در گفت و گو با سعید قاسمی:
دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۲۶
من به عنوان معاون او بی باکی، شجاعت و آرام بودن این شخص برایم مشهود بود و آن را لمس می کردم. در آن شرایطی که انواع گروه های مسلح در مریوان درحال فعالیت هستند حاج عباس چنین روحیاتی داشت.
بازخوانی شخصیت اطلاعاتی سردار شهید عباس کریمی/ شجاعت عباس رابه چشم دیدم


نوید شاهد: چهره نام آشنای سعید قاسمی و خاطره گویی های زیبا در ذهن کسانی که اهل خاطرات دفاع مقدس باشند ماندگار است. حضور او در مقطی در بخش اطلاعات عملیات سپاه مریوان در کنار شهید عباس کریمی و همچنین در لشکر محمد رسول الله(ص) باعث  شده تا او شناخت خوبی از شخصیت این شهید داشته باشد. بررسی اوضاع امنیتی مریوان در سال های ابتدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، عملکرد شهید کریمی و تاثیرگذاری اطلاعات در روند عملیات از جمله مباحث مهم این گفتگوست.


آشنایی شما با شهید عباس کریمی چگونه آغاز شد؟

زمانی که حاج احمد متوسلیان مرا به مریوان برد، آنجا در مقطعی معاون حاج عباس کریمی شدم. او در آن زمان معاون اطلاعات عملیات سپاه مریوان بود.

در بخش برون مرزی در کنار شهید کریمی حضور داشتید؟

اطلاعات مفهوم وسیعی در مریوان داشت. از برون مرزی شروع می شد تا خود مریوان که چهار الی پنج گروه و گروهک مسلح در آن وجود داشت. معرو فترین آنها رزگاری، کومله، دمکرات، چریک های فدایی خلق و مجاهدین خلق بودند. این پنج گروه مسلح به علاوه نیروهای طالبانی ها و بارزانی ها که در آن مقطع بودند در کردستان فعال بودند.

در همین مقطع کوتاه پیروزی انقلاب تا حضور عباس کریمی در کردستان اتفاقات زیادی در کشور رخ می دهد که این موارد باعث می شد تا او تجربیات زیادی را کسب نماید. عباس با تشکیل سپاه کاشان در این نهاد عضو می شود. در اولین درگیری که در سیستان و بلوچستان اتفاق می افتد و دشمنان انقلاب اسلامی شیطنت می کنند عباس به همراه همکارانش در آنجا حضور پیدا می کند.

بعد از مدتی مجددا به کاشان برمی گردد و برای خاموش کردن فتنه خلق مسلمان در تبریز برای دومین بار کاشان را ترک می کند. خب می دانید عباس در ارتش طاغوت دوره سربازی را گذرانده بود. اتفاقاً باز در خاطرات هست که در آنجا هم اعلامیه امام را پخش می کرده است که به خاطر این کار حتی دستگیر هم شده بود. به همین دلیل مقداری رگ و ریشه نظام یگری در او وجود داشت.

از مریوان فرار كردم و بدون اینکه به کسی بگویم به دوكوهه رفتم. همان اول کار به اتاق عباس كريمي رفتم. در پادگان دوكوهه يك طبقه از يك ساختمان را به بچ ههای اطلاعات عمليات داده بودند. عباس تا مرا دید، گفت: اگر حاج احمد تو را اینجا ببیند، پوست از كل هات ميك‌ند. گفتم: حالا بگذار ببينمش از او اجازه م یگيرم که يك چند روز براي عمليات بمانم و برم يگردم.



نحوه آشنایی او با حاج احمد متوسلیان چگونه بوجود می آید؟

عباس در غائله سنندج و آزادسازی باشگاه افسران حضور داشت و این مقدمه شناسایی او با احمد متوسلیان می شود. ماموریت بعدی که به سپاه کاشان م یدهند و یا به صورت مجزا، این را نمی دانم اما از اینجا عباس با نیروهای سپاه مریوان همراه می شود.

مریوان در آن مقطع، قم کردستان مطرح بود. یعنی متعهدترین مردم کردستان، مظلوم ترین مردم و باصفاترین قوم در کردستان شاید مریوانی ها بودند.

باید اشاره کنم که با ورود بچه های سپاه در این منطقه بود که مردم بومی و محلی آنجا در کنار پاسداران هماهنگ شدند و طرح شهید محمد بروجردی به عنوان پیشمرگان کُرد مسلمان را با نهایت زیبایی شکل دادند. به همین دلیل هم آنجا یک مجموعه خوب اطلاعاتی راه افتاد که این اطلاعات، مبنایش را خود عباس کریمی آنجا پایه گذاری کرد. به طوری که هم کُردهای بومی که با ما همکاری می کردند و هم اطلاعاتی که از جبهه عراق می آمد و خبر رسا نها در واقع آنهایی که برای ما کار می کردند؛ هدایت و کنترل این ها کار ساده ای نبود. همه اینها منجر به چند عملیات خیلی خوب شد. درست است که ما احمد متوسلیان را به عنوان فرمانده و علمدار مریوان می شناسیم اما حاج احمد مبنای کارش، کار اطلاعاتی و عملیاتی بود. گل کار اطلاعاتی مریوان هم عباس کریمی بود. در این مقطع که ما در محور منطقه پنجوین در پاسگاه کوخلان به سمت دره شیلر، آزاد سازی دزلی و آزاد سازی تَتِه، حسون، راه خون و نقاط مرزی؛ تمام این ها عباس کریمی مانند گل می درخشد و کار شناسایی انجام می داد. اگر چه حسین قجه ای، رضا چراغی، سید محمدرضا دستواره و دیگر نیروهای عملیاتی در کنار دست حاج احمد متوسلیان قرار دارند نباید نقش عباس کریمی را نادیده گرفت.

مطلبی که واقعا حقش خورده می شود و مطلبی در این مورد معمولا بازگو نمی شود این است که چند عملیات در مریوان انجام شد که آخرین آن، عملیات محمدرسول الله(ص) بود. در آن عملیات با هماهنگی حاج همت که آن روزها فرمانده سپاه منطقه پاوه بود و از سمت مریوان هم حاج احمد متوسلیان، توانستیم ضربه بزرگی به عراقی ها بزنیم. موفقیت در این عملیات باز مرهون عباس کریمی و شناسایی های او بود که ناگفته نماند گل کار شناسایی در همانجا اتفاق افتاد.

یادم هست در عملیات محمد رسول الله(ص) عباس با علی اصغر رنجبران به شناسایی رفت. در میان کار شناسایی علی اصغر رنجبران گم می شود. دو سه روز به دنبال او می گشتند. در این مدت هم رنجبران برای اینکه زنده بماند از میوه درختان استفاده کرده بود. حاج عباس برای پیدا کردن رنجبران به منطقه برای شناسایی می رود که او هم گم می شود. اما در این مقطع رنجبران پیدا و عباس گم می شود. چند روزی هم از عباس خبری نبود. حالا نگو او برای شناسایی مواضع دشمن به عقب خاک دشمن نفوذ کرده است. گم شدن آنها کار خدا بود تا شناسایی کاملی از پشت جبهه های عراق صورت بگیرد. همین شناسایی های خوب و عنایت خداوند، باعث توفیق در عملیات محمد رسول الله(ص) شد.

بعد از این داستان است که فرمانده وقت سپاه؛ محسن رضایی از هر منطقه ای شیرها و دلیر مردان را برای تشکیل یگان در جنوب جمع می کند.

از پاوه حاج همت و چند نفر از نیر وهایش را انتخاب می کند. از مریوان حاج احمد و یک سری از نیروهایش را انتخاب می کند.

روزی هم که حاج احمد و نیروهایش در حال وداع و رفتن از مریوان بودند، مردم جلوی مینی بوس را گرفتند و برای آنها گوسفند کشتند و التماس کردند که حاج احمد از آنجا نرود. یعنی اینقدر بین مردم مریوان و حاج احمد الفت ایجاد شده بود و مردم گریه می کردند. مردم احساس شان این بود که با فقدان حاج احمد، در مریوان دیگر کسی نمی تواند جای او را پر کند.


بازخوانی شخصیت اطلاعاتی سردار شهید عباس کریمی/ شجاعت عباس رابه چشم دیدم

به نظر می آید همین درخشش حاج عباس هم باعث می شود که بعدها و در زمان تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص)، حاج احمد متوسلیان او را برای قسمت اطلاعات تیپ انتخاب می کند؟

این حرف کاملا درست است. رابطه این دو از همین مقطع است که قوی می شود. زمانی که عباس کار اطلاعاتی و شناسایی را به خوبی انجا می دهد و احمد هم با کمال ظرافت عملیات را انجام می داد. لذا وقتی که تیپ محمد رسول الله(ص) تشکیل شد، حاج احمد گل نیروهای حاضر در مریوان مانند عباس کریمی را با خود به جنوب برد و یکسری از افراد مانند من را دستور داد که در مریوان بمانیم. حاج احمد می دانست که عملیات فتح المبین با شناسایی خوب امثال عباس است که می تواند انجام شود. یعنی اگر ما در محور عل یگر هزد و محور دشت عباس پیروز شدیم؛ گرچه محسن وزوایی)فرمانده گردان حبیب( خودش یلی بود و کار عملیاتی را جمع کرد اما این عباس است که با جمع کردن بلدچی های منطقه و شناسایی درست کار مهمی را در شکست حصر منطقه دشت عباس، فتح المبین و علی گره زد به عنوان اطلاعات و عملیات بروز می دهد.

در این مدت که حاج عباس در مریوان بود ابتکار خاصی از او در زمینه کار اطلاعاتی مشاهد کردید؟

جسارت و شجاعت حاج عباس کاملا به چشم می آمد. من به عنوان معاون او بی باکی، شجاعت و آرام بودن این شخص برایم مشهود بود و آن را لمس می کردم. الان ببینید ما داریم در شرایطی با هم صحبت می کنیم که امنیت در چهار طرف جامعه برقرار است. حالا شما در نظر بگیرید در آن شرایطی که انواع گروه های مسلح در مریوان درحال فعالیت هستند حاج عباس چنین روحیاتی داشت.

مثلا سازمان مجاهدین خلق چیز ساده ای نبود که داریم راحت در موردش صحبت می کنیم. کومله و دمکرات یک مجموعه آسانی نیست که بخواهیم همین طور در موردش صحبت بکنیم. منطقه ای که شما تازه آن را آزاد کرده ای به نام مریوان؛ اطرافش دور تا دور تمام گروه های مسلح به دنبال یک لحظه غفلت شما هستند تا شما را از بین ببرند.

حالا از این طرف شما اگر با یک تعداد افراد محدود بتوانی در آن منطقه کار اطلاعاتی انجام بدهی، بتوانی هم خودت را حفظ بکنی و هم قلمرو جبهه ات را گسترش بدهی واقعا کار بزرگی انجام داده ای. ما راجع به مسئله ای صحبت می کنیم که ، الان برای اجرای آن حداقل یک لشکر لازم است. در صورتی که همه این ها با صد و پنجاه - دویست نیروی بسیجی و پاسدار و یکصد و پنجاه نیروی پیشمرگ کُرد انجام می شد شما تصور کنید یک همچین جبهه ای را هم نگه دارند، هم گسترش می دهند و هم از کومله، دمکرات و... اسیر می گیرند. از همه مهتر اینکه کار اطلاعاتی آنقدر گسترش داشت که بچه های ما می دانستند که چه اتفاقاتی در منطقه می افتد. چه گروهی از عراق وارد ایران شد، چه گروهی از ایران خارج شد، یا مثلا سرکرده فلان گروه مسلح الان در کجا به سر می برد. حتی مسیر رفت و آمد این گروه ها هم شناسایی شده بود. ببینید در مباحث اطلاعاتی، خود این مسائل یک پروژه است. جمع آوری اطلاعات یعنی عنصرگیری، جذب نیرو و آموزش عنصر همه مباحثی هست که شما باید راجع به آن این کاره باشی، استاد این کار باشی که بتوانی چنین کاری را انجام بدهی.

همه این ها چیزی نبود که بگوییم عباس در دوره دو ساله خدمت سربازی در دوره طاغوت یاد گرفته باشد. تازه دوره سربازی عباس مصادف شده بود با اواخر دوره پهلوی که کسی در ارتش به فکر آموزش این کارها به سربازها نبود. یک چیزهایی استعداد مادر زادی است. شجاعت، بی باکی، آرام بودن و در عین حال همیشه خنده به لب داشتن و شوخی کردن از جمله خصوصیات عباس کریمی بود. یعنی هیچ کسی به یاد ندارد؛ اگر شما از هر کس بپرسید خواهد گفت که در سخت ترین شرایط هم عباس شوخی و خندیدن را از یاد نمی برد.

همین جا یک خاطره از عملیات والفجر چهار برایتان بگویم. ما با عباس در والفجر 4 بودیم، رفتیم از بالای سر ارتفاعات کانی مانگا به سمتمنطقه نال پاریز رفتیم. عراقي ها را جلويمان مي ديديم كه وضعیت خوبی نداشتند. آمديم که به حاج همت گزارش شناسایی را بدهيم، در برگشت بعثی ها متوجه حضور تیم شناسایی ما در منطقه شدند. شروع کردند با كاتيوشا منطقه را شخم زدن. چهل تا چهل تا گلوله مي ريختند. حالا تو این وضعیت که سفير گلوله روی سر ما مي آمد، عباس شوخي مي كرد. می گفت: سعيد! بخواب! كاتي! كاتي! يعني گلوله كاتيوشا آمد. عباس بخشي پسر حاج بخشي هم بي سيم چي ما و عباس بود. موقع برگشت یک بچه بسيجي بر اثر اصابت همين گلوله كاتيوشاها زخمي شده بود و از پایش همينطوري خون مي آمد. حالا ما اصلا در شيب ارتفاعات خودمان را به زور نگه داشته بودیم. عباس كي نگاه به من كرد و گفت: آماده اي دو نفري اين بچه را عقب ببريم. گفتم: بله، چرا كه نه. عباس رفت جلو و اين بچه بسيجي را بوسید. اول آمدیم دو نفري سر و پاي او را بگيرم و بلندش کنیم؛ ديديم نمي شود. برانكارد هم نداشتيم. عباس گفت: من او را قلم دوش مي كنم. كمكم كن تا او را روی دوشم بگذارم. یک کم عباس او را کول کرد و یک كم هم من. بچه بسيجي گريه مي كرد و التماس ميكرد كه من را با این کار شرمنده نكنيد. من را بگذاريد اینجا بمانم. ولي عباس اين را قلم دوش توي سينه كش كوه مثلا صد قدم مي آورد بالا، خسته که مي شد او را روي دوش من می گذاشت. من هم صد قدم مي آوردم بالا؛ مي ديدم دیگر توانی برای حمل او ندارم روي دوش عباس می گذاشتمش. اين بچه را همين طوري آورديم تا روي ارتفاع خط راس و از آنجا بچه ها آمدند و كمك كردند و کار را جمع و جور كرديم.

در اینجا لازم است به یک خاطره از حاج عباس در زمانی که در مریوان حضور داشتیم اشاره کنم تا برای شما و مخاطبان پیگیر بودن حاج عباس در کارش بهتر جا بیفتد. یادم هست زمانی که با هم در سپاه مريوان بوديم، یک روز داشتيم با یکدیگر صحبت ميك‌رديم. كي جيپ شهباز در اختیار حاج عباس بود. در میان صحبت کردن، یک دفعه ديدم یک تير از بالاي ارتفاعات مريوان شلیک شد. حاج عباس گفت: صداي شلیک تیر آمد، بگذار بينم کی جرات كرده تیر شلیک کند. گفتم: عباس ول كن الان ساعت دو نصف شب، در اين تاریکي دنبال چه کسی برويم.گفت: عجله کن سوار ماشین بشویم و برویم ببینیم چه کسی تیر شلیک کرده است. زمانی بود که تیراندازی در مریوان ممنوع شده بود. یک موقع شايد اين گانگستر بازی ها در مریوان وجود داشت اما بعد از اینکه حاج احمد و نیروهایش امنیت را در مریوان برقرار کردند شلیک حتی یک گلوله هم ممنوع بود. هيچ كس حق

نداشت حتی براي امتحان کردن سلاح خودش هم شلیک کند. خلاصه آن شب اين تير شلیک شد و حاج عباس گفت: يعني چي بينم چه کسی بوده تير شلیک كرده. گفتم عباس تو رو خدا ول كن الان دو سه نفري كار دستمان مي دهند. هر چه گفتم حریف او نشدم.


بازخوانی شخصیت اطلاعاتی سردار شهید عباس کریمی/ شجاعت عباس رابه چشم دیدم

بعد از آمدن حاج احمد به جنوب برای تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص)، قاعدتا شما در مریوان باقی ماندید. دیدار بعدی شما با حاج عباس در کجا رخ داد؟

ما ديگه عباس را نمي بينيم. از هم جدا شديم و خداحافظي كرديم. این نیروها به همراه حاج احمد در پادگان دوكوهه مستقر شدند. از طرفی من طاقت و تحمل دوري اين ها را نكردم و عليرغم اينكه حاج احمد گفته بود بايد در مریوان بمانم یک هفت روز بعد از مريوان فرار كردم و به پادگان دوكوهه رفتم.

حاج احمد موقعی که می خواست مریوان را ترک کند، مرا جای حاج عباس گذاشت و حكم هم برایم زد كه من مسئول اطلاعات عمليات سپاه مريوان باشم. يعني جاي عباس شدم مسئول اطلاعات سپاه مريوان. يک هفته که گذشت، من ديگه اصلا داشتم مي تركیدم. عباس موقع ترک مریوان تمامی اين بلدچي ها را به من وصل كرده بود. اينهايي كه براي ما كار اطلاع رساني مي كردند.

بايد به اينها خط بدهي، پول بدهي، دينار عراقي بدهيم و خلاصه یک حجم كاري زيادي بر دوش من افتاده بود. راستش را بخواهید هم از حجم این همه کار بريده بودم و هم دلم براي دوستانم تنگ شده بود. طاقت نمي آوردم كه عمليات بزرگي به نام فتح المبین قرار است در جنوب انجام شود و من با همرزمانم نيستم. از مریوان فرار كردم و بدون اینکه به کسی بگویم به دوكوهه رفتم. همان اول کار به اتاق عباس كريمي رفتم. در پادگان دوكوهه یک طبقه از یک ساختمان را به بچه های اطلاعات عمليات داده بودند. عباس تا مرا دید، گفت: اگر حاج احمد تو را اینجا ببیند، پوست از كله ات مي كند. گفتم: حالا بگذار ببينمش از او اجازه می گيرم که یک چند روز براي عمليات بمانم و برمي گردم. حاج احمد شب آمد و به محض اينكه مرا داخل اتاق ديد- حالا یکسری از بچه ها هم که داخل اتاق بودند داشتند می خندیدند - یكنگاه غضب آلودي به من كرد كه من همانجا مي خواستم غالب تهی کنم. راجع به احمد یک چيزي مي گو ييم و یک چيزي مي شنويد. با همين صراحت دارم مي گويم، يعني همينطوري ليزري نگاه كرد. همانجا گفت: براي چي منطقه را ترك كردي برادر جان؟ مگر من به شما نگفتم كه منطقه را ترك نكنيد؟ شما چه کار كرديد؟ شما خلاف دستور فرماندهي عمل كرديد و همين الان به مریوان برمي گرديد. یک كاري كرد كه من ساكم را جلوي همه دوستانم برداشتم و شبانه از دوكوهه بیرون زدم. چون مي دانستم خبر مي گيرد كه من ماندم يا نه. شب از دوكوهه زدم بيرون. اگر از من بپرسند كه در طول زندگيت كجا خیلی ناراحت شده ای؟ يكي رحلت امام را مي گويم و دیگری برخورد حاج احمد متوسليان در اين قصه را. خلاصه همان شب ساكم را برداشتم و زدم بيرون. البته يادم نمي آيد همان شب بود يا نه ولي همان شب از آنها جدا شدم. خدا مي داند كه من چه حالي داشتم. فردا صبح به مریوان رسیدم. در مريوان ديگر دل توي دلم نبود. به خاطر اينكه گوش هایم هم خبری از عملیات نشنود كه اصلا عملياتي شده يا نشده به همراهی تعدادی از کُردهای عراقی به داخل خاک عراق رفتم. پانزده روز در سليمانيه، سيدصادق و ... رفتم. به هیچ کس هم به غیر فرمانده سپاه مريوان نگفتم که به کجا می روم. تنهایی به همراه کُردهای عراق به شناسايي رفتم. يک نفري با اينها رفتم كه الان اگر صدها ميليون بهم پول بدهند چنين کاری را نمی کنم. كُردهايي كه من با آنها به شناسایی رفتم همين كُردهاي جلال طالباني بودند. يك نفر در میان آنها بود که به قول معروف خون از چشم هاش بیرون مي زد. بهش كاك محمد مي گفتند. اينها اول انقلاب در درگيري با سپاه، پاسدارها را كشته بودند اما در اين شناسايي چون ما مجلال به آنها دستور همکاری داده بود داشتند ما همکاری می کردند چون روابط سياسي جدیدی برقرار شده بود. هر جايي را هم كه من مي گفتم براي شناسايي، مي بردند. اکثر پايگاه هاي عراق را مي بردند، خودشان فرار مي كردند ولي من دوربين عكاسي برده بودم و عكس می اندختم و... .

ملاقات بعدی با شهید کریمی چگونه اتفاق افتاد؟

حاج عباس در عمليات فتح المبين و در دشت عباس از ناحيه پا خیلی سخت مجروح مي شود و او را به عقب م یآورند. در زمانی که دوره نقاهت را در كاشان می گذراند، ازدواج مي کند. جريان ازدواجش هم قشنگ است. یادم هست که عباس برایم تعرف می کرد که خاطر خواه زياد دارم اما به خانواده ام گفتم که هر جا خواستگاری می روند به آنها بگویند که من يك پاپاسي از خودم پول ندارم و تا جنگ هم هست در جبهه هستيم. به هر حال با همسرش ازدواج می کند. این جریان معروف است كه عباس برای زندگی واقعا هيچي نداشت.

این مسئله هم مطرح است كه اولين بار که عباس بعد از ازدواج به جبهه آمده بود، همسرش به او تلفن مي زند و م يگويد: بيا سپاه كاشان اعلام کرده که می خواهد به پاسدارها زمين بدهيم. عباس هم در جواب گفته بود: ول كن، اين تيپ مسائل را پيگيري نكن تا خودم بيام. بعد هم كه به کاشان رفت، به پیگیری این جور مسائل كشيده نشد و خانمش را برداشت برد اهواز.

به هر صورت چون عباس در فتح المبین به شدت زخمی شده بود، نتوانست در عملیات بیت المقدس شرکت داشته باشد. حتی زمانی که با حاج احمد و نیروهای تحت امرش به سوریه رفته بودیم، عباس در ایران ماند. بعد از اینکه حاج همت فرمانده تیپ شد و وارد عمليات رمضان شدیم، عباس اينجا پيش ما آمد.

البته یادم هست زمانی که از لبنان برگشتیم، من برای دیدن عباس به منزل خواهر او که در خیابان ستارخان قرار داشت رفتم. آن روزها هنوز پای عباس در گچ بود. بعد از احوالپرسی آنجا خبر ازدواجش را به من داد.

مسئول اطلاعات عمليات تیپ در عمليات رمضان چه کسی بود؟

از مرحله دوم عملیات بيت المقدس، بنده حقیر مسئول اطلاعات عمليات تیپ محمد رسول الله(ص) شدم.

شهید کریمی در عملیات رمضان چه سمتی داشت؟

عباس در رمضان مسئول طرح و برنامه تیپ شد. به همین دلیل در رمضان دوباره با هم بوديم. او طرح و برنامه بود و من هم اطلاعات عمليات بودم. در این مقطع من و عباس خیلی وقت ها با یکدیگر بودیم. چون او از قبل جزو نیروهای اطلاعات عملیات حساب می شد با یکدیگر اخت گرفته بوديم. از طرفی هم چون عملا طرح و برنامه كار زيادي نداشت، عباس بیشتر در شناسایی در کنار ما بود. عملیات رمضان با توجه به اينكه تیپ محمد رسول الله(ص) دير رسيده بود و مرحله اول عمليات حضور نداشت اما در سه مرحله دیگر با تمام قوا وارد صحنه شد.

بعد از عملیات رمضان به عملیات مسلم بن عقيل﴿ع﴾ می رسیم. کم کم سپاه يازده قدر شکل گرفت. عباس اینجا مسئول اطلاعات سپاه يازده قدر شد و من مسئول اطلاعات لشكر محمد رسول الله(ص) ماندم. حاج همت فرمانده سپاه يازده قدر شد و سردار علي فضلي هم فرمانده لشكر محمد رسول الله(ص) شد. دیگه از عملیا تهای مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی و والفجر یک ما با هم بودیم تا عملیات خیبر.


بازخوانی شخصیت اطلاعاتی سردار شهید عباس کریمی/ شجاعت عباس رابه چشم دیدم

قبل از ادامه بحث، لطفا در مورد ماجرای شناسایی بمو و اتفاقاتی که افتاد برایمان توضیحاتی را بفرما یید. چون شما با انجام آن عملیات مخالف بودید، نظر آقای کریمی هم با شما موافق بود؟

عباس مخالف ما بود. يعني حرف هاي ما را قبول مي كرد ولي طرف حاج همت بود. حالا من راجع به اين مطلب صحبت كردم. تاريخ گواهي مي دهد كه بين عمليات در جنوب و در غرب عمليات كردن عليرغم اينكه ما هم اينجا موفقيت كامل را نمي توانستيم احراز بكنيم، به خاطره تيغه ارتفاعات اما حاج همت درست مي گفت. يعني اگر ما در غرب عمليات ميكرديم هم تعداد شهدایمان كمتر می شد و هم پيروز يهاي بيشتري نسبت به جنوب كسب مي كرديم. هر چند ما از نظر فني و علمي به خاطر آن ارتفاعات مخالفت مي كرديم اما عباس بيشتر طرف حاج همت بود.

حتي شهيد اكبر زجاجي طرف حاج همت بود. سر این موضوع بحث های فراوانی صورت گرفت. حاج عباس در مورد این موضوع زیاد با ما بحث نمی کرد اما حرفش این بود که ما اگر در غرب کشور عمليات بكنيم بهتر است.

چون او هم بالاخره جزو نیروهای احمد متوسليان بود و روش در غرب جنگیدن را می دانست و طبعش كوهستاني بود، بيشتر دوست داشت كه ما در غرب عمليات بكنيم تا اینکه برويم در جنوب و مثلا در پشت خاكريز بجنگيم و به دلایلی آمار تلفاتمان بیشتر از نبرد در کوهستان بود.

به هر حال این جریان ادامه داشت تا در عملیات خیبر که حاج همت به شهادت می رسد. یک تعداد فرمانده گردان هاي رشيد را در این عملیات از دست داديم و لشكر در واقع یک دفعه كمرش شكست. دیگر حاج احمد نيست، حاج همت نيست، چند نفر از فرمانده گردان ها مثل كارور، حسن زماني و... شهيد شده اند. از اینجا به بعد سپاه تصمیم گرفت که علم لشکر محمد رسول الله(ص) را به دست حاج عباس کریمی بسپارد.

تاريخ گواهي مي دهد كه بين جنوب عمليات كردن و در غرب عمليات كردن عليرغم اينكه ما هم اينجا موفقيت كامل را نمي توانستيم احراز بكنيم، به خاطره تيغه ارتفاعات اما حاج همت درست مي گفت. يعني اگر ما در غرب عمليات مي كرديم هم تعداد هدایمان كمتر می شد و هم پيروزي هاي بيشتري نسبت به جنوب كسب مي كرديم. هر چند ما از نظر فني و علمي به خاطر آن ارتفاعات مخالفت مي كرديم اما عباس بيشتر طرف حاج همت بود.


البته به همین راحتی هم او را فرمانده انتخاب نکردند. چون سپاه تهران اعتقاد داشت چون خرج لشکر را می دهد، خودش هم باید برای آن فرمانده انتخاب کند.

این مطلب درست است. به دلیل اینکه عباس معرف بچه هاي سپاه تهران و منطقه ده نبود و از طرف دیگر چون محسن رضايي او را انتخاب کرده بود و حكمش را زده بود مخالفت هایی با فرماندهی او صورت گرفت. چون عباس درست است که به نوعی يک تهراني محسوب مي شد ولي به عنوان نیروی پادگان وليعصري نبود. چون پادگان وليعصر و منطقه ده خودش یک بزرگانی داشت مثل محسن وزوايي، علي موحددانش و... . اينها خودشان محور بودند و حاضر نبودند به همين راحتي حتي زير كد حاج احمد هم بیایند. آن بحث محسن وزوایی و حاج احمد قبل از عملیات بیت المقدس را همه شنیده بودند. آنها حتي زير كد حاج همت هم نمي آمدند و با همت هم كل كل داشتند و حالا كه لشکر دست عباس افتاد ديگر کار سخت تر شده و خيلي پيچيده تر شد.

شما بعد از اینکه در بمو از لشکر بیرون رفتید، آیا مجددا به لشکر بازگشتید؟

بعد از خارج شدن من از لشکر در اتمام عملیات والفجر 4، به همراه لشکر سیدالشهدا در عملیات خیبر حضور پیدا کردم. تا اینکه قبل از عملیات بدر به اطلاعات سپاه منطقه ده رفتم. اتفاقا در همین زمان ها بود که عباس و رضا دستواره را در مقر سپاه منطقه ده که آن روزها در كنار بيت رهبري قرار داشت ملاقات کردم و یک صحبتي بين ما رد و بدل شد. آنها گفتند: الان ما تنها شده ايم؛ اين مباحث را ول كن ديگر؛ حاج همت هم كه شهيد شده بیا به لشکر برگرد. من اينجا خيلي ناراحت شدم. خب آن روزها من در منطقه ده یک مسئوليتي گرفته بودم با این حال خودم را آماده كردم كه به لشکر برگرديم. اما حسين الله كرم يک تیپ اطلاعاتي به نام 313 حر، که اطلاعات قرارگاه

نجف بود را تشکیل داد. او هم از من خواسته بود تا به تیپ او بروم. باز بين اين كه برويم لشكر يا برويم پيش حاج حسين الله كرم، رفاقتي به اطلاعات قرارگاه نجف رفتم. باز هم بی وفایی كردم به عباس كريمي و لشکر نرفتم. مي رسيم باز در اين مقطع كه ما مجددا به عباس کریمی وفا نكرديم و متاسفانه رويش را آن موقع زمين زديم.

خب ما نمي دانستيم چه اتفاقي دارد مي افتد و اينها آمدند و رفتند وارد عمليات بدر شدند.

به یک نکته لازم اشاره کنم. واجب است كه اگر شما مي خواهيد کاری برای حاج عباس کریمی انجام دهید، حتما اولين سخنراني عباس را كه در ميدان صبحگاه پادگان دوكوهه داشته را گوش بدهید. یک سخنراني قراه که در آن يک اتمام حجتي با همه داشته است. در آنجا بعد از اینکه سلام و درود بر شهدا، احمد متوسليان و حاج همت می فرستد، می گوید که تاريخ بايد درباره به اين افراد بنويسد كه اين ها چه کسانی بودند. بعد ادامه می دهد که به هر حال اين لشكر است و من خودم را لايق نمي دانم كه فرمانده شما باشم.

بعد در مورد فرماندهان تهرانی صحبتی می کند و می گوید ما داريم وارد یک معركه اي مي شويم كه هر كس مي خواهد با ما بماند « بسم الله ». من لياقت ندارم ولي شما شيرمردان تا جنگ هست بايد بجنگيد و به صحبت هاي امام هم اشاره می کند. آنجا عباس کاملا عاشورايي صحبت كرد.

در عملیات بدر هم معروف است كه حاج عباس به پشت دجله، جاده بصره- العماره می رسد. آنجا ديگر عباس، خودش را مي رساند در خط و در پاتك هاي دوم و سوم خودش آر.پي.جي مي زند، خودش مردانه روي پد راه مي رود و رجز مي خواند و عملیات را هدایت می کند.

بازخوانی شخصیت اطلاعاتی سردار شهید عباس کریمی/ شجاعت عباس رابه چشم دیدم


آخرين بار چه زمانی با حاج عباس کریمی دیدار داشتید؟

آخرين بار همان دیداری بود كه در سپاه منطقه ده رخ داد.

در زمان حاج همت هم مشکلاتی بین او و سپاه منطقه ده بوجود آمده بود. این مشکلات در زمان حاج عباس هم ادامه داشت؟

زمان حاج عباس هم ادامه داشت، منتهی ديگر منطقه د ه رویشان نمي شد ادامه بدهند. اما برای نيرو دادن به لشکر خیلی عباس را تحت فشار می گذاشتند. مثلا وقتي مي خواستند نيرو بدهند هر چه نیروی ستادی، واخورده و غیر عملیاتی که نمی توانستند به صورت کامل در اختیار لشکر باشد را برای او می فرستادند. هر كس هم عشقش بود مي آمد جبهه ولي واقعا باز هم همان کوتاهی را در مقابل عباس ادامه دادند.

اگر بخواهيد در يك جمله عباس كريمي را تعريف كنيد چه مي گوييد؟

شيرمردي با نفس طيب، آرام، بشاش و در یک جمله «اشَدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بیَنَهُم ». مهربان با دوستانش و محکم در برابر دشمن .


منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 119

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده