يکشنبه, ۰۶ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۴۰
دلم چو غنچه حریر نسیم بر تن داشت/ سر زیارت خورشید، با شکفتن داشت/ چو مهر تافت به آب و از آن جواب گرفت/ سپیده آمد و این باغ، آفتاب گرفت
بخوان حماسه


نویدشاهد:
دلم چو غنچه حریر نسیم  بر تن داشت
سر زیارت خورشید، با شکفتن داشت
چو مهر تافت به آب  و از آن جواب گرفت
سپیده آمد و این  باغ، آفتاب گرفت
ز پشت  پنجره، اندوه باغ را دیدم
بنفشه  دیدم و یک دشت داغ را دیدم
... شریعتی است قلم با شهید همقدم است
مطهری است که پیر قلمرو قلم است
خدا قلم کند آن دست را که برد از دست
قلم به دست زمان را و پشت ما بشکست
عجب به  شوق، عجب با شتاب می رفتی
مگر به خلوت خورشید و آب می رفتی
بدون مهر جهان در غروب  دانستی
سفر به صبح و شکفتن چه خوب دانستی
لب تو رایحه عشق و عطر باران داشت
رخ  تو طعم گل  و شبنم بهاران  داشت
عروج کرد ز خونت مبلغ و منبر
فدای آن «دهن بوسه داده پیغمبر»
عبای خونی تو پرچم شقایقهاست
عمامه  تو  ز هر شاخه غنچه ای پیداست
تهی  ز خویش شدن، پر از هر چه اوست خوش است
به زین و برگ شهات سفر به دوست خوش است
... کسی دوباره به  فریاد درد باغ رسید
شقایق است که با کاروان داغ رسید
چه آتشی که  ز «آذر» به جان و سینه  دمید
چه تیرها به  دل  من  ز هفت تیر رسید
شمایل تو بهشتی ست باغ گلها را
بهار کرده حضورت بهشت زهرا را
عبای غرقه به خونت درفش قدرت ماست
عمامه نیست که این تاج سرخ نهضت ماست
به رنگ سبز تو هر چند این میانه  نرست
ولیک خون سپیدست سیاهی از ما شست
اگر چه مدعیند این میانه، از چپ و راست
به جان لاله قسم، داغ دوست بر دل ماست
به پیش مهر تو آیینه می زند تاریخ
ز سوز تا به  ابد سینه  می زدند تاریخ...
کدام دست کبودی زتیرگی سرزد
که تیر بر دل آن مهر ماه  آذر زد؟
چه جهل بود که تا آب را به خون شستند
که پنج مرتبه  محراب را به خون شستند؟
خطی ست خط  شهادت، حیاتش از خون است
در آفتاب  ولایت، عبور، گلگون است
کنار باغ شهادت زلاله جا ماندم
سفر به دوست نکردم در ادعا ماندم
ز دست رفته عشقم، اگر چه  بر پایم
گذشت قافله ها و، به خود نمی آیم
به  باغ سرخ شهادت از آن نمی رویم
که گر چه سبز کلامم  ولی سیه رویم
سکوت می کنم  و در سکوت می گریم
نماز می شوم و در قنوت می گریم...
نهیب  خون شهید است: «چون نمی جوشی؟
در این زمانه غوغا چگونه خاموشی؟
بخوان حماسه تکلیف  را عمل کردن
بخوان رضایت معبود را برآوردن»
هنوز محفل شبنم پر از ستاره و ماه
قدم به سبزه نهادم چراغ لاله به راه
نخست برسر گلدسته ها اذان دادم
به «لااله» ره نفی  را نشان دادم
رسید چون نفس من به بانگ «الاالله»
یک آسمان همه خورشید بر دمید ز راه
چنین که خون شهیدان هماره می جوشد
زره  ز حرمت خون، انقلاب می پوشد
ز قلب شهر که پر شبنم است و سجاده ست
به سوی مقصد خورشید خط این جاده ست
به  روسپیدی از این ره بیا سوار شویم
به جانب حرم نور رهسپار شویم
مرا از آن حرم سرخ، یادگاری هست
شهید سبز لباس سپید کاری هست
درون آینه چشم، عکس عاشوراست
ز عاشقان امام و امامزاده ماست
چنان زصدق، دو دست دعا دراز کند
که جبرائیل به پشت سرش نماز کند...
تو را بگوی چه نامم؟ - بسیج (یعنی ماه)
کجاست مقصد تو؟ - «لا اله الاالله»
جهان پراست ز ظلمت چگونه  خواهی دید؟
اشاره کرد به سینه، به یاری خورشید
کم است پرتو خورشید، راه باید داشت
چه گفت؟ - خط ولایت نگاه باید داشت
به شیخ  سرخ، که سردار سربداران است
امیر هر سر بیدار، در جماران است
قیام نیست و این شیخ  سرخ پیشاپیش
که انقلاب، عبا کرده است بر تن خویش
مرا که مرده خویشم نمی کند، احیا
مگر نسیم نفسهای سبز روح خدا
خدا به مهر ولایت به  نور لم یزلی
به آبروی محمد(ص) به اشکهای علی (ع)
به خلوت شب پر مهر عاشقان پریش
به  پایمردی مردان دست شسته  ز خویش
به چارده گل عرشی، به لاله های بهار
به خون تیغ شکن، خطبه یزید شکار
به تشنگان «طف» و رود رود شط فرات
به بی جوابی «هل من» به برکت «هیهات»
نگاهدار کسی را، که نور دیده ماست
که سر سپرده سردار سربریده ماست
اگر ز آیه  قرآن، اگر ز تفسیر است
دهان بی عملان بی زبان تاثیر است
خوشا دمی که  در آن صوت حق، جلی باشد
که  ذوالفقارعلی در کف علی باشد
من از طوایف اعمال تیره، بیزارم
که با قبیله خورشید بیعتی دارم
بیا جوانه زنیم از حدیقه فریاد
بیا شکوفه ببندیم هر چه باداباد
چه روز بود گذشتی ز کوچه عادت را
شهادت آمد و نشناختی شهادت را؟
به روی شانه من سر نهاد و تلخ گریست
نه گفتمش، نه مرا گفت گریه مان از چیست
خدا، خدا نکند عاشقی تمام  شود
که عقل مصلحت اندیش زود خام شود
خدا مباد که خون تا پایمال شود
که بس حرام دراین خاکیان حلال شود
شما که وارث آن خون تابناک شوید
اگر حیات نبخشید شان هلاک شوید
اگر ز گریه  دو شمع دعا برافرازم
به دست، اشک شما را در آتش اندازم...
به قاعدین زمان قیام لعنت باد
به دشمنان رسول و امام لعنت باد
شما که مدعی انتظار آن یارید
حریم حرمت عشاق را نگه دارید
کسی که مهر نورزد نمی شود روشن
که از چه روی دمیده ست گل  در این گلشن
چو بوف، ناله «کوکو» ز دور می خواند
چو قدر «فجر» نداند ز مهر می داند؟!
خدا کند به سلامت  ز رسته حلبی
گذر کنیم  و زبازار عافیت طلبی...
صدای پای نسیم از کرانه می آید
نسیم زمزمه ای عارفانه می آید
چه بانگ بود که تا بلبلان برآوردند
به شبنم  سحری لاله ها وضو کردند؟
چه قافله است که از دور دست می آید
که بر سیاهی شبها شکست می آید؟
تونیستی و مرا در میان جان، دل نیست
حضور دل چو نباشد، نماز قابل نیست
من انتظار قرونم که  یار می طلبم
کناره جو ز جهان، زو کنار می طلبم
 چه قرنها  که تپیدم در انتظاری سرخ
که داد لاله به من، وعده بهاری سرخ
به کاروان شهیدان چرا نپیوندم
که لاله زادم و در خون خویش می خندم
 ببین که چشم جهانی ز شوق شعله ور است
که آتشی که به چشم من است شعله تر است
ز دور دست افقهای مه  زده هی کن
سوار است سپیدت، سپیده را طی کن
مرا ببر به کرانه، به بی کرانه ببر
به سوی محفل دیدار عاشقانه ببر
بخواه تا که ببرم  ز خون خود کفنم
ز شوق، عاشق دیدار خون خویشتنم
بگو، ز زخم  بپوشیم، گرم، جوشن خویش
اشارتی، که بریزیم خون روشن خویش
خوشا گلوله که آغوش گرم مادر ماست
ز زخم راه  تو، این تاج سرخ بر سر ماست
به سایه روشن تردیدیان نباید زیست
به روشنی که در این سایه جای ماندن نیست
حماسه در رگ ما باز طبل می کوبد
هنوز شورش آغاز، طبل می کوبد...

منبع: کتاب ترنم آبشار (مجموعه آثار و ارزشهای شعر دفاع مقدس/ دفتر ششم)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده