شهید فرضعلی صمدی شجاع بیست و چهارم مرداد ماه 1362 در منطقه بان سعید کیونانات در درگیری با احزاب کومله و دموکرات به شهادت رسید.
از خدا خواست قبل از چهلم برادرش شهید شود / زندگی نامه سردار شهید فرضعلی صمدی شجاع


در تاریخ 5/11/1331 در روستای قشلاق 15 کیلومتری شرق شهرستان سنقر از توابع استان کرمانشاه، فرزند پاکی از یک خانواده مذهبی و متدین و عاشق اهل بیت دیده به جهان گشود.پدر به عشق علی ابن ابی طالب (ع) وی را فرضعلی نام نهاد به امید آن که علی را الگوی عملی خود قرار داده و به او اقتدا نماید.این فرزند که بعد ها به حق پیرو ولایت علی ابن ابیطالب (ع) و به تبع آن تابع محض ولایت فقیه بود با نثار جان خود و هدیه آن ولایت ، دین خود را به بهترین وجه ادا نمود.

خانواده متدین او که پدر در راس آن قاری قرآن، مداح اهل بیت (ع)، شاعر، تعلیم دهنده قرآن و معارف اسلامی بود بستر مناسبی برای عروج ملکوتی فرضعلی و برادر شهید دیگرش یعنی موسی را به اوج بی نهایت و محو در دریای بی کران وجود بی وجود یهنی خالق هستی بخش فراهم نمود.

پدری با صفات فوق الذکر و مادر پاکدامنی که دامن پاکش مصداق همان سخن حکیمانه پیر جماران بود که می فرمود : از دامن ، مرد به معراج می رود، در انجام وظایف خود و تربیت فرزندان خود از هیچ کوششی دریغ نکردند و با این وصف ، عنصر خواستن نیز برای این عروج خونین ، ابراز وجود می نمود و بالاخره آن شد که می بایست می شد.

در زمان کودکی شهید فرضعلی بالاترین چیزی که روح تشنه او را سیراب می نمود.همنشینی با قرآن و نهج البلاغه و بکار بستن فرامین انسان ساز این کتب الهی و فوق بشری در زنگی روزمره اش بود.


از خدا خواست قبل از چهلم برادرش شهید شود / زندگی نامه سردار شهید فرضعلی صمدی شجاع


او عشق عجیبی به تحصیل علم و به خصوص علوم اسلامی داشت. اما در آن شرایط که حاکمان جبار بر اریکه قدرت تکیه زده بودند ، فقر و تبعیض و عدم امکانات اولیه تحصیل و حتی زندگی چنان سایه بر اقصی نقاط این خاک پاک افکنده بود که تحصیل علم در مقاطع بالاتر جز برای متمکنین و صاحبان زر و زور ، آرزویی دست نیافتنی می نمود و فرضعلی عزیز از خانواده ای بود که چنان فشار زندگی بر آنها وارد می شد که گویی جز توکل بر خدا و کار طاقت فرسا ، تحمل این بار کمر شکن بود. با این حال این شهید در حد توان مالی و امکانات موجود تحصیل را تا پایه ششم ابتدائی با موفقیت طی نمود و طبق گواهی دوستان و آشنایان همیشه در صفوف ممتازین تحصیلی قرار داشت . البته باید خاطر نشان نمود که تنها مدرسه ابتدائی روستا با کمترین امکانات اولیه تحصیل ، زمانی تاسیس شد که از لحاظ سنی این شهید گرامی کمی بالاتر از سن معمولی قرار داشت.ولی این مسئله باعث نشد که او از شرکت در کلاسها امتناع نماید، بلکه با عشق تمام به تحصیل علم پرداخت . پدر و عمویش کمی قبل از آن دوران برای تعلیم قرآن و معارف اسلامی به این دو برادر شهید و سایر برادرانش تلاش فایل وصفی کرده بودند که تربیت روحی و اخلاقی نیز در این دامنه می گنجید و گویی هدف ، تربیت انسانهایی با معیار های قرآنی و انسانی ، چنان با آنها دل گرمی می داد کا با تمام کاستی های مادی ، لحظه ای از این اقدام غافل نشدند.

پیش قدمی در احیاء مراسمات مذهبی و عزاداریها به خصوص عزاداری در سوگ حضرت سیدالشهداء (ع) از ویژگی های برجسته این شهید بود و ذره ذره خاک وطن اصلیش در روز محشر مطلب فوق را تائید خواهد نمود و خواهد گفت که نوحه های او ، مداحی او ، صوت قرآنش ، و امر به معروفش و نهی از منکرش جز برای خدا نبود و خواهد گفت که آنچه که شاکله اصلی نیت او را تشکیل می داد و اخلاص و قرب الی الهی اعمال او بود و این صفت را تا آخرین لحظه زندگی ، خود در اوج گمنامی حفظ کرد . هامنطور که قبلا ذکر شد ، درست در این ایام بود که شهید عارف ، به خاطر عدم امکانات تحصیل و فشار کمر شکن مشکلات اقتصادی خانواده با عدم رضایت قبلی نسبت به ترک مرافبت تحصیلی ، تحصیل را رها کرد و به یاری پدر در رفع مشکلات و کاستن از بار سنگین او شتافت اما از تحصیل و مطالعه کتب دینی در ایام فراغت غافل نشد و در عین حال به مانند دیگر اعضا خانواده اش و برادرانش عصایی برای پدر شد . او را در شغل شرافتمندانه و انبیائی ، کشاورزی یاری نمود.

بعد از مدت زمانی چند ایشان به همراه دو نفر از برادرانش و بعضی از دوستان برای تحصیل روزی و امرار معاش عازم غربت شدند چرا که ، اولا : دیگر کشاورزی آنها را کفاف نمی کرد و در ثانی : بر اثر فقر عمومی منطقه غرب کشور ، کار مناسبی پیدا نمی شد ، لذا پایتخت را برای این کار انتخاب کردند و به آنجا رفتند.

در آن ایام نیز بر اثر تربیت صحیح و عشق به معارف الهی ایشان از قرآن فاصله نگرفت و با آنکه جلسات مذهبی در آن مرکز به ندرت و آنهم نیز با کنترل شدید از سوی عوامل دستگاه ظالم حاکم تشکیل می شد در آن مراسمات شرکت می کرد و بخصوص به همراه برادران خود و بعضی از دوستان و اقوام شرکت در جلسات سخنرانی و عزاداری مرحوم آقای کافی (ره) را دراس برنامه های خود قرار داده بود.

وضعیت بسیار زشت جامعه و بی بند و باری جوانان و فساد سیاسی و نامشروع بودن حاکمان و فساد اخلاقی فراگیر جامعه بخصوص پایتخت، روح فرضعلی را بسیار می آزرد ، بطوری که کمترین کار ایشان محبوس کردن خود در محیط کار و عدم رفت و آمد در خیابانها شهر بخاطر وضعیت فساد جامعه بود . مدتی نیز با این شکل طی شد تا اینکه این شهید سعید به خدمت نظام وظیفه احضار شد و 2 سال خدمت سربازی را در شمال کشور و در میان اقوام ترکمن گذراند و طبق( گفته ایشان که برای یکی از برادرانش نقل کرده بود) . با آن جو خفقان حاکم در محیط پادگان ، موفق به تشکیل مخفیانه کلاسهای قرآن می شد با آنکه جرقه های انقلاب اسلامی در خرداد 42 زده شده بود ولی جو خفقان همه جامعه را فرا گرفته بود . و لذا دولت حاکمه با هر چیزی به شدت مخالفت می کرد اما ایشان در حد وظیفه خود در پادگان از وظایف شرعی و انقلابی خود غافل نشد . بعد از اتمام خدمت سربازی او باز هم برای امرار معاش به تهران برگشت و دوباره مشغول کار شد از آنجا که زمینه روحی و فکری مناسبی در ایشان برای تغییر اوضاع و احوال جامعه وجود داشت لذا اقدام به هر عملی در این زمینه می نماید و چون سخنان ، اهداف و ویژگی های شخصیتی حاج آقا روح الله را بهتر و کاملتر شناخت لذا به حامیان واقعی او پیوست و به کار پخش اعلامیه ها و نوار های سخنرانی این مصلح بزرگ پرداخت . مشغول شد چرا که این دفعه بار او سنگین تر شده بود و در کنار آن از بعد فعالیت های سیاسی ، کار های قبلی را تکرار می کرد.

در این زمان که حدود 5 سال تا پیروزی انقلاب اسلامی باقی مانده بود این دو وظیفه بزرگ را یعنی امرار معاش و فعالیتهای سیاسی را انجام می داد تا اینکه انقلاب شکوهمند اسلامی اوج گرفت و راهپیمائی بزرگ شکل می گرفت ، ایشان نیز به همراه مردم در این راهپیمائی شرکت می کرد و در حد توان خود هر کاری که لازم بود انجام می داد . از جمله اینکه بارها در منطقه سنقر به کار انتقال جمعیت روستای خود و روستای اطراف برای شرکت در راهپیمائی های بر پائی در شهر از طریق وسایل ایاب و ذهاب می نمود.

در روزهای پایانی حکومت طاغوتی به همراه دو برادردیگرش به همراهی مردم در تهران به کار تخریب ظواهر طاغوتی و مجسمه های حکام ملعون و درگیری با عوامل رژیم سفاک پهلوی می پرداخت و تا اینکه امید ها و آمار مردم ایران با حضور امام خود در روز 12 بهمن ماه 57 در ایران عزیز به ثمر نشست و شهید فرضعلی عزیز نیز در آن روز بزرگ امام خود را مانند دیگر مردم شریف انقلابی از فرودگاه تا بهشت زهرا (س) همراهی می نمود و تا پیروزی انقلاب نیز مانند دیگر افراد انقلابی به همراه اطرافیان ، دوستان و برادران خود به فعالیت مشغول بودند تا این انقلاب بزرگ و الهی اسلامی ایران به پیروزی رسید و ایشان به همراه میلیونها انسان دیگر به آن آرزوی بزرگی که دنبال میکردند رسیدند.


از خدا خواست قبل از چهلم برادرش شهید شود / زندگی نامه سردار شهید فرضعلی صمدی شجاع

تقریبا در این ایام مبارک بود که خداوند نعمت فرزند را به این پدر شهید عطا نمود و او را شکر گزار این نعمت قرار داد. از لحاظ وضعیت شغلی و اقتصادی نیز ایشان و دیگر افراد خانواده نفس نسبتا راحتی کشیده بودند و در این پنج ماه یا شش سال اخیر مقداری پیشرفت اقتصادی خیال ایشان را راحت نموده زیرا که هرگز ایشان و دیگر برادرانش یارای دیدن فشار زندگی بر دوش پدرشان را نداشتند . در این ایام که به فرمان خمینی کبیر فرمان تشکیل کمیته های انقلاب و سپاه پاسداران صادر شده بود او بارها به این دو نهاد مقدس در شهر خود مراجعه نمود و آمادگی همکاری خود را با آنها اعلام نمود تا اینکه جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز می شود و این بار ایشان از باب عمل به وظیفه ، کار و زندگی رها نموده و به صورت بسیج افتخاری مدتی به کار جهاد با متجاوزان بعثی در منطقه فوق الذکر و کوههای بازی دراز با متجاوزان در گیر شود و به یاری اسلام و قرآن و شرف این ملت بزرگ بپردازد . حال ، سال ، سال 1360 هجری شمسی می باشد و به حق که سال بحران انقلاب است.

در این ایام صفوف مدافعین واقعی انقلاب از منافقین کور دل و لیبرالها و دیگر احزاب خائن جدا می شود و نوک پیکان حمله مخالفین را ، روحانیت اصیل و به خصوص شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی قرار داده می شود در این زمان شهید فرضعلی صمدی شجاع از مدافعین حقیقی روحانیت اصیل شیعه و در راس آن امام خمینی (ره) و آیت الله شهید دکتر بهشتی بود.

در این روزها ایشان وارد سپاه می شود و در لباس مقدس سپاه به انجام وظیفه می پردازد . اکنون در زندگی شخصی او صاحب 3 فرزند شده است و یا اینکه آنها را از صمیم قلب دوست دارد اما بخاطر یاری اسلام و نظام مقدس اسلامی روزها و حتی ماهها از دیدن آنها ناتوان است . او اکنون به سر دشت اعزام می شود و بر اثر حسن مدیریت و اخلاق بسیار حسنه و آموزش بسیار سخت نظامی که مدتی قبل از این دوران دیده بود بعنوان فرمانده گروهان از تیپ ویژه شهدا توسط فرماندهان عالی رتبه منصوب می شود و در یک عملیات مهم که هدف آنها پاکسازی جاده سردشت به بانه می باشد شرکت می کند و به یاری خداوند رزمندگان اسلام موفق میشوند این جاده مه موقعیت استراتژیک نظامی داشته را از لوت وجود عوامل استکبار و فریب خوردگان کومله و دمکرات پاکسازی کنند : در این ایام عملیات مهم شهید عزیز فرضعلی صمدی شجاع از ناحیه ساق پا مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار می گیرد و مجروح می شود و برای درمان ایشان را به بیمارستان اعزام می کنند. وایشان هرگز به دنبال تشکیل پرونده جانبازی خود نرفت چرا که آن را با هدف خود در تعارض می دید . بعد از از بهبود نسبی ایشان را به سپاه سنقر منتقل می کنند در سپله سنقر اخلاق حسنه او زبانزد همرزمانش می باشد و ایشان بعنوان فرمانده عملیاتی در شهرستان سنقر مشغول به خدمت می شود. بار دیگر بر اثر تدبیر فرماندهان ایشان را برای خدمت در منطقه بسیار حساس کردستان اعزام می کنند چرا که مانند برادر شیر مرد دیگرش یعنی شهید موسی صمدی شجاع عزم خود را برای مقابله با دشمنان نظام جزم می کند و این دو برادر هر کدام به نوبه خود چنان در دل احزاب خائن کومله و دموکرات در منطقه رعب ایجاد کرده بودند که نام ایشان لرزه بر قامت ننگین آن کوردلان می انداخت.

ایشان به کردستان و شهرستان سردشت می رود و مسئولیت یک پایگاه مهم بنام ربط واقع در بخش شهرستان سردشت را بانظر و امر فرماندهان بلند مرتبه به عهده می گیرد . آری مردان خدا هر گز به دنبال نام و نشان نیستند و احساس عمل به وظیفه بر هر چیزی در پیشگاه ایشان سبقت می گیرد و آنهایی که در آتش جنگ شرکت داشتند نیک می دانند که منطقه جنگی یعنی چه؟ فعالیت در کردستان آن روز یعنی چه؟ چرا که قلم و زبان از ابراز آن عاجز است و اگر نبود گمنام مردانی که همه چیز  خود را فدای امام و انقلاب کرده بودند، امروز دیگر نامی از کردستان و خوزستان نبود چرا که دشمن قدار را آن شیر مردان گمنام که در راس آنها شهید بروجردی ها ، باکری ها ، زین العابدین ها ، خرازی ها و .... قرار داشتند از فکر خام خود پشیمان کردند و چنان درسی به دشمنان دادند که دیگر خیال تجاوز به این خاک را نداشته باشند . و شهید صمدی شجاع ها بدون اغراق و به گواهی دوست و دشمن ، در عین گمنامی خالصانه به این راه قدم نهاده بودند و چنان پیش رفتند که مزد خود را از خالق هستی بخش یه بهترین وجه گرفتند.

باز هم در این ایام فرماندهان مسئول تصمیم می گیرند که شهید فرضعلی شجاع را به نقطه حساس دیگری منتقل کنند که اهالی بخش ربط به سپاه سردشت مراجعه می نمایند و تهدید می نمایند که اگر ایشان را از اینجا منتقل دهید . اهالی ربط به حمایت از ایشان راهپیمایی خواهند نمود و این ایشان از آن دارد که رفتار حکیمانه ، متواضعانه و برادرانه او چنان در دل برادران اهل سنت بخش ربط جای باز نمود ه بود که به خاطرش حاظر به هر کاری می بودند و این رفتار و گفتار که در مسلک یاوران علی (ع) یافت میشود هر انسان عاشقی را جذب خود نماید.

در این ایام برادر کوچکترش که به حق بزرگ مرد و شیر مردی از تبار یاوران ولایت بود در عین شجاعت و دلاوری تمام توسط ضد انقلاب تابکار به درجه رفیع شهادت نائل می شود و این شهادت چنان فرضعلی عزیز را دگرگون می کند،که هیچ چیز جز شهادت در راه خدا او را قانع نمی کند....

گفتم کجا گفتا به خون

گفتم چرا گفتا جنون

گفتم مرو خندید ورفت


از خدا خواست قبل از چهلم برادرش شهید شود / زندگی نامه سردار شهید فرضعلی صمدی شجاع

وبه یاد دارند مردان و زنانی که هنگام تدفین و خاکسپاری شهید موسی صمدی شجاع در بهشت زهرای تهران برادرش فرضعلی به روی پیکر پاک او رفت و او را قسم داد تا از درگاه خداوند تقاضا کند که قبل از چهلم شهید موسی ، برادرش آقا فرضعلی نیز به او بپیوندد و به حق نیز چنین شد چهل روز نگذشته بود که شهید سرافراز اسلام یعنی فرضعلی صمدی شجاع در خون گلگون خود شناور شد.

بعد از شهادت برادر ، شاهدان عینی تصدیق می کنند که ایشان شبها تا سحر به راز و نیاز گریه و زاری و نماز شب و دعا خواندن مشغول بود و روح پاک ایشان چنان الهی شده بود که فقط جرعه ای از می وصل الهی او را خشنود می نمود.در اثر همین پاکی و بلندی روح او و عشق او اهل بیت (ع) بارها در عالم رویا و به صورت رویای صادقانه ائمه بزرگوار را زیارت می کنند.

هرکس که شهید فرضعلی را در اواخر عمر دیده بود از حال عجیب او و اطمینان قلبی او از رسیدن به شهادت روایت می کند.هنوز هم گوشه گوشه مسجد روستا ، نامز خانه های سپاه مسجد جامع سنقر و سردشت و در یک کلام هر نقطه ای که این شهید پا در آنجا نهاد صدای دلگیر و زیبای تلاوت قرآن او ، اقامه نماز شب او ، توجه هایش و مهمتر از هر چیز نماز به وقتش را به یاد دارد و به راستی که قلم و زبان از وصف شهیدان عاجز است...

و به عنوان آخرین مطلب باید گفت که اعتقاد به ولایت و در استمرار آن ولایت فقیه همچون خون در رگ و ریشه او جریان داشت و تا پای جان از آن حمایت کرد و این جمله معروف او که در وصیت نامه اش نیز وجود دارد و اکنون بر مزارش حک شده است گواه همه چیز است:

مرا با همان آرم کوچک سپاه دفن کنید چون می خواهم در قبر هم ولایت فقیه بر من حکومت کند.

و بالا خره او به اجر خود رسید چرا که می گفت :خداوند اجر مجاهدان فی سبیل الله را شهادت ، که بالاترین مزدهاست عطا می نماید.

و نهایتا اینکه در تاریخ 24/5/1362 در منطقه بان سعید کیونانات ، در یک روز بسیار گرم تابستانی در درگیری با احزاب خائن کومله و دمکرات ، بعد از آنکه فرماندهی آن عملیات سخت و مهم را به عهده می گیرد . به نبرد با دشمن خون ریز می پردازد ، ابتدا زخمی می شود و با آن حال جراحت ، پل گونه در عین شجاعت ، باز هم به دشمن درگیر می شود و سرانجام در یک اقدام ناجوانمردانه دشمن به درجه رفیع شهادت نائل می شود در حالی که هیچگاه فرزند چهارم خود را به چشم ندید . و او نیز مانند سایر شهداء با خون پاک خود بار دیگر مظلومیت شیعه و یاوران خمینی کبیر (ره) را اثبات کرد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده