده بود. از روی صفحه رادار هواپیما دیدم که آن دو جنگنده عراقی دور زدند. عباس هم موضوع را دریافت کرده بود. من و عباس هر دو از کابین یکدیگر را می دیدیم. با دست به او شاره کردم که چه باید کرد؟

عباس به من پیام داد:

- من به عنوان طعمه جلو می روم و هواپیماهای دشمن را به دنبال خودم می آورم.

سپس با یک حرکت سریع از من دور شد. او با مانورهایی که انجام می داد هواپیماهای دشمن را متوجه خود می کرد و آنها را به دنبال خود کشاند. لحظه ای فرا رسید که یکی از هواپیماها دقیقا در برد موشک من قرار گرفته بود ولی من نگران عباس بودم و زیرلب دعا می کردم تا به موقع اقدام کند تا من بتوانم هواپیمای مهاجم دشمن را هدف قرار بدهم. لحظات به کندی می گذشت و نگرانی وضع عباس مرا مضطرب کرده بود؛ ولی کوشیدم تا برخود مسلط باشم. روی صفحه رادار دیدم که هواپیمای عباس در تیررس کامل دشمن قرار گرفته. در این لحظه ناگاه هواپیماهای دشمن مانوری انجام دادند و یکی از آنها به طرف عباس نزدیک شد. پس از بررسی اوضاع با کابین عقب، بی درنگ موشک را به سوی هواپیمای دشمن رها کردم. پس از چند لحظه با چشم هوایپمای دشمن را دیدم. ناگهان عباس مانوری کرد و با یک چرخش بسیار خطرناک مسیر خود را تغییر داد و ارتفاع را کم کرد. در این لحظه موشک من با هواپیمای دشمن برخورد کرد.

آتش از بدنه هواپیما زبانه کشید و پس از طی مسافتی در میان دود غلیظی از نظر ناپدید شد. در این لحظه صدای عباس در رادیو پیچید. او فریاد زد:

- الله اکبر! الله اکبر!

از شنیدن صدای او شاد شدم و گفتم:

-عباس می دانی چه کار کردی؟

عباس گفت:

- «و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی»، من کاری نکردم خدا کرد.

آن روز با شهامت عباس ماموریت با موفقیت انجام شد و کشتی ها از تنگه عبور کردند و من پیروزی آن روز را نتیجه توکل عباس به خداوند می دانم. او همواره و در بحرانی ترین لحظات هرگز از یاد خدا غافل نبود و این به او جرات می داد تا با جسارت دست به چنین کارهای خطرناکی بزند.»

گفتنی است کتاب «پرواز تا بی نهایت» در 269 صفحه و با شمارگان 500 نسخه توسط نشر «اجا» به چاپ رسیده و چندین مرتبه تجدید چاپ شده است.


خاطراتی از کودکی تا شهادت شهید بابایی در «پرواز تا بی نهایت»
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار