خاطراتی از کتاب «نماز در اسارت» -4
در اوایل اسارت، در داخل اردوگاه سنگی نبود تا از آن به عنوان مهر استفاده کنیم. این بود که ناگزیر یک پاره آجر پیدا کردیم و پس از تکه تکه کردن، آن را به داخل آسایشگاه بردیم. البته عراقیها مدام هشدار می دادند که کسی حق نگهداری سنگ و یا آهن آلاتی از قبیل چاقو، پیچ گوشتی و غیره را ندارد و افراد خاطی به شدت تنبیه می شوند.
نماز به هر قیمت

  اسرا، روزگار ظلمانی دوران اسارت را تنها با یاد خدا سپری کردند و حضور آرام‌بخش او را زیر شکنجه بعثیان لمس کردند.  خیلی از آزادگان معتقدند که نماز در بازداشتگاه های مخوف بعثی های عراق تنها ستون رو به آسمانی بود که اسرای نجیب و مؤمن به آن تکیه می کردند. گزیده ای از خاطرات دوران اسارت از زبان آزادگان با موضوع «نماز در اسارت» برگرفته از کتابی با همین نام را در قالب روایت های مختلف در نوید شاهد بخوانید:


در اوایل اسارت، در داخل اردوگاه سنگی نبود تا از آن به عنوان مهر استفاده کنیم. این بود که ناگزیر یک پاره آجر پیدا کردیم و پس از تکه تکه کردن، آن را به داخل آسایشگاه بردیم. البته عراقیها مدام هشدار می دادند که کسی حق نگهداری سنگ و یا آهن آلاتی از قبیل چاقو، پیچ گوشتی و غیره را ندارد و افراد خاطی به شدت تنبیه می شوند.
همان شب، با خروج نگهبانها از آسایشگاه، تکه های آجر را بیرون آوردیم و مشغول اقامه نماز شدیم. یک نگهبان هم تعیین کردیم و کنار پنجره گذاشتیم که مراقب اوضاع باشد. نماز مغرب و عشا را خواندیم. همچنین نماز صبح را. اما نزدیک خواندن نماز ظهر، عراقیها یک مرتبه وارد آسایشگاه شدند و فریاد زدند: « هر کس هرچه در دست دارد، روی زمین بیندازد و به خط شود!»
نگهبانها  پس از بازدید، تکه هایی آجر و مقداری سیم و سوزن و تسبیح را جمع آوری کردند و بلافاصله راجع به آجرها سئوال کردند. همه ساکت بودیم. آنها یک بار دیگر پرسیدند و این بار من جواب دادم: «برای نماز است سیدی!»
سربازعراقی یک سیلی محکم به صورتم زد و با خشم پرسید:«مگر اینجا نماز هم می خوانید؟» و به دنبال جواب مثبت ما، دوباره فریاد زد:«خفه شوید.... همه روی شکم بخوابید و پاهایتان را بالا بگیرید!»
او این  را گفت و از آسایشگاه بیرون رفت. بعد از چند دقیقه، همان عراقی با چند تن از جلادهای اردوگاه، که تشنه کتک زدن و شکنجه دادن بودند،ِ وارد آسایشگاه شدند و اعلام کردند که هر چه کتک بخورید، نباید داد و فریاد کنید، وگرنه کتکها چند برابر می شود. گفتیم:
مگر شما مسلمان نیستید؟
گفتند:
نه، مسلمان نیستیم.
و با کابل، مشغول زدن بر کف پاها شدند. بعد از آنکه  پنج- شش ضربه را تحمل کردم، ناگهان یکی از کابلها به قوزک پایم خورد و بی اختیار فریاد زدم. وقتی ناله بقیه بچه ها هم بلند شد، عراقیها دستور دادند که برخیزیم و لباسهایمان را بپوشیم. سپس بجز یک نفر، بقیه  نگهبانها خارج شدند تا اسرایی را که در محوطه بیرون قدم می زدند، به آسایشگاههایشان برگردانند و ضمنا اضافه کردند که تا 24 ساعت، هیچ کس حق بیرون رفتن را ندارد.
در طول 24 ساعت، بچه ها ناگزیر بودند که در داخل آسایشگاه قضای حاجت کنند، اما با این وجود، باز هم نمازمان را ترک نکردیم. نگهبانها با دیدن این وضع، آب را هم قطع کردند و در تمام مدت شبانه روز، فقط ده دقیقه آب داشتیم. اما باز هم با تیمم نمازمان را خواندیم. عراقیها که متوجه قضیه شده بودند. ما را تهدید به قطع غذا کردند. بچه ها در جواب گفتند:« اصلا غذا نمی خواهیم. ما در ایران به این جور غذاها نگاه هم نمی کنیم، تا چه رسد به خوردن.» عراقیها با شنیدن این حرف خشمگین شدند و تاکید کردند که تا وقتی التماس نکنیم، به ما غذا نخواهند داد.
پانزده ساعت بعد، نگهبانها برایمان غذا آوردند و گفتند:
ما مسلمان هستیم. نمی خواهیم شما را اذیت کنیم. شما همگی برادر ما هستید. با ما همکاری کنید! بچه ها نیز در جواب آنها گفتند:
ما برادری مثل شما نمی خواهیم.
پس از این جریانات بود که به تدریج نماز خواندن آزاد شد.


منبع: کتاب نماز در اسارت (خاطرات آزادگان ایرانی درباره نماز از اردوگاههای عراق)،اکرم ارجح و فریده هادیان، نشر سوره مهر


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده