در گفت و شنود با آیت الله العظمی سید عزالدین حسینی زنجانی
چهارشنبه, ۰۲ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۰۶
خاطرات فقید سعید،مرحوم آیت الله العظمی سید عزالدین حسینی زنجانی از عالمان شاخص «مشروطه خواه»و «مشروعه خواه»، به رابطه صمیمی والد ارجمندش مرحوم آیت الله سید محمود مجتهد زنجانی با سران هر دو طیف باز میگردد. اطلاعات ناب ناشی از این ارتباط،امکان داوری واقع بینانه ای را به آن بزرگ داده بود که شمه ای از آن درپی می آید. یادش گرامی باد.
دعوا برسر انحراف بود نه استبداد!



نویدشاهد:
خاطرات فقید سعید،مرحوم آیت الله العظمی سید عزالدین حسینی زنجانی از عالمان شاخص «مشروطه خواه»و «مشروعه خواه»، به رابطه صمیمی والد ارجمندش مرحوم آیت الله سید محمود مجتهد زنجانی با سران هر دو طیف باز میگردد. اطلاعات ناب ناشی از این ارتباط،امکان داوری واقع بینانه ای را به آن بزرگ داده بود که شمه ای از آن درپی می آید. یادش گرامی باد.

 منابع تاریخی از نوعی دوگانگی میان بینش و منش آیات عظام «ملامحمدکاظم خراسانی» و «شیخ فضل الله نوری» نکاتی در خود ثبت نموده اند. از منظرحضرتعالی اساس اختلاف این دو چه بوده است؟ این اختلافات بنایی هستند یا مبنایی؟

بسم الله الرحمن الرحیم.الحمد دلله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین(ع ) درپاسخ به پرسش شما بایدعرض کنم هردوبزرگوار با استبداد و این که عده ای حکام ظالم و جاهل بر ناموس مردم مسلط شوند و همه چیز مردم را به دست بگیرند، مخالف بودند. حرف بر سر انحراف بود و علمای مشروطه خواه ازآن آگاه نبودند. استعمار کار خود را کرد. برای مثال حرف ملاقربانعلی زنجانی این بود که وعده ها دروغ است. در زنجان این مطلب متواتر بود و کسانی که من دیده ام، از مرحوم آخوند زنجانی نقل می کردندکه می فرموده: این وعده ها کید استعمار است گفته بود«روس و انگلیس در آن دوره هنوز امریکا مطرح نبود می خواهند سرتان شابقا (شاپو) بگذارند و مایتشخانه (فاحش هخانه)باز کنند. آنها می خواهند انگشتشان را به ماست ما بزنند!». کنایه ای بود از کثرت دخالت آنها درامورکشورما .
معلوم است صحبت این نبوده است که استبداد باشد و مشروطه نباشد، اما از قضا یکدفعه چنان شد که رضاخان مستبد کذایی ظهور کرد. همین آخوند ملا قربانعلی زنجانی از مراجع تقلید بود ودر قفقاز و برخی نواحی دیگر مقلد او  بودند، اما یپرم خان ارمنی می خواست ایشان را به تهران ببرد و محاکمه کند. نزدیکی های تهران شلوغ می شود و مردم می گویند دارند ملاقربانعلی را برای محاکمه می آورند. آن وقت هیئت دولت از مرحوم آخوند کسب تکلیف می کند. مرحوم آخوند جواب این تلگراف را به منزل موکول می کند و می گوید همه شاگردان نزدیک به منزل ایشان بروند که برای امر مهمی جلسه خصوصی برقرار است. ایشان در منزل می گویند: «چنین تلگراف مهمی آمده است. چه جواب می دهید؟ »..یکی از اطرافیان می گوید: «مفسد فی الارض است و باید او را کشت!».در اول انقلاب اسلامی خودمان هم بعضی وقت ها از این حرف ها پیش می آمد. مرحوم آخوند به میرزا یوسف اردبیلی که تقریرات مرحوم آخوند را هم نگاشته است، اعتماد داشت. به ایشان گفت: «استخاره کن». میرزا یوسف استخاره کرد و آیه: «وَ ياَ قوَم هذَهِ ناَقهَ اللّهِ لكَمْ آيهَ فذَروُهاَ تأَكْلُ فيِ أرَضْ اللّهِ و لا تمَسَّوهاَ بسِوء فيَأَخْذَكُمْ عَذَابٌ قرَيِبٌ».(1)  میرزایوسف این آیه را که خواند، رنگ از رخسار مرحوم آخوند پرید و همان وقت تلگرافی تنظیم کرد که جناب حجت الاسلام ملا قربانعلی زنجانی را با کمال اعزاز و احترام روانه عراق سازید. آنها هم از همان جا راه را به طرف کاظمین کج کردند و ایشان را به عتبات فرستادند.

سئوالی که پیش می آید این است که با وجود اعدام شیخ فضل الله این تردید مرحوم آخوند چه وجهی دارد؟

شما نمی دانید گاه اطرافیان روز را شب می کنند و شب را روز. چقدر در همین انقلاب خودمان اطرافیان، عده ای را خفیف کردند. انقلاب درست مثل قیامت است:«إذِا وَقعَتِ الوْاقعِه* ليَسْ لوِقعْتهِا كَاذبِهَ* خَافضِه رَّافعِه».( 2)  کار انقلاب همین است که آدم های پایین را بالا می برد و بالایی ها را پایین می آورد. اطرافیان تصرف می کنند و دید را تغییر می دهند. حاصل سخن این که ملاقربانعلی با آن دیدگاه کارش به آنجا می کشد. ایشان عالمی بودند که مرحوم والد می فرمود: «من مرحوم نائینی را دیدم، مرحوم محمدحسین اصفهانی را دیدم، اما در استحضار به مسائل فقهی هیچ کدام را مانند ملاقربانعلی زنجانی ندیدم». ایشان 50 سال فتوا دادند، جلسه مذاکره و مباحثه داشتند، دشمن هم زیاد داشتند. وقتی به کاظمین آمدند، علما گفتند:«این آخوند ،مانند یک آخوند شهری است! اهمیتی ندارد، سواد محدودی دارد، در زنجان سوادی پیدا کرده است»، از ای نرو استفتائاتی را تنظیم می کنند و برای او می فرستند. او هم با این که کتاب نداشت، قلمدانی می خواهد و جواب می نویسد و آن جواب ها مایه اعجاز آنها می شود. برای همین علمای کاظمین به دیدن ایشان رفتند.

بعضی ها این اختلافات را مبنایی دانسته و گفته اند که مرحوم آخوندبامرحومان شیخ فضل الله نوری وآخوند قربانعلی اختلافات اساسی داشته اند.

این طور نیست. اطرافیان بر آنان تأثیر می گذاشتند. قرآن می فرماید: «... وَ إنِّ كَثيِرًا مِّنْ الخْلطَاء ليَبَغْيِ بعَضُهُمْ عَلىَ بعَضٍ إ الذّينَ آمنَوُا وَ عَملِوُا الصَّالحِاتِ وَ قلَيِلٌ...»(3) بسیاری از افراد هستند که در حق همدیگر ستم می کنند،  مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته در پیش گرفته باشند و ایشان بسیار کم اند. خیلی سخت است خدا در نظر انسان باشد و نه عواطف و این افراد بسیار کم هستند. «قَلِيلٌ مَّا هُمْ» همین معناست. بعید نیست این وضعیت برای مرحوم آخوند هم پیش آمده باشد و نظر ایشان را نسبت به این بزرگواران تغییر داده باشند. یکی از کسانی که گرفتار اطرافیان شد، مرحوم آقای بروجردی بود. شخصی را می شناختم که واقعا از اسلام تضییع شد. او رفیق من و نابغه بود که متاسفانه طرد شد.


دعوا برسر انحراف بود نه استبداد!
شهيد آي تالله شيخ فض لالله نوري در ميان برخي فرزندان و ياران خود.

منظورتان هم مباحثه معروفتان جناب آقای عبدالحسین حائری است؟

بله، یکی دیگر همین آقای سید جلال آشتیانی بود که عمر خود را وقف فلسفه و علم کرد. ایشان اصلا عیال نداشت و شب و روز به امرعلم اشتغال داشت. از این اشخاص باید قدردانی شود؛ مع هذا یادم نیست از خود ایشان مستقیما شنیدم یا با واسطه که ایشان می گفت:  «من خدمت آقای بروجردی رفت و آمد داشتم و اظهار ارادت می کردم. یک مرتبه دیدم نظر ایشان نسبت به من تغییر کرد. دیگر آن بزرگوار مانند گذشته به من مهر و حب نداشت و کاملا متفاوت و متباین شده بود. یک روز به خود جرئت دادم و عرض کردم: آقا! من که به شما ارادت دارم. علت تغییر اخلاق شما نسبت به من چیست؟ ایشان فرمودند: ها! طلب هم دارد! سئوال کردم: آقا! برای چه این را می فرمایید؟ فرمودند: برای آن کاغذها که به من نوشته ای. پرسیدم: کدام کاغذها؟ ایشان فرمودند: کاغذها را بیاورید. در آن کاغذها  از قول من مطالبی نوشته شده بود. گفتم: آقا! خط مرا ببینید. این با خط من فرق دارد ». اصلا سید جلال اهل این حرف ها نبود. او دلباخته علم و درس بود. مراد این است که نباید از اطرافیان غافل بود. اطرافیان خافضه رافضه هستند. کاه را کوه و کوه را کاه می کنند، پایین را بالا می آورند و بالا را پایین.
قضیه دیگری را برای شما نقل می کنم. یادم هست تازه به مشهد تبعید شده بودیم. آقای مطهری با آقای محمدتقی شریعتی پیش من آمدند و آقای مطهری شروع کرد به گله کردن و در شرف گریه بودند. می گفت:  «من هر وقت پیش آقای میلانی می رفتم، به من می گفتند اگر بگویم خدمت شما به اسلام از همنام تو شیخ مرتضی انصاری کمتر نیست، مبالغه نکرده ام.ا لان هر کاری می کنم با ایشان تماس پیدا کنم،نمی گذارند! ». خاطرم هست درهمان ایام آقای روزبه وفات کرده بود. من رفتم و به آقای عابدی گفتم منبر برود، چون شوهرخواهر روزبه بود. آمد در مجلس و مانند صاحب مجلس نشست. صبح آن روز اطرافیان بسیار نزدیک آقای میلانی آمدند و به آقای عابدی گفتند: «تو که در این مجلس کماً و کیفاً عظیم، منبر می روی، مطهری را بکوب! ». پرسیده بود:  «چرا بکوبم؟» خیلی که اصرار کرده بود گفته بودند: «خیلی عُمَری است»، سنی هم نه ، عینِ عمری را هم خیلی غلیظ می گفتند تا سنی گری او بیشتر آشکار شود. می گفتند: «از باب زیاده فی المبادی تدل علی زیاده المعانی، خیلی عمر را دوست دارد!». من گفتم: «این طور نیست». گفتند: «چطور این طور نیست؟» گفتم:  « ایشان در شماره جدید مکتب اسلام مقاله ای نوشته است و وحدت حقه حقیقیه خداوند را ابتکار مولای متقیان می داند و قائل است به این که به ذهن ارسطو هم نمی رسید چنین حرفی را در توحید بزند، چه برسد به آن دو اعرابی! چطور او سنی است؟» آن شخص میخکوب شد، ولی شروع به گفتن مطالبی کرد. گفت: «خیر، شما خیلی ساده اید. او انگلیسی است! » و شروع کرد به بافتن رطب و یابس.

کسروی نقل می کند مرحوم آخوند در پشتیبانی از مشروطیت تا آنجا پیش رفت که با برخی از مراجع تقلید در افتاد و نظرات تندی در باره آنان اظهار کرد و بر ضدآخوند قربانعلی زنجانی فتوا داد، یا ملک زاده می گوید آخوند، شیخ فضل الله را مخل آسایش و مفسد خواند! ارزیابی شما ازاین منقولات چیست؟

من نمی دانم. البته نباید روی حرف کسروی حساب کرد. او به ظاهر مرد صالحی نبود و عاقبت هم منحرف شد. در زنجان معمم بود، اما من او را یادم نمی آید. اوایل مشروطه به عنوان رئیس دادگستری معین شده بود و با عمامه حرف هایی می زد. نمی دانم چه حرف هایی زده بود که یکی از قوم و خویش های ما مرحوم نایب الصدر که مرجع عام و خاص بود و البته اهل علم نبود، به کسروی که آن روزها به او سیداحمد می گفتند، گفته بود: «اگر بعد از این از این حرف ها بزنی، می گویم استکانت را آب بکشند! »، یعنی تو کافر و نجس شده ای! این طور بوده است و حرف هایش را نمی توان حجت دانست. او با مرحوم قربانعلی زنجانی هم خیلی بد بود. حتی یک بار در مجله ای به آن مرحوم توهین هایی کرده بود.

اگر آنچه که در باره مرحوم آخوند نقل کرده اند، را کنار هم بگذاریم، یکسان نیست. گاهی پشیمان می شود، گاهی ادامه می دهد! این چندگانگی چگونه توجیه می شود؟

به نظر من از علمای امامیه، آن که خوب متوجه این امر شد، سیدناالاستادالاعظم مرحوم امام خمینی (قدس سره) بود. ایشان فهمید این آسیب از کجا رسیده و آن از این قرار است که این مسائل تنقیح نشده که آیا فقیه باید به این امور رسیدگی کند یا نکند؟ ایشان به این مطلب توجه کرد و این رسیدگی نکردن و انزوا از جامعه در مورد هر نابغه ای هم که باشد، باز خسران می آورد و فهم آدمی را در این مسائل کوتاه و قاصر می کند. ظاهرا علما از صوفی گری و دوری از اجتماع انتقاد می کردند و می گفتند گوشه نشینی بد است، اما عملا آن را ترویج می کردند! آخوند کسی بود که با کسی کاری نداشت. این کنار کشیدن، منجر به غفلت از اوضاع و محیط شد. امروز سیاست یک علم است که خود به شعب مختلف تقسیم می شود، ولی ما به یک شعبه اکتفا کردیم. الان هم من معتقدم فقه ما بسیار خوب است، اما به کار نمی آید. به کدام یک از این رساله ها عمل می شود؟ علما و فقها آن همه دقایق را بیان کرده اند، ولی از اوضاع سیاسی و اجتماعی غافل اند.
آدمی که از اوضاع غافل باشد، هر قدر هم نابغه باشد، اگر استعدادش را به کار نگیرد، قهرا عقب می ماند. او را عقب می رانند و از اوضاع بی خبر می شود. این بی خبری تذبذب می آورد. به عقیده من این تذبذب ها اثر وضعی همین انزواست. مدیریت، سیاست، تعلیم و تربیت و بسیاری از علوم و فنون هستند که ما به ظاهر آنها اکتفا می کنیم و از باطنشان غافلیم. اگر کسی به جهات گوناگون آگاه و وارد و در هر رشته معارفی خاص داشته باشد، اختیارش به دست افرادی که تفکرشان محدود است نمی افتد.
ناظم الاسالم کرمانی می نویسد: «آخوند به نمایندگی از علمای نجف به دربار عثمانی نامه ای فرستاد و در آن سلطان عثمانی را امیرالمؤمنین خطاب کرد! با این که آگاهید این لقب مختص امام علی(ع) است ». درست است در حال عادی روا نیست کسی غیر از امام علی(ع) را امیرالمؤمنین بنامیم، ولی خود اهل بیت)ع( به خلفا که این لقب را انتخاب کرده بودند، از باب تقیه امیرالمؤمنین می گفتند ولذا از همین باب است که مرحوم آخوند، سلطان عثمانی را با این لقب نامیده است. اگر برای وفاق، اتحاد و جلوگیری ا ز فتنه باشد، چه اشکالی دارد؟

شما فرزندان مرحوم آخوند را دیده بودید؟

یکی از فرزندان ایشان آقای حاج میرزا احمد کفایی بود که در مشهد به سر می برد و از شاگردان پدرش و مرحوم نائینی و از هم دوره های مرحوم والد ما بود. وقتی مرحوم والد به مشهد مشرف شدند، مرحوم میرزااحمد بسیار به ایشان محبت می کرد. بسیار آقازاده و نجیب بود. از ایشان شنیدم که مرحوم آخوند در جلسه مرحوم شیخ انصاری اصلاً حرف نمی زد. شیخ انصاری که وفات کرد، عده ای چون مرحوم آخوند می دانستند سید علی شوشتری چه فقیه و عالم بزرگواری است، از ایشان تقاضا می کنند بعد از شیخ حوزه را اداره کند. ایشان از قول پدرش مرحوم آخوند نقل می کرد: سید علی شوشتری شروع به تدریس کرد و دیدیم چه دریای توفنده ای است، اما افسوس که ناگهان فوت کرد. پس از ایشان میرزای شیرازی که فقیه عالی قدری بود، صاحب حوزه شد. ایشان از قول مرحوم نائینی نقل می کرد وقتی مرجعیت میرزا مسلم شد، از ایشان پرسیدند: «چرا رساله نمی دهید؟ این روزها هر کسی به درجه اجتهاد می رسد، رساله می دهد». ایشان در پاسخ فرمودند: «به خدا نمی دانستم کار امت پیامبر(ص) به اینجا می کشد که مثل منی فقیه و رئیس شود! ». خدا همه آن بزرگواران را رحمت کند.

ماهنامه فرهنگی شاهد یاران/ شماره 102 ،103
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار