شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۵۱
کتاب «ترکش‌های ولگرد» نوشته داوود امیریان مجموعه پنج جلدی داستان‌های طنز دفاع مقدس، برای گروه سنی نوجوان، تاکنون شش نوبت به چاپ رسیده است.
نوید شاهد؛ کتاب «ترکش‌های ولگرد» نوشته داود امیریان مجموعه پنج جلدی داستان‌های طنز دفاع مقدس، برای گروه سنی نوجوان در 320 صفحه توسط نشر شاهد به زیور طبع آراسته شده و تاکنون شش نوبت به چاپ رسیده است.


چاپ ششم مجموعه «ترکش‌های ولگرد» منتشر شد

این مجموعه، پنج جلدی طنز با عناوین «برادران مزدور»، «جاسم رِمبو»، «شِمر و صدام و یارانش»، «ماردونا در سنگر دشمن» و «داماد فرمانده‌ی لشکر» را شامل می‌شود که هر کتاب با حدود پنج تا 10داستان همراه است. ویژگی کتاب به تصویر کشیدن روابط انسانی میان رزمندگان در جبهه و مردم در پشت جبهه است.

این مجموعه کتابها در قالب «داستان ـ خاطره» با موضوع دفاع مقدس ویژه نوجوانان است. گرچه این خاطره‌ _داستان‌ها برگرفته از خاطرات نویسنده‌اند اما به گونه‌ای تغییر یافته‌اند که مخاطب نمی‌تواند مرز طنز و حقیقت را تشخیص دهد. این نکته، کتاب را برای نوجوانان جذاب‌تر کرده است.

فایل صوتی این کتاب با گویندگی استاد محمد رضا سرشار، توسط نشر شاهد تولید و در دسترس عموم قرار گرفته است.

یکی از داستان‌ های این مجموعه:

پرسپولیس، هورا!

«شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می‌شدند. من و دوستم علی فرشباف، از یک هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی‌زدیم. شاید علتش برایتان عجیب و غریب باشد؛ سر تیم‌های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شده بود! من استقلالی بودم و علی، پرسپولیسی.

یک هفته قبل از عملیات، طبق معمول در سنگر داشتیم با هم کُرکُری می‌خواندیم و از تیم‌های مورد علاقه‌مان حمایت می‌کردیم که بحث‌مان جدی شد. علی زد به پررویی و یک نفس گفت: «شیش، شیش، شیش تایی‌هاش!»

منظور او یادآوری بازی‌ای بود که پرسپولیس شش تا گل به استقلال زد. من هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم. بعد هم با هم قهر کردیم و سرسنگین شدیم.

حالا دلم پیش علی مانده بود. از شب قبل از پس از عملیات، علی را ندیده بودم. دلم هزار راه رفته بود. هی فکر می‌کردم نکند شهید یا اسیر شده، یا نکند بدجوری مجروح شده باشد. اگر چیزیش شده بود جواب ننه و بابایش را چی می‌دادم؟

یواش یواش داشت گریه‌ام می‌گرفت. توی سنگر غَمبَرَک زده بودم و دلم داشت هزار راه می‌رفت، که یک‌هو دیدم بچه‌ها بیرون سنگر هر هر می‌خندند و هیاهو می‌کنند. زدم بیرون و اشک‌هایم را پاک کردم. یک‌هو شنیدیم عده‌ای دورتر از ما، با فارسی لهجه‌دار شعار می‌دهند: «پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!»

سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمی‌شد. ده‌ها اسیر عراقی، پابرهنه و شعارگویان به طرف‌مان می‌آمدند. پیشاپیش آنان، علی سوار شانه‌های یک درجه‌دار سبیل‌کلفت عراقی بود و یک پرچم سرخ را تکان می‌داد و عراقی‌ها هم به دستور او شعار می‌دادند: «پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!»

انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده