دوشنبه, ۱۷ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۵۳
متن کامل سخنرانی شهید عباسعلی ناطق نوری در مسجد باغ فیض چند روز قبل از شهادت برگرفته از ماهنامه شاهد یاران در نوید شاهد منتشر شد.
شهید یک حقیقت است /سخنرانی شهید عباسعلی ناطق نوری چند روز قبل از شهادت

نوید شاهد: انسان یک مرتبه می رسد به آن مرحل های از شرافت که، نه تنها روحش عظمت پیدا می کند، جسدش متأثر از شرافت روحش و لباسش متأثر از جسدش، یعنی چی؟ یعنی این چنین می شود که یک انسان به آن مرحله م یرسد که روح با جسمش و با لباسش یک حقیقت می شود و یک حقیقتی که دیگر مربوط به این عالم ماده نیست، یک حقیقتی که دیگر آثار مادی نباید برایش جاری کرد، یک حقیقتی که اگر ما آمدیم در مکتب گفتیم برای شهید کفن لازم نیست برای شهید آب غسل لازم نیست، این مثل را می خواهیم بگویم که آب غسل آثار ماده است، کفن آثار مادی است، این انسان دیگر در عالم ماده نیست مربوط به عالم فیزیک نیست این جسم و جانش یک حقیقت شد (اولائکه یرجعون رحمه الله) او در جوار رحمت حق قرا رگرفت، آثار ماده برای او دیگر معنا ندارد. این آنچنان خونش شرافت پیدا کرد لباسش متأثر از روحش شد که لباسش کفنش و خونش آن چنان مطهر می شود آنچنان تطهی رکننده، می شود که جسدش را غسل می دهد او دیگر آب غسل نمی خواهد، این م یرسد به آن مرحله خوب یک انسانی این چنین، یک انسانی که جسم و جانش یکی می شود می رود در جوار رحمت حق در عالم بی نهایت این انسان را چگونه می خواهیم، من و تو توصیفش کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

والذین جاهدوا فینالنهدینم سبلنا با دورد فراوان به ارواح شهیدان تاریخ از هابیل تا آخرین شهید در آخرین ساعات و با سلام به همه خواهران و برادران رزمنده ای که ایثارگرانه مشغول نبردند و با سلام به همه مادران و خواهرانی که عزیزانشان را از دست داده اند و زین بوار راهشان را ادامه می دهند و با سلام گرم و سوزان به رهبر کبیر انقلابمان بنیانگذار جمهوری اسلامی نای بالامام خمینی عزیز (صلوات حضار) مجلس ما به نام یک شهید منعقد است و شما عزیزان برای تعظیم در برابر مقام شهید و تجلیل از مقام شهید در اینجا جمع شده اید آن طوری که دوستان و عزیزان می دانند این مجلس نه اولین مجلس است که به نام شهید برقرار می شود و نه مسلما آخرین مجلس است که برای شهید برقرار است راهی است که آغازش از خدا و پایانش به خداست.

هرگز پایانی بر او نیست اما آنچه که من امروز با شما عزیزان سخن می گویم مستقیما بحثم در رابطه با شهید نیست بلکه شاید یک مقدار در رابطه با چیزی باشد که انسان را به مقام شهادت می رساند. در بین همه موجودات و همه پدیده های این عالم تنها یک موجود است که خدای بزرگ این موجود را با قدرت شناخت و نیروی انتخاب و آزادی اراده خلقش کرد تنها موجودی که در زندگانیش قدرت این را دارد که خودش تشخیص بدهد. توان این را دارد که بتواند انتخاب کند و می تواند از آزادی اراده اش به هر شکلی که میلش بکشد برگزیند، و اراده کند و تصمیم بگیرد و حرکت کند انسان است انسانی را که خدای بزرگ به همان نسبتی که به او قدرت شناخت می دهد. قدرت انتخاب می دهد. عظمت انسان و شهید افضلیت و و برتری و ارجعیت برای او قائل می شود، که افضل می شود، فی احسن تقویت خلق شده، افضل موجودات و احسن تقویم می شود که خلاصه همه آنچه را که در جهان آفریده شده در او به ودیعت، خدا قرار می دهد آن چنان عظمت به او می دهد که او در برابر همه این پدیده های این عالم به عنوان یک آیه معرفی می شود انسانی که به آن مرحله و مقامی می رسد که خدای وقتی می خواهد به او بفهماند که تو دارای چه مقای هستی دارای چه ارزشی هستی دارای چه مقام والا و ارزشمندی هستی که خودت به او توجه نداری او را در کنار افلاکش قرار می دهد، سنزیهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم، ای انسان خودت را فراموش مکن من در همین آینده نزدیک عظمت خداوندگاریم قدرت خلاقیتم بزرگترین نشانه های خلقتم را در کهکشان ها به تو نشان خواهم داد، خودت نزدیک تر از هر چیز و هر شیئی و هر پدیده ای هستی، ای انسان اگر تو می خواهی ببینی من چقدر قدرت و توانایی دارم در خلقتم، به خودت نگاه کن، بنگر به خودت که تو برابری با همه آنچه را که من آفریده ام. تو برابری با همه پدیده های عالم تو از موجودات بی نهایت کوچک تر تا بی نهایت بزرگ تر با عظمت تر هستی، ای انسان، فی انفسهم، در نفس خودت دقت کن. این انسانی که می رسد به آنجایی که خلیفه الله می شود مظهر خدا می شود «آنی حائل فی الارض خلیفه » نشانه عظمت خداوندگاری می شود این خلیفه خدا در روی زمین می شود. می رسد به جایی که خدا وقتی او را خلق کرد به خودش می گوید احسنت، آفرین دست مریزاد «فتبار ک الله احسن الخالقین » باید این انسان عنایت داشته باشد باید این انسان دقت داشته باشد که در برابر همه آنچه را که خدا به او عنایت کرد در برابر مسئولیت هم از او می خواهد به همان نسبتی که به او قدرت می دهد به همان نسبت هم مسئولیت می خواهد به همان نسبت که شناخت می دهد از او تعهد هم می خواهد به همان نسبت که به او آزادی اراده می دهد انتخاب صحیح هم می خواهد.

دو راه در برابر انسان

لذا انسان زمانی که حرکت می کند آغاز به زندگانی می کند جلویش دو راه جلوه می کند. یک راه دنیا، محدود از هر جهت زودگذر، اما فریبنده زیبا رنگ آمیزی شده، پر زرق و برق، راه دیگر راه خدائی، راه معنویت راه کمال مطلق اما خطرناک از نظر ظاهر راه پر وحشت، راه پر هراس، راهی است که هیچ رنگی ندارد بی رنگی است راهی که از نچه را که انسان گرفتار او هست منزه است راه خدایی. اینجا وقتی قرار می گیرد بر این دو راه فکر می کند که کدام را برگزیند، کدام را انتخاب کند. در کدام راه قدم بگذارد که به هدف خلقت برسد، اینجاست که انسان باید انسانیت خودش را نشان بدهد اینجاست که انسان باید ارجعیت خودش را، فضیلت خود را در سایر موجودات نشان بدهد اینجاست که انسان باید انتخابی آگاهانه و انتخابی هشیارانه و انتخابی توام با شناخت صد در صد داشته باشد و ارائه بدهد و عرضه کند تا خدای بزرگ در برابر همه فرشتگان و در برابر همه پدید ههای عالم که اعتراض می کنند به اینکه ای خدا چرا به انسان این همه افضلیت می دهد.

اینجاست که هنگام مانور انسان است، زمان سان ورژه فرزند آدم است در برابر فرشتگان در برابر همه ملائک در آسمان ها که به این کار خدا اعتراض می کنند که چرا انسان خلیفه خدا و جانشین صفات کمالیه خدا بر روی زمین باید باشد، اینجا مرحله آزمایش است اینجاست که انسان یکباره به خودش می نگرد، به خودش فکر می کند، اینجاست که انسان ها دو دسته می شوند انسان ها دو راه برای شان جلوه می کند که یک گروه در کانال پرزرق برق دنیا و تمایلات نفسانی آنچه را که غرائز حیوانی و دنی به او گرایش داد. اما یک انسانی درست در جهت مخالف او راه می رود «انا هداینا سبی راما شاکرا و اما کفورا » ما همان را نشان داده ایم این انسان است که می تواند انتخاب کند کدام راه را شاکر باشد یا کافر، راه خدای را بپذیرد یا راه غیر خدا را یا شیطان را بپذیرد. راه طاغوت را بپذیرد یا راه الله را بپذیرد «ان الذین آمنو یقاتلون فی سبی لالله ان الذین کفر و یقاتلون فی سبیل طاغوت » هر دو هم تلاششان در دو راه آغاز می شود یکی در راه خدا گام برمی دارد یکی در راه طاغوت و در راه شیطان این انسان آگاه انسان هشیار انسانی که باید بر مبنای مسئولیتش آگاهانه راهش را انتخاب بکند یک مرتبه به خودش می آید که وای در دنیا از هر جهت محدود قرار گرفته اما روحش آنچنان شرافت و قداست و عظمت پیدا می کند که همه جهان مادی با تمام وسعتش برای این انسان آگاه و این انسان هشیار تنگ می شود و فضا برای او کوچک است.

این انسان یک مرتبه به خودش می آید م یبییند این دنیا با تمام وسعت، این دنیای پرزرق و برق، این دنیای زیبا برای او زندانی بیش نیست این دنیا است که او را در تنگنا قرارش داده او در فشار است. روحش همواره در تنگنا و در پرش قرار دارد. هی می خواهد تلاش کند که خودش را از این تنگنا نجات بدهد یک مرتبه دست به عصیان می زند، بر علیه همه آن عواملی که این انسان و روح مقدس این انسان را در فشار قرار می دهد، عصیان می کند، بر علیه همه عوامل ضدارزشی که برای انسان به صورت یک سد درمی آید، همه آن موانعی را که در سر راهش ایجاد می شود بر علیه همه اینها عصیان می کند، اما چه عصیانی؟ عصیانی که بر علیه شرک است عصیان بر علیه مادیت عصیان بر علیه شهوت، عصیان بر علیه دنیای دنی پست، عصیان بر علیه محرومیت، عصیان بر علیه ناامیدی، عصیان بر علیه ظلم، عصیان بر علیه جنایت، عصیان بر علیه خیانت، عصیان بر علیه همه توطئه های ضدانسانی و ضداخلاقی و ضدارزش، آنچنان عصیان می کند که یک مرتبه همه آن سدها و موانعی که دورش همچنان دیوار و دژی محکم استوار شدند، از هم می شکافد، وقتی می شکافد دیگر در دنیای محدود زندگی نمی کند این انسان پرواز می کند، پیله را شکافته پروانه شده نمی تواند در پیله بگنجد پیله برای او کوچک است پیله لیاقت و شایستگی این را ندارد که روح بزرگ پروانه در آن پیله زندانی باشد و زنجیر اسارت و بردگی بر دست و پا و بالش باشد باید به پرواز دربیاید پیله را می شکافد و بیرون می آید، یک گردشی، دور پیله می زند می بیند که نه جای ماندن نیست باید پرواز کند. عالم بی نهایت است یک مرتبه به پرواز درمی آید یک مرتبه آنچنان جستن می کند که از همه این سدهای مادی که برای او به وجود آورده اند می گذرد و در یک وادی از هر جهت بی نهایت قرار می گیرد و هم چنان به حال پیشروی است. این جاست که می رسد به آن مرحله و آن مقامی که همه موجودات غبطه اش را می خورند و همه موجودات افسوسش را می خورند.

می رسد به آن جایی که بهترین فرشته شدید القوای خدا هم افسوسش را می خورد هی حسرت می خورد انسان برم یگردد یک نگاهی به صورتش می اندازد چیه؟ چرا ایستادی چرا داری در جا می زنی؟ چرا داری اشک می ریزی؟ چرا این قدر ناراحتی؟ چرا داری غبطه می خوری؟ می گوید ای انسان برو داخل، برو خوش بر احوالت، درود بر تو ای کاش که من هم انسان بودم ای کاش من هم آدم می شدم ای کاش من هم لیاقت پیدا می کردم ای کاش من هم سعادت پیدا م یکردم ای کاش من هم شایستگی پیدا می کردم که این چنین اسیر نبودم، این چنین گرفتار نبودم، این چنین زندانی نبودم، این چنین زنجیره ای اسارت بر دست و پای من نبود من هم می توانستم همانند تو پرواز کنم، برو بیش از این جای من نیست. نمونه اش را شما در داستان معراج رسول الله (ص) شنیده اید. من نمی توانم به تو برسم از این بالاتر فقط مقام انسان یا انسانیت است از این بالاتر بهترین فرزندان و شایسته ترین فرزندان آدم بایستی که عبور کنند و بروند. من فرشته شدید القوا هم از این بیشتر نمی توانم پرواز کنم باید تو بروی این جولانگاه توست شما نگاه می کنید در طول تاریخ پیامبران خدا می آیند در جهت انسانی قرار می گیرند انسان ها را دعوت می کنند به این صراط مستقیم به این راه بی نهایت به راه تکامل و راه ابدیت، مرتب به انسان ها آگاهی می دهند هشدار می دهند که ای انسان ها گرفتار دنیا نشوید گرفتار زرق و برق رنگارنگ نشوید. این رنگ های گوناگون گولتان نزند، شما مربوط به این عالم نیستید باید پرواز کنید نمانید در این پیله، حرکت کنید یک دسته فقط لبیک می گویند یک گروه فقط لبیک می گویند یک قشر لبیک می گویند یک جمعیت لبیک می گویند، حرف پیامبران را می فهمند فریاد ملکوتی انسا نهای خداگونه را درک می کنند، انسا نهای مافوق وقتی به آنها تذکرات را می دهند اینها با همه وجودشان لمس می کنند و حس می کنند یک مرتبه پرواز می کنند و این قشر در طول تاریخ برای همه ما روشن است که چه کسانی هستند، همه عزیزانی که یک مرتبه دست از همه آنچه که در زندگانی مادی برایشان مطرح است می شویند، احساس آنچنان مسئولیتی می کنند که هرگز در پوست خودشان هم نمی توانند بگنجند این ها عالم برایشان تیره و تار می شود گویا حالت زنگ برای شان پیش می آید «معیشت ازنکا » این معیشت برایشان تنگ می شود اینها نمی توانند آرامش داشته باشند اینها هر ساعت و هر دقیقه و هر روزشان برایشان جهنم است اگر بخواهند بمانند هی تلاش می کنند که ما برویم چرا ما مانده ایم.


شهید یک حقیقت است /سخنرانی شهید عباسعلی ناطق نوری چند روز قبل از شهادت

انقلاب اسلامی و منطق شهیدان

این انقلاب منحصر به خودمان است این انقلابی که تنها یک بعد مادی نداشت تنها یک بعد رهایی نداشت تنها یک بعد سیاسی نداشت بلکه همه خصوصیات و کیفیات و ابعاد وسیع و گوناگونش به وجود آمد ما برخورد کردیم به یک انسان هایی که حرف پیامبران را درک کردند حرف پیامبران را لمس کردند حرف انسان های ملکوتی را فهمیدند شما بعد از انقلاب برخورد کرده اید به یک گروه از جمعیتی که این جمعیت چیزی برایشان مطرح نیست منهای رفتن، اینها را به هیچ عنوان نمی شود کنترلشان کرد اینها را به هیچ عنوان نمی توان نگه شان داشت از آن روزهای اول انقلاب شما از راهپیمایی ها شاید تشخیص داده اید که چه کسانی هستند از آن حرکت های دسته جمعیشان شاید تشخیص داده اید چه کسانی هستند و اینها چه انسا نهایی هستند، اینها چه می خواهند بگویند حرف حسابشان چی هست؟ سخنشان چگونه هست؟ منطقشان چیست؟ برهان آنها چی هست؟ هدفشان و انگیزه شان از این کارها چیست؟ شاید فهیده اید شما وقتی برخورد کرده اید به هفده شهریورها وقتی برخورد کرده اید به روزهای اول محرم در سال 57 و آخر 56 وقتی شما برخورد کرده اید به جلوی دانشگاه وقتی شما برخورد کرده اید به تشییع جنازه ها وقتی شما برخورد کرده اید به تبریز به قم به یزد و به چهل و چهلم ها وقتی شما برخورد کرده اید به هفده شهریورها و به دنبالش، شب و روز و ساعات و دقایق هر چه دیده اید این چنین انسا نها را دیده اید که برایشان دنیائی مطرح نیست زندگی مطرح نیست مکان مطرح نیست. نسب مطرح نیست شهوت مطرح نیست. یک چیز آنها را رنج می دهد و آن ماندن در این دنیا است و از کاروان عقب افتادنشان است هی بخودتان می گفتید که اینها چی هستند؟ اینها کی هستند؟ شما دیده اید که یک مرتبه نه شما نه یک جمعیتی که بر خورد به این چنین انسان های آگاه نکرده بود دنیای که سالیان دراز است در حال مبارزه با ستمگران است آنها هم برخورد به چنین انسان های نکرده بودند.

آنها هم چنین انسا نهای را سراغ نداشته اند آنها هم در برابر این چنین انسان هایی سر تعظیم فرود آوردند آنها هم مانند ما گیج شدند که اینها از کجا آمده اند اینها تا حالا کجا بودند و تا کنون به چه وضعی بودند که یک مرتبه این چنین تبلور پیدا کردند در جهان، اینها چه کسانی هستند؟ شما برخورد کرده اید بعد از انقلاب به صحنه های گوناگون که اینها هم درست مانوری را انجام دادند و جوری مانور کردند که جهانی را به خودشان خیره کردند تاریخ را آنچنان بر هم زدند که تاریخ ننگین و سیاه ملتی که در دنیا به زبونی معروف شده بود یک مرتبه تاریخش ورق می خورد توام با سعادت دگرگونی و نور و رشد و هدایت و افضلیت و برتری این چنین ورق می خورد (تکبیر حضار) شما برخورد. کرده اید به یک انسا نهایی که این انسا نها بزرگترین و مخربترین سلاح های مدرن روز در برابر این انسا نها عاجز ماندند، شما برخورد کرده اید به یک انسا نهایی که مهم ترین گلوله های توپ در برابر این انسان اظهار عجز و ناتوانی کرد شما برخورد کرده اید به یک انسا نهایی که بزر گترین قدر تهای شیطانی در دنیا با همه قدرتشان عاقبت اظهار عجز و ناتوانی کردند کی هستند اینها؟ اینها دارای چه روحیه ای هستند اینها به چه چیز فکر می کنند اینها با چه سلاحی به میدان می روند اینها مجهز به چگونه لباسی هستند که ترس و پروا از هیچ گزندی را ندارند؟

بازخوانی وصیت نامه های شهیدان و سبقت در شهادت

اگر ما دقیقا به این انسان ها نیندیشیم و اگر بازماندگان این عزیزان به این انسا نها به این حرکتشان بیندیشند اگر این عزیزان در وصیتنامه ای که این نور چشمان این پاره های جگر، از جبهه جنگ می فرستند دقیقا عمیق بشوند و مطالعه کنند درمی یابند که اینها چه هستند و منطقشان چیست اینها کی هستند؟ اینها حرف حسابشان چیست؟ اینها برای چه دست به این کارها زده اند و اینها چگونه شده است که می آیند و سبقت می گیرند؟ چه شده تاریخ تکرار شده در عصر ما و در زمان ما؟ چه چیزی شده که وقتی ما در تاریخ پیش می رویم که در شب عاشورا جوانان بنی هاشمی از همدیگر سبقت می گرفتند به همدیگر توصیه می کردند که برادر، عمو اجازه بدهید که فردا من قبل از شما به میدان بروم برای ما تعجب آور بود.

برای ما ثقیل بود برای ما مشکل بود که هضمش کنیم که چه می خواهند بگویند، درست شما نگاه می کنید که ما برخورد می کنیم به همان صحنه که در تاریخ برای ما نقل کرده اند آنچه را که تاریخ برای ما بیان کرد امروز ما به عینه می بینیم به صورت عینی در آمد آنچه را که در ذهنمان به وسیله تاریخ پرورش می دادیم می بینیم که این عزیزان می آیند چقدر اشک می ریزند چقدر گریه می کنند، ناله می کنند، که آقا ما رفتیم دو جا، ما را به جبهه نفرستاده اند خواهش می کنیم به یک وسیله ای ما را به جبهه بفرستید که ما زودتر شهید شویم!

اینها چیست؟ شاید شماها کمتر برخورد کرده باشید با این عزیزان ما بیشتر برخورد کردیم به این نور چشمانمان، آقا ما می خواهیم برویم جبهه، ما را نمی گذارند یک کاری کنید که ما را زودتر ببرند جبهه دوستانمان رفتند عزیزانمان رفتند، ما عقب افتادیم از این کاروان سعادت بگذارید ما برویم ما داریم منفجر می شویم اینجا داریم نفله می شویم داریم از بین می رویم بگذارید ما برسیم به آن مقامی که باید برسیم هر کجا ما سخن می گویم از مجلس می خواهیم خارج شویم این برادران فشار می آورند به پایگاه ها و پادگان ها می رویم سخنرانی کنیم التماس می کنند، که آقا خواهش می کنیم سفارش کنید من رفتم امتحان داده ام رفتم آزمایش هم پس داده ام اما به من گفتند تو یک خورده کمتر می توانی بدوی.

گفتند حالا باید بمانی، اما من دیگر نمی توانم بمانم. من دیگر طاقت ندارم من نمی توانم تحمل کنم یک کاری کنید که من زودتر به میدان جنگ بروم، چی می گویند اینها. آن یکی می آید می گوید آقا یک کاری کنید که من زودتر بروم به میدان آن یکی می گوید که یک کاری کنید که این شرافت روح من آنچنان به من فشار آورده که دنیا برای من تنگ و تیره شده من در اینجا دارم شکنجه می بینم برای نجات من از شکنجه هر چه سریعتر مرا آزادم کنید. نقطه مقابلش شما می بینید که انسان های پست و رذل پیدا می شوند درست مقابل این انسان های ایثارگر و فداکار حرف می زنند. این دو راه است اینها دو دسته هستند یک دسته انسانهای هستند که این انسان ها اسمشان انسان است نام انسان را یدک می کشند. اینها انسان نیستند یکسری از این انسا نها هستند که گفت: اینکه می بینی به صورت آدم است نیست. این غلاف آدم است این آدم نیست. این آدمیت نمی فهمد، انسان با انسانیت دو تا است، یک وقت من می گویم من انسانم، مجسمه انسانم، یک وقت می گویم که انسانیت من، من را وادارم می کند، این فرق می کند، آن انسانی که توام با انسانیتش می آید یک مرتبه زن و فرزندش را رها می کند یک مرتبه زندگانیش را رها می کند چهار تا پنج تا بچه را می گذارد و می رود اینکه یک مرتبه همه تمایلاتش را رها می کند، اینها همه علاقه ها را می برد اینکه قطع می کند همه چیز یک مرتبه می رود، این فرق می کند با آن کسی که درست پشت به این انسان ها می کند برمی گردد چنگ بر همه آثار مادی می اندازد، این دو تا است، آن دارد می رود خون می دهد، آن دارد می رود جان می دهد او دارد می رود هستیش را می دهد تا انسان های دربند را آزاد کند تا انسا نهای مستضعف و محروم را در سراسر دنیا به پرواز در بیاورد او دارد یک کاری می کند که انسانیت در سراسر جامعه وسعت پیدا کند کرامتش و ارز شهایش، نقطه مقابلش انسان نماهای پستی پیدا می شوند که درست خنثی می خواهند بکنند آنچه را که این انسان ملکوتی برایش منطق بود او می رود بیشتر گرانفرشی می کند احتکار می کند، او می رود پشت جبهه خنثی می کند فعالیت این مرد را این انسانی که در راه خدا می خواهد جهاد کند، برود جلو این انسان ضدانسان، پشت جبهه آنچنان بار را سنگین می کند که این مرد خداگونه که می خواهند پرواز کند مرتب این برایش بار را سنگین می کند آنچنان که باید پرواز کند نمی تواند، پرواز کند، این همان انسان نمای ددمنش است این انسانی که به خاطر پول به خاطر مقام به خاطر منصب به خاطر عیاشی به خاطر شهوترانی به خاطر خوشگذرانی به خاطر دو روز دنیا زندگیش را بگذراند دست به یک جنایت و یک خیانت ضدارزشی و ضدانسانی می زند که یک مرتبه روی بشریت و تاریخ انسانیت را سیاه می کند او می آید یک مرتبه احتکار می کند در همان دقیقه ای که جوانک می رود خون می دهد که انسان آزاد بشود او می رود درست خون آن شهید را می مکد تا سفر هاش رنگی نتر شود این فرق بین دو تا انسان است این انسانیت نیست و آن فرصت طلب پست و خائن و خیانت کار و توطئه گر که می بیند انسا نها را این چنین ایثارگر و سخاوتمند که سخاوتمندانه جان هایشان را می دهند، او یک مرتبه دست به یک حرکت می زند، درست نقطه مقابل این کسی که درحال ایثار است برای نجات، آن ددمنشان ضدانسان همه وارد بشوند تا زحمات این عزیزان از بین برود، خوب اینها دو تا انسان هستند کدامشان را می توانیم بگویم انسان واقعی هستند؟ این که در جهت آسایش و آزادی انسان ها گام بر می دارد، یا آنکه نه، در جهت بردگی و اسارت انسان ها گام برمی دارد خوب مسلم است این روشن است و پر واضح است یکی می بینی که سر چهار راه می ایستد شعار می دهد یکی می بینی که جلوی مدرسه می ایستد به بچه ها تلقین می کند یکی می بینی که توی کارخانه وارد می شود چوب لای چرخ می گذارد یکی را می بینی که در کشاورزی و روستائی ظاهر می شود و روستائیان و دهقانان و کشاورزان را بدبین می کند و سمپاشی می کند، یکی این طور حرکت می کند یکی دیگر می گوید نه، برای نجات باید جهد کنی باید جهاد کنی باید پیکار کنی باید ایثار کنی باید از خونت بگذری باید از جانت بگذری از همه آنچه که در اختیار داری باید بگذری اینها کدام هایشان ارزش دارند؟ این انسا نهایی که به این مرحله و به این مقام رسیده اند که خودشان را فدای جامعه می کنند، نه زندگانی خودشان را بچسبند و جامعه را فدا کنند برای زندگانیشان نه، زندگانی خودشان را ترجیح نمی دهند بر زندگی جامعه بلکه زندگانی جامعه را ترجیح بر زندگانی خودشان می دهند، اینها فرق می کنند با آن کسی که یک مرتبه دست به این همه خیانت ها و توطئه ها و جنایت ها می زند این فرق می کند با آن کسی که امروز در حال توطئه است این فرق می کند با آن کسی که مرتب شب و روز جلساتی دارد برای کوبیدن خط این عزیزان که از جان و مالشان گذشته اند این فرق می کند با آن کسی که می رود با اجنبی با مشرک دست به بیعت می دهد این فرق می کند با آن کسی که می رود با ساواکی کهنه کار فراری دست بیعت می دهد و با آنها همراه می شود این فرق می کند با آن کسی که با امریکا هم پیمان بشود با شوروی هم پیمان بشود اینها فرق می کند با هم دیگر، این یک مرتبه می گوید نه، این قدرت های شیطانی همه شان ضد ارزشی حرکت می کنند و اینها لیاقت این را ندارند که من با آنها حتی مواجه بشوم اما آن یک مرتبه می رود خودش را دولا می کند تا آنها همانند راکبی بر این مرکب سوار بشوند. این بارکشی می کند و این فرق می کند، او می خواهد به انسا نها ارزش بدهد کرامت انسانی را در جامعه جایگزین کند و جا بیندازد او درست نقطه مقابلش حرکت می کند ارز شها را می خواهد از بین ببرد کرامت ها را می خواهد نابود کند، این می خواهد شرافت و فضیلت انسانی را در دنیا اعلام کند، او حرکتش ضدشرافت و فضیلت است چون اصولا او انسانیت را نمی فهمد. آن انسان های آگاهی که درکشان و بینششان و درایتشان این چنین است که باید ارز شهای عالی انسانی عرضه بشود در جهان، اینها انسا نهای ایثارگرند که «الذین جاهدوافینا » این انسا نهایی که در راه ما جهد می کنند و«لنهدینهم سبلنا » اینها را هدایت می کنیم درجهت خودمان، این عزیزان و این نوجوانان و جوانان و همه تلاشگران و رزمندگان که در راه خدا می جنگند شعارشان فقط الله است نه ریا دارند نه خودنمایی دارند نه انحصار طلبی دارند نه گرانفروشی دارند، و نه احتکار دارند و نه توطئه دارند هیچ توقع و انتظاری هم ندارند هرگز هم همانند مگس دور زباله ای ویز ویز هم نمی کنند نق هم نمی زنند خونشان را اینها می دهند جانشان را اینها می دهند مالشان را اینها می دهند هستی شان را اینها می دهند اینها حرفی ندارند اما آن دزد خائن آن جنایتکاران توطئه گری که دارند خون این جوانها را می خورند نقش را آن می زند ویز، ویزش را این ها می کنند، او در گوشه و کنار از هر فرصتی می خواهد استفاده کند و سوءاستفاده کند تا اعمال کثیف و پلید و خبیث خودش را در جامعه جایگزین کند، او سعی می کند با آن نفس های پلیدش و شیطانیش در گروه های جامعه بدمد و آن نفس های کثیفش خیال می کنند که می توانند نوری را که خدا آن نور را بر افروخت خاموش کنند. «یریدون لیتفو انورالله بافواه م » اینها خیال کرده اند که می توانند با این نفسهای کثیفشان حرکت این انسان های خداگونه را متوقف کنند اینها خیال کرده اند که می توانند خنثی کنند اینها پیش خودشان تصور می کنند که می توانند قدمی بردارند که بتوانند این جهدی را که این عزیزان ما به کار گرفتند آن جهد را بی اثرش کنند و بی خاصیتش کنند، نه این چنین نیست «والله متم النور » خدا نور خودش را نگهداری می کند و تمامش می کند و به انتها می رساند.

این جوری نیست. اینجاست که وقتی برخورد می کنید به ارزشی که خدا برای این انسا نها قائل می شود خدا ارزش را برای انسا نها به نسبت حرکاتشان کارشان و فعالیتشان و سازندگی شان و اثرات مثبتی که برای جامعه می گذارند قائل می شود شما هم این جوری هستید شما ارزش می خواهید به این انسا نها بدهید بر مبنای چه ارز شها را می دهید؟ شما برای یک نجارچه مقدار ارزش قائل هستید؟ به یک بنا چقدر مقام می خواهید قائل بشوید؟ برای یک مکانیک چقدر اصالت می خواهید قائل بشوید؟ تصور بکنید به نسبت کارشان و نتیجه کارشان درجامعه، ارزش قائل هستید که او کارش در جامعه به هر نحو مفید است. آن وقت شما می خواهید بر مبنای همین و با این معیار روی این انسا نهایی که مثل این عزیز از دست رفت همان خودش را برای جامعه همه چیزش را برای جامعه داده جائی قدم گذاشت که هیچ یک از انسا نها، منهای آنهائی که در آن خط قدم برمی دارند نمی توانند، شهامتش را ندارند. قدرتش را ندارند، لیاقتش را ندارند، شما می خواهید ارزش قائل شوید چه جوری می خواهید قائل بشوید؟ یک انسانی که این چنین قدم بر می دارد چه چیزی را می خواهید به او بگوئید؟ یک انسانی که برای همه انسان ها این چنین ایثارگری می کنند این چنین فداکاری می کند یک انسانی که دست از همه مادیات می شوید یک انسانی که دیگر فکر به زن نمی کند به بچه نمی کند یک انسانی که فکر به مادیات هم ندارد. او می گوید «جامعه » و «خدا » یک انسانی که می گوید «الله » بی نهایت، خوب یک انسانی که اثر وجودیش این است که جامعه را به سمت بی نهایت می خواهد سوق بدهد سازندگیش در مرحله بی نهایت است،


شهید یک حقیقت است /سخنرانی شهید عباسعلی ناطق نوری چند روز قبل از شهادت

ارزش و پاداش شهید

شما می خواهید به او ارزش بدهید چه نسبت می خواهید به او ارزش بدهند؟ شما می توانید برای این ارزش قائل بشوید؟ یک کسی که اثر کارش بی نهایت است نتیجه کارش بی نهایت است چون هر یک قطره خونی که از او بر زمین می ریزد هر یک قطره اش صدها درخت باروری و میلیونها شکوفه ای که این شکوفه ها در طول تاریخ انسانها این چنین تحویل به جامعه می دهد، یک انسان این چنین بی نهایت، شما چقدر می خواهید برای این ارزش قائل شوید؟ چقدر مقام می خواهید به او بدهید؟ هر چقدر می خواهید که فکر بکنید باز کم است و چرا؟ تو هر چه می خواهی فکر بکنی در این عالم محسوسات، دارید فکر می کنید در این عالم که به دید خودت می بینی، در این دنیای فیزیکی داری فکر می کنی این عالم برای او تنگ بود تو به اندازه این عالم می خواهی به او بدهی به کی؟ به آن کسی که این عالم برای او تنگ بود، معلوم است که خیلی سطح فکرت پائین است اگر بخواهی این گونه فکر کنی. نه خدا برایش مقام قائل است، من فقط یک آیه اش را می خوانم، چون راجع به شهید نمی خواهم صحبت بکنم که آیاتش را بخوانم، راجع به یک حرکت انسان و من یخرج مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرک الموت این انسان هایی که در راه خدا حرکت می کنند الذین جاهدوا فینا آن کسانی که در راه خدا قدم ب رمی دارند آن کسانی که عاشقانه می جنگند، آن کسانی که شعار منهای شعور نمی دهند، شعار تنها نمی دهند شعور دارند، با شعور است اگر شعار هم می دهند، وقتی الله اکبر می گویند با همه وجودش الله اکبر می گوید با شعورش الله اکبر می گوید، وقتی می گوید الله اکبر با همه آگاهی و شناخت که دارد می گوید و می رود جلوی خمپاره اش توام با شعور است اما کسی که سر چهار راه می ایستد آن کس که سر خیابان طومار می گیرد دستش، آن که یک تکه کاغذ می دهند دستش چه دختر و چه پسر، هیچ فرقی نمی کند آن که در مدرسه با آن نفس های شیطان پی در پی می دمد و آنکه به عناوین مختلف در کار، منزل، و در مجالس و محافل در کارخانه ها، در موسسات در ادارات الی الدوام، شیطنت می کند این همان شعار منهای شعور است که این (وهم لایشعرون) اینها شعورش را ندارند، اینها بیشعور هستند، این فرق می کند با آن انسان با شعوری که این چنین بر مبنای شعورش به سمت خدا «فینا » در راه خدا اینها «ثم یدرک الموت » این مرگشان آنچنان ارزشمند است که فقط وقع اخرهوا الی الله » اینها کسانی هستند که تنها خداست که می تواند اجر ومزد برای اینها قائل بشود. دیگران نمی توانند کوچکتر از آنند، عاجزند، فقط «وقع اجرهوا الی الله بر خداست که برای اینها مقام قائل شوند، خداست که می تواند بفهمد ارزش این انسا نها چیست؟ اینهایی که برای ارزش انسانیت و برای صفات عالی و کرامت انسانی و شرافت انسانی، تلاش می کنند اینها کسانی هستند که خدا می داند که چه مقامی را دارا هستند؛ اینها دیگر به گونه ای نیستند که در یک عالم محدود باشند که من و تو می خواهیم اظهار نظر کنیم نه اینها این گونه نیستند. اینها را خدا باید اجر و مزدشان را بدهد. اینجاست که شما یک مرتبه برخورد می کنید به مکتبتان به قرآن تان، به دستو رالعملی که در مکتب تان برای شما مطرح است شما نگاه می کنید که من در سخنرانی هائی که با عنوان شهید داشتیم یک تکه را گفتم و یک تکه هم حالا می گویم می خواهم بگویم که چقدر شرافت پیدا می کند، انسان، انسان یک مرتبه می رسد به آن مرحله ای از شرافت که، نه تنها روحش عظمت پیدا می کند، جسدش متأثر از شرافت روحش و لباسش متأثر از جسدش، یعنی چی؟ یعنی این چنین می شود که یک انسان به آن مرحله می رسد که روح با جسمش و با لباسش یک حقیقت می شود و یک حقیقتی که دیگر مربوط به این عالم ماده نیست، یک حقیقتی که دیگر آثار مادی نباید برایش جاری کرد، یک حقیقتی که اگر ما آمدیم در مکتب گفتیم برای شهید کفن لازم نیست برای شهید آب غسل لازم نیست، این مثل را می خواهیم بگویم که آب غسل آثار ماده است، کفن آثار مادی است، این انسان دیگر در عالم ماده نیست مربوط به عالم فیزیک نیست این جسم و جانش یک حقیقت شد (اولائکه یرجون رحمه الله) او در جوار رحمت حق قرا رگرفت، آثار ماده برای او دیگر معنا ندارد. این آنچنان خونش شرافت پیدا کرد لباسش متأثر از روحش شد که لباسش کفنش و خونش آن چنان مطهر می شود آنچنان تطهیرکننده، می شود که جسدش را غسل می دهد او دیگر آب غسل نمی خواهد، این می رسد به آن مرحله خوب یک انسانی این چنین، یک انسانی که جسم و جانش یکی می شود می رود در جوار رحمت حق در عالم بی نهایت این انسان را چگونه می خواهیم، من و تو توصیفش کنیم و در باره اش حرف بزنیم، من چگونه رویم بشود، من چگونه شرم نکنم، و کوچک باشم برای یک انسانی این چنین با عظمت، حالا بیایم به پدر و مادرش بگویم من تسلیت عرض می کنم؟ من چگونه به همسرش بگویم که به تو تسلیت می گویم؟ به کسی بگویم که تسلیت می گویم که او خود بالی است برای پرواز آن عزیز از دست رفته اش، او زنجیر اسارت نیست که او را نگه ندارد او بالی است که در این پرواز در بی نهایتش، من به این بال چگونه بگویم تو یک بال را دادی به تو تسلیت می گویم؟ نه، تسلیت را باید جائی گفت که بال نفله بشود اما اگر «بال با آن یک بالش آنچنان قدرت پیدا کرد که توانست در بی نهایت پرواز کند باید تبریک گفت نه تسلیت، این تبریک دارد. افتخار دارد، عظمت است سربلندی است بزر گترین مقام است عالی ترین رتبه است، این آنچنان کرامت پیدا کرد آنچنان لیاقت پیدا کرد، آنچنان پرواز کرد، روی سکوی افتخار قرارگرفت که همه دارند افسوسش را می خورند، همه می گویند ای کاش ما هم می توانستیم این چنین پرواز کنیم، حالا من چگونه می توانم به او بگویم، مادرم خواهرم، من به شما تسلیت می گویم. نه من به شما تبریک می گویم، خانواده شما آنچنان عظمتی پیدا کرد که اگر در تاریخ شنیدند حنظله غسیل الملائکه را فرشتگان در آسمان چهارم غسلش دادند تو باید امروز مفتخر باشی که حنظله تو را فرشتگان در حال غسل دادنش هستند، چه می خواهی بگوئی؟ این مقام برای تو، این عظمت برای تو، این اجر برای تو، باید افتخار کنی که حنظله تو در آسمانها دارد پرواز می کند و به مایوسها و زبونهای بدبخت بیچاره تاریخ دارد می خندد و نفرین می فرستد که می گوید مرگ بر شما انسانهای بی تفاوت اگر راست می گویید «ویستبشرون بالجنه»، بشارت می دهد بر جنت بیائید، ای کسانی که عقب افتادید بیائید، ببینید که در این وادی چه خبر است، بیائید بالا، این قدر گرفتار نباشید این قدر در دنیا خودتان را سرگرم نکنید، دست و پای خودتان را نبنیدید با دهان خودتان دور خودتان نتنید، بیاید بالا، بیائید ببینید که ما چه مقامات را کسب کردیم ببینید که چه درجاتی به ما داده اند، ببینید که ما به کجا رسیده ایم، بیائید ما به انتظار شما هستیم، ما برای شما راهگشا بودیم، ما راه را باز کردیم برای شما، شما حق دارید، پرواز کنید بیائید نایستید معطل نکنید، شما نگاه می کنید که در وصیتنامه یک شهید می آید، من نمی دانم وصیت نامه این عزیزمان چه بوده است؟ و چیست؟ یک وقت وصیتنامه می آید، من در آن مجلس که بودم گفتم پسرک از جبهه برگشته، زنش را عقد کرده بعد رفته به جبهه از جبهه وصیت نامه اش می آید عزیزم همسر مهربانم زینب زمان، من رفتم چون اسلام بیش از تو به وجود من نیاز داشت اما انتظار من از تو این است تو همانند زینب راهم را ادامه دهی عجب این چه روحیه ای است؟ این کیست؟ این چه قدرتی است؟ این چه توانی است؟ آن برادر عزیز یک مرتبه به همسرش پیغام می دهد که همسرم من رفتم من به رسالتم عمل کردم تو نیز به رسالتت عمل کن، من راضی نیستم اگر بچه های من در خط غیر از خودم باشند، بچه هایم را بسیج کن در راه من و به دنبال خط من گامشان را جای گام من بگذارند و به من ملحق بشوند، اینها کی اند؟ اینها چی اند؟ چی می خواهند بگویند؟ همسرم، مادرم، پدرم، مبادا شما گریه کنید، چرا؟ وقتی شما گریه می کنید، من شرمنده می شوم من منفعل می شوم، اگر شما بخندید من شادانم آنجا خرسندم، آنجا یک فخری می کنم. مباهات می کنم که پدر و مادرم در خط من هستند، آنها همگام من هستند آنها هم فکر من هستند. آنها هم آرزوی این حرکت را دارند. اگر زمانه به آنها اجازه نداد اما در خط هستند، خوشحالتر خواهم شد آنها این پیغام را مرتب می فرستند، اینها این انسا نهای آزادگونه انسان های خداگونه انسانهایی که در خط ابراهیم قدم برمی دارند انسان های موحد، انسا نهای عاشق خدا، انسان هایی که نه تنها فقط حرف می زنند مثل من انسان هایی که نه تنها شعار می دهند منهای شعور، نه آن انسا نهای توطئه گر و خائن، نه آن انسان های خود فروخته نه آن انسانی نوکر اجانب، نه آن سوسولهای شرقی و غربی اجانب پرست، نه، انسانی های آزاده انسان هایی که برای آزادگی دلشان

می طلبد، نه آن کسانی که فقط شعار آزادی درجهت و نقد حیوانیت می دهند و بس، انسا نهایی که آزادگی اش را آنچنان لمس کرده که پرواز کرد و رفت، حالا مثل این نمی ایستد سر چهارراه که بگوید ما می خواهیم با امپریالیسم بجنگیم. این آنجا نمی ایستد که بگوید آقا، این چه وضعی است چه جوری کردند که مملکت خراب شد، ای آقا دیدی چی شد؟ چنین شد و چنان شد.

این دیگر این را نمی خواهد بگوید او می فهمد که چه فاجعه ای بر سرش آوردند. باید این فاجعه را دفع بکند، مسئولیتش و رسالتش این چنین وادارش می کند، او می فهمد یعنی چی، او می فهمد گرفتاری یعنی چی، اومی فهمد استقلال به دست آوردن باید که سرمایه زیادی را به کار گرفت بدون سرمایه امکان ندارد. او این را می فهمد یک ملتی که صد درصد وابسته بود حالا می خواهد خودش را نجات بدهد، با دو روزه و چهار روزه و پنج روزه امکان پذیر نیست، او می فهمد استعمارگران شرقی و غربی و عوامل پستشان با همه توانشان، همه قدر تهایشان را به کار گرفتند ساده نیست که پنج روزه یا دو روزه بتوان خود را نجات داد. امام مان فرمود بیست سال طول می کشد تا بتوانیم برگردیم. او این را می فهمد که بلکه یک نقطه ای است که قابل نفوذ نیست و آن خط ولایت و امامت است. آن خطی که بسیار کوشش کردند و تلاش کردند که بتوانند نفوذ کنند و شاید بتوانند یک ضربه ای بزنند اما نتوانستند. توی دهنی خوردند گیج شدند گنگ شدند و دفع شدند. او این را می فهمد که نه این یاوه سرائی هایی که بعضی ها، افراد بی خرد افراد پست، افرادی که از اول سرخوش نبودند با اصل انقلاب از اول تمایل نداشتند به اسلام، اگر می گفتند ما مسلمان هستیم همچنین تو رودربایستی گیر کرده بودند که می گفتند ما مسلمانیم که از اسلام خوششان نمی آمد. زیرا عدالت اسلام با زندگیشان و با حرکت های پلیدشان هرگز روی سازگاری را ندارد. اینها نمی توانستند تحمل کنند حالا هم نمی توانند تحمل کنند، هیچ شکی در آن نیست. اینها، همان کسانی هستند که قرآن می فرماید «و اشربوا قلوبهم الاخر » اینها مسئله گوساله پرستی در زوایای وجودشان ریشه دوانیده است. و اشربوا فی قلوبهم الاخر اینها حالت شرک در زوایایی قلبشان آنچنان چنگ انداخته است که به این سادگی نمی تواند ریشه کن شود اینها حالا حالاها همچنان در آن جهت ضداسلام یشان قرار دارند هیچ شکلی در آن نیست، اینها فرق می کنند، با انسان های پا کبازی که امروز صدای حسن (ع) را شنیده اند اینها انسان هایی هستند که امروز پیام حسین (ع) را گرفتند اینها انسان هایی هستند که امروز اتمام حجت حسین (ع) را که بر همه انسانهای آزاده تمام کرده بود امروز درک کردند و لمس کردند اینها وقتی آن دقایق آخر حیات حسین (ع) را پیش چشم خودشان مجسم می کنند که حسین (ع) خون زیر گلوی اصغرش را می گیرد می خواهد به تاریخ ارائه کند، می خواهد سند جنایت تبهکاران را به دنیا عرضه کند، می خواهد به دنیا بفهماند که این انسان های ضدانسان و این دیو سیرتان به انسانیت فکر نمی کنند اینها به بشریت فکر نمی کنند، اینها حیوانهای درنده ای هستند که در مسیر حیوانیت گام برمی دارند، خونش را به آسمان می پاشد و از تاریخ گواه می خواهد. این بوی خون اصغر و اکبر و عباس اش را به دست امواج می سپارد که ای امواج این را به صورت امانت از حسین (ع) بگیرید و به نسل های بعد برسانید که دارای شعور هستند دارای درک هستند، دارای خرد هستند دارای بینش هستند، به آنها برسان که آنها باید که خط توحید را تداوم ببخشند.

بایستی که جلوه اش بدهند، امروز این برادر عزیزمان که شما آمده اید بیعت کنید، با راهش بیعت کنید با فکرش بیعت کنید و با خطش، آن زمانی که حسین(ع) صدای هل من ناصر ینصرونی و هل من معین.... بلند می کند که آیا انسا نهایی هستند که حمایت کنند از حسین؟ انسا نهایی هستند که از فکر حسین حمایت کنند، انسا نهایی هستند که از خط حسین حمایت کنند، انسان هایی هستند که بتوانند راه حسین را ادامه بدهند امروز اینها لبیکش را گرفتند. اینها امروز می خواهند بگویند ای حسین عزیز بیا کربلای ایران، ما صدایت را لبیک گفتیم امروز ما هستیم که راهت را تداوم می بخشیم ما هستیم که فکرت را تعقیب می کنیم، ما هستیم که می خواهیم هدف تو را آنچنان در جهان پیاده کنیم که برای همه تاریخ به عنوان سنبل و نمونه باشد، حرکت می کند و می رود. و شما عزیزان آمده اید اینجا بگویید ای عزیزان از دست رفته ای پاره جگر ما ای نور چشم ما ای کسی که ما لیاقتش را نداشتیم تا تو در جمع ما باشی، ای کسی که ما شایستگی این را نداشتیم شما را درکتان کنیم، در مقابل شما سر تعظیم فرود می آوریم، ما امروز آمده ایم شاید لیاقت پیدا کنیم از برکت حرکت شما شایستگی پیدا کنیم، که بتوانیم راهتان را ادامه دهیم ما امروز آمده ایم با شما بیعت کنیم که ای عزیزان هدفتان را تعقیب خواهیم کرد. ما امروز آمده ایم که بگوئیم شما بار دیگر پیام حسین را زنده کرده اید، و به دست ما سپرده اید شما امروز آن پیام حسین را صدای حسین را به دست ما سپردید و امروز ما آن پیام را شنیدیم اما مطمئن باشید ای عزیزان که خیانت نخواهیم کرد ما بر خط شما و بر فکر شما و بر هدف شما احترام قائل هستیم و احساس مسئولیت آنچنان می کنیم که کوچکترین بی توجهی نسبت به حرکت شما بزر گترین خیانت و بزر گترین توطئه و بزرگترین جنایت به خون شما و به خط شما است و به فکر و به آینده شما است، و درود به روان شما و درود به راه شما و درود به هدف های مقدستان می فرستیم. امروز و در کنارش، آمده ایم بگوییم این حسین عزیز تو عزیزانت را از دست داده ای. این حسین عزیز آن وقایع نگار کربلا می نویسد که حسین هر چه ساعات مرگش نزدیک تر می شد و مصائب بر حسین بیشتر وارد می شد چهره حسین برافروخته تر می شد حسین خوشحال تر می شد حسین (ع) شکوفاتر می شد حسین (ع) آنچنان تبسم بر لبانش ظاهر می شد که دشمن را تحت تأثیر قرار می داد که همه مانده بودند که این چه انسانی است با همه پیریش که شصت و چهار سال و یا شصت و سه سال از عمر مبارکش گذشته و این همه مسائل و این همه گرفتاری این همه جوان های قلم، قلم شده جلوی چشمش و شدت حرارت و خون از همه بدنش در حال سرازیر شدن است اما او همچنان تبسم بر لبانش همچنان مشغول ذکر خدا و همچنان مردانه دارد به شاگردان تاریخش درس می آموزد آمده ایم که به او بگوییم که حسین (ع) عزیز آن روز اگر تو این کار را کردی اگر تو جوانان را دیدی و تبسم از لبت برطرف نشد ما امروز همان صحنه را داریم مشاهده می کنیم نظاره می کنیم. حسین عزیز تواگر در کنار جنازه و جسد عباست قرار گرفتی و دستت را به کمرت زدی گفتی امروز و الان ان کثر دهری الان کمر من شکست، ای حسین عزیز اگر تو دستت را به عنان و لجامت گرفتی و به سمت خیمه عباست روانه شدی تا اعلام کنی به همه بچه هایت و به همه آن کودکانی که به انتظار عمو نشسته اند به آنها خبر مرگ عباس و شهادت عباس بدهی، ای حسین عزیز اگر تو کنار جسد علی اکبرت نشستی و سر جوانت را برداشتی و سر روی دامنت قرار دادی، صورتت را به صورت اکبرت قرار دادی و لب اکبرت را بوسیدی تا شاید قلبت آرام بگیرد.

ما ای حسین (ع) عزیز، امروز نظارت می کنیم اکبرهایی که در میدان و عبا سهای قلم قلم شده و جوانان پاک بازی همانند قاسمت که بدنشان پاره پاره شده که قابل جمع آوری نیستند.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار