خاطراتی از کتاب «نماز در اسارت» -7
دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۴۶
شب هنگام، قبل از خوابیدن، فرمانده اردوگاه به اتفاق چندتن از سربازان و درجه داران خود به پشت میله ها آمد و حدود یک ساعت ما را تهدید کرد که اگر نماز شب و یا نماز جماعت بخوانید، چنین می کنم و چنان می کنم.
اذان یا شورش

 
  اسرا، روزگار ظلمانی دوران اسارت را تنها با یاد خدا سپری کردند و حضور آرام‌بخش او را زیر شکنجه بعثیان لمس کردند.  خیلی از آزادگان معتقدند که نماز در بازداشتگاه های مخوف بعثی های عراق تنها ستون رو به آسمانی بود که اسرای نجیب و مؤمن به آن تکیه می کردند. گزیده ای از خاطرات دوران اسارت از زبان آزادگان با موضوع «نماز در اسارت» برگرفته از کتابی با همین نام را در قالب روایت های مختلف در نوید شاهد بخوانید:

شب هنگام، قبل از خوابیدن، فرمانده اردوگاه به اتفاق چندتن از سربازان و درجه داران خود به پشت میله ها آمد و حدود یک ساعت ما را تهدید کرد که اگر نماز شب و یا نماز جماعت بخوانید، چنین می کنم و چنان می کنم. او گفت:
من می دانم که شما در آن اردوگاه نماز جماعت و نماز شب می خواندید، اگر اینجا هم بخواهید همین کارها را بکنید، شما را به سقف آویزان می کنم و با کابل می زنم.
پس از رفتن او، همگی از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفتیم. پس از مدتی، ناگهان متوجه شدم که یک نفر«قد قامت الصلوة» می گوید. فورا همه بلند شدیم و پس از گرفتن وضو، به نماز ایستادیم. در همین حین، یکی ازسربازهای نگهبان از پشت پنجره شروع به داد و فریاد کرد که :
مگر شما امروز کتک نخوردید؟ حتما باز هم می خواهید؟ یا الله بخوابید.
اما وقتی دید به حرفش گوش نمی دهیم، رفت و چند دقیقه بعد، به همراه فرمانده اردوگاه و سربازان برگشت. درحال داد و فریاد بودند که نماز صبحمان به پایان رسید و خوابیدیم.
هنوز چشممان گرم نشده بود که دوباره صدای «قدقامت الصلوة» بلند شد. با خودم گفتم: چرا دوباره اقامه می گویند؟ تازه متوجه شدیم که اقامه اول را یکی از بچه ها اشتباهی گفته و به جای اذان صبح، همه را نیمه شب از خواب بیدار کرده است. از طرفی، عراقیها این عمل را به حساب شورش گذاشتند و روز بعد، دوباره، آنچنان ما را کتک زدند که دیگر رمق نفس کشیدن هم نداشتیم. هر قدر یکی از بچه های عرب زبان می گفت که ما دیشب اشتباهی بلند شدیم، نگهبان قبول نمی کرد. و می گفت : «اگر راست می گویید، آن شخص که شما را بیدار کرده به ما معرفی  کنید.» ما هرگزچنین کاری را نمی کردیم، چرا که اگر او تنها می رفت، با شدت بیشتری کتک می خورد و چه بسا منجر به نقص عضو او می شد. حتی موقعی که خود او می خواست به عراقیها بگوید که فقط من  درمیان بچه ها ساعت داشتم و من اشتباه کرده ام، کاری به دیگران نداشته باشید، بچه ها نگذاشتند.

منبع: کتاب نماز در اسارت (خاطرات آزادگان ایرانی درباره نماز از اردوگاههای عراق)، اکرم ارجح و فریده هادیان، نشر سوره مهر

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده