سه‌شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۰۴
من فقط یک روز در جبهه بودم. فقط یک روز. آن روز چه پر برکت بود. در گردان 595 تیپ یکم از لشکر یازدهم خدمت می کردم. سرباز وظیفه بودم. همه ي پرسنل گردان و فرماندهانم می دانستند که من به جمهوري اسلامی تمایل دارم و از این که در خدمت ارتش عراق هستم بیزارم . لذا آنها نه به من اسلحه می دادند و نه مرا نگهبان می گذاشتند. می گفتند «تو ایرانی هستی.»
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت نوزدهم


نویدشاهد:

«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت نوزدهم  آمده است:

من فقط یک روز در جبهه بودم. فقط یک روز  .آن روز چه پر برکت بود.

در گردان 595 تیپ یکم از لشکر یازدهم خدمت می کردم. سرباز وظیفه بودم. همه ي پرسنل گردان و فرماندهانم می دانستند که من به جمهوري اسلامی تمایل دارم و از این که در خدمت ارتش عراق هستم بیزارم .لذا آنها نه به من اسلحه می دادند و نه مرا نگهبان می گذاشتند. می گفتند «تو ایرانی هستی.» این امر باعث شده بود که مرا به جبهه هم نیاورند زیرا می ترسیدند که برایشان اشکالاتی به وجود آورم . بحث و جنگ و جدل فراوانی با آنها داشتم و می گفتم که اسلام، ایرانی و غیر ایرانی، سیاه و سفید نمی شناسد. هر که تقوا داشت مقرب خداوند می شود و هر که نداشت مغضوب اوست. متأسفانه آنها توجهی به حرفهاي من نداشتند.

واحد ما به طرف جبهه حرکت کرد بالاجبار من هم به جبهه آورده شدم. صبح به منطقه ي عملیاتی رمضان رسیدیم. شب همان روز حمله ي نیروهاي اسلام آغاز شد و نیروهاي ما با بیچارگی و فضاحت عقب نشینی کردند. اما من از جایم تکان نخوردم و در سنگر ماندم با اینکه از صبح به کندن سنگر مشغول بودم و از خستگی مفرط رنج می بردم اما مجبور بودم تحمل کنم و شب را تا صبح بیدار بمانم و در اولین فرصت به نیروهاي اسلام بپیوندم . ناگفته نگذارم که من حدود پنجاه نفر از پرسنل را که می خواستند عقب نشینی کند مانع شدم و به آنها گفتم «در سنگرهایتان بمانید تا صبح همگی اسیر رزمندگان اسلام بشویم.» درمیان این عده شش نفر افسر بودند که بیشتر از همه می ترسیدند و می خواستند به عقب برگردند. برایشان صحبت کردم و مانع شدم. به آنها قول دادم که سالم همه را اسیر نیروهاي شما کنم.

شب ساعت دو و نیم بود که از بی خوابی و خستگی بی رمق شده بودم. به آن پنجاه نفر گفتم «حرکت کنیم به طرف نیروهاي اسلام». آنها قبول کردند و به راه افتادیم. در بین راه گم شدیم . اصلا به منطقه آشنایی نداشتم ولی می دانستم که باید مستقیم رفت. چند نفري پرخاش کردند که اگر کشته بشویم تمام تقصیرها به گردن توست واصرار داشتند که از همان نیمه ي راه بازگردیم و فکر اسارت را از سرمان بیرون کنیم . دو نفر بر اثر اصابت ترکش خمپاره کشته شدند. زیرا ما زیر آتش هر دو نیرو بودیم و در اطرافمان گلوله هاي خمپاره و توپ منفجر می شد. کشمکش بین من و بقیه بالا گرفت، اما بالاخره دوباره به سمت نیروهاي شما به راه افتادیم.

هوا کم کم روشن می شد و ما می توانستیم خاکریزها و سنگرهاي نیروهاي شما را از دور ببینیم. به ایشان گفتم هوا کم کم روشن می شد و ما می توانستیم خاکریزها و سنگرهاي نیروهاي شما را از دور ببینیم. به ایشان گفتم شما در یکی از گودالها توقف کنید تا من به طرف نیروهاي اسلامی بروم و آنها را باخبرکنم.» با سرعت از افراد خودمان جدا شدم و به طرف یکی از سنگرهاي شما آمدم. زیر پیراهنم را بیرون آوردم و بالاي سرم گرفتم. آنها مرا دیدند.

به سرعت به طرفشان رفتم. چهار نفر بودند: سه پاسدار و یک بسیجی. با خوشحالی همه ي آنها را بوسیدم و گفتم «به ما کمک کنید تا سالم از این معرکه بیرون برویم. ما حدود پنجاه نفر هستیم که می خواهیم اسیر بشویم.»

پسرك بسیجی خیلی بچه بود. وقتی به صورت او نگاه کردم از معصومیتش گریه ام گرفت .به من گفت « چرا گریه می کنی ؟» گفتم «آخر تو براي جنگ خیلی کوچک هستی .آیا پدر و مادرت نگران تو نیستند؟» گفت «چرا ناراحت باشند .من فی سبیل الله آمده ام. فی سبیل قرآن آمده ام .براي شهادت آمده ام . چرا باید آنها ناراحت باشند؟» گفتم «من دوست داشتم مانند شما باشم .اما به اجبار به جبهه آمدم و حالا خودم به اتفاق پنجاه نفر دیگر آمده ایم که اسیر شویم». پسرك بسیجی گفت «اسارت شما به میل خودتان کمک به اسلام است .حالا برویم آن عده را بیاوریم.»

وقتی به افراد خودمان رسیدیم پاسداران با همه ي آنها مصافحه کردند و با روي باز آنها را پذیرفتند. آن شش افسر را که هنوز می ترسیدند کنار کشیدم و گفتم «بفرمایید آقایان، این هم جمهوري اسلامی و این هم رفتار پاسداران اسلام .این روش ارتش اسلام است .آیا شما که فرماندهان ما هستید چنین رفتاري با اسراي ایرانی می کردید؟» آنها قبول کردند که اصلا انتظار چنین رفتاري را نداشتند .ما به سرعت به طرف مواضع نیروهاي شما آمدیم و در اولین فرصت به اهواز منتقل شدیم و بعد از مدتی به تهران آمدیم . اینجا اردوگاه بسیار خوبیست .در این اردوگاه تقریبا کار ایدئولوژیک و ارشادي می کنم و تا آنجا که بتوانم افراد را به واقعیات اسلام و جمهوري اسلامی آشنا می کنم. براي نمونه افسري در این اردوگاه است که اخلاق پسندیده اي نداشت ولی به کمک خداوند توانستم او را به اسلام متمایل کنم وافکار ناپسندي را که از قبل در ذهن او بود از بین ببرم . حالا او حتی روزهاي دوشنبه وپنجشنبه را روزه می گیرد .ان شاء الله بار دیگر که به اردوگاه ما آمدید شما را با او آشنا خواهم کرد و می دانم حرفهاي بسیار جالبی براي شما خواهد داشت. البته من مایل بودم که از طرف صداي جمهوري اسلامی هم به اردوگاه ما بیایند و مصاحبه کنند، یا حداقل ما توسط پیام رادیویی سلامت خودمان را به خانواده مان اطلاع بدهیم که نگران نباشند و بدانند که در دامن پر مهر اسلام بسیار خوب زندگی می کنیم و ان شاء الله بعد از هلاکت صدام و حزب بعث به عراق باز خواهیم گشت.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 55)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده