داستانهای کوتاه جنگ در ایران
دوشنبه, ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۵۲
یوسف عزیزی بنی طرف راوی خاطرات خرمشهر می نویسد: آن شب تا صبح صدای غرش توپخانه به گوش می رسید. هنوز نمی توانستیم صداها را تشخیص بدهیم. بعدها خبره شدیم و همین که صدایی می آمد، زنم می گفت: «چله چله» س یا «خمسه خمسه» یا « توپخونه»
خاطرات از دوران جنگ خرمشهر «خمسه خمسه»

نویدشاهد: «زیتون را که بمباران کردند دلم شور افتاد. با شتاب خودم را به محل رساندم، دوستم و خانواده اش آشفته و مضطرب بودند. راکت، درست روبه روی خانه شان – در زمین خاکی – افتاده بود. توی خانه نرفتم؛ همان دم در احوالشان را پرسیدم.

- احتمالا باز هم اینجا را بمباران می کنن، چون نزدیک فرودگاهه، ضمنا با شکافی که در سقف اتاق ها پیدا شده، خطر ریزش هم هست.

این را گفتم و به دوستم اصرار کردم که شب را در منزلمان بگذرانند. کلید زاپاس خانه را هم به آنها دادم. خداحافظی کردم و رفتم خانه مادر زنم که زنم آنجا بود.

جنگ دو روز پیش با بمباران فرودگاه آغاز شده بود. دیروز ظهر که فلکه مرکزی شهر را کوبیدند، من دو دقیقه پیشتر آنجا بودم. داشتم توی خیابان بیست و چهار متری می رفتم که صدای سریع و منقطعی همانند رگبار تگرگ باریدن گرفت. کسی نمی دانست چه خبر است. عابری گفت:

- رگبار مسلسل.

من پرسیدم:

- از کجا؟

عابران مثل، من، سراسیمه بودند. همگی به زیر سایبان پیاده رو پناه بردیم. مردم تازه با وضع جنگ خو می گرفتند. عده ای می گفتند که موقع بمباران هوایی، آدم باید توی ساختمان برود و برخی نظر می دادند که – درازکش – در کنار ساختمان بهتر است.

شب ها غرش گلوله های توپ و خمپاره از مسافت ده ها کیلومتر بر بسیط زمین صاف جلگه خوزستان می گسترد و به گوش ما می رسید. آن شب تا صبح، صدا می آمد. شهر- اما – شب آرامی را گذراند.

صبح زود، آوای ممتد آژیر خطر هوایی با صدای زنگ در خانه همزمان شد. دوستم سامی بود.

- سلام، سلامتید؟

- مگه قرار بود بمیریم.

- سامی با خنده گفت:

- قرار نبود کلید خونه خراب را به من بدین.

- با تعجب پرسیدم:

- چی شده؟

- نصف خونه تون ریخته.

- خونه ما.

- بله

- مطمئنی

- دیروز ساعت سه بعد از ظهر خمپاره خورده.

- خمپاره ! من که تا ساعت دو و نیم آنجا بودم. یک ساعتی آنجا بودم، خبری نبود.

- میگن ترکشاش پانزده نفر را کشته است.

زنم، خطاب به من گفت:

- شانس نیاوردی که شهید بشی.

چشمان قهوه ای حسین آژان به نظرم آمد که خسته و قرمز می نمود. سه تا از دختران دم بختش مثل همیشه در آستانه در خانه شان نشسته بودند. کمی آن سوتر، ده – پانزده نفری از همسایه ها، درست رو به روی خانه ما، در سایه لم داده بودند. پیر و جوان و بچه. نقل صحبت همه، جنگ بود. من هم نشستم. ریش سفید زایر عباس زیر پرتو آفتاب زرد نیمروزی بیرنگ می نمود. گفتم:

- زایر عباس بیا توی سایه .

- هواخوبه، آفتاب پاییزی، زیاد داغ نیست.

- دستی به ریش بیرنگش کشید و دوباره گفت:

- می گن به پادگان چل رسیدن.

پسرش، معترضانه، توی حرفش دوید:

- پادگان چل چیه. اونا الان کارخونه نوردن.

حسین آژان که از فرط خستگی نفس نفس می زد نزدیک تر آمد و گفت:

- صبح چند تا خمسه خمسه افتاده سه راه خرمشهر و شیلنگ آباد. الان دارم از اونجا میام.

پرسیدم:

- خمسه خمسه چیه؟

حسین آژان گفت:

- پنج تا گلوله است که توپخونه اونارو با هم می زنه.

رادیو داشت اخبار ساعت دو بعد از ظهر را تمام می کرد که یکی از همسایه ها آمد و خبر آورد:

- همین الان «خشایار» را زد.

با دلهره پرسیدم:

- پس این صدا از «خشایار» بود؟!

بی آن که پاسخ موکدی بگیرم پا شدم و رفتم. همسایه ها نشسته بودند و اخبار ساعت دو را گوش می کردند. مردم گروه گروه سوار بر اتو مبیل های مختلف از جاهای خطر دور می شدند. ماشین گیر نمی آمد. به هر شکلی بود، خودم را به خیابان خشایار رساندم.

خانه برادرم قفل بود. سالم به نظر می رسید و کوچه شان خلوت بود. هیچ کس نبود. انگار زمین همه مردم کوچه را بلعیده بود.

مطمئن شدم و برگشتم اما ترجیح دادم به منزل نروم.« برم پیش زن و بچه م. حالا که قراره بمیریم، باهم بمیریم.»

- «نادری» بیست تومن.

هیچ کس نمی ایستاد. تاکسی نبود یا کم بود. وانت بار و شخصی خالی هم حکم کیمیا را داشت. همین طور که ایستاده بودم خانه مادر زنم به نظرم امن ترین جای دنیا آمد. شاید فکر می کردم که دو نخل بلند توی خانه، جلودار خمسه خمسه است. به هر حال به آنجا رفتم.

آن شب تا صبح صدای غرش توپخانه به گوش می رسید. هنوز نمی توانستیم صداها را تشخیص بدهیم. بعدها خبره شدیم و همین که صدایی می آمد، زنم می گفت: «چله چله» س یا «خمسه خمسه» یا « توپخونه»

صبح که همراه زنم به خانه خودمان رفتیم. دوباره چشمان قهوه ای حسین آژان را دیدم که قرمز شده بودند. اما این بار روی دیوار رو به روی خانه مان. آن بالا جایی را پیدا کرده و چسبیده بودند و به من زل زده بودند. شاید با چشمهایش از من گله می کرد که :« تو رفیق نیمه راهی، چرا ما را گذاشتی و رفتی».

کوچه در خون نفس می زد. بخار نفس مردگان، رایحه سرب می داد. شطی از خون در کوچه جاری بود و نوارهای ارغوانی بر دیوارها، شتک زده بود. گویی گله گوسفندی را برای نذری بزرگ سر بریده بودند. ابر سیاه جنگ از کله سحر، آسمان شهر را پوشانده بود .سایه اش سنگین می نمود. نمی توانستیم زیاد بمانیم. زنم گفت:

- زود باش بریم.

گاهی شبحی می گذشت. معدود آدم هایی که بودند، حرفی نمی زدند مگر به ضرورت؛ آن هم چند کلمه. چند تا جوان مشغول سنگر کنی بودند. دیروز که در اینجا نشسته بودیم زایر عباس به ریش جنگ می خندید و می گفت:« دو سه روزه تمومه». اما من اضطراب مبهمی می دیدم که در زیر پوست همسایه ها می خزید. دیروز پیکان زایر عباس همین جا بود که اکنون کفش هایش توی جوی آب افتاده اند. همیشه می گفت:« اگر این پیکان نبود چه طور می تونستیم این ده تا بچه ریز و درشت را نون بدم».


انتهای گزارش



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده