چهارشنبه, ۰۲ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۱۹
یکدفعه یک نفرشان که بیشتر از بقیه سوخته بود روی تخت اش نشست و با صدایی آشنا گفت : گریه نکن بابا... من هیچیم نیست !
شرح سوزناک شهادت مأموری که سوخت


به گزارش نوید شاهد به نقل از  پایگاه خبری شهدای ناجا، شهید دهه هفتادی پویا اشکانی از جوانان کرج متولد 1377/09/04 بیست سالگی خود را ندید و هنگام تأمین امنیت شهروندان و در مأموریت دستگیری فردی شرور به شهادت رسید.
روایت سوزناک پدر شهید برای درک بهتر واقعه و سرگذشت این جوان شهید خواندنی است. در مرزبانی کرمانشاه خدمت می کرد با تلاش زیاد موفق شد به شهر خود بیاید و همین جا شهادت نصیبش شد.

اول صبح بسم الله گفتم و تاکسی ام را روشن کردم. سرویس مدرسه بودم و باید به موقع بچه ها را می رساندم. کار هر روزم بود. با همین شغل چهار سر عائله را نان می دادم و خدا را شکر می کردم. سرویس مدرسه که تمام شد رفتم برای مسافرهای معمولی. یکی دو ساعتی از روز گذشته بود که یکی از همکارانم زنگ زد به موبایلم :

    سلام عباس آقا... خوبی ؟
    سلام... مخلصیم...

معلوم نبود برای چه چیزی زنگ زده. آن وقت روز موقع احوال پرسی و بگو و بخند نبود. بعد از مقداری« مِن مِن »کردن بالاخره حرف اصلی را زد :

    از پویا خبر نداری ؟
    نه... چطور مگه ؟
    زنگ بزن پاسگاه ببین کجاست ؟
    خب پاسگاهه دیگه !
    نه عباس جون. تو کمال شهر آتیش سوزی شده می گن چند تا مامور نیروی انتظامی هم سوختن. گفتم نکنه پسر شما هم تو اون ماجرا بوده

تهِ دلم خالی شد. پسرم «پویا» را با چه مکافاتی آورده بودم پاسگاه نزدیک خودمان. گفته بودند برای انتقالی سربازی اش باید متاهل باشد. ما هم دختر دایی اش را برایش عقد کردیم و انتقالی اش جور شد. پویا ورزشکار بود و اهل نماز و روزه و مسجد. یک دختر و پسر دیگر هم داشتم و برای منِ پدر، فرزندانم یکی از یکی دوست داشتنی تر بودند اما پویا تازه داماد بود. گـُلم داشت ثمر می داد و خدا می داند که هیچ لذتی برای یک پدر شیرین تر از رعنایی و خوشبختی فرزندش نیست. تصویر شادی از او در ذهن داشتم که از جلوی چشم ام کنار نمی رفت. با حرف های همکارم آن تصویر شاد کمی تار شده بود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و تا مسافرم را پیاده کردم و رفتم پاسگاه هزار جور فکر به مغزم فشار آورد :

    من پدر پویا اشکانی ام...
    بردنشون بیمارستان مدنی...

هُری دلم ریخت. گازش را گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم. سه چهار نفر که همگی سوخته بودند روی تخت های اورژانس دراز کشیده بودند. هیچکدامشان فرزند من نبودند. این بی خبری و سرگشتگی کلافه ام کرد. با گریه گفتم :

    شما که گفتین پسر منم تو درگیری بوده ! اینا که شبیه پویا نیستن

یکدفعه یک نفرشان که بیشتر از بقیه سوخته بود روی تخت اش نشست و با صدایی آشنا گفت :

    گریه نکن بابا... من هیچیم نیست !

دویدم به طرف او. ته نگاهش فرزندم را شناختم !. مثل ابر بهاری اشک می ریختم و قربان صدقه اش می رفتم. خیلی عطش داشت و همه اش تقاضای آب می کرد. از دکتر اجازه گرفتم و یک آب معدنی برایش خریدم. خواستم با نی نوش به خوردش بدهم اما ناگهان بطری را از دستم قاپید و آن را سرکشید. خیلی دلم برایش سوخت. گفتم :

    بابا چرا این کار رو کردی ؟ شاید برات خوب نباشه

با صدایی گرفته جواب داد :

    نمی تونم... دارم از داخل می سوزم

بعد هم ادامه داد :

    بابا اینجا نمون. بیمارهای اینجا عفونی اند. برا سلامتی تون خوب نیست

یک مقدار که از اتاقش فاصله گرفتم صدای داد و بیدادش بلند شد. خواستم برگردم دکتر جلویم را گرفت :

    ریه هاش آسیب دیده. خیلی درد داره. به احترام شما داد نمی زد. بذارید راحت باشه!

من بیماری قلبی داشتم و پویا همیشه مراقب ام بود ، اما فکر نمی کردم کار به اینجا برسد که به خاطر رعایت حال من درد را تحمل کند و داد نزند. از یکی از بچه های پاسگاهشون ماجرا را پرسیدم :

    زنگ زدن به پلیس و گفتن که یه معتاد چند نفر رو توی یه ساختمون حبس کرده و می خواد اونا رو آتیش بزنه !... بچه ها یه کلید ساز برداشتن و سه چهار نفری رفتن محل حادثه. بعد از این که در باز شد پویا هل داده و رفتن تو. بچه ها می خواستن اون بیچاره ها رو نجات بدن ولی اون معتاد یه استمبولی بنزین ریخته روی بچه ها و کبریت رو کشیده...

وقتی برایم تعریف می کرد مثل یک شمع می سوختم و آب می شدم. ظهر شده بود و برای این که خانواده نگران نشوند رفتم خانه اما هر کاری کردم نتوانستم ناهار بخورم. بی اختیار اشک می ریختم. مادر پویا بی تاب شده بود و مدام می پرسید : «چی شده ؟». من هم گفتم که پویا رفته ماموریت و پایش شکسته. این را که گفتم دیگر نتوانستم جلویش را بگیرم و با هم رفتیم بیمارستان. وقتی پیکر سوخته و سیاه شده پسرش را در بیمارستان دید نزدیک بود غَش کند. امکانات بیمارستان مدنی برای بیمار سوختگی کافی نبود. به سردار گفتم :

    باید ببریمش یه جای دیگه

او هم هماهنگی های لازم را انجام داد و گفت هر جا که شما بخواهید فرزندتان را بستری می کنیم. پویا را بردیم بیمارستان چمران. آنجا تحت معالجه بود و از پشت شیشه با ما حرف می زد اما روز به روز سوختگی و عفونت ناشی از آن بیشتر در بدنش بیشتر اثر می کرد. کم کم صدایش گرفته تر و ضعیف تر شد و با اشاره حرف میزد. هر روز از پشت شیشه اشک می ریختم و با او حرف می زدم و تحلیل رفتنش را می دیدم تا اینکه بالاخره بعد از 43 روز تحمل درد و زجر سوختگی در 1396/09/22 شهید شد.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده