روایت های یک شهید از خرمشهر/
سه‌شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۰۲
خرمشهر سرزمین حماسه سازی است که اسطوره های آن مردم این شهرند و جوانانی که تنها پاره ای از استخوان هایشان باقی ماند. در سی و هفتمین سالروز آزادی خرمشهر، خاطرات یک شهید خرمشهری از روزهای دفاع و پیروزی خونین شهر را مرور می کنیم.
روایت های یک شهید از خرمشهر/ استخوان هایی که در «پایتخت جنگ» باقی ماند

به گزارش نوید شاهد، شهید «بهروز مرادی» دانشجویی صاحبدل انقلابی،  زاده خرمشهر است، که مانند صدها جوان دیگر، تجاوز به خاک شهرش را با پوست و استخوان لمس می کند و دوستان شهیدش را که با هرکدام خاطره های بسیار دارد، روزهای تلخ اشغال شهرش تمام می شود و او می ماند و می شود راوی رازهای خرمشهر در روزهای مقاومت و هجران . بهروز خرداد 1367 در شلمچه به دوستان شهیدش می پیوندد.

از شهید مرادی چندین نوار کاست شامل خاطره، سخنرانی، توجیه عملیاتی و همچنین ده ها صفحه یادداشت روزانه، نامه، واگویه و قطعه ادبی به جا می ماند که این گنجینه سال 1382 توسط «نشر شاهد» با قلم «سیدقاسم یاحسینی» با عنوان کتاب «خرمشهر پایتخت جنگ» مکتوب می شود. نویسنده این کتاب براساس مستنداتی که از شهید مرادی بدست می آورد این شهید را از پیشتازان و پیشگامان خاطره نویسی و تاریخ شفاهی ایران و عراق و ادبیات مقاومت معرفی می کند.

در آستانه سالروز آزادسازی خرمشهر، سه روایت از شهید «بهروز مرادی» از کتاب «خرمشهر پایتخت جنگ»  تقدیم مخاطبان گرامی نوید شاهد می کنیم:

روایت های یک شهید از خرمشهر/ استخوان هایی که در «پایتخت جنگ» باقی مانده بود

خرمشهر پس از آزادی:

استخوان های محمود را بعد 21 ماه پیدا کردم

در یکی از روزهای مهر ماه سال 59 که با دشمن توی کوچه های پشت مدرسه ... خرمشهر درگیر بودیم، سه نفر از دوستانم به خانه ای که مقرَ عراقی ها بود حمله کردند و جنازه یک نفرشان داخل کوچه جا ماند. سه نفر محمدرضا دشتی، محمدرضا باقری و توتونساب بودند؛ و امروز که بعد از پیروزی، قدم به شهرمان گذاشته ایم این چهارمین نفری است که استخوانهایش پیدا می شود. وقتی استخوان های دوستم را پیدا کردم، برای لحظه ای گریستم و در برابر خدا زانو زدم و زمین را به شکرانه امانت داری اش بوسیدم.

برادر کوچکم همراهم بود. او را آورده بودم تا از نزدیک با واقعیت های جنگ آشنا شود. مدتی را در راهروهای زیرزمینی و سنگرهای دشمن قدم زدیم و برای او حماسه های جوانان شهر را می گفتم که چگونه فرزندان اسلام در غربت، رقص مرگ می کردند و او هاج و واج مانده بود. بعدازظهر که شد، به او گفتم:

«داخل یکی از کوچه ها یک آشنا هست، بیا برویم. شاید اثری از او باشد.»


روایت های یک شهید از خرمشهر/ استخوان هایی که در «پایتخت جنگ» باقی ماند

قدم به قدم پوکه های ژ3 روی زمین ریخته بود. سر این کوچه، پوکه های شلیک شده از طرف ما بود و سرکوچه آن طرف تر، پوکه های کلاشینکف عراقی ها.

بیست و یک ماه پیش اینجا، در و دیوار خانه ها شاهد یک جنگ خونین سخت بود و امروز ما آمده بودیم که اگر خدا کمک کند- جنازه یکی از قربانیان این جنگ را بیابیم. آهسته کوچه ها را پشت سر گذاشتیم؛ به خانه ای نزدیک شدیم که هنوز فریاد وحشتناک عراقی ها را از آنجا به خاطر داشتم. جلو خانه، استخوان های محمود را پیدا کردم و آن طرف تر ساعت مچی او را، داخل جیب شلوارش چند تیر ژ3 بود و بلوز سبز و پیراهن سفید او بعد از دو سال هنوز سرجایش بود؛ و یک لنگه کفش او را زیر یک درخت فرسوده خرما پیدا کردم، در کنار او 6 گلوله آر.پی.جی که از پشت بام خانه روبرو شلیک شده بود، در دل زمین بود. در آن لحظه زانوهایم سست شد و اشک چشمانم را گرفت. زمین را بوسیدم زیرا عهد کرده بودم که اگر به خرمشهر، زنده رسیدم، بروم آنجا که دوستانم شهید شده اند خاک مقدسشان را زیارت کنم. برادرم به من نگاه می کرد در حالی که چشمانش از حدقه درآمده بود.

به یاد پدر و خانواده محمود افتادم که هنوز که هنوز است، در انتظار بازگشت فرزندشان لحظه شماری می کنند. تا امروز خبر شهادت محمود را به مادرش نداده بودم اما دیگر خوشحال هستم که لااقل استخوان های او را پیدا کرده ام و این می تواند باعث آرامش موقت قلب یک مادر باشد.

به یاد مادر سعید افتادم؛ آن روز که جنازه سعیدمان را در جبهه آبادان جا گذاشتیم، مادر سعید به صمد گفته بود:

«کاش بند پوتین سعید را برایم می آوردی تا من لااقل یک یادگار از پسرم داشته باشم.»

می بینی که در چه دنیایی زندگی می کنیم و با این وضع برای من سخت است که از جبهه دست بکشم. جبهه برای من همه چیز است. در جبهه دوستانم را یکی یکی از دست داده ام و حالا که دارم این نامه را می نویسم، صدای انفجارهای پیاپی خمپاره خصم، سکوت شب را می شکند و شاید هم ... بعد از آن خدا می داند چه بشود؟

قبل از فتح خرمشهر نوشتن چند خط نامه همراه بود با اعتراض دوستم علی نعمت زاده که می گفت: «گلوپ را خاموش کن.»

اما الان که دارم این نامه را می نویسم، شاید جنازه علی در قبرستان آبادان پوسیده باشد و کسی نیست که به من بگوید خسته ام، چراغ را خاموش کن؛ می خواهم بخوابم. من نمی دانم بعد از این چه خواهد شد؟ به مادرم گفته ام در جبهه بچه ها خواب امام حسین (ع) را می بینند و در بیداری، در نخلستان های جزیره مینو، مهدی (عج) و شما در تهران، در خواب، کوپن می بینید و در بیداری صف مرغ کوپنی را.

مادرم قانع شد که پسرش حق دارد در جبهه باشد. می بینی که دنیای جبهه چه دنیای عجیبی است؟ یک دنیا حماسه است و حماسه ها گاه در دل خاک مدفون می شوند و گاه اثری از آن ها که یک تکه استخوان باشد بعد از دو سال پیدا می شود. (نامه شهید)

سرنوشت نوجوانانی از خرمشهر: جنازه حسین و شبیر روی هم رفته یک کیلو کمی بیشتر نشد

وقتی جنگ شروع شد، هنوز از ثبت نام بچه ها توی بسیج نگذشته بود. در خلال درگیری های اولین روزهای جنگ، مثل بقیه مردم، دست به اسلحه شدند و هسته های مقاومت داخل مساجد به وجود آمد. از بچه های کوچک داخل مسجد بعضی ها ماندند و بعضی ها رفتند.

عراقی های شهر را یک پارچه زیر آتش گرفته بودند و صدای انفجار، بوی باروت و دود، عرصه را بر همه تنگ کرده بود. شهدا را توی گورستان جنت آباد کنار هم ردیف کرده بودند و بدون غسل در شرایط دشوار به خاک می سپردند.

شهر محاصره شده بود و لحظات طاقت فرسا و دشواری بر همه می گذشت و در این میان اندک کسانی که تا آخرین لحظات باقی مانده بودند، یکی پس از دیگری در جنگ و گریزهای کوچه پس کوچه های شهر در خون می غلتیدند.

جمشید توی کوچه راه پله شهید شد. سید ابراهیم هم یک کوچه آن طرف تر. اکبر موقعی که داشت لب شط غسل شهادت می کرد شهید شد. محمود مسئول کارهای فرهنگی مسجد، در کنار سامی، سر یک کوچه نزدیک مدرسه، پشت گل فروشی با هم شهید شدند و تعدادی از بچه های فضول آن روزها و مردان بزرگ حماسه ساز امروز، در لابه لای آجر پاره های شهر مدفون شدند. جنازه حسین و شبیر روی هم رفته یک کیلو کمی بیشتر نشد که هر دو را در یک قبر جای دادند و جنازه محمودرضا هم لابه لای نخلستان های نزدیک دبیرستان دورقی پیدا شد درحالی که یک لنگه کفش او کمی آن طرف تر پرت شده بود و ساعت مچی اش هم لابه لای شاخ و برگ ها از کار افتاده بود.

این ها که نوشته ام گذری کوتاه بود، خلاصه وار، در مورد شهدایی که اکنون در جمع ما نیستند و دنیا را گذاشته اند برای اهلش. تا زنده بودند و در عالم کودکی کارشان اذیت کردن و چوب توی سوراخ مورچه ها کردن بود و وقتی بزرگ شدند و هنوز در اوان نوجوانی که چون شمع پای انقلاب اسلامی آب شدند. و حالا تصاویر نورانی و دوست داشتنی آن ها زینت بخش نمازخانه سپاه شده. (نامه شهید در تاریخ 7/10/63)

روزهای مقاومت در خرمشهر:

15 نفر از سه طرف در محاصره دشمن/ خرمشهر را برای دشمن جهنم کردیم

اکثر بچه های خرمشهر اسلحه نداشتند و فقط زخمیها را حمل می کردند؛ بعضی ها با استفاده از فرغون و بعضی دیگر با ماشین هایی که تایرهایشان تیر و ترکش خورده بودند و وضع عجیبی داشتیم؛ وضعی که هر لحظه وخیم تر می شد!

آن روز ماه به دو گروه تقسیم شدیم. عده ای به همراه مرتضی قربانی از کوچه گل فروشی رفتند و ما هم از طرف مسجد جامع به طرف مدرسه دورقی حرکت کردیم محمدتقی عزیزیان هم با ما بود- حمود سلاحش را رو به بالا گرفته بود و هوایی شلیک می کرد. گفتم:

-مهمات نداریم، بی هدف نزن. عراقی ها که پرنده نیستن!

-هرچه باداباد!

من و منصور بدون این که هدف خاصی داشته باشیم به پشت بام رفتیم. حمود هنوز هوایی شلیک می کرد و با بچه هایی که آنها هم گاهی این کار را می کردند کوچه را پشت سر هم می گذاشتند و جلو می رفتند
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده