ذبيح‏ اللَّه عالى كردكلائى در تابستان سال 1332 در روستاى كردكلابخش جويبار شهرستان قائمشهر در خانواده‏ اى كشاورز متولد شد. چون پدرش قبل از تولد او فوت كرده بود مادر نام پدرش ذبيح ‏اللَّه را بر او نهاد. مادرش زنى مومنه بود و با كشاورزى مخارج زندگى را تأمين مى‏ كرد.
زندگینامه شهید ذبیح الله کردکلائی


نویدشاهد: ذبيح‏ اللَّه عالى كردكلائى در تابستان سال 1332 در روستاى كردكلابخش جويبار شهرستان قائمشهر در خانواده‏ اى كشاورز متولد شد. چون پدرش قبل از تولد او فوت كرده بود مادر نام پدرش ذبيح ‏اللَّه را بر او نهاد. مادرش زنى مومنه بود و با كشاورزى مخارج زندگى را تأمين مى‏ كرد.

او تحصيلات ابتدايى را در روستاى محل تولد خود گذراند و پس از آن براى ادامه تحصيلات به قائمشهر مهاجرت كرد.

ذبيح ‏اللَّه عالى در كنار تحصيل به ورزش كشتى محلى علاقه بسيار داشت. داراى روحيه پهلوانى و منش مردانگى بود. مدتى بعد از اخذ ديپلم ادبيات با سميه واگذارى كه برادرانش از پهلونان كشتى بودند و با ذبيح ‏اللَّه دوستى و رفت و آمد خانوادگى داشتند در سال 1355 پس از خواستگارى توسط عمو و مادر ازدواج كرد. اولين فرزند آنها زينب در سال 1356 متولد شد و او از داشتن فرزند دختر بسيار خوشحال بود.

از همان دوران جوانى، فردى پر شور وطرفدار محرومان بود و با همه با تواضع و احترام رفتار مى ‏كرد. از آزار مردم پرهيز داشت و از افراد بى قيد و بند و لاابالى متنفر بود. سعى مى ‏كرد سختيها و مشكلات را متحمل شود و مشكلات ديگران را حل كند. به خاطر همين روحيه بود كه با آغاز مبارزات مردم ايران عليه رژيم طاغوت فعالانه در مبارزات، راهپيماييها و پخش اعلاميه‏ هاى حضرت امام (ره) شركت كرد.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى در كنار شركت در مجالس مذهبى در انجمن اسلامى محل فعاليت داشت و با هزينه خود براى محل مسجدى بنا نهاد.

دومين دختر او صفيه در سال 1358 و اولين فرزند پسر او عليرضا در سال 1359 متولد شد.

از آغاز تجاوز عراق به ايران در آخرين روز شهريور 1359 هنوز يك ماه نگذشته بود كه عالى با عضويت در بسيج نيروهاى مردمى براى آموزش نظامى به پادگان امام حسين(ع) تهران رفت و پس از پانزده روز آموزش به جبهه‏ هاى سرپل ذهاب و غرب كشور اعزام شد.

او براى دومين بار در 5 فروردين 1360 از طرف بسيج قائمشهر به جبهه اعزام و در پاوه مشغول فعاليت شد. در تاريخ ششم مرداد ماه بر اثر اصابت تركش خمپاره از ناحيه شكم به شدت مجروح شد و روده‏ هاى وى بر اثر عمل جراحى كوتاه گرديد. پس از بهبود نسبى از اين جراحت در تاريخ 26 مهر 1360 به عضويت رسمى سپاه پاسداران قائمشهر در آمد. از آن تاريخ تا 9 اسفند 1360 در منطقه 2 سپاه پاسداران سارى با تشكيل يك گروه ضربت در عملياتهاى مختلف درون شهرى عليه منافقين فعاليت داشت.

براى بار سوم در 10 اسفند 1360 به جبهه جنگ تحميلى عازم شد و به عنوان جانشين گردان در منطقه عملياتى مريوان تا 15 ارديبهشت 1361 انجام وظيفه مى ‏گردد. در جبهه به انجام مراسم مذهبى بيشترين توجه را داشت و به همين خاطر اولين اقدامش در منطقه در بنا كردن مكانى براى نماز خانه بود. همواره در بر پا كردن نمازهاى جماعت، دعاى توسل و كميل پيشقدم مى ‏شد.

عالى در جبهه هيچ ترسى بخود راه نمى‏ داد و شجاعانه در خطوط مقدم جبهه فعاليت مى‏ كرد. ديگران را به صبر و استقامت و رعايت اصول نظامى در ميدان نبرد سفارش مى ‏كرد و رعايت نكردن اصول نظامى را به هيچ وجه بر نمى‏ تافت. سعى وافر داشت كه رفتار حضرت على(ع) را در بر خورد با زيردستان و رزمندگان الگو خود قرار دهد. به همين علت زمانى كه سر يك بسيجى به خاطر عدم رعايت اصول نظامى داد كشيد بعد از چند لحظه به شدت گريه كرد و هنگامى كه علت گريه سؤال شد، گفت: «من با اين عمل دستور حضرت على(ع) را اجرا نكردم».

سردار عليجان ميرشكار در مورد روحيات ذبيح‏ اللَّه عالى مى ‏نويسد:

در خرداد ماه سال 1361 قرار گاه كربلا يك دوره آموزشى پانزده روزه براى فرماندهان گردان در دزفول برگزار كرد. در اين دوره تعدادى از برادران لشكرهاى ارتش و سپاه حضور داشتند. از لشكر 25 كربلا (شهيد) حاج حسين بصير، ذبيح‏ اللَّه عالى و بنده و دو نفر از برادران بسيجى به نام بادلى و فرمانبر حضور داشتيم. دوره آموزش پانزده روزه در ماه مبارك رمضان بود. قصد ده روز كرده و روزه مى ‏گرفتيم. در كنار تمرينات فشرده و شركت در كلاسها عالى با جديت تمام قرآن مى‏ خواند به طورى كه هر دو روز يك بار قرآن را ختم مى‏ كرد. در همه لحظات بين كلاسها و فرصتهايى كه به دست مى ‏داد فوراً قرآن جيبى را بيرون مى ‏آورد و مشغول قرائت مى ‏شد.

پس اتمام دوره آموزش به سارى بازگشت و در 15 آبان 1361 به عنوان مسئول دسته گروهان جنگل سپاه پاسداران منطقه 3 سارى منصوب و شروع به كار كرد. اما اشتياق حضور در جبهه ‏هاى جنگ سبب شد كه كار در پشت جبهه را رها كند و براى چهارمين بار در تاريخ 16 آبان 1361 عازم جبهه شود. اين بار به عنوان فرمانده گردان مسلم بن عقيل(ع) لشكر 25 كربلا منصوب شد.

عالى، نسبت به جا ماندن پيكرهاى شهدا در منطقه عملياتى حساسيت زيادى داشت و چنانچه جنازه‏ اى در خط مقدم مى ‏ماند از هيچ تلاشى براى باز گرداندن آن دريغ نمى‏ كرد. در عمليات محرم پيكر مطهر چند تن از شهدا در خطوط عملياتى باقى ماند. او هر شب براى تخليه آنها به خط مقدم مى ‏رفت تا اينكه عراقیها با كم شدن تعداد پيكرهاى شهدا به موضوع پى بردند و آن ناحيه را تحت مراقبت بيشترى قرار دادند. در يكى از شبها كه عالى به خطوط تماس با دشمن رفته بود با شليك گلوله ‏هاى فراوان سربازان دشمن مواجه شد و از ناحيه دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد.

در سال 1362 صاحب دو پسر دو قلو به نامهاى روح ‏اللَّه و محمد باقر شد. در اين زمان در حالى كه همسر و فرزندانش به حضور و حمايت او به شدت نياز داشتند بار ديگر به مناطق عملياتى رفت تا در عمليات پيش ‏بينى شده حضور داشته باشد.

عالى در اين اعزام وصيت‏ نامه‏ اى نوشت و در آن عمويش را وصى خود قرار داد. در فرازهايى از اين وصيت ‏نامه آمده است:

خدايا! تو را شكر مى‏ كنم كه مرا از پوچيها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بند ها آزادم نمودى و شايستگى جنگيدن در راه خودت را كه عليه كافران مى ‏باشد، عنايتم كردى. سعادت حيات در خوشى و آرامش و آسايش نيست، بلكه در درد، رنج، مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و نفاق مى‏ باشد. مى ‏دانم شما به جاى گريه، شعار مرگ بر امريكا و اسرائيل و شوروى سر مى ‏دهيد و با اعماق قلبتان ندا مى‏ دهيد: «خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدى خمينى را نگه دار» مى ‏دانم دستتان از داغ فرزندانتان ناتوان است، اما با صلابتى همچون كوه، قاب عكس امام و بعد نور چشمان خود را روى سر داريد. بياييد به خاطر اين شهدا و اشك چشمان يتيمان وحدت را حفظ كنيم. بدانيد كه روزى پيروز خواهيم شد و پرچم خونين توحيد را بر فراز كاخهاى مستكبرين بر افراشته خواهيم نمود. خوشا به حال آن كسانى كه در اين مسير، امتحان را خوب داده ‏اند.

برادران و خواهران! امروز سرهاى مقدس شهداى كربلا در كنار هم آرميده ‏اند و چشم به راه كسانى هستند كه پرچم خونين شهادت را بر جاى جاى خاك بلاخيز دنياى ظلم بر افرازند و راه خونين ‏شان را بپيمايند و كاخ ستمكاران و جباران را ويران نمايند.

اى امت حزب اللَّه! به خاطر خون شهيدان گمنام در درجه اول وحدت را حفظ كنيد و نگذاريد كه منافقان و كافران بين شما تفرقه بياندازند. شما را به خون شهدا قسم مى ‏دهم كه اين محل و آن محل و اين تكيه و آن تكيه و اين مسجد و آن مسجد و اين قبيله و آن قبيله براى خودتان درست نكنيد. فقط هدف اللَّه و اسلام باشد. بدانيد كه همه ما مسلمانيم و در اسلام فقط تقوا است كه ارزش دارد. امروز روز مردى و مردانگى است؛ امروز روزى است كه ايمان آوردگان واقعى با ايمان آوردگان زبانى مشخص مى‏ شوند. بايد در مقابل گفته‏ هاى خودمان عمل داشته باشيم، چون شعار بدون عمل پشيزى ارزش ندارد.

اى خواهران من ! حجاب را رعايت كنيد، آن طورى كه حضرت فاطمه(س) و زينب(س) رعايت كردند. چادر را از سرتان بر نداريد و بدانيد كه خون شهيد ناظر بر اعمال ما مى ‏باشد.

همسرم! انتظار دارم كه هم پاى مادران و همسران شهداى ديگر همواره در صحنه انقلاب با پيروى از رهنمودهاى حيات بخش امام عزيز مبارزه خويش عليه شيطان بزرگ و ايادى داخلى و خارجى اش با كوبنده‏ ترين سلاح خويش، يعنى حجاب ادامه دهيد كه انقلاب نياز به گذشت و اخلاص دارد.

اى همسرم! دوست دارم فرزندانم را فقط و فقط با كلام الهى يعنى قرآن آموزش بدهى و آشنايشان سازى و در تربيتشان سخت بكوش و شبهاى جمعه آنها را بر سر مزار ديگر شهدا بياور تا فرهنگ شهادت را بدون اينكه از كتابى گرفته باشند از كتاب گلستان شهدا بياموزند.

دخترانم! نمازتان را فراگيريد و حتماً نمازتان را در سنين كم شروع كنيد. كم كم كه بزرگ مى‏شويد با قرآن بيشتر انس بگيريد و همواره در صحنه باشيد كه نياز انقلاب است، چرا كه همه ما نيازمند انقلاب اسلامى هستيم زيرا كه تمام شرف و عزت ما از اسلام است. دوست دارم طورى زندگى كنيد كه دختران حسين(ع) زندگى كرده ‏اند و حجاب را به تمامى معنا حفظ كنيد و سعى كنيد حتى نامحرمان صداى بلند شما را نشنوند.

پسرم ! آگاه باش و مقاوم و صبور و عاشق امام عزيز. دوست دارم بزرگ شدى به نماز بپردازى تا خداى را با قلب و روح درك كنى تا به مقام عارفان و دوست داران واقعى ايزد منان برسى. با ايمان و شناخت كامل از فرهنگ حيات بخش اسلام و رهنمودهاى امام خود را مسلح و آماده كن كه راه سخت و دشوار در پيش دارى. در هر شرايطى مطيع بى چون و چراى ولايت فقيه باش و خط فكرى خودت را از حوزه بگير و بدان، راه بهشت راهى است كه بايد از پيچ و خمهاى كمرشكن و طاقت فرساى آزمايشهاى الهى به آن رسيد. پسرم ! به دو چيز سفارشت مى‏ كنم: 1. ايمان 2. صبر.

عمو جان ! در تربيت فرزندانم سخت بكوش و آنها را مسلمان رساله‏ اى به بار بياور، طورى كه وقتى بزرگ شدند سربازان واقعى امام زمان(عج) باشند.

در اواخر سال 1362 در عمليات والفجر 6 در منطقه عملياتى دهلران گردن مسلم‏ بن‏ عقيل تحت فرماندهى عالى پيشقراول عمليات بود. آنها از خطوط مقدم عبور كردند تا اينكه در پاسگاه چيلات در خاك عراق به محاصره نيروهاى دشمن در آمدند و عالى پس از نبرد دليرانه در تاريخ 3 اسفند 1362 به همراه گروهى از نيروهايش به شهادت رسيد. به علت شرايط سخت عمليات و عقب‏ نشينى سريع نيروهاى خودى جنازه او در داخل خاك عراق باقى ماند. سرانجام در سال 1372 پيكر شهيد ذبيح‏ اللَّه عالى توسط گروه‏هاى تفحص در منطقه عملياتى چيلات كشف و پس از تشييع در گلزار شهداى كردكلا به خاك سپرده شد. از شهيد ذبيح ‏اللَّه عالى به هنگام شهادت پنج فرزند به نامهاى زينب (شش ساله)، صفيه (چهار ساله)، عليرضا (سه ساله)، روح ‏اللَّه و محمدباقر (شش ماه) به ‏يادگار ماند.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان مازندران


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده