جزئیاتی منتشرنشده از نحوه شهادت شهید محلاتی
شنبه, ۰۴ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۰۹
شهادت حجت الاسلام فضل الله محلاتی و 40 تن از همراهان ایشان روایت عجیبی دارد؛ شجاع مردانی که از تهدید دشمن نمی هراسند و شهادت در هواپیما را به اسارت در خاک عراق ترجیح می دهند. در سی و سومین سالروز شهادت، روایت کمتر گفته شده از نحوه شهادت شهید حجت الاسلام محلاتی را مرور می کنیم.
جزئیاتی منتشرنشده از نحوه شهادت شهید محلاتی

به گزارش نوید شاهد، یکم اسفندماه سال 1364، هنگامي که  شهيد محلاتي به همراه جمعي از نمايندگان مجلس و مسوولين قضايي کشور، با يک فروند هواپيماي مسافربري شرکت آسمان، عازم جبهه هاي نبرد بودند تا در جمع رزمندگان اسلام حضور يابند، به وسیله چند فروند هواپيماي جنگي رژيم بعثي که از شکست خفتبار خود در عمليات والفجر 8 عقده اي سنگين به دل داشتند، در حوالي اهواز مورد هدف قرار گرفتند و در اين حمله ناجوانمردانه و ددمنشانه، يار صديق حضرت امام(ره)، شهيد بزرگوار حجت الاسلام فضل الله محلاتي و چهل تن از دلباختگان مکتب عشق، بر اثر سقوط هواپيما به فيض شهادت نايل آمدند.

در سالروز شهادت شهید محلاتی، 10 روایت از نحوه شهادت ایشان که از شماره 56 ماهنامه «شاهد یاران» انتخاب شده است را می خوانیم:


«هواپیمای ایرانی را بزن»

 بعد از عمليات فاو، يک نفوذي در تهران گزارش جزئيات پرواز آن هواپيماي مسافربري را به عراقي ها داده بود. يک هواپيماي عراقي بالاي سر شهر العماره، رو به روي دزفول، دائما گشت مي زد و بعد به خلبانش دستور دادند که اين هواپيماي ايراني را بزن؛ اينها را ما از روي شنودها گرفتيم. خلبان آن هواپيماي جنگي عراقي مي گفت كه اين هواپيماي ايراني مسافربر است، ولي فرماندهش مي گفت همين هواپيما را بزنيد. و در حد فاصل دزفول و اهواز، آن هواپيما را، با اينکه مسافربري بود، ولي چون شهيد محلاتي و يک تعدادي از نمايندگان مجلس و قوه قضائيه در آن بودند، هدف قرار دادند و همه آن عزيزان و مسؤولان را به شهادت رساندند که روحشان شاد باد.
واضح است كه دشمن، ايشان را کاملاً شناخته بود و مي دانست كه زدن يك هواپيماي مسافربري، بر خلاف همة مقررات بين المللي و انساني است، اما به خاطر اهميت نقش، شخصيت و جايگاه شهيد محلاتي در جنگ و حضور شخصيتها و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و قوه قضائيه، رژيم بعثي، صهيونيستي عراقي حاضر بود هر بدنامي اي را در پي هدف قرار دادن آن هواپيما بپذيرد. (راوی: دكتر سيد يحيي صفوی)

جزئیاتی منتشرنشده از نحوه شهادت شهید محلاتی

پیش از سقوط هواپیما، دنبال شهید محلاتی بودند

ماجراي شهادتش اين بود که وقتي ايشان به جبهه مي رفت، در طياره اي بود که عده اي در آن بودند و مورد هجمه طياره هاي صدام قرار گرفت. عراقي ها بسيار سعي کردند که اين طياره را به زمين بنشانند، به عراق ببرند و اينها را شکنجه بدهند؛ مخصوصا اينکه امثال شهيد محلاتي خيلي حرف داشتند. ايشان موافقت نکرده بودند با رفتن طياره، يکي از کساني که خيلي مخالفت کرده بود با نرفتن طياره ايشان بود و همين که حرف دشمن را اجابت نکردند باعث شد که آنها را به شهادت برسانند. آن طور که شنيديم، حاج شيخ فضل الله قبل از اين که طياره زده شود و دنبالش بودند، مطالبي نوشته که سرانجام به دست كسي نرسيد. ايشان خيلي اصرار داشته که اين طياره به عراق نرود، چون اگر اين طياره مي رفت، خيلي مشکلات به بار مي آمد و آنها به مسافران رحم نمي کردند. شهيد محلاتي زندان ديده بود؛ زندان پسر رضاخان را ديده بود و اين طور نبود که بتوانند چيزي از او در بياورند، ولي کار خيلي سخت بود، به همين دليل طياره را ساقط کردند. (راوی: حجت الاسلام والمسلمين حيدر علي جلالي خميني)



شهدای مظلومی که کمتر می شناسیم

من شنيدم که آقاي محلاتي دير به هواپيما مي رسد و حدود نيم ساعت پرواز را متوقف مي کنند تا ايشان هم به پرواز برسد. اگر اين توقف نمي بود، شهادت ايشان هم به تعويق مي افتاد. اين شهادت هم يک خصوصيتي دارد که به نظر مي رسد تقدير الهي بوده که حاج شيخ از کاروان شهدا جا نمانَد. در آن هواپيما، ما يک دوست خيلي صميمي، متدين و به تمام معني «آقا »يي داشتيم که البته از نظر سني و دورة تحصيلي جزو شاگردا ن ما محسوب مي شد: شهيد محمد مصطفوي كرماني از شهداي مظلومي است که کمتر نامش برده مي شود. دوست
دارم در اين فرصت از اين بزرگوار يادي بكنم. حجت الاسلام قمي نمايندة مجلس خبرگان، داماد مرحوم شهيد مصطفوي است. بايد حق اين شهيد بيشتر ادا شود. شهيد مصطفوي در قم با شهيد حقاني هم اطاق و هم درس بودند و ما با هم رفت و آمد داشتيم. شهيد مصطفوي خيلي خوش صورت بود؛ مثل شهيد باهنر و مثل اخوي مرحوم ما. اين سه نفر در قم گاهي از دور با هم اشتباه گرفته مي شدند؛ از بس به هم شباهت داشتند. (راوی: حجت الاسلام والمسلمين محمد جواد حجتي كرماني)


سید شهدای هواپیما

ايشان و تعدادي از نمايندگان مجلس و چند نفر از قوه قضائيه در سرکشي به جبهه، در درون هواپيما مورد حمله قرار گرفتند و هواپيما ساقط شد و اين تعداد شهيد شدند. البته شهيد محلاتي سيدِ شهداي اين هواپيماست، يعني واقعاً رهبري و فرماندهي آن جمع را ايشان داشت که براي اصلاح بعضي خصوصيات ومسائل که درجبهه بود، مأموريت داشت و رفته بود و دشمن هم نقش ايشان را به خوبي مي دانست. شايد درسقوط هواپيما اصلاً محلاتي هدف بود و ديگران نيز همراه او بودند. حاج شيخ، آن قدر نقش مؤثري داشت که دشمنان نسبت به خطير بودن نقش او برنامه هايي برايش داشتند که متأسفانه يکي اش را موفق شدند و
آن، زدن همين هواپيما بود. (راوی: حبيب الله عسگر اولادي)


با پیکر پدرم وداع نکردم

متاسفانه در روز تشييع جنازه حاج آقا نبودم. من كارمند وزارت امور خارجه در بلغارستان بودم. روز پنجشنبه كه شهادت ابوي اتفاق افتاد، بعد از ظهرش به سوريه پرواز كرديم كه با زودترين پرواز از دمشق بياييم. جالب اينجاست كه آن زمان عمو و برادرم احمد آقا به مكه مشرف شده بودند كه آنها هم پرواز كردند و به دمشق آمدند و همه به صورت اتفاقي همديگر را در فرودگاه دمشق ديديم، ولي آن هواپيما از دمشق اجازه پرواز پيدا نكرد، به خاطر همين حمله اي كه به هواپيماي حاج آقا اينها شده بود و يك هواپيماي مسافربري ديگر را هم ميگهاي عراقي رهگيري كرده بودند، مدت بيست و چهار ساعت پروازها را لغو كردند و ما آن بيست و چهار ساعت را در دمشق بوديم. متاسفانه تشييع جنازه انجام شد و ما جنازه حاج آقا را نديديم. فقط به ختم ها رسيديم. حاج آقا را در حرم قم دفن كردند. (راوی: محمود مهدي زاده محلاتي فرزند شهيد)


جزئیاتی منتشرنشده از نحوه شهادت شهید محلاتی

شهید محلاتی با لباس روحانیت دفن شد

بعد از اينکه هواپيماي حاج آقا نزديک فرودگاه اهواز هدف هواپيماهاي عراقي قرار گرفت، ما با هلي کوپتر، اولين کساني بوديم که رسيديم بالاي سر هواپيماي حاج آقا، ديديم که شهيد به خواسته خود رسيده و مانند مولاي خود، خون سرش، محاسن ايشان را خضاب کرده است. شهيد محلاتي علاقه زيادي به لباس روحانيت داشت. هيچ وقت لباس روحانياش را درنمي آورد. با همان قباي نويي که اولين بار صبح شهادت پوشيده بود، با همان قبا هم ايشان را دفن کردند، چون شهيد را هر چه قدر غسل مي دادند، باز هم از بدنش خون جاري مي شد. (راوی: احمد مهدى زاده محلاتي فرزند شهيد)


وداع در بیمارستان نجمیه

ما در مجلس ختم انعام بوديم، در منزل آقاي شهيدي که پسرعموي من هستند. خانمي که دعا مي خواند، مصيبت خواندن را تمام کرد و دعاي سفره را هم خواندند، در همان حال ديدم بعضي ها منقلب شدند... سفره که جمع شد، من ديدم يکي مي لرزد، يکي تب کرده، يکي رنگش پريده، جوانها بيرون گريه مي کنند. آقاي شهيدي آمدند و گفتند: حاج آقا کي تشريف بردند؟ گفتم: صبح. گفت: يک خبري به طور شايعه در مورد ايشان هست. گفتم: خب، زود بگوييد چه شده؟ گفتند: هيچي، اين ها که از هواپيما پياده شده اند، با دو ميني بوس مي رفته اند طرف جبهه. مي گويند يکي از ميني بوسها چپ کرده، باز هم ما درست نمي دانيم که ايشان توي اين ميني بوس بوده يا نه. آقاي روحاني با من تماس گرفته، حالا قرار شده با منطقه تماس بگيرد و به من جواب بدهد. ما که مي خواستيم برگرديم خانه، دختر کوچکم توي ماشين گريه مي کرد. من گفتم چرا گريه مي کني؟ مردم اين همه مجروح و شهيد داده اند به ما مي خندند؛ براي مجروح گريه مي کني؟ ما را آوردند خانه...
تا ساعت نه و نيم شب مرا سر گرداندند. ساعت نه و نيم، ديدم برادرهايشان آمده اند و گريه مي کنند. گفتم: چي شده؟ گفتند: هيچي، داداش مجروح شده است. گفتم: خب مجروح كه گريه ندارد. بعد ديدم دخترم نشسته کنار هال گريه مي کند، خواهرم و زن برادرم گريه مي کنند. من حالم به هم خورد پسرعمويم را خواستم، گفتم: آقاي شهيدي، چقدر کلک مي زني و دروغ به من مي گويي؟ بگو ببينم چه شده است؟ آمد و گفت: خانم! دخترعمو! من به شما مي گويم اما اتاق و حياط پر از سپاهي است، روحانيون هم هستند، فقط جيغ و فرياد نزنيد. گفتم: نه، بگو هر چه شده. گفت: هواپيما را با موشک زده اند. اين را که گفت، من زدم توي سرم. پسرعمويم گفت:ساکت. جيغ نکش. گفتم: پس خاکسترند و جنازه اي ندارند. گفت: نه، به روح رسول الله هم آقاي ناطق تماس گرفتند، هم آقاي روحاني، مي گويند: جنازه دارند، ولي من باز هم باور نمي کردم؛ تا روزي که جنازه ايشان را توي بيمارستان نجميه ديدم. (راوی: اقليم السادات شهيدي محلاتي، همسر شهيد)



آرزویی که برآورده شد

به هر حال شهادت ايشان هم مثل حياتش، همه اش پر از رمز و نکته است. حاج آقا مرتبا جبهه مي رفت و مي آمد. در سفر با هواپيما به منطقه مي رفت و مي آمد كه اين حادثه برايش اتفاق افتاد. ماجراي شهادتش نيز معروف است و احيانا همه مي دانند اين را كه شهيد محلاتي پيش بيني شهادتش را کرده بود.
ايشان همواره آرزوي شهادت مي کرد، ولي به طور مشخص، روز قبل از سفرش به اهواز، فکر مي کنم مراسمي در شهرک شهيد کلاهدوز که ما آنجا ساکن بوديم، در مسجد شهيد کلاهدوز يک صحبتي دارد و در آن، ضمن تجليل از شهدا، به صراحت مي گويد که اميدوارم اين ريش من به خون سرم رنگين شود. اين را ايشان آنجا فرمودند و مسأله شهادت هم بعد از آن پيش آمد. و جزو معدود جنازه هايي بودند که از هواپيما تقريبا سالم به دست آمد و محاسنش به خون پاكش خضاب شده بود. (راوی: سردار عليرضا افشار)


جزئیاتی منتشرنشده از نحوه شهادت شهید محلاتی

پیکر شهید محلاتی سالمترین پیکر بود

مرا صدا کردند و گفتند هواپيماي فالکوم آماده است، شما ليست هاي کميسيون دفاع را تنظيم و پيگيري کن. به افراد مختلف هم اطلاع دادند که خود کميسيون دفاع دارد پيگيري مي کند که آنها براي بازديد جبهه ها بروند. مثلاً شما هم بيا که با هم برويم. ليست تهيه شد و چندبار تغيير کرد. شهيد محلاتي بودند، ديگران هم بودند در کميسيون دفاع، آقاي اکرمي بود که چون در هواپيما جا نبوده پياده مي شود و ديگر نمي رود. ما هم که شب قبلش اجازه گرفتيم و رفتيم. ايشان شب جمعه سوار هواپيما مي شوند. عمليات فاو شروع شده بود و ما در فاو بوديم. يک جايي رفته بوديم که حالت پناهگاه داشت و آقاي محمدي عراقي دعاي کميل می خواند که بعد هم نماينده ولي فقيه در سپاه شد. ما هم نشسته بوديم، ديدم داماد ما آمد کنار گوشم گفت که هواپيماي آقاي محلاتي را زده اند. گفتم چه شده؟ گفت همه شهيد شده اند. گفتم يقين داري؟ گفت بله. آنها هم مي خواستند به فاو بيايند که عملياتِ پيروز شده را ببينند و از جبهه ها بازديد کنند. من رفتم کنار آقاي محمدي عراقي و گفتم که حاج آقا، چنين قضيه اي هست. ايشان هم همان جا اعلام کرد و دعاي کميل که تمام شد، قرار شد سريع حرکت کنيم و به اهواز برويم. در مسير همه پل ها را زده بودند، راه خيلي دور شد و تا رسيديم به اهواز، نزديک صبح بود. جنازه ها را جمعه بعداز ظهر با هواپيما آوردند که ما هم با جنازه ها به تهران آمديم. به آن جنازه ها که نگاه کرديم، سالمترينش شهيد محلاتي بود. خيلي فشرده شده بود، سرش هم شکافته شده بود. جنازه ايشان نسبت به بقيه سالمتر بود. (راوی: سردار عبدالله محمودزاده)



بعدازظهر هواپیما را زدند

روز شهادتش هم که مي دانستيم ايشان فردا صبح مي خواهد به منطقه برود، ما سه تا محافظ بوديم و با ايشان راه افتاديم، چون خيابان جمهوري داراي خط ويژه بود. ايشان معمولا روزنامه جمهوري اسلامي مي خواند. ما هر روز به حساب پنج نفرمان، پنج تومان صدقه کنار مي گذاشتيم. آن روز حاج آقا گفت که يک روزنامه بگيريد. به اين رفيقمان که شهيد شد، گفتم چه کار کنيم، پول خرد نداريم. گفت دو تومان از صدقه بردار بعدا جايش مي گذاريم. ما دو تومان از روي پول صدقه برداشتيم و از کيوسک روزنامه گرفتيم و آمديم به فرودگاه و اثاثهايمان را برداشتيم و ماشين را نيز در پارکينگ دولت پارک کردي يک عده نماينده ها بودند و يک عده روحاني بودند و يک مقدار کتاب و قرآن نيز همراهشان بود. خلبان گفت بارم زياد است، نفرات را کم کنيد.گفتند از بين شما فقط يک نفرتان بيايد، ما گفتيم نمي شود. حاج آقا گفت عيب ندارد. من مي روم به اهواز در مکاني به نام گل که قبلاً متعلق به آمريکايي ها و آن روز مركز مرکز سپاه بود، شما از طريق زمين به آنجا بياييد و ما به هم ملحق مي شويم. عبدالله بچه اي داشت که مريض بود. گفتم عبدالله، من مي روم تو فردا با ماشين بيا، امروز هم نمي خواهد بيايي. گفت که نه، من از خانه خداحافظي کرده و ديشب هم خوابيده ام، شما با ماشين بياييد. ما ايستاديم، اينها با هواپيما حرکت کردند و ما هم برگشتيم که ماشين را در منزل آقاي محلاتي بگذاريم. معمولا ماشين را به منزل برمي گردانديم، موقع برگشتن دوباره به منز لشان مي رفتيم و ماشين را برمي داشتيم. ديگر ما خبري از آن گروه نداشتيم تا اينکه بعد از ظهر گفتند هواپيما را زده اند. (راوی: محمد احمدی، محافظ شهید محلاتی)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده