چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۵۵
شهید نواب صفوی بنیانگذار و رهبر گروه فداییان اسلام از دوستان نزدیک و یاران صدیق آیت الله طالقانی و از شاگردان تفسیر قرآنش بود.
آیت الله طالقانی پناهگاه فداییان اسلام


نوید شاهد: "شهید نواب صفوی سال ها از مستمعین پابرجا و از شاگردان تفسیر قرآن آیت الله طالقانی در مسجد هدایت بود. نواب قبل از مبارزات و مجاهدات سیاسی آنچنان با طالقانی روابط و آشنایی نزدیکی داشت که وقتی در دانشکده معقول و منقول این جوان پرشور مبارز را تکفیر کردند و حتی در یکی از مدرسه های حوزه علمیه قم وی را به باد انتقاد و کتک گرفتند، تنها حامیش طالقانی بود در ضمن نوشته ای شایستگی علمی و فقهی و درجه کمال نواب صفوی را بدین مضمون:«بسم الله الرحم الرحیم- مدارج کمالات و مقامات علمی فاضل محترم آقای نواب صفوی از تصدیق بنده بی نیاز است. متن درخواست و سوابق تحصیلی ایشان بهترین گواه است.الاحقر محمود الحسینی طالقانی.»

"فداییان اسلام در دوران فعالیت سیاسی خود چندان مورد تأیید و حمایت روحانیون و مراجع آن زمان نبودند... از مراجع وقت فقط آیت الله محمدتقی خوانساری که به ملی شدن نفت فتوی داد و آیت الله طالقانی که از علمای بیدار و مبارز بنام بود از آنان حمایت کردند. "


"گرچه فداییان اسلام برای مدت کوتاهی با آیت الله کاشانی ائتلاف کردند و برای مدتی طولانی نیز از حمایت طالقانی برخوردار بودند، اما سازمان آنها حتی علمای مراتب متوسط را نیز شامل نمی شد و (آیت الله) بروجردی به شدت با فداییان اسلام مخالف بود و بر برچیدن مراکز آنها از مدرسه فیضیه قم پافشاری کرد.

"او دوست و یار و پناه شهید نواب صفوی بود- مخصوصاً او بود که در روزهای مصیبت که همه آن شهید مجاهد را رها کرده و برخوان دشمن نشسته بودند، ایشان در خانه خودش و در روستاهای طالقان نواب را پناه و مأمن داد آن هم نه یک با رو نه دوبار بلکه بارها. "

تا زمانی که نواب خوب شناخته نشده بود،گاه خود و شاگردانش در جلسات تفسیر و نماز جماعیت مسجد هدایت شرکت می کردند و این مسجد پایگاه امنی برای آنها بود. یک خبرنگار"پاکستانی" که برای دیدار نواب به مسجد هدایت می رود چنین می نویسد:

"17 اکتر 1954 (اواخر آبان ماه1333) که نواب شدیداً تحت تعقیب و مخفی بود و هوای سرد خون را در رگها منجمد می کرد،سوار یک اتومبیل کرایه ای شدم و چند لحظه بعد در خیابان استامبول بودم.

چناکه می بایست با آقای"س" پس از نماز مغرب ملاقات می کردم.فاضای آکنده از رعب و وحشت و وضع بسیار متشنج بود. نشانه های ترس در چهره ی تهرانیهایی که در حال آمد و شد بودند آشکارا دیده می شد. ناگفته نماند که در آن زمان شمار قابل توجهی از ارتشیان جوان که با جبهه ملی همکاری داشتند به اتهام خیانت تیرباران شده بودند. هنگامی که در اندیشه راهنما بودم، سرو صدای یک خودرو نظامی توجه مرا جلب کرد، و مردم با سردادن شعارهای "مرگ بر آدمکش" و "سرنگون باد یاران استعمار" احساساتشان را بیان می کردند. ناگهان گروه گروه هرکدام به سویی متفرق شدند من هم به نوبه خود، و به انتظار راهنما وارد مسجد شدم. آقای "س" با سلام دلنشینی به من خوش آمد گفت. از مسجد خارج شدیم و من بی صبرانه و شتابان برای دیدار با جوانی که توانسته بود مسیر رویدادهای کشورش را ولو برای مدتی،تغییر دهد به درون اتومبیل پریدیم.

آقای"س" با سرعت و مهارت در خیابانهای تاریک رانندگی می کرد...و اتومبیل به سرعت به راه خود ادامه داد.پس از مدت کوتاهی به ناحیه"شاه عبدالعظیم" رسیدیم. در خیابان باریکی از اتومبیل پیاده شدیم پس از اندکی پیاده روی همراه راهنما به یک خیابان فرعی رفتیم، او در منزلی را زد گفت "یا الله ". در باز شد و پیرمردی به پیشوازمان آمد و ما را از حیاط به طرف اطاقی هدایت کرد، ناگهان خود را رو در روی جوان انقلابی ایران دیدم که دشمنان از نام وی می ترسند. بلافاصله مرا در آغوش گرفت و با لهجه ایرانی بی شائبه ای گفت: من نواب صفوی هستم....

این دو شهید شاهد و غریب تاریخ که یکی "حجربن عدی" عصر خود و دیگری "ابوذر زمان" عصر خود لقب یافت، در تاریکتری و وحشتناکترین و خفقانیترین دوران استبدادی رژیم پهلوی و سلطه امپریالیسم غرب و کمونیسم شرق، با شهامت و شجاعت کم نظیری پیشگام حرکتی شدند که بسیاری از علما و اساتیدو روشنفکران و دانشجویان و طبقات مختلف مردم را رهنمون شد و شالوده یک نهضت عظیم اسلایم را پی ریزی کرد.

مرحوم نواب در روند مبارزاتی خود چندان پای بند به اصول سیاسی یا دپلماسی و حتی حزبی نبود. او یک روحانی متعصب، سخنور، تن رو و بی باک بود. جاذبه کلام و سحر بیان عجیبی داشت. شاگردانی هم که انتخاب یا تربیت می کرد اغلب دارای همین صفات بودند. چنانکه این گروه" در بیانیه تند روانه خود خواستار آن بودند که: شاه باید تابع قانون اسلام باشد و در صورت تخطی از آن بتوان او را برکنار کرد و همچنین خواهان احقاق حقوق مشروع محرومان براساس معیارهای اسلام، و انجام اقداماتی از قبیل بهداشت مجانی، احداث خانه های ارزان، توزیع زمین های زراعی بایر به رایگان بودند. این برنامه با بیانی صریح وقاطع، نخستین نشانه توجه به عدالت اجتماعی بود که بعدها دستمایه مفتکران و صاحبنفظان مسلمان شد، و بمارزه مسلحانه آنها هموار کننده راه جنبشهای چریکی دارای تمایلات اسلامی در دهه های 1960/1340 و 1970/1350 بود. "


آیت الله طالقانی پناهگاه فداییان اسلام

استقبال آیت الله طالقانی از شهید نواب صفوی در فرود گاه مهر آباد



در سالهای 27 تا30 فعالیتهای سیاسی و مشی مسلحانه فداییان اسلام بسیار چشمگیر بود"بعداز تشکیل دولت غاصل اسرائیل در تاریخ25/3/27 علی رغم حکومت نظامی اولین راهپیمایی و تظاهرات عظیم به دعوت فداییان اسلام و حمایت آیت الله طالقانی و آیت الله کاشانی به پشتیبانی از ملت فلسطین در تهران برپا می شود"شهید عبدالحسین واحدی" نطق آتشین ایراد می نماید به طوری که در متینگ بعد (31/3/27)پس از سخنان نواب صفوی حدود پنج هزار نفر داوطلب اعزام به فلسطین و جنگ با صهیونیستها می شوند و همین امر موجب سقوط صدارت هژیر و تعقیب نواب می گردد. "

حجت الاسلام سید مجتبی میرلوحی معروف به "نواب صفوی" که در مدت کوتاهی (از سال24 تا 34) به عنوان یک روحانی مجاهد و مدافع اسلام معروفیت و محبوبیت پیدا کرده بودو در مسافرتها (چه داخل و چه خارج) و سخنرانیهایش به دولتهای فاسد و دست نشانده می تاخت و مردم را می شوراند اغلب به طور نیمه مخفی و گمنام زندگی می کرد، چنانکه در طالقان خود را به "آقا نجفی" شهرت داده بود همه او را به این نام می شناختند.

در اوایل سال 28 برای لغو مجلس مؤسسان (فرمایشی شاه) مردم را دعوت به تظاهرات می نماید و بعد با صدور اعلامیه ای خواستار لغو انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی می شود و بیش از پیش مورد حمایت مردم و حساسیت دستگاه قرار می گیرد.

یکی از یاران نواب صفوی درباره پناه آوردن وی به طالقان چنین می گوید:«یادم هست (پس از کودتای 32) یک روز در منزل آیت الله طالقانی که صبح بود، من بودم، نواب صفوی بود، سید عبدالحسین واحدی و سیدمحمدواحدی و خلیل طهماسبی بود. من در همان جا از واحدی پرسیدم: شما روابطتان با این آقا از کجاست؟گفت در سالهایی که ما مخفی بودیم و حکومت رزم آرا در به در دنبال ما می گشت ما با آیت الله طالقانی به طالقان رفتیم و نواب صفوی مدتی در ده آیت الله طالقانی مخفی بود.»

نواب که روابط نزدیکی با آیت الله طالقانی داشت در تابستان سال 28 با راهنمایی وی و کمک شیخ طاهر قدسی که از شاگردان طالقانی و از یاران نواب بود، به طالقان آمد و در روستای "ورکش" منزل پدر شیخ طاهر مرحوم کربلایی فیض الله ، اقامت گزید و اهالی فقیر و زحمتکش و محروم این ده که عموماً افرادی م ذهبی و متعصب بودند، برای او و یارانش میزبانی صمیمی و وفادار شدند.

این سید بزرگوار ابتدا به وضع رفت بار این ده سرو سامان داد؛ خود پیشقدم شد، بیل و کلنگ به دست گرفت و به نظافت و تمیزی خانه ها، کوچه ها و اطراف رودخانه ها پرداخت، سپس با دایرکردن نماز جماعت و تشکیل جلسات سخنرانی و سازماندهی جوانان به گروههای فعال(انتظامات- مبارزه با منکرات و آماده جهاد) وضع این روستای بی خبر از مسائل سیاسی و اجتماعی را تا حدودی تغییر داد تا جایی که بر دهات اطراف هم تأثیر گذشت و در طی چهار ماه اقامت در این ده کوچک کوهستانی آنچنان پیران گوشه نشین را جذب به کار و جوانان سرکوچه نشین را جذب مذهب و مبارزه نمود که در کنارش تا به زندان و تبعید پیش رفتند و هنوز پس از سالها راهش و رهنمودهایش و خاطره اش را از یاد نبرده اند.

اسم و آوازه آقا نجفی آنچنان بین مردم مذهبی طالقان معروفیت پیدا کرده بود که از دهات قرب جوار برای دیدار این روحانی مجاهد و شجاع در بادامستان اجتماع می نمودند تا سخنرانی پرشور و بیانات آتشین او را بشنوند. استقبال مردم به ویژه جوانان در زیارتگاه امازاده یوسف(بادامستان) که حیاط و صحن و سرای نسبتاً وسیع و مستقل و محیطی آرام و دور از شهر و ده دارد، به قدری زیاد می شد که شهید نواب به تشکیل و تعلیم کادر ویژه ، انتظامات می پرداخت و عده ای از جوانان را با بازوبندهای سبز و با عنوان "انتظامات اسلامی" مسئول حفظ نظم و راهنمایی و کمک مردم می نمود.

نگارنده به خاطر دارد که در روز 21 رمضان سال 68 ق. (نیمه مرداد سال 28ش.) به اتفاق جمعی از اهالی گلیرد در معیت آیت الله طالقانی با ایمان و علاقه و شور و شوق به بادامستان رفتیم. نواب صفوی و واحدی هم در جلو جمع کثیری از اهالی ورکش و وشته با فریاد شعار"الله اکبر" به این امامزاده آمدند. مردم روستاهای دور و نزدیک زن و مرد و پیر و جوان با همان قیافه های ساده و لباسهای نو مندرس دسته دسته وارد می شدند. انبوه فشرده جمعیت محوطه وسیع آنجا از حیاط تا اطاقها و ایوانها و پشت بامها و زیر درختهای اطراف را پوشانده بود که شور حال و قیل و قال وصف ناپذیری داشتند. گفتنی است که در آن عصر کم سوادی و ناآگاهی، اعمال مردم چه در اطاعت و عبادت و چه در خدمت و ارادت، با اخلاص تر و بی ریاتر بود. هنگام ظهر از چند طرف صدای اذان مؤذنین محلی بلند شد. طنین این ندای آسمانی در آن محیط آرام و فضای کوهستان اثری دلپذیر و معنویتی خاص داشت به قول حافظ:

حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند

سه روحانی مجاهد که پیشتاز حرکت اسلامی و سمبل مبارزات ضد طاغوتی بودند در جمع کشاورزان و کارگران محروم این منطقه گرد آمده بودند. در حالی که جوانان تعلیم دیده با بازوبندهای سبز حفظ نظم و آرامش را به عهده داشتند. نماز ظهر و عصر به امامت مجاهد فقیه آیت الله طالقانی اقامه شد و بعد مجاهد شجاع عبدالحسین واحدی (مرد شماره 2 فداییان اسلام) طی سخنرانی کوتاه و پرشوری، منشور برادری و نقطه نظرهای فداییان اسلام را (بدون بردن نام این جمعیت) تشریح کرد و از حضور مردم در آن گرمای تابستان و روزه ماه مبارک رمضان تشکر نمود.

سپس مجاهد رشید نواب صفوی (معروف به آقانجفی) دستور داد منبر را از زیر سایه درخت به وسط حیاط و میان آفتاب آوردند. مردم فریاد زدند که منبر در همان سایه درخت(کهن گردو) باشد اما نواب با آن اخلاصی که داشت ناراحت شد و گفت : شما برادران و خواهران این آفتاب سوزان را با آن تشنگی روزه تحمل می کنید مگر من غیر از شماها هستم. زمانی که این مبلغ پرجوش و خروش اسلام، با آن اندام لاغر،قد کشیده و چهره ی زردگونه خود پا به پله منبر گذاشت ، صلوات پی در پی جمعیت قطع نمی شد.آنگاه روی پله اول منبر ایستاد و لب به سخن گشود ؛مسلسل وار کلامش قطع نمی شد و علیوار در بیانش ضعف و سستی نشان نمی داد، و در حالی که آستینهای خود را بالا زده بود و به شدت دستهای خود را به طرف جمعیت حرکت می داد و گهگاه عبای رنگ و رو رفته و عمامه کوچکش را جابجا می نمود حدود یک ساعت و نیم طوفنده و کوبنده می غرید. بیانات آتشین و افشاگرانه اش نسل آگاه و جوان را به هیجان می آورد و مردم ساده دل و بی خبر از همه جا را به بهت و وحشت فرو می برد.

یکی از مستعمین قطعه هایی از سخنانش را چنین به خاطر داشت: "این طالقان شما گنجهای آل محمد(ص) در آن نهفته است. نگذارید مشتی بی دین و فرنگی مآب آن را آلوده کنند. منظور من بیشتر شما جوانها هستید. مملکت را جوان نگه دارید. مرزها را جوان نگه دارید. سنگرها را جوان نگه دارید... "

در پایان با فریاد این شعار همیشگی"به برقراری پرچم عدل لااله الّا الله بر فراز کاخهای ظلم شوروی و آمریکا صلوات" مردم دسته دسته به دست بوسی می آمدند و به طرف روستاهای خود متفرق می شدند. هنگام عصر آیت الله طالقانی و نواب صفوی و واحدی به همراه مردم (از بزرگ و کوچک) به طرف گلیرد حرکت کردند. با آنکه اسب سواری آماده بود، هیچ یک سوار اسب نشدند و پیاده و قدم زنان به ده آمدند و قریب یک هفته در آنجا ماندند.

شب هنگام اهالی در مسجد قدیمی خشت و چوبی ده اجتماع نمودند و با اصرار آیت الله طالقانی، حجت الاسلام نواب صفوی به امامت جماعت و آقا در پشت سر ایشان ایستاد. پس از مغرب و عشاء نواب ایستاد و تکیه بر منبر داد و به پند و موعظه پرداخت. اشاره ای به اختلافات سادات ده نمود و خطاب به آنها فرمود"بنی اعمام من برای چند قطعه زمین با یکدیگر اختلاف و نزاع نکنید. علی علیه السلام دنیا را مردا و حریص به مال دنیا را به مردارخوار تشبیه کرده است"

نواب که از این امامزاده به خاطر موقعیت خاص مقامی و مکانی و تجمع تابستانی اهالی خیلی خوشش آمده بود، تا وقتی که در طالقان به سر می برد و همه جمعه ها بدانجا می آمد و به تبلیغ مردم و تعلیم جوانان می پرداخت.

در یکی از این جمعه ها دسته ای از تعزیه خوانهای معروف، از اهل زرجوبستان قزوین که به طور دوره گردی ذکر مصیبت می کردند، طبق روال هر ساله به این امامزاده آمدند. مسئولین انتظامات از خواندن آنها جلوگیری کردند، اما نواب اجازه داد به همان وضع و آداب همیشگی خود به مجلس تعزیه بپردازند. آنها مجلس تعزیه حضرت عباس را برپا داشتند. هنگام شبیه خوانی قطرات اشک از چشمان نواب سرازیر بود. در پایان مبلغ پنج تومان داشتند به این ذاکرین امام حسین(ع) داد و در جواب این سؤال آنها "اگر این تعزیه خوانی ما ضرری به مقام مقدس ائمه می رساند ترک کنیم" گفت: شما اگر همین طور ساده و با اخلاص به تعزیه داری جدم مشغول باشید، لباسهایتان همین لباسهای عربانه باشد، از موزیک هم استفاده نکنید، انشاءالله جدم از شما راضی خواهد بود.

از خاطره های جالبی که یکی از شاگردان نواب تعریف می کرد ملاقات وی با دکتر احمدخان بهزادی از اهل وشته بود. مرحوم واحدی در بادامستان طی یک سخنرانی تند به دکتر احمدخان بهزادی حمله می کند تا جایی که نواب طی یادداشتی به او تذکر می دهد که ملایمتر صحبت کند.

پس از سخنرانی بین طرفداران نواب و طرفداران بهزادی گفتگو در می گیرد. نواب از برخورد ممانعت می کند و با آن صفای روح و صداقت قلبی که داشت بلافاصله شخصی را به وشته نزد بهزادی می فرستد و پیغام می دهد"اگر با یک نان و پنیر آماده پذیرایی باشی امشب سی چهل نفر مهمان برای شام داری". بهزادی که از رجال سرشناس طالقان و مسئول"کمیته مرکزی حزب توده" در این منطقه بود و تا حدودی با افکار و مبارزات ضد استبدادی سید نیز آشنایی داشت،از این پیغام استقبال می کند و هنگام عصر نواب صفوی در بازگشت از بادامستان با جمع زیادی از همراهان در سر راه خود به روستایی وشته و به منزل بهزادی می رود. بهزادی از همه آنها پذیرایی و احترام گرمی به عمل می آورد. سید مسائلی را مطرح می کند که به پیشنهاد بهزادی مذاکرات به یک جلسه خصوصی موکول می شود. بعد همگی به مسجد می روند و پشت سر سید نماز جماعت بجا می آوردند و به امر سید، بهزادی و مخالفینش که سالها درگیری داشتند آشتی می نمایند.

چند روز بعد بهزادی برای بازدید سید به قریه ورکش می رود و با سید در منزل آسید ابراهیم ورکشی ملاقات می کند. این دو شخصیت سیاسی ضد رژیم و مذهبی ضد رژیم با هم به مذاکره می نشینند. مضمونی از گفته های ایاشن را چنین بازگو کرده اند.

بهزاری گله می کند که برخی از مردم تهمت لامذهبی و شیطنت به او می زنند، در حالی که مسلمان است و در تمام اوقاتی که در طالقان به سر می برد سعی دارد به این مردم فقیر و محروم خدمت کند و برایشان مجاناً طبابت نماید و همه دارایی پدری و امکانات شخص خود را در راه بیداری مردم و مبارزه با رژیم دیکتاتوری و غیر مردمی پهلوی مصروف داشته است.

نواب صفوی با همان صراحت همیشگی می گوید" خدمت به خلق نزد خدا بسیار عزیز و با ارزش است. انشاءالله که گفته ها و کرده هایت برای رضای خدا باشد. سعی کن نماز و روزه ات نزد خدا ترک نشود، تا خدمت به خلق ارزش معنوی هم داشته باشد. " و در پایان دو مهمان با خشنودی از هم خداحافظی می نمایند. و از آن برخورد به بعد فعالیت چندانی از بهزاودی و مسلکان توده ایش در محافل و مجامع طالقان مشاهده نمی گردد.

گفتیم علت مهاجرت و پناه آوردن نواب به طالقان، درگیری وی با دولت و دربار بود که اطلاعیه های تند و سخنرانیهای مهیج، وی و شاگردانش موجب می شد که دربدر شهرها و دهات نیمه مخفی باشند. با آنکه نواب به معرفی آیت الله طالقانی و کمک برخی از دوستان و شاگردان وی به طالقان آمد و خود را "آقا نجفی" معرفی نمود تا کمتر شناخته شود و حتی گاهی که به گلیرد می آمد به صورت نیمه مخفی در محضر آقا به سر می برد. اما فعالیتهای وسیع و برخوردهای صریح و سخنرانیهای تند و کوبنده اش وی را زود شناساند ولی مردم او را به همان نام صدا می زدند.

حاج ولی الله قدس که یکی از شاگردان با وفای نواب در ورکش بود، خاطره مأموریت محرمانه اش را که از لحاظ مبارزات سری و روابط پنهانی رهبر فداییان اسلام شهید نواب صفوی با شخصیتهای سیاسی و نظامی مهم آن عصر جالب توجه و قابل دقت و بررسی است، چنین تعریف می کند»

«آن وقتها من حدود بیست سال داشتن. چون جوانی قوی هیکل و بی باک بودم مرحوم نواب علاقه خاصی به من داشت و مرا مسئول گروه انتظامات کرده بود. روزی به خانه ام آمد. در حالی که بنا به عادت همیشگی یک طرف عبایش روی شانه و یک طرف دیگر پایین افتاده بود و رو به من و گفت: " یک مأموریت مهم می خواهم به تو بدهم ببینم عرضه انجام آن را داری یا نه" من با آن غرور جوانی و عشق به مبارزه در راه اسلام، در جواب گفتم: هر امری بفرمایید تا پای جان ایستاده ام. سید گفت چند روزی است که از واحدی اثری نشده و خبری هم نداده است، همین امشب سحر باید به تهران بروی. بعد با خنده خداحافظی کرد و رفت. حدود نیمه های شب تنها به خانه ام بازگشت، شش پاکت سربسته و مهر کرده- بدون نام و نشان گیرنده و فرستنده- به دستم داد و تأکید کرد، آدرسهایی که می گویم باید به خاطر بسپاری و وقتی به تهران رسیدی، بدون اینکه پرسو جو نمایی، یا آدرسی از کسی بپرسی، آدرسها را پیدا می کنی و نامه ها را به کسانی که اسم می برم می رسانی و جوابش را هم برایم می آوردی. بدون اینکه کسی بفهمد چه کسی تو را فرستاده یا با چه کسی کار داری. نامه را که پنج پاکت آن به آدرس تهران میدان پاستور منزل سرهنگ دکتر فتح الله فرزد باید می رسید و یکی هم به آدرس تهران ستاد تشکیلات ژاندارمری به سرلشکر "کوپال" بود، تحویل گرفتم و آن را طبق راهنمایی سید توی سفره نان و داخل توبره گذاشتم و با همان لباس کرباسی و کلاه نمدی و گویه محلی شبانه به راه افتادم ساعت هشت صبح خود را به ماشینهای ولیان رساندم و برای ظهر به تهران رسیدم. با آنکه چهار یا پنج بار بیشتر به تهران نرفته بودم ، به خود جرأت دادم از سرپل امیربهادر سوار درشکه شدم و به درشکه چی که به قیافه دهاتی من خیره شده بود گفتم که به میدان باغ شاه می روم. وقتی مرا آنجا پیاده کرد، پرسیدم میان پاستور کجاست. با دست اشاره کرد که از این طرف برو. خیلی در اطراف میدان پاستور گشتم تا خانه سرهنگ فرزد را پیدا کردم. وقتی دق الباب نمودم اولین کسی که پشت درآمد شهید محمد واحدی، برادر عبدالحسین واحدی، همه کار نواب صفوی بود. مرا شناخت فوراً در را باز کرد و به داخل منزل برد. این خانه حیاط وسیع و اطاقهای متعدد داشت و من سرهنگ فرزد و سید عبدالحسین و عده ای از فداییان اسلام را در آنجا دیدم. در مدت شش روزی که در آنجا ماندم پذیرایی گرمی از من کردند، اما اجازه خروج از منزل را نمی دادند تا اینکه چند نامه سربسته به همان صورت بی نام و نشان به من دادند و من صبح زود از خانه ی سرهنگ خارج شدم بدون آنکه مقصد بعدی را به آنها گفته باشم. به سراغ لشکر "کوپال" به تشکیلات ژاندارمری رفتم. به داخل تشکیلات راهم ندادند. هر چه با آن قدر و قیافه دهاتی التماس کردم که من یکی از رعایای سرلشکر هستم، پیش نرفت. چند ساعتی سرگردان ماندم، تا اینکه نمی دانم نگهبانان به سرلشکر خبر دادند یا او از بالا مرا دید و متوجه شد، دژبان مخصوصش را دم در فرستاد و مرا به داخل برد. وقتی وارد اطاق کارش شدم و قیافه اخم کرده و لباس و قپه های پر زرق و برقش را دیدم به خود لرزیدم، اما او با خوشرویی مرا پذیرفت و گفت با چه کسی کار داری. من نامه نواب را با دو دست ادب به او دادم و او با احترام آن را گرفت ، بوسید و با دقت آن را خواند. بعد در حالی که من و او تنها در اطاق بودیم سؤالاتی هم درباره سید و حال و کارش نمود. ناهار مرا پیش خود نگه داشت. نامه ی لاک و مهر کرده ای به من داد و دستور داد با ماشین مرا تا دم گاراژ ولیان رساندند. من نامه ها را باز در همان سفره نان و همان توبره چاروداری گذاشتمو از راه ولیان شبانه به ورکش بازگشتم.

وقتی نزد مرحوم نواب رفتم و نامه را به او دادم خوشحال شد، دستی به شانه ام زد و گفت: "بارک الله جوان! حالا می دانم که می توانی در راه اسلام جهاد کنی". البته من از موضوع نامه ها و رمز و پیغامهایی که داده بود، چیزی پی نبردم و در پایان حاج ولی الله با تأثر و اندوه و با یادی از گذشته هایش گفت: من قبل از آشنایی با نواب افتخار خدمتگذاری حضرت آیت الله طالقانی اعلی الله مقامه را داشتم،و چندین بار با قاطرهایم ایشان و خانواده اش را تا به کرج- پل کردان و ولیان رساندم. در واقع ورکش خانه دوم مرحوم طالقانی در طالقان بود و هنوز پس از چهل سال ما مرید و مخلص این دو روحانی علی گونه و پیامبر صفت می باشیم.

درباره این ناآرامیهای درونی و روابط پنهانی و جوشش اسلامی نواب ، یکی از همدرسانش در نجف چنین تعریف می کند:

«شهید نواب صفوی در مردسه "تیم من" نجف با شهید واحدی حجره داشتند که گاه گاه بنده هم به عنوان همدرس و هم مباحثه با ایشان گردهم می آمدیم و در حلقه درس شیخ محمدرضا بخارایی، ملاکاظم خراسانی و آسی اسدالله مدنی تبریزی(شهید محراب) شرکت می کردیم. مرحوم نواب حالات خاصی داشت، مثلاً در حاضر شدن جلسات درس التزام و انضباطی نداشت و به قول معروف غیبت صغرا می کرد که بعداً برای ما کشف شد که مسافرتهایی می نموده و با علماو شخصیتهای معروف در ارتباط بوده است؛ یعنی از همان ابتدای جوانی هوایی دیگر در سر داشت و هدفی دیگر در سر می پروراند.

از ویژگی های دیگر این سید با اخلاص این بود که به محض اینکه وقت اذان ظهر و مغرب می رسید، بدون گرفتن اجازه از استاد، حلقه درس را ترک می گفت و در فاصله چند متری بیرون حجره می ایستاد و با صدای بلند اذان می گفت و مردم را به فضیلت نماز اول وقت تشویق می نمود. پس از دو سه سال بین سالهای (24-1322) به طور ناگهانی درس مدرسه را رها کرد و غایب شد. بعد از مدتی خبردار شدیم که در تهران با محافظ و مجامع ضد مذهبی که در آن زمان خیلی رواج داشت به مبارزه برخاسته که اولین ضربه اش قتل کسروی بود.

یاران و مریدان خاص نیز حالات جالبی از سید به خاطر دارند و آن را نقل می کنند، از جمله می گویند: "در ایامی که سید در روستای ورکش اقامت داشت، روزها کمتر در ده می ماند یا در جمع مردم بودتنها در صحرا قدم می زد و شبها هم کمتر می خوابید و گاهی در دل شبها به طور پنهانی با یکی دو نفر از یاران محرم راز به کوههای آرام و خلوت اطراف که به قول خودش"کوههای عجیب الخلقه و آیات عظیم الهی" پناه می برد و به خودسازی و راز و نیاز می پرداخت.

به طوری که بعدها معلوم شد، گاهی سید فاصله زیادی را تا نزدیک قله کوه(ولیان) می پیمود تا با شاگردان جان برکفی که پنهانی برای زیارت و کسب دستوراتش از تهران و از راه ولیان پیاده خود را به آن میعادگاه کوهستانی می رساندند، به مشورت و رایزنی بنشیند. این شب زنده داریها آنچنان بین روستاییان پاک دل ابهام آمیز بود که می گفتند" آقا شبها با امام زمان ارتباط دارد. "

دیگر اینکه ایمان به مکتب و عشق به شهادت آنچنان این سید را جرأت و جسارت بخشیده بود که می گویند"چند روزی در ورکش به شدت مریض می شود و بسیار گرفته، دلتنگ و نگران به نظر می رسد. وقتی علت را از او وی می پرسند می گوید: " می ترسم مثل پیرزنها در رختخواب بمیرم"

نواب آنچنان مجذوب مردم مذهبی طالقان و سرگرم تربیت جوانان می شود که در تمام مدت چند ماهه ، پای از طالقان بیرون نمی نهد، تا آنکه در اواخر شهریور آیت الله طالقانی از تهران پیغام می فرستد" ماندن در طالقان صلاح نیست چود درصدد دستگیری شما می باشند" بلافاصله نواب عازم تهران می شود اما آنچنان اهالی ده به او دلبسته بودند که در هنگام حرکتش زن و مرد و کوچک و بزرگ به بدرقه اش راه می افتندو با اصرار وی از نیمه راه با اشک و آه بر می گردند و چند نفر از جوانان غیور و شاگردان پرشور تا به ولیان وی را همراهی می کنند و این روحانی با اخلاص آن راه طولانی (حدود چهار فرسخ) و پرپیچ و هم و صعب العبور کوهستانی را پیاده طی می کند و به احترام همراهان حاضر نمی شود سوار بر اسب یا قاطر بشود و در آخرین خداحافظی آرزو می کند که بار دیگر به طالقان بازگردد.

چند روز بعد مأمورین رژیم پهلوی به سراغش می آیند و به جای وی صاحب خانه را به پاسگاه یم برند. این پیرمرد با شهامت از شناخت ماهیت سید انکار می کند و فقط او را آقا نجفی و سید روضه خوان معرفی می نماید که در ماه رمضان برای تبلیغ دعوت کرده اند و قرار بود تا ایام ماه محرم و صفر مهمان وی و سایر اهای باشد. اغلب این یاران و شاگردان وفادار تا آخرین بازداشت و اعدام شهید نواب با وی در ارتباط بودند و بعد از شهید شدندش هم برخی از آنها به سید وفادار ماندند و مجبور به ترک خانه و دیار خود شدند.

نواب در این توقف کوتاه، به منطقه طالقان به خاطر محیط آرام و الهامبخش کوهستانیش، و به مردم طالقان به خاطر سوابق مذهبی و دلبستگی به آل علی(ع) علاقه وافری پیدا می کند و در نامه ای خطاب به برادران طالقانی و شاگردان صمیمی خود اظهار قدردانی و تأکید به دینداری می نماید.

منبع : طالقانی ، فریادی در سکوت

نوشته ی سید محمد حسین میرابوالقاسمی ، ج 1

ناشر : شرکت سهامی انتشار

چاپ اول 1382

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار