شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۵۳
- اگه قبول نكني روح رضا دلگير مي شه از دست همه مون ناراحت مي شه، به شوهرت بگو بقيه شو رضا بهش قرض داده اگه عمري باقي بود بعد بيست بيست و پنج سال برگردونه
آدرس


مرضيه جلو درب قهوه اي رنگ خانه اي قديمي مي ايستد و نيم نگاهي به پلاك آبي شماره 44 كه روي آجرهاي نم كشيده ي بالاي درب به چهار ميخ كشيده شده مي اندازد، دوباره به آدرسي كه روي كاغذ مچاله شده ي دستش است مي نگرد و دگمه ي زنگ در را مي فشارد، نگاهي به كوچه مي اندازد، كوچه باريک وخلوت است و جوي آبي آلوده از وسطش عبور مي کند صداي زنانه اي از پشت آيفون معمولي جواب مي دهد.

- كیه؟

- ببخشين منزل آقاي صبوري؟

- بله ، شما؟

- من، من توفيقي هستم،ديشب بهتون زنگ زده بودم.

- بله، بله، بفرما يين.

با صداي تق ايي در باز مي شود، مرضيه مكثي كرده چادر مشكي اش را سفت مي گيرد و در را به آرامي هل مي دهد هنوز وارد خانه نشده دو پسربچه با فاصله سني كم به پر و پايش مي پيچند:

- سلام خاله.

- سلام.

مرضيه جواب سلام بچه ها رامي دهد و دستي به سرشان مي كشد.

- سلام، مامان تون كجاست؟

صداي همان زن كه ظريف و نازك است تو گوشش مي نشيند.

- سلام خانوم، بفرما يين خوش اومدين. خانه ي صبوري كوچك و محقر است، يک تخته فرش نخ نماي آذرشهر با يكي دوتا مخده ي كج و كوله به همراه يک كمد چوبي زوار دررفته با يک در آويزان كل وسايل اتاق را تشكيل مي دهد، پسر بچه ها در گوشه اي از سرو كول هم بالا مي روند، زن با سيني چاي از سمتي وارد شده دامنش را زير زانوهايش جمع مي ‌کند و مي نشيند، يكي از استكان ها را جلومرضيه مي گذارد و مي گويد.

- بفرما يين.

- دستتون درد نكنه، مزاحمتون شدم.

- نه بابا، چه مزاحمتي.

زن براي اين که كاري كرده باشد گره روسري عنابي اش را كمي سفت مي کند و چشمان درشت و سياهش را به مرضيه مي دوزد مرضيه نيم نگاهي به زن مي اندازد، معلومه كه روزگار به او نساخته است، اندامي لاغر و ظريف دارد، پيراهني كه به تن كرده به حدي گشاد است كه بخش اعظم دامن پليسه دار سياهش را پوشانده است و تا روي زانوهايش مي رسد، دست هايش را مرتب بهم حلقه مي کند تا اضطراب درونش را پنهان كند، مرضيه استكان را برداشته لب مي زند هنوز داغ است، نگاهشان باهم تلاقي مي كند، بارقه ي اميد در لابلاي نگاه مضطرب زن ديده مي شود، مرضيه با لبخندي كه چهره ي سالخورده اش را جذاب تر نشان مي دهد مي گويد.

- شما خانم آقاي صبوري هستين؟

- بله، ببخشين ديشب كه به موبايل شوهرم زنگ زدين گفتين به شوهرم بدهكار هستين، شما شوهر منو از كجا مي شناسين؟

مرضيه جمله ي آخر زن را خوب مي گيرد، فكر مي کند اضطراب زن به همين موضوع مربوط مي شود، بلافاصله جواب مي دهد.

- نه، من نه، همسرم بدهكاره، البته مال خيلي وقت پيشه، من تازه متوجه شدم، يک ماهه كه دارم دنبال آدرستون مي گردم، خدا را شكر كه بالاخره پيدا تون كردم.

- مثلا چند وقته؟

- درست نمي دونم، فكركنم مال بيست بيست وپنج سال پيش باشه.

زن چشم هايش گرد مي شود، بيست و پنج سال پيش اون هنوز شوهر نكرده بود، مرضيه فكر زن را مي خواند.

- تا اونجا كه مي دونم شوهر شما اون وقتا تو كي قهوه خونه بين راهي كار مي كرد، مي خوره به تور همسر من، يكف پول اش گم شده بود، يه كم پول قرض مي گيرد، اما خوب قسمت نبود كه خودش پس بدهد.

خنده ي نصفه نيمه ايي صورت زن را پر مي کند.

- آره، جعفر خودش تعريف مي كرد كه يه مدت شاگرد قهوه چي بوده، مال خيلي وقت پيشه، اما در مورد شوهر شما چيزي به ما نگفته، حالا چرا خودشون نيومدن.

- همسر من شهيد شده.

خنده روي لب هاي زن خشك مي شود ويه نمه اشك گوشه ي چشمش مي دود.

- شهيد شده؟ خدا رحمتشون كنه، كي؟

- همون روزا كه از شوهر شما قرض گرفته بود، فكر كنم يكي دو ماه بعدش، البته ما خبر نداشتيم، مفقود بود، دو ماه پيش پيداش كردند، كوله پشتي اش كنارش بود، من اسم شوهر شما را از دفترچه توي كوله پشتي يادداشت كردم، خودش نوشته بود، خطشو مي شناسم.

زن لبش را مي گزد، يه كم سر در گم شده است، بچه ها هم چنان بازي مي کنند.

- اوه، اونوقت چه جوري مارو پيدا كردين؟

- مفصله، تا همون قهوه خونه رفتم، قهو هخون هچي آدرس عموي شوهرتون را كه توي دِه نزد كي قهوه خونه زندگي ميك‌نه بهم داد، عموي شوهرتون خبري از شما نداشت يعني آدر ستونو بلد نبود، اما راننده ميني بوس دِه شوهر شما را م يشناخت، به يكي دو جا زنگ زد و بالاخره شماره تلفن شوهرتون را پيدا كرد.

- پس خيلي سختي كشيدين، چاي تون سرد شد، مي خوا يين عوض اش كنم؟

- نه، زياد داغ نمي خورم، حالا شوهر شما كي ميان؟

- نمي دونم، راننده است، شايد.... يعني دست خودش نيست، شما مي تونين پولو بدين به من، من مي دم بهشون. يكي از پسربچه ها همانطور كه مشغول بازي است داد مي زند.

- بابام زندانه، پول نداره زندونيش/ كردن.

زن رنگ پريده سرش را پا يين مي اندازد، دستش آشكار مي لرزد، مرضيه معطل مانده كه چه بگويد، يكي دو قلپ چايي مي خورد.

- خدا بد نده، چي شده؟

- چي بگم خانوم، تصادف كرده بيمه اش تموم شده بود، زده پاي يه بنده خدايي را شكسته، ديه مي خوان نداره، ماشين هم مال خودش نيست كه بفروشه.

- ناراحت نباش خدا كريمه، حالا ديه اش چقدري هست؟

- به سه ميليون تومن راضي شدن، يک ميليون جور كرديم،يعني طلاها مو فروختم، دويست هزار تومن هم آقا جونم جور كرده، اما ديگه چيزي نداريم. مرضيه به فکر فرو مي رود، رضا را مي بيند كه كاپشن نويش را به برهنه اي داده وبا تن لرزان وارد خانه شان مي شود، خنده و اشك باهم تو صورتش جا خوش مي کنند، با محبت به زن مي نگرد.

- خيلي خوب، پس حله، فردا مي توني بري پي شوهرت.

مرضيه بزور دو تا از النگو هايش را در مي آورد، پوست دستش سرخ مي شود و مي سوزد، زن با تعجب نگاه مي كند، مرضيه النگوها را به زن مي دهد و دوهزار تومان نيز از داخل يكفش كه سوا گذاشته است بر مي دارد و كنار النگو ها مي گذارد.

- اين بدهي همسرم، اينا روهم بفروش برو شوهرتو خلاص كن بگو رضا را حلال كنه.

زن مبهوت به مرضيه مي نگرد، مي خواهد حرفي بزند نمي تواند بغض راه گلويش را بسته است، با دست ميان اشك و آه اشاره ميك‌ند كه نمي توانم قبول كنم، مرضيه بغلش مي كند و صورتش را مي بوسد، بچه ها دست از بازي كشيده و متعجب به آن ها م ينگرند، مرضيه در حالي كه اشك چشمش را پاك مي كند مي گويد.

- اگه قبول نكني روح رضا دلگير مي شه از دست همه مون ناراحت مي شه، به شوهرت بگو بقيه شو رضا بهش قرض داده اگه عمري باقي بود بعد بيست بيست و پنج سال برگردونه.

منبع : ماهنامه فرهنگی شاهد جوان/ شماره 106


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده