جدیدترین کتاب انتشارات «فانوس» با عنوان «مسافر روز قدس» که زندگی نامه و خاطرات شهید مدافع حرم «مصطفی (ابوذر) سلطانی» را روایت می کند، منتشر شد.

به گزارش نوید شاهد، کتاب «مسافر روز قدس» نوشته غلام حیدر اسماعیلی (حجت) از جمله کتاب های جدید حوزه ایثار و شهادت با محور شهدای مدافع حرم است که به تازگی وارد بازار نشر شده است.


«مسافر روز قدس»؛ روایت شهیدی که از سوریه به قدس رسید


این کتاب، زندگی نامه و خاطرات شهید مدافع حرم مصطفی (ابوذر) سلطانی از شهدای مدافع حرم فاطمیون را در قالب خاطره گویی روایت می کند.

شهید مدافع حرم «مصطفی سلطانی»در تاریخ 20/6/1374 در شهر کرمان متول می شود. از دوران کودکی به مداحی اهل بیت (علیهم السلام) می پردازد و در دوران رزم در سوریه نام جهادی «ابوذر» را برای خود انتخاب می کند. اولین بار در تاریخ 21/5/1394 به سوریه اعزام می شود و در مرتبه دوم پس از 15 روز در تاریخ 1/4/1395در منطقه تدمر سوریه به شهادت می رسد.

این کتاب در 88 صفحه گردآوری شده و حاوی دو فصل «زندگینامه» و «خاطرات هم رزمان» است. در فصل زندگی نامه، خاطراتی با عنوان «هنرمند خوب»، «مداح نوجوان»، «انسان چند بعدی»، «رضایت پدر از پسر»، «با او حالم خوش می شد»، «شفا»، «تصمیم نگران کننده»، «برای بال های زخمی مان دعا کن»، «چله نشین فراغ» روایت شده اند. در فصل خاطرات هم رزمان نیز 15 خاطره «سینه خیز»، «نوای دلنشین»، «صلوات بر شهادت»، «نصب پرچم فاطمیون در خرابه»، «اعتکاف»، «برای دفاع آمده ام»، «آخرین خداحافظی»، «خبری ناگوار»، «حفاظت از مقر»، «عکس یادگاری»، «هوس کرب و بلا»، «شربت شهادت»، «بهترین خاطرات»، «دوست سفارشی»، «منم باید برم» ثبت شده است.

خاطره «منم باید برم» یکی از روایت های خواندنی این کتاب است که نوع شهادت «ابوذر» مدافعان حرم فاطمیون را به تصویر می کشد. در ادامه این خاطره که از زبان «مهدی کمالی»، همرزم و دوست شهید نقل شده است را می خوانیم:

«ابوذر بعد از گذشت چند روز از حضورش در منطقه جزء نیروی انسانی گردان شد. دقیقاً همان ایّامی بود که بچّه های گروه 47 7 به مرخصی رفتند. با اینکه کسی راضی نبود ابوذر به خط برود، اما هر طور بود خودش را به جمع دیگر رزمندگان می رساند و این را من بعد از رفتنش به خط متوجه می شدم.

شب قبل از شهادتش که از شبهای ماه مبارک رمضان بود، به اتاق ما آمد. شام خوردیم و با هم مشغول صحبت و درد دل شدیم. ساعت 12 شب بود که گفتم: دیر وقت شده بهتره بخوابیم ممکنه سحر خواب بمانیم. گفت: بیخیال، اینقدر خوابیدیم چی شد؟ امشب میخوام تا صبح بیدار باشم. گفتم: باشه مشکلی نیست. خلاصه نشستیم مداحی سید رضا نریمانی »... منم باید برم آره برم سرم بره « را گذاشت همان که میخواند خودش هم باهاش زمزمه می کرد. چند تا نوحه ی دیگر هم خواند و رجز خوانی کرد. و ما تا سحر نشستیم، گفتیم و شنیدیم و گاهی هم خندیدیم.

رفتم سحری آماده کردم آوردم و گفتم بیا سحری بخوریم. گفت: یه چیزی بگم؟ گفتم: بگو. گفت: من شهید میشم! خندیدم و گفتم: ببین شهادت خیلی از ما دوره، ما لیاقت شهادت را نداریم. گفت: ولی من شهید میشم! اصلا همان شب از حرفهایش، از حرکاتش مشخص بود که ابوذر ماندنی نیست و شهید می شود. از همان اول شب همش می گفت: بیا عکس بگیریم که من شهید میشم یادگار بمونه. بازم گفتم شهادت لیاقت می خواهد ما لیاقت شهادت را نداریم. گفت: هر چه میخوای بگو، ولی من شهید می شم. خلاصه سحری خوردیم، نماز خواندیم و خوابیدیم. ساعت 3 صبح بیدار شدم و دیدم که ابوذر رفته. بعدازظهر دیدمش در حالی که خیلی خوشحال بود. آمد کنارم از او پرسیم جریان چیه؟ گفت: مسئولیت در نیروی انسانی را تحویل دادم. گفتم: مگه دیوانه شدی پسر؟! گفت: مسئول تسلیحات گردان شدم. گفت: فقط یه مشکلی هست و اونم اینکه یه نفر بدون ثبت مشخصات تیربار را برداشته و به خط رفته، باید برم پیداش کنم و مشخصاتش را بگیرم.

گفتم: اوضاع در خط مقدم ناجوره، بهتره تا فردا صبر کنی. پذیرفت که تا فردا صبر کند. نزدیک اذان مغرب شد. رفتم سمت اتاقم وضو بگیرم. ابوذر هم سمت اتاقش رفت. همان لحظه یک ماشین به سمت خط مقدم می رفته که ابوذر هم سوار شده و رفته بود. بعد از یک ساعت متوجه شدم که مکالمات بی سیم بچّه ها خبر از حادثه ای دارد. پرس و جو کردم و فهمیدم که سر و صداها به خاطر این است که یک ماشین رفته روی مین.

حرکت آمبولانس ها به سوی خط مقدم نگرانم کرده بود. به ابوذر زنگ زدم که ببینم کجاست؟ یک نفر دیگر جواب داد و در پاسخ سوال من که ابوذر کجاست؟ گفت:رفته خط مشخصات تیربار را بگیرد، حالش خوب است. طاقت نیاوردم و سوار یکی از ماشین ها شدم و به سوی خط رفتم. در مسیر دیدم که یکی از ماشین های رزمندگان جبهه مقاومت در حال سوختن است. جریان را پرسیدم که گفتند دشمن خودرو بی ام پی خودش را کنار خودرو رزمندگان ما منفجر کرده است.

رفتیم نزدیک تا صحنه را بهتر ببینم. چند نفر سوخته بودند و چند نفر هم دست و پایشان قطع شده بود. کسی قابل شناسایی نبود. هفت نفری که داخل ماشین بودند، همه شهید شده بودند. فرمانده گردان ابوذر را دیدم و پرسیدم ابوذر کجاست؟ پرسید که شما چه نسبتی با او دارید؟ گفتم: پسر عمو هستیم. گفت: ابوذر رفته جلو و حالش خوبه.

شهدا را داخل آمبولانس گذاشتیم. رفتم از آنها عکس بگیرم ولی هیچکدام قابل شناسایی نبودند. ضمن این که عکس میگرفتم یک حسی به من می گفت که ابوذر بین این شهداست، ولی من نمی خواستم باور کنم. هرچه به شهدا نگاه کردم، نتوانستم ابوذر را شناسایی کنم. روز بعد ساعت شش صبح یکی از بچّه های واحد ایثارگران آمد و گف: پسر عموی ابوذر شما بودی؟ گفتم: آره. گفت: با من بیا. گفتم: چی شده؟ ابوذر طوری شده؟ زنده است؟ مجروح شده؟ گفت: ابوذر شهید شده!

رفتم و جنازه های شهدا را دوباره نگاه کردم و متوجه شدم که همان شهیدی که کاملاً سوخته، ابوذر است. پلاکش را از داخل استخوانهای سینه اش پیدا کرده بودند و توسط همان پلاک شناسایی شده بود.»

نویسنده کتاب که دوستی دیرینه با شهید «مصطفی سلطانی» دارد در ارتباط با انتخاب عنوان «مسافر روز قدس» برای این اثر گفته است: «شهید سلطانی نیروی قدس و هدفش قدس بود. از آنجایی هم که روز قدس تشییع و به خاک سپرده شد، عنوان «مسافر روز قدس» را برای کتاب انتخاب کردم.»

کتاب «مسافر روز قدس» نوشته «غلام حیدر اسماعیلی» در 88 صفحه گردآوری و با شمارگان 1000 نسخه و به بهای 12 هزار تومان توسط نشر فانوس (کرمان) روانه بازار نشر شد.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده