خاطرات خواهر شهید مدافع حرم با کوله پشتی برادر؛
يکشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۰۹
تعجب کردم آخه تو تماس‌هایی که باهم داشتیم، محمد یک بار از دخترهام پرسید چی دوست دارید براتون سوغاتی بیارم دخترهام گفتن پرچم و همسرم هم گفت: یک جفت پوتین. من فکر نمی‌کردم محمد یادش مونده باشه ولی دیدم، انگاری خودش میدونسته این آخرین سوغاتی‌هایی هست که میاره. حتی برای دختر کوچولوم که ندیده بود اما اسم رقیه براش انتخاب کرده بود، یک سربند "یا رقیه" فرستاده بود.

«اکرم احمدی» خواهر شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون «محمد آرش احمدی» در گفتگویی با خبرنگار نوید شاهد، خاطراتش از زمان بی‌خبری از برادر تا روزی که خبر شهادتش رسید را تعریف می‌کند.


پوتین و پرچم و سربند «یا رقیه» در کوله پشتی که همسفرش را جا گذاشته بود

این خواهر شهید از آخرین تماس‌هایش با برادرش تعریف می‌کند: بیست‌وششم مهرماه سال 95 بود که برای آخرین بار صدای گرم محمد رو از پشت تلفن شنیدم. از اون شب به بعد، دیگه از محمد خبری نشد. دو هفته گذشت، به خودم دلداری می‌دادم که حتما دسترسی به تلفن نداره، آخه محمد هیچ وقت گوشی همراهش رو باخودش نمی‌برد، از تلفن منطقه زنگ میزد و سابقه هم داشت که دیر بهمون زنگ بزنه. به خاطر همین فکرها، زیاد بی‌تابی نمی‌کردم و مدام به مادرم دلداری میدادم که حال محمد خوبه. اینقدر نگران نباش ..... .


بیست روزی گذشت، از محمد خبری نبود. دیگه واقعا نگران شده بودیم. آخه میدونستم که هرجا باشه یک خبری بهمون میده. همیشه حواسم به گوشی بود که نکنه زنگ بزنه. دیگه مجبور شدم برم سراغ تلفن برادرم و به شماره‌های توی گوشی زنگ زدم. بعضی‌هاشون خاموش بودن. اون‌هایی هم که جواب میدادن خبری از محمد نداشتن.

دیگه نمی‌دونستم چه کار کنم و کجا برم تا اینکه بعد از چند وقت، یک نفر از دوستان محمد به گوشی برادرم زنگ زد و از من خواست که گوشی رو به همسرم بدم. از آنجایی‌که اون موقع دخترم رقیه را باردار بودم، همسرم ازصحبت‌هاش با دوست برادرم چیزی به من نگفت. نگران شدم باخودم گفتم نکنه محمد شهید شده باشه و همسرم بخاطر شرایطم چیزی به من نمیگه. مادرم خیلی بی‌تابی میکرد. من هم هرجورکه میتونستم دلداریش میدادم.


پوتین و پرچم و سربند «یا رقیه» در کوله پشتی که همسفرش را جا گذاشته بود


یادمه که دخترم به دنیا اومده بود. یک روز تو اتاق با مادرم نشسته بودیم، مادرم داشت گریه میکرد که دخترم یاسمین زهرا اومد تو اتاق و گفت: عزیز چرا گریه میکنی دایی که تو پذیرای نشسته؟! حرفش رو زیاد جدی نگرفتیم. با خودم گفتم دلش برای دایی‌اش تنگ شده خیال میکنه اومده تو اتاق. مادرم خواست در رو ببنده که دخترم نگذاشت و گفت؛ در رو نبند، بزار دایی بیاد تو اتاق. اون لحظه همه تعجب کردیم و بعد پرسیدم یاسمین زهرا دایی کجاست؟ رفت تو پذیرایی؟ گفت: الان دایی رفت بیرون.

همه شوکه شده بودیم. آخه محمد خیلی دخترام رو دوست داشت بخصوص یاسمین زهرا رو. یک لحظه شک کردم که نکنه محمد شهید شده و فقط به چشم یاسمین زهرا میاد. نزدیک به دوماه بود که از محمد خبری نداشتیم واقعا نگران شده بودیم. خواهرهام هر روز از تهران تماس میگرفتن و این حال من و مادرم رو بدتر میکرد. دیگه بعد از دوماه بی‌خبری، حرفایی که دخترم یاسمین زهرا بهمون گفته بود رو یک جورایی قبول کردم و بهم الهام شده که محمد شهید شده اما از آنجایی که پیکری از محمد برنگشته بود، هنوزجای امیدواری بود شاید هنوز زنده باشه. بالاخره یک شب خوابی دیدم، خواب دیدم من و مادرم تو یک سالن بزرگی هستیم و در وسط سالن اقایی حدود ۳۵ ساله بالباس‌های بسیجی نشسته. من دویدم طرفش انگاری می‌دونست برای چی اومدم. کنارش یک پوشه بود تا حالا همچین پوشه‌ای با اون رنگ ندیده بودم. روی پوشه با ماژیک قرمز نوشته شده بود "لیست شهدا". اون اقا پوشه رو بوسید و بعد آروم بازش کرد و من عکس برادرم رو دیدم. نمی‌دونم چی شد که چشم‌هام سیاهی رفت و زمین خوردم. همون جا بود که از خواب پریدم دیگه یک جورایی داشت برام کم کم ثابت میشد که محمد شهید شده.

چند وقت بعد، دوستان برادرم به همسرم خبر شهادت محمد رو دادند وگفته بودن که پیکر تو منطقه جا مونده و معلوم نیست کی پیکر برگرده. همسرم یک روز که زودتر از سرکار اومده بود بهم گفت: رقیه تابحال حرم اقا امام رضا (ع) نرفته، بچه ها رو آماده کن که بریم حرم. شب بود تو حرم نشسته بودیم که همسرم خبر شهادت محمد رو بهم داد، گیج شده بودم، نمی‌دونستم چیکارکنم. حالا مونده بودم این خبر رو چطوری به مادرم بگم. فقط گریه میکردم و از خود آقا خواستم که کمکم کنه. چندماهی گذشت هنوز از شهادت محمد چیزی به مادرم نگفته بودیم تاکه یک روز از بنیاد تماس گرفتن و گفتن کوله محمدآرش احمدی رو از سوریه آوردن. بیایید تحویل بگیرید. من جرائت نکردم برم، همسرم تنها رفت و با کوله محمد اومد. بی اختیار گریه می‌کردم. کوله رو تو بغلم گرفتم و گفتم "کو همسفرت، جاش گذاشتی خودت اومدی".

برای من سخت بود کوله ای که من و محمد باهم بسته بودیم رو حالا دارم تنهایی بازش میکنم. کوله رو بازکردم لباسها و وسایل شخصی محمد همون جور مثل همیشه تمیز و مرتب بود. اما این دفعه چند تا چیز دیگه هم اضافه شده بود. یک جفت پوتین، دو تا پرچم فاطمیون و یک سربند "یا رقیه".


پوتین و پرچم و سربند «یا رقیه» در کوله پشتی که همسفرش را جا گذاشته بود

تعجب کردم آخه تو تماس‌هایی که باهم داشتیم، محمد یک بار از دخترهام پرسید چی دوست دارید براتون سوغاتی بیارم دخترهام گفتن پرچم و همسرم هم گفت: یک جفت پوتین. من فکر نمی‌کردم محمد یادش مونده باشه ولی دیدم، انگاری خودش میدونسته این آخرین سوغاتی‌هایی هست که میاره. حتی برای دختر کوچولوم که ندیده بود اما اسم رقیه براش انتخاب کرده بود، یک سربند "یا رقیه" فرستاده بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده