خاطرات همسر سردار شهید محمد جعفر سعیدی
پاسدار شهید «محمدجعفر سعیدی» در سوم تیرماه ۱۳۳۴ در روستای «احشام قاید‌ها» از توابع شهرستان دشتی استان بوشهر چشم به جهان گشود و در چهارم دی‌ماه ۱۳۶۵ در محور عملیاتی کربلای ۴ جزیره سهیل عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
شهید سعیدی روزهای دوشنبه و پنج شنبه هرهفته روزه میگرفت، دعای توسل زیارت عاشورا دعای کمیل تفسیر قرآن هم شرکت میکرد هم برگزار میکرد، در مسابقات مجله مکتب انقلاب شرکت میکرد و برنده چندین دوره مسابقات شد، صله رحم را رعایت میکرد با وجود کمبود وقت از بستگان خود غافل نمیشد مخصوصا پدر و مادرش، سرکشی به خانواده های شهدا در ایام عید هفته دفاع مقدس و دهه فجر و حتی روزاهای عادی، اخلاق داخل منزل و بیرون منزل یکسان بود، با لباس نظامی به هیچ عنوان بیرون از محیط کاری نمیرفت که دیگران فکرنکنند خودنمایی میکند .
همیشه با وضو بود.
در هر مجلسی غیبت گویی بود بلند میشد و مجلس را ترک میکرد بدون آنکه کسی ناراحت شود.
بعد از شهادت شهید خیلی ها میومدن و کمک هایی که شهید سعیدی  قبلا انجام داده بود را مطرح میکردند و پس میدادن اما زن دایی ام نمیگرفت و اون هم حالیت میخواستن.

عنوان خاطره : « می خواهم مثل حر باشم »

همسر شهید محمد جعفر سعیدی نقل می کند که در یکی از روزها با شهید نشسته بودیم که یک خاطره بسیار زیبا برایم نقل کرد و گویا می خواست که مرا نیز آماده کند که در شهادتم صبر و حوصله داشته باشم . او گفت در یکی از جبهه‌ها جوانی خوش سیما بنام شهید حر خسروی که از بندر گناوه اعزام شده بود را دیدم به او گفتم : که آقای خسروی شما خوب است سری به گناوه بزنید و با پدر و مادر خود ملاقاتی داشته باشید و بعدا بیایید جبهه که ایشان در جواب می گوید من دلم نمی خواهد به پشت جبهه بروم .می خواهم مثل شهید کربلا حر باشم و تا می توانم لشکر امام حسین (ع) را یاری نمایم و این خاطره ای بود که شهید محمد جعفر سعیدی از شهید حر خسروی برایم گفت .

عنوان خاطره :


حدود سال ۶۲ بود كه شهيد انتقال به جزيره خارگ كردند در آن موقع هادي كه فرزند سوم ما بود يك ماهي داشت چند ماهي كه گذشت كه مزدوران بعثي به جزيره خارگ حمله كردند و چند موشك به طرف جزيره خارگ شليك كردند كه
. كارخانه برق و آب تصفيه كن آن را هدف قرار دادند
همه مردم به آن طرف كه دشمن حمله كرده بود رفتند آن روز هوا خيلي گرم بود مردم جزيره خارگ حدود ۱۰روز نه آب و نه برق داشتند عده اي از مردم آمدن بندر گناوه و به شهرهاي ديگر رفتند . من به سعيدي گفتم بيا ما را به گناوه ببر بچه‌ها خيلي رنج ميبردند و او رو به من كرد و گفت بچه‌ها بايد آمادگي پيدا كنند و نبايد از جنگ فراركرد.

 

عنوان خاطره : ديدار  با خانواده‌ها معظم شاهد دشتی

وقتي كه براي ماموريت به خورموج رفته بوديم ، محمد جعفر ميخواست به ديدار خانواده‌هاي شاهد در عيد فطر برود . بچه‌ها چون كوچك بودند ، دلشان ميخواست همراه پدر بروند.
ولي محمد جعفر با خلوص نيت به من گفت من نميتوانم بچه‌ها را با خودم به خانه شهدا ببرم من دليل را از او جويا شدم ، محمد جعفر گفت : اگر من بچه‌ها را با خودم ببرم ، فرزندان شاهد امكان دارد از ديدن بچه‌ها در كنار من ناراحت شوند . زيرا براي آنها ديدن فرزند كنار پدر با وجود نداشتن پدر سخت بود . راستش اين خاطره الان كه خودش شهيد شده و من بچه‌هايش را يتيم مي‌بينم خيلي سخت است و در روحيه من تاثير گذاشته است.


عنوان خاطره : روایت فتح


وقتي من داشتم برنامه روايت فتح را نگاه ميكردم داشتند با خانواده هاي شاهد مصاحبه ميكردند . محمد جعفر هميشه مرا مشهدي فاطمه صدا ميزد با اينكه هنوز به مشهد نرفته بودم با لحن خاصي به من ميگفت : مشهدي فاطمه يك روز هم مي آيند و با تو مصاحبه ميكنند من از اين حرف او تعجب كردم و به او گفتم اين چه حرفي است كه ميزني ؟ گفت : بالاخره من هم شهيد ميشوم.
بعد از اين قضيه دو ماه بعد همسرم عازم به جبهه شد و در عمليات كربلاي ۴ به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و بعد از ۱0 سال مفقودالاثر پيكر اين بزرگوار را به شهرستان آوردند و بعد از يك سال برنامه  روایت فتح آمد و با من و بچه‌هايم مصاحبه كرد و بعد من منظور گفته آن شهيد را فهميدم.


عنوان خاطره مرا از صندوق می‌آورند


همسر سردار رشید اسلام شهید محمد جعفر سعیدی نقل می‌کند که در یکی از روزها در منزل در خدمت شهید بزرگوار محمد جعفر سعیدی نشسته بودیم او پاسداری شجاع و مومن و انسانی بسیار خاکی و فروتن بود

همیشه ما را دعوت به ایمان و تقوا می‌نمود و از من می‌خواست که بچه‌هایش را با اسلام و قرآن بزرگ کنم

در همین موقع بود که جوان بسیجی و مخلص به نام شهید مجید خزائی برای دیدن شوهرم به منزلمان آمد و محفل ما با حضور ایشان روح و حال معنوی دیگری پیدا کرد .

یک بار شهید سعیدی رو به آن جوان می‌کند و با شوخی می‌گوید : مجید جان چقدر به جبهه می‌روی ، آخر شهید می‌شوی و او شوخی‌اش گل می‌کند و با زبان محلی دشتی می‌گوید : بله من می‌روم و روزی مرا از صندوق بیرون می‌آورند و مراد از این حرف این است که چند روز دیگر شهید می‌شود و این طور شد او حدود یک ماه و نیم بعد در یکی از جبهه‌ها به شهادت رسید و به آرزوی دیرینه‌اش نائل آمد .


راوی : سرکار خانم فاطمه خدری همسر سردار شهید محمد جعفر سعیدی


منبع : وب سایت سردار شهید محمد جعفر سعیدی



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده