گفت و گو با مادر شهید مجید قربانخانی در صحن مسجد مقدس جمکران:
يکشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۳۴
ماه رمضان است؛ رمضان 1440 خرداد 1398. امشب سالروز تاسیس مسجد مقدس جمکران است. خبر داده اند که می خواهند از خانواده شهدا در این مکان مقدس تجلیل کنند. راهی مسجد می شوم. حس و حال غریب و زیبایی دارم. می خواهم اولین گزارشم را برای «نوید شاهد» بنویسم و به میهمانی خانواده شهدا در جمکران دعوت شده ام...
نامم را روی بدنش خالکوبی کرده بود


انگار همه چیز دست به دست هم داده تا کارم را به عنوان خبرنگار افتخاری«نوید شاهد» شروع کنم. به جمکران و مسجد مقدس می رسم؛ در بین جمعیت بدون اینکه از کسی سوال کنم متوجه حضور مادر شهید «مجید قربانخانی» می شوم و ایشان علی رغم خستگی با رویی گشاده از شهیدش سخن می گوید.

خانم ترکاشوند این روزها بی قرار رفتن به سوریه است. قرار است، زائر حرم حضرت زینب (س) باشد و از نزدیک محل شهادت «مجید» ش را ببیند. شاید آنجا کمی دلش آرام بگیرد؛ جایی که سه سال میزبان پیکر «مجید» ش بوده و بیشتر از هر جای دیگر بوی پسر شهیدش را می دهد.

امام حسین (ع) مجیدم را برگرداند

مادر شهید قربانخانی می گوید: فروردین امسال زائر کربلا شدم تا شاید مرهمی برای عطش انتظار آمدن پیکر پسرم، پیدا کنم. در کربلا به مداح کاروان گفتم که به زائران بگوید تا از امام حسین (ع) بخواهند که «مجید» م به خوابم بیاید. خیلی دلتنگ پسرم بودم و او را به حضرت علی اکبر (ع) سپردم. سه روز بعد خبر آمدن پیکر مجید را به پدرش دادند. البته من بی خبر بودم اما دلشوره عجیبی داشتم.

مادر، هر چند لحظه یک بار عکس پسر شهیدش را می بوسد. گویی با این کار انرژی می گیرد. او تعریف می کند: پیکر «مجید» ششم اردیبهشت مصادف با سالروز ولادت حضرت علی اکبر (ع) آمد و روز ولادت حضرت رقیه (س) تشییع شد.

مادر برای آمدن فرزندش سنگ تمام گذاشته و می گوید: تابوتش را از قرآن رد کردم و بالای تابوتش قند سابیدم. سفره عقد زیبایی هم در خانه پهن کردیم و برایش جشن عقد گرفتیم. «مجید»م موقع رفتن ۲۴ ساله بود و روزهای برگشت ۲۸ ساله.


نامم را روی بدنش خالکوبی کرده بود

استخوان های سوخته مجید را برایم آورند

مادر شهید قربانخانی صحبت که می کند، بغض سنگینی گلویش را می فشارد اما باز هم با بوسیدن عکس پسرش، آرام می شود. تعریف می کند: از مجید برایم چند تکه استخوان سوخته آوردند و دیگر هیچ. ما باهم رفیق بودیم تا مادر و فرزند. خیلی همدیگر را دوست داشتیم. مجید من را مریم جان یا مریم خانم صدا میزد و عاشق اسم مریم بود. اسمم را روی بدنش خالکوبی کرده بود.

مادر از ویژگی های «مجید» ش این گونه سخن می گوید: بسیار مودب، باغیرت و پاکدامن بود. تیپ امروزی میزد اما ذاتش چیز دیگری بود. مجید برادر دو خواهر بود و تک پسر خانواده. خانواده اش را خیلی دوست داشت و به من و پدرش احترام زیادی می گذاشت.

خانم ترکاشوند درباره خواب پسرش که او را به سوریه کشاند و شهادت را نصیبش کرد، می گوید: سال 94، مجید خواب دید که که حضرت زهرا (س) فرمودند« اگر سوریه بیایی یک هفته بعد پیش مایی.» مجید ۲۱ دی ماه ۹۴ سوریه رفت و روز هشتم به شهادت رسید و پیکرش سال ۹۸ به ایران برگشت. پسر دردانه ام را در محله یافت آباد تهران به خاک سپردیم.

صحبتهای پایانی مادر سفارش به جوانان است که به پدرو مادرشان احترام بگذارند و گوش به فرمان مقام معظم رهبری باشند. او اظهار می کند که این خواسته شهید قربانخانی است که در خوابهای متعدد به افراد مختلف گفته است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده