خاطره ای از شهید عباسعلی ناطق نوری
آخه من کلاس قرآن را دوست دارم. من جزو این نخبه ها نیستم که بتوانم در این کلاس شرکت بکنم ولی دوست دارم که مستقیما کلام را بشنوم. یعنی اینقدر عاشقانه برای قرآن. این اثرات آموزش عباس آقا بود. یعنی ما قاطعانه تصمیم گرفته بودیم که به هر نحوی که شده پیام ایشان را برسانیم. من زمانی که انفجار شد، 7 تیر واقعا یکه خوردم. گفتم که پس حالا باید جدی تر باشم در کار، چون دیگرجانمان نیست. چون گل رفت و گلستان شد خراب / بوی گل را از که جوییم از گلاب.
چون گل رفت و گلستان شد خراب


نوید شاهد: من فکر می کنم در طول 10 سال اسارت حداقل دو سه بار از اول تا آخر قرآن را تفسیر کردم. حالا چه انرژی، چه نیرویی؟............ ممکن بود بعضی از لغات را از کتاب مثلا از منجدالطلاب دربیاریم، لغات عربیش را. ولی تفسیرش همان بود که به ما یاد دادند. خیلی قشنگ و سریع و روان. آن وقت پر جاذبه. من برای شما توصیف کنم، تعریف کنم بگویم که ما محدودیتی که داشتیم 40 - 50 نفر مثلا در کلاس قرآن می توانستیم بپذیریم. به خاطر اینکه حساسیت ایجاد نشود، کلاس قرآن تعطیل نشود. عراقی ها متوجه نشوند. ولی به خاطر اون عشق و علاقه از هر گوشه و کناری به یک بهانه ای. یکی می گفت من مریضم. من اینجا خوابیدم. آقا مریضی برو فعلا بیرون استراحت بکن. گفت من نمی توانم. آخه من کلاس قرآن را دوست دارم. من جزو این نخبه ها نیستم که بتوانم در این کلاس شرکت بکنم ولی دوست دارم که مستقیما کلام را بشنوم. یعنی اینقدر عاشقانه برای قرآن. این اثرات آموزش عباس آقا بود.

من محمدعلی حدادی هستم یکی از شاگردهای کوچک حاج عباس آقا بودم، حاج آقا ناطق نوری که هم حق پدری به گردن من داشتند و هم حق آموزگاری و معلمی. ایشان تنها، معلم قرآن نبودند، معلم اخلاق بودند، معلم رشادت بودند، معلم جسارت بودند، معلم مبارزه قاطع با نظام شاهنشاهی بودند و به هر حال، ما تربیت شده این مکتب و جمع هستیم. من یکی از این شاگردهای کوچک بودم که ارتباطات نزدیک ما با ایشان واقعا نزدیک بود اینقدر نزدیک که ما مثل پدر خودمون ایشان را می دانستیم. من که بچه بودم آن زمان به ایشان ملحق شدم. نمی دانم چندسال قبل از انقلاب بود از سال 51 ما شاگرد ایشان بودیم تا سال 57 شاگردی کردیم و همه چیز آموختیم و ایشان الگو بودن برای ما، واقعا اسوه بودن برای ما.

خیلی عمیقا ارتباطات قلبی داشتیم. کوهنوردی می رفتیم باهم، شنا می رفتیم، غیر از کارهای درسی و کلاسی، ایشان در همه میدان ها حاضر بودند. من از کجا بگویم و از چه بگویم؟

من از بیان اخلاقیات و از رفتار ایشان واقعا زبان من عاجزاست. نمی توانم توصیف بکنم. یعنی توصیف بکنم که این انسان چقدر بزرگ و بزرگوار بود. کجا را نگاه می کردند؟ دیدشان چقدر عمیق بود؟ یعنی من می خواهم بگویم یکی از استوانه های انقلاب. الان شما هرجا نگاه کنید، در منطقه کن نگاه کنید یکی از شاگردهای ایشان شهید شده است. چرا؟ چون خوب مطلب را گرفتند. ما جا مانده ها هستیم. من که خودم وقتی به اسارت عراقی ها درآمدم. دوستانی هم که اینجا در خدمتشون هستیم واقعا زحمت کشیدن برای انقلاب واقعا کار کردند.

حالا دوستان هم منتظر شهادت بودند توفیق نشد. ان شاالله در میدان دیگر، در جای دیگر هر زمان که اقتضا بکند. ما همیشه پا به رکابیم. ان شالله.

بنده حقیر از وقتی که اسیر شدم، دوستان آزاده ما باید شهادت بدهند. هزاران نفر در کلاسهای قرآن ما شرکت کردند به برکت وجود همین شهید ناطق نوری بود یعنی شما هرجای ایران و از هر آزاده ای سوال کنید درباره کلاسهای تفسیر قرآن در اسارت می گویند محمدعلی، نه شخص محمدعلی، آنها محمدعلی را می شناسند اما پشتوانه محمدعلی آن کسی است که این درسها را به او یاد داد، حاج آقای عباس ناطق نوری بود. هزاران نفر را حاج آقای ابوترابی تایید می کند یعنی کسی که واقعا اسوه اخلاق بودند در اسارت. ایشان تایید می کرد. هرجا می رسید این سخن را می گفت در این درس قرآن، آزاده ها واقعا برنده بودند و خوب یاد گرفتند چون من خودم خوب یاد گرفته بودم از شهید عباس آقا.

واقعا هرکدام از برادران به اسارت گرفته می شدند همان وظیفه ای را داشتند که بنده داشتم. یعنی همان کاری را می کردند که بنده حقیر کردم. هیچ انتظاری هم از کسی نداشتیم و یادگرفته بودیم که برای قرآن هیچ وقت پول نگیریم. چه در اسارت که پولی نبود چه بعد از اسارت که پول بود اما در حقیقت این طمع نبود این فکر نبود. شایدم مجاز بودیم، ایرادی هم نداشت. اما تمام کلاسهای قرآن ما چه در اسارت چه بعد از اسارت، دوستان هم شهادت می دهند.

چون گل رفت و گلستان شد خراب
مسجد سرآسیاب کن - پایگاه اصلی شهید ناطق نوری

فقط بخاطر رضای خدا، فقط بخاطر خدا، فقط بخاطر ثواب بود به روح بزرگ حاج عباس آقا که ان شاالله همینطور هم می شود. و همین هم می شود و ان شاالله ملاقات کنیم ما ایشان را در حالیکه سربلند باشیم. رو سفید باشیم. هروقت ما را نمی دیدند بعد از یه مدتی می گفتند چرا سرنمی زنید به ما؟ احوال ما را نمی پرسید؟ آنقدر صمیمی، اینقدر نزدیک، منم دلم برای شما تنگ می شود، شما دلتون برای ما تنگ میشه، درسته مشغله هست بعد از انقلاب. ما کار کلاسی مثل قبل از انقلاب نداریم. اما من واقعا دلم تنگ می شود برای شما، این مدتی که شما را نمی بینم.

یادم هست بعضی از این دوستانی که در ونک بودند داشتند انها را نصحیت می کردند. با کسانی که بازی خوردند، آنها را نصیحت می کردند. که مواظب باشید، مراقب باشید. اگر خوب عمل نکنید، یک روزی می بینید در مقابل ما می ایستید.

اینها تاسف دارد، تاثر دارد که به هرحال کسانی بودند که نسبت به ایشان حداقل نسبت به شخص ایشان هیچ تردیدی نداشتند. آدم نسبت به کسی که تردیدی بهش ندارد باید حرفش را بشنود. ولی نشنیدند. به هرحال شد آنچه که شد. آن هم در حقیقت یک قصه پرغصه بود برای آقا برای ایشان. که به هر صورت نمی دانم تقدیر چه بوده. خدا می داند. به هرحال ایشان در 7 تیرماه در حزب جمهوری اسلامی به همراه شهید بهشتی به شهادت رسیدند. خدا روحشون را شاد کند. من اون موقع 13 - 14 ساله بودم ولی ما را جسور بار آورده بود. 13 - 14 ساله بودیم ولی هرکاری انجام می دادیم. یعنی با جسارت، با شجاعت. دوستانی که اینجا آرام و راحت نشستن واقعا آدمای جسوری بودند. همه کن روی این دوستان حساب می کردند. می دانستند که در این مکتب پرورش پیدا کردند. من زمانی هم که اسیر شدم واقعا شرایطم خیلی سخت و دشوار بود. بعضی از دوستان می گفتند که خطرناکه این کارها... گفتم خوب خطر داشته باشه. مگه اینایی که رفتن از خطر استقبال نکردند؟ ما هم بالاخره شهید نشدیم حداقل یک کاری انجام بدیم. کار قرآنی و کار تفسیر قرآن انجام دادیم.

من فکر می کنم در طول 10 سال اسارت حداقل دو سه بار از اول تا آخر قرآن را تفسیر کردم. حالا چه انرژی، چه نیرویی؟ درصورتی که ما در کلاس قرآن حاج عباس آقای شهید شاید چند سوره، سوره های بزرگ را با هم کار کردیم، ولی اینقدر قشنگ درس دادند و واقعا تفسیر می کردند قرآن را. یعنی وقتی که قرآن را باز می کردیم، تفسیر می کردیم قرآن را در مدت اسارت در عراق ممکن بود بعضی از لغات را از کتاب مثلا از منجدالطلاب دربیاریم، لغات عربیش را. ولی تفسیرش همان بود که به ما یاد دادند. خیلی قشنگ و سریع و روان. آن وقت پر جاذبه. اینجوری من برای شما توصیف کنم، تعریف کنم بگویم که ما محدودیتی که داشتیم 50-40 نفر مثلا در کلاس قرآن می تونستیم بپذیریم، در این بخاطر اینکه حساسیت ایجاد نشود، کلاس قرآن تعطیل نشود. عراقیها متوجه نشوند. ولی بخاطر اون عشق و علاقه از هر گوشه و کناری به یک بهانه ای. یکی می گفت من مریضم. من اینجا خوابیدم. آقا مریضی برو فعلا بیرون استراحت بکن. می گفت من نمی توانم.

آخه من کلاس قرآن را دوست دارم. من جزو این نخبه ها نیستم که بتوانم در این کلاس شرکت بکنم ولی دوست دارم که مستقیما کلام را بشنوم. یعنی اینقدر عاشقانه برای قرآن. این اثرات آموزش عباس آقا بود. یعنی ما قاطعانه تصمیم گرفته بودیم که به هر نحوی که شده پیام ایشان را برسانیم. من زمانی که انفجار شد، 7 تیر واقعا یکه خوردم. گفتم که پس حالا باید جدی تر باشم در کار، چون دیگرجانمان نیست.

چون گل رفت و گلستان شد خراب / بوی گل را از که جوییم از گلاب.

ما در مبارزه مسلحانه خیلی وارد نشدیم. یک روزی از این محموله های چریکی های فدایی خلق را آورده بودند ریخته بودند در شهر. من بودم با اخویم که شهید شد. با همدیگر آنها را برداشتیم رفتیم خانه عباس آقا که تحویل بدهیم. چند سال قبل از انقلاب. منم جوان بودم آن موقع. رفتم نزدیک خانه ایشان که شدیم آقا مرتضی گفتند که زود از اینجا دور شوید که ساواک خانه را محاصره کرده. گفت این چیه همراهتون؟ گفتیم چیزی نیست فشنگ های مختلف و یک گلوله خمپاره.

گفت ببرید که با اینها دیده بشوید کار تمومه دیگه، یعنی حکم اعدام صادره. خلاصه ما دور شدیم و رفتیم و بعداً یواشکی آوردیم تحویل دادیم. اون موقع سن ما اقتضا نمی کرد که وارد مبارزه مسلحانه بشویم ولی اگر گلوله فشنگم پیدا می کردیم، می آوردیم تحویل می دادیم. با جسارت کار می کردیم. زمانی که قرار شد امام تشریف بیاورند کسانی که انتظامات بهشت زهرا را به عهده گرفته بودند.

همین دوستان، برادرانی که در کن بودند و در جاهای دیگر. من این را هم عرض کنم که آقای رامین با برادرم و آقای علی روستایی با دوچرخه ما از اینجا می رفتیم بازار، امیریه، باغ فیض، با دوچرخه می رفتیم یا پیاده هم می رفتیم. من یکی را هم به ترکم سوار می کردم یعنی دو ترک می رفتیم از اینجا. دوچرخه من 28 بود و مال آنها کورسی بود که نمی توانستند دو ترک باشند.

دو نفره می رفتیم، پا میزدیم، رکاب می زدیم تا می رفتیم و برمی گشتیم. هر زمانی، هر جلسه ای بدون دوچرخه پیاده یا با اتوبوس یا با هر چیز دیگه ای که می رفتیم. یا ایشان شخصا ما را سوار می کردند با همان بنز مشکی 180 می آوردند تا کن ما را پیاده می کردند، برمی گشتند باغ فیض، منزلشون. کسی نمی دانست که یک انسان بزرگی که ظاهراً مکانیک یا فروشنده چرخ خیاطی است یک انسان بزرگی با این ویژگی باشد. مانند ایشان را دیگر ندیدم.

منبع: شاهد یاران، شماره 136

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده