يکشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۳۶
معمولاً در روزهای عملیات و در نزد یکی عملیات، فرماندهان سپاه هر کدام می آمدند به میان لشکر خودشان و مسائل لازم از قبیل پشتیبانی و نیرو و غیره را پیگیری می کردند و کنار لشکر بودند تا به مشکلات عقبه رسیدگی کنند.

عملیات خیبر اول مدیون پیام حضرت امام و بعد ابتکارات آقا مهدی بود

نوید شاهد:رزمنده بسیجی، عبدالرزاق میرآب، از بعد عملیات والفجر مقدماتی تا عملیات «بدر » و ساعاتی قبل از شهادت آقا مهدی بیسیم چی ایشان بوده است. او در زمره اولین گروه از رزمندگان آذربایجانی است که به جبهه های جنوب اعزام و از عملیات آزادسازی سوسنگرد با ستاد جنگ های نامنظم وارد جنگ شده است.

او بعد از تشکیل بسیج مستضعفین به عنوان بسیجی ۸۰ ماه در جبهه های حق علیه باطل حضور یافته است. آنچه در زیر آمده، قسمتی از خاطرات ایشان از آشنایی و همراهی با آقا مهدی در عملیا ت های مختلف است.

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین.

آشنایی بنده حقیر با شهید بزرگوار مهدی باکری به عملیات والفجر مقدماتی بر می گردد. آن موقع لشکر سه تا تیپ داشت. تیپ دو، تیپ نه و تیپ یک. تقسیم بندی تیپ ها بر اساس شهرها انجام گرفته بود و ما در تیپ دو بودیم. شب عملیات بود و ما داشتیم می رفتیم قرارگاه تیپ (که با قرارگاه لشکر یکی بود)، اولین آشنایی من با آقا مهدی آنجا در قرارگاه بود. آ نجا از تواضع آقا مهدی و از برخورد شهید بزرگوار با صدا و سیما، بنده عاشق آقا مهدی شدم واقعا.ً قبلاً هم دورا دور در مورد آقا مهدی شنیده بودم ولی از نزدیک کم کم با او بیشتر آشنا شدم. فراموش نمی کنم که شب عملیات بود و از صدا و سیمای مرکز آذربایجان غربی آمده بودند با آقا مهدی به عنوان فرمانده لشکر مصاحبه کنند. آقا مهدی خیلی شکسته نفسی کرد، نه از روی تعارف بلکه قلباً، با شکسته نفسی گفت که فرمانده ما آقای «چیت چیان » است و شما با آقای «چیت چیان » صحبت کنید. آقای چیت چیان هم آن موقع فرمانده منطقه پنج باقرالعلوم بود. معمولاً در روزهای عملیات و در نزد یکی عملیات، فرماندهان سپاه هر کدام می آمدند به میان لشکر خودشان و مسائل لازم از قبیل پشتیبانی و نیرو و غیره را پیگیری می کردند و کنار لشکر بودند تا به مشکلات عقبه رسیدگی کنند. هر چه به آقا مهدی اصرار کردند و با توجه به اینکه همه می دانستند که فرمانده لشکر آقا مهدی است، ولی با این همه با شکسته نفسی بسیار می گفت که فرمانده لشکر ما و فرمانده ما آقای «چیت چیان » است. بگذریم... مسائلی هم هست که من به آ نها نمی پردازم. من از همان موقع با آقا مهدی از نزدیک آشنا شدم و آن شب هم که شب عملیات والفجر مقدماتی بود با توجه به اینکه تیپ ما یعنی تیپ دو داشت وارد عمل می شد، آقا مهدی آمد و در نفربری که آنجا داشتیم در کنار فرمانده تیپ که آن موقع آقای «ناصر امینی » بود ایستاد و عملیات را هدایت کرد و از همین جا آشنایی کم کم ایجاد شد.

بعد از عملیات والفجر مقدماتی بنا به نیاز سپاه، ما رفتیم و دوره دیدیم. در عملیات والفجر 1 به دلیل حضور در دوره، نتوانستیم حضور پیدا کنیم ولی برای عملیات والفجر 2 دوباره ما به لشکر برگشتیم و تا اتمام جنگ، دیگر در لشکر بودیم

بعد از عملیات والفجر مقدماتی بنا به نیاز سپاه، ما رفتیم و دوره دیدیم. در عملیات والفجر 1 به دلیل حضور در دوره، نتوانستیم حضور پیدا کنیم ولی برای عملیات والفجر 2 دوباره ما به لشکر برگشتیم و تا اتمام جنگ، دیگر در لشکر بودیم. آنجا با توجه به اینکه کار ما در مخابرات بود، ارتباط نزد یکی با آقا مهدی پیدا می کردیم. در والفجر 2 در اولین مأموریت مان به عنوان خادم در خدمت آقا مهدی بودیم و افتخار ما این بود که در طول جنگ در خدمت این شهید بزرگوار بودیم و من باید واقعا بدون تعارف بگویم که در طول زندگی، بهترین زما نها برای من، زمان هایی بود که با آقا مهدی بوده ام. نه از روی تعارف، واقعا بهترین شب ها و روزهایی که اکثر اوقاتش را در خدمت این شهید بزرگوار بودیم. افتخار من این است که خداوند عنایت کرده بود به ما و ما خادم این شهید بزرگوار بودیم. از قبل از عملیات والفجر 2 با توجه به حضور در مخابرات ارتباط تنگاتنگ با فرمانده لشکر داشتیم و کار ما کم کم از همان موقع در مخابرات شروع شد. قبل از آ ن هم البته مسائل و خاطراتی داریم.

هیچ فراموشم نمی شود که بعد از عملیات والفجر 1 که لشکر بنا شد به منطقه غرب بیاید، ما آمدیم و در «کاسه گران » در گیلانغرب مستقر شدیم. این را باید بگویم که از اصول فرماندهی آقا مهدی این بود که کادرسازی می کرد و خودش نیرو شناس و آد م شناس بود و اگر دو بار، سه بار، کسی را می دید می توانست بگوید که آیا این فرد در آینده می تواند مسئولیت قبول کند و گوشه ای از کار را در لشکر بگیرد یا نه، و بعد روی این فرد کار می کرد. تا کیدش همیشه به مسئولین واحدها و فرماندهان گردا ن ها هم این بود که کادرسازی کنید. چون احتمالش هست که شما تا یک دقیقه بعد نباشید! از عملیات والفجر مقدماتی هم که با آقا مهدی آشنایی پیدا کرده بودیم، به آقای «الموسوی » (شهید) گفته بود که روی این دو نفر کار کنید. ما بی خبر بودیم. شهید احد مقیمی و بنده حقیر. آقای الموسوی ما را مرتب با خودش می برد قرارگاه و این جلسه و آن جلسه. یک روز شهید احد مقیمی به من گفت که: «میرآب بیا دیگر قرارگاه نرویم. » گفتم: «چرا؟ » گفت: «بچه ها پشت سرمان حرف در آورد ه اند که این ها مرتب با آقای الموسوی می روند و می آیند و آقای الموسوی همشهری بازی می کند و این حر ف ها. » خب طبیعی هم بود. وقتی چند تا فرهنگ از چند شهر مختلف یک جا جمع می شد این حر ف ها طبیعی بود که وجود داشته باشد. من گفتم: «اشکالی ندارد. نمی رویم خب. » یک بار موقع ظهر بود و جلسه بود که آقای الموسوی گفت: «بیا برویم جلسه ». گفتم: «من نمی آیم! » رفت به شهید مقیمی گفت: «احد آقا! شما بیا برویم. » او هم گفت: «نمی آیم! » شهید الموسوی خیلی عصبانی شد و رفت سوار شد و ماشینش را مستقیم هدایت کرد به سمت چادر آقا مهدی. پنج شش دقیقه نگذشته بود که دیدیم آقای «صمد قدرتی » که پیک آقا مهدی بود از دفتر فرماندهی زنگ زد مخابرات و گفت که آقا مهدی می گوید احد مقیمی و میرآب زود بیایند چادر ما. با توجه به شناختی که ما از خصوصیات آقای الموسوی داشتیم، از ذهنمان خطور نمی کرد که ایشان برود چغولی ما را پیش آقا مهدی بکند. بین ما و فرماندهی صد، صد و پنجاه متری فاصله بود. کی تپه ای بود که آ ن طرفش چادر فرماندهی بود. در راه که با شهید مقیمی می رفتیم، به من گفت: «فکر می کنی چه اتفاقی افتاده؟ چطور شده که آقا مهدی ما را احضار کرده؟ مساله ای پیش نیامده که! » اصلا به ذهنمان خطور نمی کرد که آقا مهدی برای چه موردی ما را خواسته. رفتیم داخل چادر آقا مهدی و سلام و احوالپرسی کردیم و نشستیم. آقا مهدی پرسید: «الله بنده سی! برای چه آمده ای جبهه؟ » گفتم: «خب مشخص است، آمد ه ایم خدمت کنیم دیگر. » گفت: «پس چرا حرف گوش نمی کنید؟ » گفتیم: «آقا مهدی چیزی نشده که. چرا حرف گوش نمی دهیم؟ هر جا می گویند می رویم، هر کاری می گویند انجام می دهیم. » گفت: «نه، حرف گوش نمی کنید. آقای الموسوی وقتی می گوید بروید قرارگاه چرا نمی روید؟ » احد مقیمی گفت: «آقا مهدی این که موردی نیست... » آقا مهدی گفت: «برای چه آمد ه اید شما؟ اگر می خواهید در جبهه باشید، سلسله مراتب را حفظ کنید، کار یاد بگیرید، بمانید و الا اگر می خواهید کار یاد نگیرید من روی شما حساب نکنم و الان هم بگویم که تسویه حساب کنند با شما، بروید. من اینجا روی شما حساب می کنم، فکر می کنم، برنامه ریزی کرده ام برایتان که کار یاد بگیرید. از این به بعد می روید حرف آقای الموسوی را گوش می دهید و هر چه گفت انجام می دهید و انشاءالله آینده آن را هم خواهید دید. » این حرف ها شد و تمام شد. ما هم از شدت علاقه ای که به آقا مهدی داشتیم دستمان را گذاشتیم روی چشممان و گفتیم چشم. آ نروز آقای الموسوی تنها رفت قرارگاه و ما را نبرد. از قرارگاه که برگشت رفتیم گفتیم: «آقا مصطفی! ما در خدمتتان هستیم. هر چه بفرمایید، هر کاری بگویید انجام می دهیم. کار یاد می گیریم و اگر از دستمان بر بیاید خدمت می کنیم.»می خواهم این را بگویم که آقا مهدی کادرسازی داشت و در تمامی گردا نها و واحدها هم این را انجام می داد. ما هم که کار کردیم و کار در مخابرات را یاد گرفتیم، مدیون آقا مهدی بودیم و مدیون شهید بزرگوار آقای الموسوی.

عملیات خیبر اول مدیون پیام حضرت امام و بعد ابتکارات آقا مهدی بود

بنا شده بود در عملیات والفجر 2 لشکر ما عملیات کند. لشکر «33المهدی » عملیات موفقیت آمیزی انجام داده بود و از محدوده هم خیلی جلوتر رفته بود. دستور این بود که لشکر ما برود و خط را تحویل بگیرد. با توجه به اینکه آقا مهدی به منطقه غرب کاملاً وارد بود به عنوان فرمانده کل منطقه انتخاب شده بود و لشکرهای دیگر ارتش و سپاه را هم داده بودند که تحت نظر آقا مهدی باشند. مسئولیت لشکر ما را آ نجا داده بودند به شهید «یاغچیان ». شهید «حمید باکری » هم در محور دیگری بود و مسائل اطلاعات عملیات و شناسایی کار می کرد. حمید آقا به این منطقه نیامد. جنوب بود با بچه های اطلاعات و آ نجا و جاهای دیگر کار می کردند. آقا مهدی آ نجا فرمانده منطقه شد و ما همراه آقا مهدی به خط می رفتیم. آقا مهدی آ نجا به من گفت که «شما برو با آقای یاغچیان باش. » آقای الموسوی و شهید احد مقیمی هم قرار شد در قرارگاه باشند. آن منطقه در عرض ده روز با تدبیر آقا مهدی و فرماندهی او بر منطقه، به چند تا پاتکی که زده شد جواب داده شد. با مشارکت لشکر تبریز و سایر لشکرها و ارتش و منطقه تثبیت شد و بعد از اینکه قرارگاه مشخص شد، منطقه را تحویل دادیم به قرارگاه حمزه.

داشتیم می رفتیم برای عملیات والفجر 4 و چند نفر رانند ه همراه لشکر بودند و نیروها را با ماشین خودشان آورده بودند. چون لشکر هنوز به صورت کامل در منطقه مستقر نشده بود آ نروز به نیروها غذای سرد داده شد. این رانند ه ها ناراحت شده بودند. آقا مهدی خیلی به این ها توجه داشت و حواسش بود که چون این ها غیرنظامی اند و برای یک روز در لشکر حضور دارند، ناراحت نروند از لشکر. این ها ایستاده بودند و صحبت می کردند، آقا مهدی به من گفت برو به آقای «دانشور » بگو بیاید اینجا ببینم اینها چه می گویند.

رفتم به آقای دانشور گفتم: «آقا مهدی با شما کار دارد. » آمد. آقا مهدی گفت: «علی اکبر! اینها چه می گویند؟ » گفت: «هیچی آقا مهدی! از اینکه بهشان کنسرو داد ه ایم ناراحت هستند

رفتم به آقای دانشور گفتم: «آقا مهدی با شما کار دارد. » آمد. آقا مهدی گفت: «علی اکبر! اینها چه می گویند؟ » گفت: «هیچی آقا مهدی! از اینکه بهشان کنسرو داده ایم ناراحت هستند. » آقا مهدی گفت: «هیچ موردی ندارد. » بعد پرسید: «حساب و کتابشان را تسویه کرد ه ای؟ » گفت: «بله. » آقا مهدی گفت: «ببرشان داخل شهر برایشان غذای گرم بگیر تا ناراحت از اینجا نروند. » آقای دانشور گفت: «آخر ما به بچه ها غذای گرم نداد ه ایم. چطور به اینها غذای گرم بدهیم؟ » آقا مهدی گفت: «اشکالی ندارد. اینها ماسوای رزمند ه ها هستند. اینها یک روز مهمان لشکر هستند و بر می گردند به شهرشان. اگر فردا سپاه به اینها گفت نیرو ببرید به شهر دیگری، بگذار دلگرم باشند. و الا فردا بهانه می آورند. یکیشان می گوید ماشینم روغن سوزی دارد، آن یکی می گوید ماشینم خراب است و کلک می زنند! بگذار علاقمند باشند و بدبین نباشند به لشکر ما. » علی اکبر هم برد برایشان غذا گرفت بعدا آمد به آقا مهدی گفت: «انصافاً خیلی کار خوبی کردید! » می خواهم بگویم آقا مهدی همیشه با تدبیر بود. در تمام مسائل. وقتی نگاه می کنی می بینی که بعضی مسائل خیلی ریز هستند اما کلی اهمیت دارند. آقا مهدی همیشه فکر آینده را میک‌رد. فقط امروز را نمی دید.


عملیات خیبر اول مدیون پیام حضرت امام و بعد ابتکارات آقا مهدی بود


باید خدمتتان عرض کنم که آقا مهدی برای تمام مسئولین واحدها و گردا ن ها یک دوره اصول مدیریت 22 بندی نوشته بود. من با دستخط خودش این را دارم و نگه داشته ام. الان در دانشگاه امام حسین (ع) هر کدام از این بندها یک سرفصل درسی شده. خوشبختانه حدود شش سال پیش بود که یک دوره مدیریتی برای پاسدارها در دانشگاه امام حسین (ع) گذاشته بودند که جمعی از پاسداران تبریزی هم بودند که روی این مساله کار کردند و یک کنگره مدیریت آقا مهدی در دانشگاه امام حسین (ع) برگزار کردند و اصول مدیریت نوشته شده توسط آقا مهدی را دادند به رئیس دانشگاه امام حسین (ع) و ایشان هم داد ه اند در معاونت پژوهش دانشگاه کار شده و هر بندش را یک سرفصل کرد ه اند و امروز برای دانشجویان دانشگاه تدریس می شود. و در آینده هم که قرار است دو واحد درسی در مورد یکی از موضوعات جنگ داشته باشند، می خواهند از همین اصول نوشته شده توسط آقا مهدی استفاده کنند.

می خواهم این را بگویم که این را برای فرماندهان و مسئولین واحدها و گردا ن ها نوشته بود که با این ها جلو بروند و کار کنند. در این نوشته به تمام مسائل به صورت ریز پرداخته. اینکه فرمانده باید چه خصوصیاتی داشته باشد، صبور باشد، استوار باشد، شجاع باشد، معنویت و تقوا داشته باشد، چگونه رعایت بیت المال را بکند، همه مسائل را تک تک نوشته بود. علاوه بر این روی مسائل خیلی جزئی هم ایشان دید مدیریتی داشتند. مثلاً داده بود برای ماشین ها برچسب درست کرده بودند و راننده یا بسیجی ای که می خواست ماشین را تحویل بگیرد، می دید که برچسبی نوشته شده و نصب شده که: «راننده عزیز! قبل از روشن کردن ماشین آب و روغن و آب باطری را چک کنید. » با اینکه فرمانده لشکر بود روی تمام مسائل لشکر کاملاً ریز می شد. بعضی ها ممکن بود بگویند که فرمانده لشکر چقدر بی کار است که به آب و روغن ماشین ها هم رسیدگی می ک‌ند. ولی قضیه این نبود. این سطح مدیریت یک فرمانده را نشان می داد. زمان جنگ امکانات محدود بود و اینطور نبود که توی لشکر مثلاً هزار تا تویوتا داشته باشیم! ایران به زحمت از ژاپن و از جاهای دیگر می رفت تهیه می ک‌رد. آقا مهدی روی تجهیزات و امکانات خیلی حساسیت داشت. روی بیسیم، روی اسلحه، روی قمقمه، روی همه چیز.به مسئولین واحدها همیشه می گفت: ما اینجا برای این بسیجی ها هم پدر هستیم، هم مادر و منظورش این بود که کاری بکنیم، و امکانات را جوری برای خط آماده کنیم که نیروها در خط احساس غربت نکنند. می گفت: ممکن است توی خط برای یک لحظه از ذهن رزمنده خطور کند که من اگر الان در خانه بودیم ترشی داشتیم برای خوردن! یا در تابستان سبزی خوردن داشتیم. روی این مسائل با تدارکات جلسه می گذاشت و تکیه می ک‌رد روی اینها. در عملیات خیبر بعد از شش-هفت روز که جنگ به شدت ادامه داشت خط داشت یواش یواش آرام می شد. آقا مهدی به من گفت بلند شو برویم از خط بازدید کنیم. سر ظهر بود. قرار شده بود آ نروز به بچه های غذای گرم داده شود. ما راه افتادیم و کانال را رد کردیم و داشتیم از خط لشکر 8 نجف عبور می کردیم. دیدیم که غذای گرم به نیروهایشان داد ه اند و در کنار غذا در داخل نایلون فریزر سبزی پاک شده و شسته شده به سنگرها می دهند. آقا مهدی به من گفت: «میرآب! کاش شما هم برای بچه ها این کار را انجام می دادید. این بچه ها چند روز است زحمت کشید ه اند. » وقتی خط لشکر نجف را رد کردیم و به فاصله یک کیلومتر به خط خودمان رسیدیم دیدیم که الحمدلله غذای گرم هست ولی سبزی پاک نشده آمده به خط. آقا مهدی وقتی این سبز ی ها را دید عصبانی شد. به تدارکاتچی گفت: «این چیه دادید به اینها؟ اینها اینجا مگر آب دارند برای شستن سبزی؟ وقت دارند مگر؟ این سبزی ها را برگردان به داخل ماشین. » بعد به من گفت: «عقبه را بگوش کن، بگو مسئول تدارکات بیاید پشت خط. » من با شهید احد مقیمی تماس گرفتم گفتم بگو فلان مسئول تدارکات -نمی خواهم اسم بیاورم - بیاید داخل سنگر. پنج دقیقه بعد، احد مرا صدا زد و گفت فلانی آمده پشت بیسیم. من بیسیم را دادم آقا مهدی حرف بزند. گفت: «الله بند ه سی! شما خودت می بینی این بچه ها هشت-نه روز است که با مصیبت جنگ کرد ه اند، آب ندارند برای شستن دست و صورتشان و نماز را با تیمم می خوانند، شما این سبزی شسته نشده را برای چی فرستاد ه اید جلو؟ » او هم گفت: «آقا مهدی! من اطاع ندارم به خدا. من گفته بودم آماده کنند ولی حالا همینجوری انداخته اند پشت ماشین آورد ه اند جلو. » آقا مهدی گفت: «من این سبز ی ها را می فرستم عقب. یک نمونه هم از سبزی لشکر 8 نجف برداشت هام که می فرستم عقب. اگر با شام سبز ی ها را به این شکل فرستادید خط که هیچ، و الا من شما را توبیخ می ک‌نم! » آقا مهدی آن فرد را عزل کرد روی همین مسأله. و آقا مهدی تا بود، دیگر آن فرد را به تدارکات راه نداد؛ بعد از عملیات کلاً از تدارکات اخراجش کرد. به او گفت که «مدیریت شما ضعیف است. شما به عنوان یک مسئول باید بدانی که چه چیزی به خط فرستاده می شود. توی خط کی می خواهد سبزی پاک کند؟ اینها پدر دارند اینجا؟ مادر دارند؟ خواهر دارند؟ اینجا مگر آب هست برای شستن سبزی؟ اینها به زور آب برای خوردن دارند فقط و وقت این کارها را هم ندارند. » خلاصه آقا مهدی خیلی توپ و تشر زد به او و حق هم داشت. هیچوقت فراموش نمی ک‌نم. توی بیسیم به او گفت: «فلانی ما اینجا هم پدر بسیجی ها هستیم هم مادرشان. » آقا مهدی تا این حد به بچه ها علاقه داشت. تا رزمند ه ها از چیزی نخورده بودند خودش لب نمی زد.

بعد از عملیات خیبر قرار بود در زید عملیاتی انجام بدهیم. موقع ظهر بود و هوا خیلی گرم بود. با آقا مهدی داشتیم می رفتیم خط. آقا مهدی هر روز توی خط بود. شب می رفت سنگر بچه های اطلاعات را که شناسایی می رفتند چک می کرد، روز هم طوری بود مدیریتش که از هر لحظه ممکن استفاده می ک‌رد برای بازدید از خط. ساعت 2 یا 3 بود و هوا به شدت گرم. داشتیم با جیپ عبور می کردیم که آقای «علاءالدین » آقا مهدی را دید و آمد بیرون و گفت: «آقا مهدی عرضی داشتم. » رفتیم داخل سنگر. یکی از نیروهای علاءالدین، از توی یخچال یک کمپوت خنک بیرون آورد و گذاشت جلوی آقا مهدی. آقا مهدی دستش را زد به قوطی کمپوت و نگذاشت بازش کنند. اول از آقای علاءالدین که مسئول خط در عملیات بود سؤال کرد که «امروز با نهار به بچه ها چی دادین؟ » گفت: «میوه داد ه ایم. » آقا مهدی گفت: «پس این چیه گذاشتید جلوی من؟ » گفت: «این مال دیروزه. » گفت: «توی این ساعت روز که بچه ها توی خط هستند و یخ با مشکلات به خط می رسد و از اهواز و خرمشهر با مشکلات فراوان تهیه می شود و به خط می رسد، این چیه گذاشتید جلوی من؟ » آن روز هم یک طوری شده بود که یخ کم آمده بود توی خط. آ نروز کارخانه یخ در خرمشهر خرابی داشت و یخ به تعداد کم به خط رسیده بود. آقا مهدی از این قضه اطلاع داشت. آقای علاءالدین فکر می ک‌رد آقا مهدی اطلاع ندارد که یخ امروز کم رسیده به خط. آقا مهدی با ایشان گفت که «آقا علاءالدین شما به عنوان مسئول عملیات و مسئول واحد لشگر چطور به خودتان اجازه می دهید یا من چطور به خودم اجازه بدهم که در حالیکه می دانیم امروز یخ به خط کم رسیده... » این را که گفت، آقای علاءالدین گفت: «آقا مهدی! شما از کجا می دانید یخ کم رسیده؟ » آقا مهدی گفت: «هر روز سی قالب یخ به اینجا می آمده، امروز پانزده قالب رسیده. » علاءالدین هم می دانست چون مسئول عملیات بود و گزارش به او رسیده بود. ولی فکرش را نمی ک‌رد که آقا مهدی ریز آمار یخ را هم داشته باشد و از او بازخواست کند. گفت: «آقا مهدی فکر نمی ک‌نم اینطور بوده باشد! » آقا مهدی گفت: «فکر کن! قشنگ فکر کن! شما که این را می دانید چرا این کمپوت خنک را می گذارید جلوی من؟ ببر بگذار سرجایش. اگر امروز بچه ها کمپوت بخورند من هم می خورم. » و نخورد و نگذاشت بازش کنند. به همه این مسائل حساس بود.

با اینکه فرمانده لشکر بود، من دیده بودم شلوارش که پاره می شد، می داد خیاط برایش درست می ک‌رد و چندین و چند بار می داد شلوارش را تعمیر می ک‌ردند و آ نرا دور نمی انداخت. ما اگر شلوارمان پاره می شد می انداختیمش دور یکی دیگر می پوشیدیم. ما اینجور بودیم. ولی آقا مهدی اینطور نبود. می گفت این شلوار به سختی توسط نظام مقدس جمهوری اسلامی تهیه می شود. اگر در خط می دید وسایل یا لباسی افتاده، می گفت جمع کنید بیاورید. روی این چیزها حساس بود.

یادم نمی رود که بعد از عملیات خیبر که برگشته بودیم عقب، پشت مقر ما لشکر 8 نجف حمام داشت. نزد یک بود به مقر ما بود. آ نها نسبت به ما یک مقدار امکاناتشان بیشتر بود! به من گفت: «میرآب! ببین از بچه ها کی یک زیرپیراهن استفاده شده دارد دو ساعت به من قرض بدهد، من پس می دهم به او. » من گفتم: «آقا مهدی! تدارکات ما همین جاست اجازه بدهید من برای شما یک زیرپیراهن نو بیاورم. » گفت: «نه نیازی نیست. » من خیلی اصرار کردم به او که شما چند روز است در عملیات هستید و می خواهید دوش بگیرید و... که گفت نه نیازی نیست. رفتم تدارکات و یک مشهدی یعقوب داشتیم، به او گفتم: «مشدی! یک زیرپیراهن لازم دارم. » رفت یک زیرپیراهن نو آورد. گفت: «برای کی می خواهی؟ » گفتم: «برای آقا مهدی. » ولی نو اش را نمی خواهم. اگر خودت داری بردار بیاور. او هم خیلی به آقا مهدی علاقه داشت گفت: «تو رو خدا بگذار خودم ببرم بدهم. » که من گفتم: «نه آقا مهدی ممکن است از تو نگیرد. من بعداً می گویم که مشهدی یعقوب داده. » بردم دادم به آقا مهدی. گفت: «برو یک کتری بزرگ بیاور. » باران آمده بود و وسط دو تا خاکریز آب زیادی جمع شده بود. رفت از آن آب برداشت برد گذاشت گرم شود. چند دقیقه بعد مرا صدا کرد گفت بیا پشت این چادر آب را بریز من سرم را بشویم! من گفتم: «آقا مهدی! آ نور حمام هست. هیچکس هم آ نجا نیست. اجازه بدهید من بروم به نیروهای آقای کاظمی بگویم آقا مهدی می خواهد بیاید اینجا دوش بگیرد. » گفت: «نه. بچه ها الان از خط برگشته اند می خواهند دوش بگیرند. » اگر می رفت و بچه ها او را می دیدند، همه می آمدند عقب می ایستادند تا آقا مهدی دوش بگیرد ولی نرفت. حتی کمی اینطرف تر خودمان حمام داشتیم که بچه ها شش تا شش تا می آمدند دوش می گرفتند. اما نرفت. من آب را گرفتم و او موهای سرش را شست. زیر پیراهنش را هم شست و پهن کرد تا خشک شود. دو ساعت بعد دوباره همان زیر پیراهن را برداشت پوشید و زیر پیراهن امانتی را برگرداند. او فرمانده لشکر بود و می توانست بگوید برایش زیر پیراهن بیاورند و زیر پیراهنش را در بیاورد بیندازد آ نطرف. ولی تا این حد برای بیت المال ارزش قائل بود و یک زیرپیراهن نو را هم برای دو ساعت نخواست که از بیت المال بردارد.

آقا مهدی فرماندهی بود که سخت ترین محورها را به او محول می ک‌ردند. یعنی خواسته خود آقا مهدی این بود. وقتی تقسیم کار می کردند همیشه سخت ترین کار را به آقا مهدی می دادند. علت آن هم این بود که آقا مهدی را به خوبی می شناختند

آقا مهدی فرماندهی بود که سخت ترین محورها را به او محول می ک‌ردند. یعنی خواسته خود آقا مهدی این بود. وقتی تقسیم کار می کردند همیشه سخت ترین کار را به آقا مهدی می دادند. علت آن هم این بود که آقا مهدی را به خوبی می شناختند. خیلی پیش آمده بود در عملیات ها که ما کارهای محور خودمان را تمام کرده بودیم، می آمدیم به محور لشکر 8 نجف هم کمک می ک‌ردیم. زمانی که آقای محسن رضائی می خواست به آقا مهدی فرماندهی لشکر را واگذار کند، خیلی ها مخالفت می ک‌ردند. می گفتند سنش کم است، به زعم خودشان تجربه اش کم است و واقعیت این است که شیطنت می ک‌ردند در مورد آقا مهدی. این طور بگویم که حسادت می ک‌ردند به او. ولی شخص آقای محسن رضائی من از زبان خودش شنیدم که می گفت: من جلوی این ها ایستادم و حکم آقا مهدی را ظرف چند ساعت صادر کردم. می گفت به من فشار وارد می ک‌ردند که فلانی را یا فلانی را به جای آقا مهدی بگذار ولی من آقا مهدی را می شناختم.

من از فرماندهان لشکرها در قرارگاه، از خود آقای عزیز جعفری فرمانده فعلی سپاه از نزد یک ممتاز بودن آقا مهدی را شنیده ام. از سایرین هم همینطور. از آقای بشر دوست، از آقای غلامپور، از شهید احمد کاظمی، از حاج همت. آن ابتکاراتی را که آقا مهدی در طول جنگ داشت سایر لشکرها به نام خودشان ثبت می ک‌ردند! ولی نظر آقا مهدی این بود که بگذارید به نام ما نوشته نشود، گفته نشود. مثلاً وقتی در عملیات خیبر برای اولین بار می خواستیم عملیات آبی انجام بدهیم، آقا مهدی قبل از عملیات ما (آقای الموسوی، من و شهید احد مقیمی) را صدا زد و به ما گفت که: «شما می دانید که احتمال دارد ما در آب عملیات داشته باشیم. شما به عنوان کسی که چند سال است توی مخابرات کار میک‌ند، اگر بیسیم توی آب بیفتد چکار می خواهید بکنید؟ » ما نتوانستیم جواب بدهیم و با وجود اینک‌ه این همه در مخابرات کار کرده بودیم به این مورد فکر نکرده بودیم. آقا مهدی آن جا دو تا راه حل به ما گفت. یکی این که گفت ما باید بدهیم از این تیوب های ماشین برای بیسیم ها پوششی بدوزند. آوردیم از بیسیم روی کاغذ الگو درست کردیم مثل الگوهای خیاطی. و یکی هم این که‌ یونولیت بیاورید و این بیسیم ها را با یونولیت ببندید. و این کار را همان جا امتحان کردیم. رفتیم یونولیت آوردیم بستیم به یکی از بیسیم ها و آقا مهدی بیسیم را انداخت توی آب. دیدیم که بیسیم روی آب ماند و نرفت زیر آب. بعد گفت که برای ضدآب کردن بیسیم ها، با یکی از کارخانه ها صحبت کنند و تیوب سفارش بدهند. بعد الگوی بیسیم روی کاغذ را داد به آقای «سفیدگری » گفت ببرد بدهد به کارخانه تراکتورسازی برای تیوب قالب ریزی کنند و تیوب بزنند. بعداً درست کردند آوردند و این تیوب ها وقتی دور بیسیم قرار می گرفتند کاملاً چفت می شدند. لشکر 41 ثارالله (ع)این ابتکار را ثبت کرد به نام خودش. این طرح بزرگی بود که به کل سپاه و حتی ارتش داده شد و مورد استفاده قرار گرفت. این ابتکار آقا مهدی بود. آقا مهدی چون مهندس بود و آدمی فنی بود در کل، ابتکارات زیادی داشت. مثلاً طرح سنگری را روی آب داده بود که به عنوان قرارگاه استفاده شود. تدابیر آقا مهدی از این دست زیاد بود. در مورد ید ک‌ کش ها و غیره هم بود. شناور درست کرده بود که دیگر منتظر احداث پل نمانیم. قایق آن را می ک‌شید و می برد به خط.

می توانم بگویم عملیات خیبر اول مدیون پیام حضرت امام (ره) و بعد ابتکارات آقا مهدی در آن عملیات بود. آقا مهدی ابتکارات فراوانی در این عملیات انجام داد به طوریکه من می توانم بگویم فرمانده عملیات خیبر آقا مهدی بود. حمید آقا یک گردان نیرو برده بود و قرار بود عملیات کنند و ما برسیم و ادامه عملیات را پی بگیریم. در عملیات خیبر ما اولین نفراتی بودیم که با هلی کوپتر وارد جزیره شدیم. یک افسر رابط بود، شهید کاظمی بود، آقا مهدی بود، من بودم، دو نفر هم از بچه های اطلاعات که یکی برای لشکر ما بود و یکی هم برای لشکر 8 نجف. که هلی برد شدیم به پاسگاه و پیاده شدیم. راه افتادیم برویم سمت آقا حمید که نیروها ادامه عملیات بدهند. رسیدیم به یک سه راهی. آقا مهدی در پاسگاه قبل از حرکت به فرمانده گردان ها گفته بود که بعد از پاسگاه با جاده حرکت نکنند، چون ممکن است عراق جاده را بزند و بعد از پاسگاه باید از پا یین جاده و کنار نیزار حرکت می ک‌ردند که استتار داشته باشند. راه افتادیم. یک گردان از لشکر 8 نجف آن طرف و یک گردان هم مال ما بود که از این طرف جاده شروع به حرکت کردیم. آقا مهدی و شهید احمد کاظمی هم با هم بودند به اضافه من که بیسیم چی آقا مهدی بودم و یک بیسیم چی هم همراه شهید کاظمی بود. شهید «مشهدی عبادی » هم از عقب می آمد. به سه راهی که رسیدیم غافلگیر شدیم. هیچکس فکرش را نمی ک‌رد. نه شهید کاظمی، نه فرمانده گردان ها، نه بنده، هیچکس. بچه ها هم چون شب تا صبح بیدار بودند و کسی نخوابیده بود، واقعیتش خسته بودند و گیج می زنند. داشتیم به سه راهی نزد یک می شدیم که آقا مهدی به من گفت: «زود بگو مشهدی عبادی بیاید. » رفتم به او گفتم: «آقا محمد باقر! آقا مهدی با شما کار دارد. » شهید کاظمی از آقا مهدی پرسید: «چی شده؟ چی شده؟ » آقا مهدی گفت: «صبر کن. » بعد با انگشتش نشان داد گفت: « یک ستون عراقی دارد می آید طرف سه راهی. » ما صد متر مانده بودیم تا برسیم به سه راهی. یک ستون عراقی داشت از روبرو می آمد که بالای یک تیپ نیرو بود. جلوتر از سه راهی، حمید آقا با نیروهایش درگیر بودند. یک قرارگاه عراقی هم بعد سه راهی بود که آن جا هم درگیری بود و چون کامل پاکسازی نشده بود عراقی ها حضور داشتند. این ستون داشت می آمد از سمت جزیره جنوبی برود به جزیره شمالی. احمد گفت: «حالا چکار کنیم؟ » آقا مهدی گفت: «هیچی صبر کن. » بعد به شهید «مشهدی عبادی » گفت: «آرپی جی زن ها را آماده کن، تیربارچی ها را هم همینطور. پنج شش نفر هم از تک تیراندازها آماده شوند، بقیه بروند داخل نیزار. هر وقت من گفتم آتش، این نفرات آتش کنند. » به احمد کاظمی هم گفت: «به بچه هایت بگو به همین صورت آماده شوند. » یک نفر رفت آن طرف جاده به گردان لشکر 8 نجف گفت که آماده شوند و منتظر فرمان آقا مهدی بمانند. شهید کاظمی خیلی دلهره داشت و مرتب می گفت: «مهدی چکار کنیم الان؟ » آقا مهدی گفت: «هیچی توکل به خدا کن. » شهید کاظمی گفت: «درسته توکل به خدا باید داشته باشیم، ولی این ها الان برسند به سه راهی و تقسیم بشوند، نصفشان می آیند سمت ما و نصفشان می روند سمت حمید. این جوری کار عملیات تمام است خب. » آقا مهدی هم مرتب می گفت: «به خدا توکل کن. » آقا مهدی می دانست می خواهد چکار کند و طرحش را ریخته بود. ستون به سه راهی که رسید، خدا عنایت کرد و خوشبختانه پیچیدند سمت نیروهای حمید آقا و به طرف پاسگاه نیامدند.

آخرین خودروی عراقی که از سه راهی رد شد، آقا مهدی گفت: «آتش! » بچه های گردان امام حسین (ع) ما و گردان لشکر نجف آمدند روی جاده و از عقب به این ستون زدند. آ نها هم تصورش را نمی ک‌ردند که از پشت به آ نها حمله شود. خودروها و زرهی هایشان آتش گرفتند و خوردند به هم و نیروهایشان ریختند روی زمین.

آقا مهدی فرمان داد بچه های گردا ن ها ریختند بیرون و همه این ستون را منهدم کردند. پنج شش نفرشان زنده ماندند که اسیر شدند. اینجا خاطر ه ای یادم افتاد این را هم عرض کنم. من توی این عملیات ساعت نداشتم. آقا مهدی مدام از من ساعت می پرسید و من از بچه ها می پرسیدم و می گفتم. آقا مهدی اول عملیات تا کید کرده بود به بچه ها که دنبال غنیمت نروند.

گفته بود که «اگر کسی دنبال غنیمت برود و تلفات بدهیم من نمی بخشم و خدا هم نخواهد بخشید. تلفات دادن به خاطر غنائم را اسلام هم نمی پذیرد. » گفته بود غنیمت مال زمانی است که آزادی و راحتی عمل داشته باشیم. کنار این ستونی که منهدم شد راه افتادیم که من دیدم یک سرهنگ عراقی کشته شده و ساعت مچی اش باز شده اما از مچش در نیامده. خم شدم که ساعتش را بردارم. آقا مهدی با من دوش به دوش می آمد. تا دید، گفت: «چکار می ک‌نی؟ » گفتم: «هیچی » و ساعت را یواشکی از مچش باز کردم و انداختم توی جیب بادگیرم! چند دقیقه بعد آقا مهدی از من پرسید که ساعت چند است؟ نمی دانستم باید ساعت را در بیاورم و نگاه کنم یا نه؟ توی دل خودم می گفتم آقا مهدی متوجه نشد که من ساعت را از مچ آن عراقی باز کردم. به آقا مهدی گفتم: «الان از بچه ها می پرسم عرض می ک‌نم. » که گفت: «از روی همان ساعتی بگو که توی جیب بادگیرت گذاشته ای! » درش آوردم و چون عراقی ها نیم ساعت با ما اختلاف ساعت داشتند، نیم ساعت کشیدم روش و گفتم مثلاً ده و نیم است. این ساعت خیلی بدرد ما خورد تا آخر عملیات! آقا مهدی همیشه تاکید می کرد که توی عملیات دنبال غنیمت نروید.

عملیات ادامه پیدا کرد و این عملیات مدیون آقا مهدی و پیام حضرت امام (ره) بود. ما یک روز توی شهرک «حُرَیبه » بودیم که بعدش رفتیم توی یک کانال مستقر شدیم و قرار شد که آقا مهدی و شهید احمد کاظمی ادامه عملیات را از آن جا هدایت کنند. یک شب نشسته بودیم و بچه های گردان سید الشهداء (ع) داشتند می آمدند به خط. از بچه های ارومیه توی این گردان زیاد بودند. شهید «اصغر قصاب » فرمانده این گردان بود که تازه از دوره فرماندهی گردان برگشته بود. ایشان بود، آقای «بازگشا » بودند، آقای «سبزی » بودند. آقا مهدی به این ها گردان داده بود. یکی از بچه های ارومیه به اسم «شکوری » بود که معاون اصغر قصاب بود. شب آمده بود خط را تحویل بگیرد از آقای «سفیدگری » پرسید: «آقا مهدی شب را کجا می مانند توی جزیره؟ » یک گودالی بود که نشانش داد و گفت این جا. گفت: «این جا چرا؟ اگر امکانات بدهید من با بچه های تبریز این جا یک سنگر درست می ک‌نم. » آقای سفیدگری گفتند: «آقا مهدی قبول نمی ک‌ند ولی خیلی خوب است اگر درست بشود. وقت خوبی هم هست الان. آقا مهدی با چهار پنج نفر فرمانده دیگر توی گودال نمی مانند. » بعد گفت از توی این شهرک عراقی گونی و این ها گیر بیاورند. خواستیم از آقا مهدی اجازه بگیریم، اجازه نداد. می گفت هر وقت بچه ها سنگر داشتند، برای من هم سنگر درست کنید. ما به زور به او قبولاندیم که به خاطر خودش نمی گو ییم و خوب نیست فرماندهان بقیه لشکرها که می آیند پیش او، سنگر نداشته باشیم این جا. حضور فرماندهان بقیه لشکرها را بهانه کردیم و گفتیم: «احمد کاظمی می آید پیش شما، حاج همت می آید، زین الدین می آید، حسین خرازی می آید، فرمانده نیروی زمینی می آید، آقای عزیز جعفری می آید، به خاطر این ها می گو ییم! » گفت: «اگر به خاطر این هاست، خود دانید. برای شخص من سنگر درست نکنید. من سنگر نمی خواهم.» بسیجی ها شب جمع شدند یک محل بزرگ درست کردند و آقای سفیدگری گفت وسایل آوردند و یک سنگر حسابی درست شد. این سنگر، تبدیل شد به سنگر فرماندهی کل جزیره. فرماندهان لشکر همه شان جمع می شدند توی این سنگر و عملیات را از آن جا هدایت می ک‌ردند.

یک روز نشسته بودیم توی سنگر. عراق مرتب پاتک می زد و بچه ها جواب می دادند. از شب قبل این پاتک ها بود و از خط هم مرتب خبر می رسید که عراق پاتک زده. از قرارگاه هم اعلام شده بود که دشمن برای تصرف جزیره پاتک خواهد کرد و اگر ادامه بدهد، جزیره بی جزیره! ساعت حدود 11 بود که همه فرماندهان لشکر جمع بودند توی سنگر. شهید حاج همت بود، شهید حاج حسین خرازی بود، سردار زاهدی بود، شهید زین الدین بود، آقا مهدی بود، سردار قاسم سلیمانی بود. از شب هم مرتب اعلام می شد که امروز نزدیک ظهر عراق پاتک خواهد زد. نقشه را توی همان سنگر باز کرده بودند وسط و فرماندهان لشکرها داشتند نقشه را مطالعه می ک‌ردند. آقا مهدی گفته بود همه آنتن بیسیم شان را نیاورند بیرون. اگر دشمن ببیند این همه آنتن از سنگر بیرون آمده می فهمد این جا فرماندهی است و می زند سنگر را. البته اطراف سنگر را مرتب می زدند. حدود 11/5 بود که بیسیم من به صدا درآمد: «مهدی - مهدی، محسن... » بیسیم را دادم به آقا مهدی. آقای محسن رضائی می گفت با حاج سید احمد خمینی (ره) حرف زده. امام (ره) اطلاع کامل از جزیره دارد و شنیده که فرماندهان زیادی شهید شده اند.

تعداد زیادی از مسئولین لشکر ما و بقیه لشکرها شهید شده بودند. آقا محسن گفت که می خواهد پیامی از امام (ره) بخواند. آقا مهدی گفت: «همه این جا جمعند، فقط جای شما خالیست. » آقا مهدی بیسیم را داد، همه فرماندهان تک تک با آقا محسن حرف زدند. در این حال آقا مهدی به من گفت: «ببین می توانی کاری کنیم که این پیام در همه خط پخش بشود؟ » گفتم: «بله می شود. » گفت: «همه خط ها را به گوش کن. این پیامی را که آقا محسن می خواهد بخواند در کل خط پخش شود. » این تدبیر آقا مهدی را بقیه فرماندهان هم به لشکر خودشان انتقال دادند تا پیام حضرت امام (ره) در سراسر جزیره مجنون، هم در جزیره شمالی و هم در جزیره جنوبی پخش شود. همه که آماده شدند، آقا محسن پیام حضرت امام (ره) را خواند. امام (ره) فرموده بودند من شنیده ام که تعداد زیادی از فرماندهان سپاه به شهادت رسیده اند. این برای حفظ آبروی اسلام است و حفظ جزایر حفظ آبروی اسلام و نظام جمهوری اسلامی است. ما اگر تعداد شهدای بیشتری هم بدهیم این جزایر باید حفظ شوند.

این پیام که خوانده شد، یادم نمی رود هیچ وقت که شهید احمد کاظمی به آقای سفیدگری گفت که برای همه اسلحه بیاورند. برای فرماندهان لشکرها گفت که اسلحه بیاورند

این پیام که خوانده شد، یادم نمی رود هیچ وقت که شهید احمد کاظمی به آقای سفیدگری گفت که برای همه اسلحه بیاورند. برای فرماندهان لشکرها گفت که اسلحه بیاورند. همه آماده شدند که تا پای شهادت بجنگند. این پیام برای کل خط روحیه بخش بود. بچه ها چند روز جنگیده بودند و مشکلات زیادی داشتند. در کل جزیره صدای تکبیر بلند شد، بعد از قرائت پیام امام (ره). بعد از این تکبیر بود که عراق شروع کرد به پاتک و آتش تهیه ریخت. فرماندهان لشکر هم اسلحه برداشتند و آمدند بیرون. شهید کاظمی آرپی جی برداشت، آقا مهدی سلاح برداشت، یکی دیگه تیربار برداشت و همه آماده شدند و از سنگرها آمدند بیرون و هرکس رفت سراغ محور خودش. قبل از عملیات خیبر در حضور امام (ره) جلسه ای تشکیل شده بود و آن جا فرماندهان لشکر به امام (ره) قول داده بودند که حسین گونه بجنگند و حسین گونه به شهادت برسند. پیام حضرت امام (ره) و ابتکار شهید باکری در پخش پیام امام (ره) برای کل جزیره باعث شد که با عنایت خدا در عرض دو ساعت رزمنده ها جواب محکمی به پاتکی که به قصد تصرف جزیره زده شده بود بدهند.

کلی اسیر و غنیمت هم به دست آمد. حتی پیشروی هم صورت گرفت. تانک ها را گذاشتند و فرار کردند. اگر پیام امام (ره) در جزیره پخش نشده بود، واقعیتش این است که خیلی ها ممکن بود که بگویند اینها از خودشان می گویند و از امام (ره) دارند خرج می ک‌نند. بودند از این افراد. این پیام توسط عراق هم شنود شده بود. چنان رعبی در دل عراقی ها افتاده بود که با آ ن همه تجهیزات زرهی نتوانستند کاری از پیش ببرند.

بعد از عملیات خیبر و قبل از عملیات زید که همه فرماندهان لشکر رفته بودند پیش حضرت امام (ره)، آقا مهدی کمی دیر رفته بود و مأموریتی داشت. من از شهید احمد کاظمی شنیدم که تا نشسته بودند، امام (ره) گفته بود: «پس کو آقای باکری؟ » آقا مهدی به نام، مورد توجه حضرت امام (ره) بود. آقا مهدی قبل از عملیات بدر هم که از زیارت امام رضا (ع) برگشته بودند پیش امام (ره)، از امام (ره) التماس دعا کرده بود برای شهادتش.

منبع : ماهنامه فرهنگی شاهد جوان شماره 117

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده