حسن ستوده، فرزند عنايت ‏اللَّه، در دوّم فروردين ماه 1342 در روستاى ناو متولد شد. مادرش در مورد دوره قبل از تولد او چنين مى‏ گويد. «شب نوزده ماه رمضان بود كه خوابيده بودم. مردى با قد بلند و شال سبزى همراه با يك درويش به خوابم آمد و گفت كه اسم پسرت را حسن بگذار.»
زندگینامه شهید حسن ستوده( عکس ندارد)


نویدشاهد: حسن ستوده، فرزند عنايت ‏اللَّه، در دوّم فروردين ماه 1342 در روستاى ناو متولد شد. مادرش در مورد دوره قبل از تولد او چنين مى‏ گويد. «شب نوزده ماه رمضان بود كه خوابيده بودم. مردى با قد بلند و شال سبزى همراه با يك  درويش به خوابم آمد و گفت كه اسم پسرت را حسن بگذار.»
 مادر شهيد در مورد علايق او در زمان كودكى مى ‏گويد: «او بيشتر نقّاشى مى‏ كشيد و در هنگام بازى براى خود اسلحه درست مى ‏كرد.» از هفت سالگى به يكى از مدارس مشهد رفت، كلاس اول ابتدايى را در سال 1349 آغاز كرد و در سال 1354 به مدرسه راهنمايى رفت. وى صبح به مدرسه مى‏ رفت و بعد از ظهر در مغازه  شيشه ‏برى به كار مشغول مى‏ شد و از سال دوم راهنمايى ترك تحصيل  كرد.
 اوّلين تغييرات  در شهيد از زمانى به وجود آمد كه او به مسجد محله «مهرآباد» رفت و آمد پيدا كرد. او در اين زمان نوجوانى فعّال، اجتماعى و معاشرتى بود. بيشتر مطالعاتش در زمينه كتابهاى مذهبى بود. او از هيجده سالگى در سپاه پاسداران انقلاب اسلامى مشغول به خدمت شد.
 پدر شهيد در مورد درستى كردار او در اين دوره مى ‏گويد: «ماشين سپاه در اختيار حسن بود. در اين موقع جهيزيه يكى از اقوام را مى ‏خواستند ببرند. به ايشان گفتيم كه براى كمك و بردن جهيزيه از ماشين سپاه استفاده كند. گفت: حاضرم پول زيادى از جيب خودم خرج كنم ولى از بيت ‏المال چيزى خرج نشود و از آن سوء استفاده نكنم.»
 خيلى مهربان بود و با ديگران رابطه بسيار خوبى داشت. محمّد مهدى توانا - يكى از همرزمان او - مى‏ گويد: «هميشه لبخند بر روى لبانش بود. وقتى با كسى برخورد مى‏كرد با حالت تبسّم و گشاده رويى بود، به طورى كه افراد جذب وى مى‏ شدند.»
 به ادعيه ‏ها توجّه زيادى داشت. بعد از نماز هميشه  زيارت عاشورا مى‏ خواند و در كليه مراسم مذهبى شركت مى‏ كرد.
 پدرش از دوران با او بودن مى ‏گويد: «يك ‏بار مرا با خود به جبهه برد. من تا آن موقع نمى ‏دانستم كه او در جبهه چه كار مى ‏كند. تا اينكه  وقتى به جبهه رفتيم، ديدم بعد از هر نماز براى بچّه ‏ها سخنرانى مى‏ كند، فهميدم  كه فرمانده است. او خيلى افتاده و متواضع بود نمى ‏خواست كسى بفهمد كه او در جبهه چه كاره است.»
 حسن اوقات بيكارى را به پدر و مادر خود كمك مى ‏كرد. پدر او در اين باره مى‏ گويد: «وقتى از جبهه برمى‏ گشت به مغازه مى ‏آمد و دست و صورت مرا مى‏ بوسيد و يك  صندلى برايم مى گذاشت و مى‏ گفت استراحت كن و خودش مشغول  كار مى ‏شد و بعد از اينكه  كارش تمام مى ‏شد نزد مادرش مى ‏رفت و اگر كارى  داشت به او هم كمك مى ‏كرد.»
 ورزشهاى مورد علاقه او جودو و ورزشهاى رزمى بود كه در اوقات فراغت به ديگران نيز آنها را تعليم مى ‏داد.
 شهيد در نوزده سالگى با خانم مرضيه جاويد زغثيان ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج دخترى به نام زهرا (متولد 1363) و پسرى به نام محمّد (متولد 1365) است. پدر شهيد مى‏ گويد: «شهيد به بچّه‏ هايش زياد نگاه  نمى ‏كرد؛ چون مى گفت نمى ‏خواهم دلبستگى  زيادى ايجاد شود و به من عادت كنند تا اگر شهيد شدم به آنها سخت نگذرد و تنهايى را زياد احساس نكنند.»
 همسر شهيد در مورد خصوصيّات اخلاقى او می ‏گويد: «بسيار شوخ ‏طبع، مؤمن، متقّى و بسيار مخلص بود.» اوقات فراغت خود را با خواندن قرآن و خطّاطى سپرى مى‏ كرد.
 همسر شهيد معتقد است كه بزرگ‏ ترين آرزوى شوهرش شهادت بوده و در اين باره خاطره‏ اى را چنين بازگو مى ‏كند: «دو سه ماهى بعد از ازدواجمان بود، نيمه‏ هاى شب با صداى گريه ايشان از خواب بيدار شدم. ديدم ناله مى ‏كند و مى ‏گريد، خيلى ناراحت شدم چون هنوز شناخت زيادى از روحيات ايشان نداشتم، با خودم فكر كردم حتماً از من يا خانواده‏ ام نگرانى دارند. پيش ايشان رفتم و خواستم علّت ناراحتى و گريه ايشان را بدانم، گفتند: مطمئن باش از تو يا كسى ناراحت نيستم. آرزويى دارم كه براى رسيدن به آن نزد خدا دعا مى ‏كنم، آن موقع به من نگفتند كه آرزويشان چيست ولى بعداً فهميدم كه منظورشان شهادت است.»
 او در جبهه مدّتى سمتِ معاونت اطّلاعات و عمليّات لشكر 5 نصر را برعهده داشت و دوبار نيز مجروح شد.
 حسن هاشمى - يكى از همرزمان شهيد – مى ‏گويد: «زمانى براى گشت و شناسايى نزديك چهار روز رفته بوديم  در منطقه سليمانيه و بعد از مراجعت از شناسايى همگى خسته بوديم. به طورى كه پوتينها و لباسها پاره شده بودند و پاهاى بچّه‏ ها زخمى شده بود. در اين حالت شهيد ستوده مى‏خنديد و خوشحال بود كه به شناسايى رفته و اصلاً احساس خستگى و ناراحتى  نمى‏ كرد و مى‏ گفت: مهم‏ ترين دوران زندگى من همين جا است.»
 محمّدرضا كربلائى - يكى ديگر از همرزمان او – مى ‏گويد: «در يك عمليّات كه به فرماندهى شهيد ستوده بود، در حال برگشت به خط خودى بوديم و فاصله ما با نيروى‏هاى عراق پنجاه متر بيشتر نبود و مى ‏بايد از رودخانه عبور مى ‏كرديم. ايشان با خونسردى و حالت آرامى افراد را كه  سى نفر بودند داخل قايقى كه ده نفر بيشتر جا نمى ‏گرفت به  سلامت باز گرداند، در حالى كه اگر حالت دستپا چگى و كم تجربگى داشت همه  افراد مى‏ بايد يا شهيد مى‏ شدند يا اينكه  در رودخانه مى ‏افتادند و اسير مى‏ شدند.»
 پدر شهيد مى ‏گويد: «قبل از اينكه حسن شهيد شود به او گفتيم كه ديگر به جبهه نرو، چرا كه تو وظيفه ‏ات را به حدّ كافى انجام داده ‏اى گفت: اين بار دفعه آخر است، بعد از عمليّات اگر ان شاء اللّه موفّق شويم ديگر تا مدّتى نمى‏ روم ولى وقتى به جبهه  رفت در همان عمليّات شهيد شد.»
 برادر شهيد مى‏ گويد: «حسن روز قبل از شهادتش به دليل اينكه از حمله اطّلاع داشت، براى خداحافظى به مشهد آمد. وقت غروب بود به من پيشنهاد كرد كه به بهشت رضا(ع) برويم. در طول راه  خيلى صحبت كرديم و خنديديم. وقتى به مزار شهدا رسيديم اكثر شهدا را مى‏ شناخت. شروع به گريه كرد. بعد از مدّتى به طرف غسالخانه رفت و برگشت، در آنجا بود كه حس كردم ايشان رفتنى است و حتماً شهيد مى‏شود. ولى نمى ‏توانستم چيزى به او بگويم، در بين راه هم حتى يك كلمه  صحبتى به ميان نيامد و روز بعد به جبهه رفت.»
 در مورد نحوه شهادت او چنين گفته شده است: «شب اوّل عمليّات كربلاى 4 همراه گردان به منطقه عمليّاتى رفت. چند سنگر دشمن را كه از آنجا به طرف نيروها تيراندازى مى‏ كردند، با آر پى ‏جى زد و وقتى  جلو مى ‏رفت از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
 شهادت او در 4 دى 1365 و در محل جزيره بوارين اعلام شده است. پيكر مطهّر شهيد در آن منطقه باقى ماند تا اينكه در 31 مرداد 1368 به كشور برگردانده شد و در حرم مطهّر امام رضا(ع) به خاك سپرده شد.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه  فرماندهان شهید استان خراسان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده