حضرت امام از زبان مريد و يار و ياورش شهيد محلاتي
سه‌شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۵۰
امام از اساس ، مخالف مطرح كردن مسأله ي اصلاحات ارضي بودند و مي فرمودند: صلاح نيست . به اين آقايان بگوييد كه صحبت از مالكيت نكنند و اصلاً اسمش را نياورند .براي اين كه اين ها تمام رعيت ها و روحانيت و كارگرها و تمام زن ها را عليه روحانيت مي شورانند . ما با ديكتاتوري شاه مخالفيم و شاه نبايد در رفراندم دخالت كند و طبق قانون اساسي بايد عمل كند .

نوید شاهد: پرداختن به اين نكته كه ياران ونزديكان حضرت امام خميني (ره) ، به ويژه شهداي گران قدري چون آيت الله محلاتي ، چگونه به سلك حلقه ي مبارزان نهضت جاودانه آن قائد عظيم الشأن درآمدند و در اين راه مقاومت ورزيدند تا به سر منزل مقصود رسيدند ، به تحقيق ،رمزگشاي بسياري از حقايق تاريخ انقلاب اسلامي خواهد بود .

در كتاب پا به پاي آفتاب ، اثر ارزشمند اميررضا ستوده ، مصاحبه اي خواندني و به لحاظ تاريخي واجد نكاتي مهم ـ با شهيد محلاتي وجود دارد كه آن را از نظر مي گذرانيد و با برخي از اين ويژگي ها و شرايط و از همه مهمتر خاطرات ، آشنا مي شويد. برجستگي اين مصاحبه ، در نزديك شدن شهيد محلاتي به كنش ها و واكنش هاي معمار كبير انقلاب اسلامي در بزنگاه هاي مهم و حساس برهه هاي مختلف نهضت بوده است.

ريشه اين انقلاب را بايد در در سهاي امام پيدا کرد...

چگونه با حضرت امام آشنا شديد؟

انس من با ايشان زياد بود و يكي از راه هاي ارتباط من با امام ، مرحوم حاج آقا مصطفي بود كه با ايشان بزرگ شديم ودر آن زمان ، آقا مصطفي هم سن و سال من ومتولد 1309 بود. امام تابستان كه به محلات مي آمدند ،حاج آقا مصطفي 13-14 سالش بود ، من هم 13-14 ساله بودم، با هم به باغ و گردش مي رفتيم و از همان زمان با آقا مصطفي آشنا شدم . اين آشنايي باعث شد كه در قم هم بتوانم به منزل ايشان آمد و شد بيشتر داشته باشم و انس بيشتري با هم پيدا كنيم.

پدر زن من مرحوم آيت الله شهيدي از دوستان امام بود ودر محلات هم كه بودند ،امام بيشتر مي آمدند به منزل ايشان . ارتباط خانوادگي هم داشتيم . در نتيجه انس زياد من به امام ، علاقه من ، روز به روز به ايشان بيشتر مي شد و با روحيات و افكارشان آشنا مي شدم .

امام به محلات كه تشريف آورده بودند ، يك ماه رمضان ،رأس ساعت پنج بعد از ظهر مي آمدند و در مسجد جامع مي نشستند و مؤمنان هم مي آمدندو ايشان براي آنان درس اخلاق مي گفتند. همان درس هاي اخلاقي كه دركتاب اربعين آمده است ويك مقدارش را هم استنساخ كرده ام . جاذبه اي كه مرا به سوي امام كشاند ،‌همان درس هاي اخلاقي بود كه ما در سن 14 سالگي در مسجد جامعه پاي آن مي نشستيم . اصلاً مردم محلات هم از همان وقت به ايشان ارادت داشتند.

شما شاگرد كدام درس هاي حضرت امام بوديد؟

روز اولي كه به قم آمدم ، ايشان درس اخلاق مي دادند . جمعه ها غروب ، به مدرسه فيضيه تشريف مي آوردند و آن درس اخلاق را مي گفتند . واقعاً اين درس اخلاق ،آن چنان انسان را از گناه بيمه مي كرد و آن چنان در طلاب اثر مي گذاشت كه اگر مثلاً زني از كناري مي رفت ، ما از كنار ديگري راه مي رفتيم، كه حتي حجم بدن او را هم نگاه نكنيم. بيشتر هم ، آيات مربوط به جهنم را بيان مي كردند.

من دو ، سه سال در درس خارج مرحوم آيت الله بروجردي شركت كردم ، ولي اصولاً درس خارج را نزد امام خواندم. درس خارج من حدود ده سال طول كشيد كه عمدتاً خدمت امام خواندم . فقه و اصول را هم پيش امام خواندم . چون ارتباط زيادي با امام داشتم ، از وجودشان استفاده مي كردم . حتي بسياري از كتاب هاي امام را در اخلاقيات ، عرفان و زمينه هاي مختلف مي گرفتم ، مي خواندم و پس مي دادم.

در مدتي كه با امام در ارتباط بوديد ، از ويژگي هاي اخلاقي و روحيه ايشان چه چيزهايي به ياد داريد؟

آن چه براي من و همه در درجه اول اهميت و جاذبيت قرار داشت ، معنويت امام بود . در محلات كه بوديم ، قبل از اين كه مكلف شوم ، پدر خانمم ، مرحوم آيت الله شهيدي ، از خصوصيات روحي امام در زمان جواني نقل مي كرد. ما قبل از انس با ايشان ، درباره روحيات شان شنيده بوديم.

امام ، در زمان جواني طلبه خشكي نبودند كه هميشه مثلاً روزه بگيرند و ذكر بگويند و نخندند و تفريح نكنند . تفريح هم داشتند ؛ تفريحاتي نظير اين كه شب هاي پنج شنبه دور هم جمع شوند و تاس كبابي درست كنند يا در مدرسه كته اي درست كنند. ولي از همان اول جواني نقل مي كنند كه ايشان نماز شب شان ترك نشده بود. از آن اول جواني مقيد بودند غيبت نكنند. حتي ما و شاگردهاي ايشان وقتي نزد ايشان مي نشستيم ؛ جرأت نمي كرديم از كسي حرف بزنيم ، زيرا ايشان با يك نگاه تند ، در همان كلمه اول ، ما را ساكت مي كردند. ايشان در اين موارد جذبه خاصي داشتند.

امام به چند چيز مقيد بودند :نمازجماعت اول وقت ، تهجد ، غيبت نكردن. حتي در زمان جواني ، زماني كه هنوز عيال هم نداشتند، دوستان ايشان مي گفتند كه حتي از گناه صغيره اجتناب مي كردند.ايشان اين طور منزه و پاك بودند. بعد با عرفان آشنا شدند و استادشان در اين زمينه مرحوم شاه آبادي بود كه گاهي در كتاب هاي شان در مورد مرحوم استادشان مي گويند:«شيخ عارف ما روحي له الفداه.» ايشان با آن مسائل عرفاني كه آشنا شدند،ديگر انس خاصي با خدا داشتند؛ تضرع و زاري و انس با خدا.

در درس شان هم مقيد بودند كه مطالعه كنند و بنويسند .برنامه منظمي در درس و بحث شان داشتند. به هر حال، هرگز عمرشان را به بطالت نگذراندند.تابستان که مي شد،تمام درس هاي شان را مي نوشتند.ايشان بر كتاب وسيله ي مرحوم حاج سيد ابوالحسن ، همان تابستان ها در محلات حاشيه نوشتند.

آن چه ما از تاريخ زندگي ايشان سراغ داريم ، اين است كه انسان منظمي بودند. زمان نماز و نيايش شان ، زمان تهذيب شان و زمان تهجدشان مشخص بود.

معمولاً آدم وقتي تازه ازدواج مي كند ، قدري از اشتغالات معمولي دور مي شود. مرحوم حاج آقا مصطفي از زبان ديگران نقل مي كرد كه وقتي امام ازدواج كردند ،غروب پس از نماز جماعت مي آمدند ، شام مي خوردند و مي خوابيدند. از آن طرف، آخرهاي شب بلند مي شدند ، نماز شب و تهجد و مطالعات شان را دنبال مي كردد. برنامه اي تنظيم كرده بودند كه هم خانواده ناراحت نشوند و هم به تهجد و مطالعه شان برسند.

در بسياري از مسائل مقيد بودند ، تا آنجا كه يك قِران از سهم امام مصرف نمي كردند. زمين مشتركي داشتند كه از پدرشان به ارث رسيده و دست برادربزرگ شان آقاي پسنديده بود. اين زمين در ماه درآمدي داشت و از همان درآمد ،ايشان زندگي شان را مرتب مي كردند ،به نحوي كه با همان درآمد تطبيق كند. ازاين رو ،تا وقتي كه مجتهد شدند و صاحب رساله ،هيچ وقت از سهم امام استفاده نكردند و اين هم از امتيازاتي بود كه ايشان داشتند .به طور كلي با گناه فاصله داشتند و با خدا مرتبط بودند.

امام، در زمان جواني طلبة خشكي نبودند كه هميشه مثلاً روزه بگيرند و ذكر بگويند و نخندند و تفريح نكنند. تفريح هم داشتند؛ تفريحاتي نظير اينكه شبهاي پنج شنبه دور هم جمع شوند و تاس كبابي درست كنند يا در مدرسه كته اي درست كنند. ولي از همان اول جواني نقل مي كنند كه ايشان نماز شبشان ترك نشده بود.



در زمان حضورآيت الله بروجردي ، در قم ، حضرت امام چه نقش و جايگاهي داشتند؟

سال اولي كه به قم رفتم ـ 1324 يا 1325 ـ آيت الله بروجردي تازه وارد قم شده بودند كه نسبت به حضور آيت الله بروجردي در قم مصر بودند ؛اين را من بعداً از خودشان شنيدم . پس از رحلت آيت الله بروجردي ، خدمت ايشان در امامزاده قاسم بوديم ، اظهار مي كردند:

من كه اصرار داشتم آيت الله بروجردي به قم بيايند ، براي اين بود كه قبل از آمدن ايشان دو ، سه تا از آقايان نظير آيت الله خوانساري ، آيت الله حجت و آيت الله صدر بودند، ولي يك شاخصي كه قدرتي براي روحانيت محسوب شود ، وجود نداشت. گذشته از اين ها ، آن جامعيتي كه آيت الله بروجردي داشتند ، در بقيه نبود .

آقاي بروجردي خيلي مدرس خوبي بودند و مي توانستند مجتهد تربيت كنند . اين جنبه خيلي قوي بود. جنبه ي ديگر اين بود كه به مسائل سياسي خيلي آشنا بودند. ايشان روحيه اي داشتند كه مي توانستند بر اين زمامدارها حكومت كنند. يك روز تيمور بختيار آمده بود آن جا ؛ علما به رديف نشسته بودند. بختيار روي يك پله نشسته و پايش را دراز كرده بود. مرحوم آيت الله بروجردي فرمودند،«در محضر علما مؤدب بنشين.» اين روحيه در ساير آقايان به اين صورت نبود. چون اين روحيه در مرحوم آيت الله بروجردي بود ، من فشار آوردم تا ايشان بيايد ، قدرتي را در دست بگيرد واز قدرت شان استفاده كند تا حكومت اسلامي تشكيل شود تا بتواند رژيم را سركوب يا لااقل كنترل بكند. مع الاسف اين كار نشد و اطراف ايشان را بعضي ها گرفته بودند. آقاي بروجردي هم نمي دانست كه چقدر قدرت دارد و به هر حال از قدرت ايشان ، آن طور كه بايد و شايد نفع اسلام و مسلمين استفاده نشد.

حضرت امام خودشان در درس آيت الله بروجردي شركت مي كردند و من ايشان را عصرها در مدرسه ي فيضيه مي ديدم . فكر مي كنم كه اين حضور ، نه به عنوان نياز به درس آيت الله بروجردي ، بلكه براي رعايت حرمت ايشان بود. امام بلافاصله بعد از درس آقاي بروجردي ، يك درس خصوصي در حجره ي آقاي مطهري داشتند. محتواي آن درس ، تقرير درس آقاي بروجردي و اشكالاتي بود كه خودشان بر آن وارد مي كردند. يك درس خصوصي نيز داشتند كه عده اي در آن درس شركت مي كردند، از قبيل شهيد مطهري و آشيخ عبدالجواد اصفهاني . ايشان درس اصول نيز مي گفتند يك درس منظومه هم صبح ها در يكي از حجره هاي مدرسه ي فيضيه داشتند كه در آن هم جمع زيادي شركت مي كردند. يك درس خصوصي چهار ، پنج نفري هم درباره ي عرفان در منزل داشتند. در آن درس ، آقا مرتضي حائري ، آقا رضا صدر ، شيخ عبدالجواد اصفهاني و مرحوم شهيد مطهري شركت داشتند و غير از اين ها كسي اذن دخول نمي يافت. آن مسائل عرفاني كه الان گاهي در كتاب هاي ايشان به چشم مي خورد ،در آن درس خصوص عنوان مي شد. من يك بار از آقاي حائري پرسيدم كه :«شما عرفان آموخته ايد؟» ايشان گفتند:«من هر چه عرفان مي دانم ، از آيت الله خميني فرا گرفته ام.» اما خيلي ها براي امام مزاحمت فراهم مي كردند . عده اي بودند كه نمي خواستند رشد ايشان را ببينند و همچنين به دليل مسائلي كه درون حوزه بود ، جو سازي هايي مي كردند و اتهاماتي مي زدند.

بالاخره امام يك مرتبه تصميم گرفتند كه تمام درس هاي خصوصي شان را تعطيل كنند و درس عمومي فقه و اصول را شروع كنند. درس خصوصي فلسفه و عرفان راتعطيل كردند و هر چه هم از ايشان خواهش كردند ، ديگر قبول نكردند. يك درس اصول ، عصرها در مسجد سلماسي داشتند كه بنده هم در آن حضور داشتم. از همان اول تا وقتي كه بنده در قم بودم ، مدتي در مسجد محمديه ، كه در خيابان ارم نزديك موزه است و حالا بزرگش كرده اند ، و بعد در مسجد سلماسي و اين اواخر در مسجد اعظم تدريس مي كردند.


ريشه اين انقلاب را بايد در در سهاي امام پيدا کرد...

در آن زمان كه با امام در ارتباط بوديد ، چگونه به بينش و انديشه ي ايشان پي برديد؟

در آن زمان كه من در جلسه ي درس امام حاضر مي شدم و با ايشان آشنا شده بودم ، پيش از همه وجهه ي اخلاقي و عرفاني شان براي من جاذبه داشت و جنبه هاي سياسي چندان برايم مطرح نبود .در طول مدتي كه امام به ما درس مي دادند و انس من با ايشان بيشتر شد ، به خصوص در قسمت اجتهاد و تقليد كه مسائل حكومت اسلامي و وظايف ولي فقيه را تشريح كردند ، فهميديم كه ايشان آن بينش را دارا هستند.

اگركسي با طرزتفكر امام آشناباشد ، مي داند كه در درس هاي شان هم به تناسب ، مطالبي را دراين موارد مطرح مي كردند ، مثلاً در مبحث اجتهاد و تحقيق ، مبحث ولايت را تشريح مي كردند. در آن جا ريشه اي بحث مي كردند كه اصلاً مجتهد در زمان غيبت چه اختياري دارد؟ با ادله ، روايات ، آيات قرآن و مسائل عقلي با مسأله برخورد مي كردند كه چطور مي شود اسلامي كه مي خواهد دنيا را اداره كند ، براي راه رفتن ، غذا خوردن و دستشويي رفتن افراد تكليف معين كرده است ؛ آن وقت براي قضاوت و حكومت تكليف معين نكرده باشد؟!

از زماني كه ايشان را شناختم ، همين بينش و فكر را داشتند.

از زمان مرحوم آقا شيخ عبدالكريم ـ يعني قبل از سال 1320 ـ هم امام اين طرز تفكر را داشتند . نامه اي از امام در كتابخانه ي يزد موجود است كه روحيه ي انقلابي ايشان را نشان مي دهد. امام از همان وقت در مقام اين بودند كه در حوزه افرادي را تربيت كنندو قدرتي براي روحانيت به وجود بياورند تا بتوانند قدرت استبداد را كه وابسته به استعمار خارجي بود ، درهم بكوبند واسلام را حاكم كنند. كتاب كشف الاسرار هم نمونه ي ديگري است .

در جلسات خصوصي به شاه و رژيم حمله مي كردند و به طور كلي از اين فكر كه روحاني براي اين ساخته نشده كه تنها نماز جماعتي يا نماز ميتي بخواند ، حمايت مي كردند. اين بينش از همان ابتدا در ايشان وجود داشت و همان طور كه خودشان هم زماني به من فرمودند ، نظرشان از آوردن آيت الله بروجردي به قم ، اين بودكه با رژيم مقابله كند.

نظر ايشان درباره ي حركت اسلامي شهيد نواب صفوي و فدائيان اسلام و همچنين جريان ملي شدن صنعت نفت ، چه بود؟

در آن زمان ما جوان بوديم و خيلي نمي توانستيم تحليل سياسي كنيم . امام هم با وجود مرجعيت آيت الله بروجردي ، هيچ وقت موضع گيري علني نمي كردند ؛ يعني مصلحت نمي دانستند . اگر هم آن موقع موضع گيري مي كردند،‌ اصلاً شايد [ عمال رژيم] نمي گذاشتند . در آن زمان امام به منزل آيت الله بروجردي به مشهد مشرف شدند ، آيت الله خميني را به عنوان وكيل شان در قم قرار دادند. البته بعدها اين ارتباط قطع شد و ديگر در كارهاي آيت الله بروجردي هم دخالت نمي كردند و در هيچ كاري اظهار نظر رسمي نمي كردند و مي گفتند: فايده ندارد و خودم مورد اتهام قرار مي گيرم . تا آن جاكه حتي نماز جماعت را قبول نكردند. ما براي آيت الله بروجردي توماري امضا كرديم كه: «با توجه به اين كه شما نمي توانيد به نماز بياييد ، امر بفرماييد آيت الله خميني به نماز بيايند. طلاب مي خواهند به ايشان اقتدا كنند.» امام مرا خواستند و گفتند: اين تومار را ندهيد . به من چه كار داريد؟

من مي خواهم درسم را بخوانم . من يك طلبه هستم .

به هر حال ، نه جماعت را قبول مي كردند و نه در كارهاي علني اظهار نظر مي كردند، ولي همين قدر مي دانم كه امام از همان اول با بينش مصدق موافق نبودند . اين موضوع مسلم بود. به جبهه ي ملي بدبين بودند و به مرحوم آيت الله كاشاني علاقه داشتند وگاهي مرحوم نواب هم به منزل امام مي رفت وبعضي موارد را مي گفت تا ايشان [ آن ها را] به آيت الله بروجردي برسانند.البته من نظر صريحي از امام در مورد نواب صفوي و فدائيان اسلام نشنيدم كه اعلام موافقت بكنند يا نكنند. مرحوم آيت الله كاشاني را علناً تأييد مي كردند و به ايشان در مجامع اظهار علاقه مي كردند . به مرحوم آيت الله محمد تقي خوانساري هم خيلي علاقه مند بودند و در نماز جماعت ايشان هم مرتب شركت مي كردند.

فرموديد كه آيت الله بروجردي در كارهاي مهم به حضرت امام رجوع مي كردند . اگر ممكن است نمونه اي در اين باره ذكر كنيد.

مرحوم آيت الله بروجردي با ملي گراها مخالف بودند و افرادي از اين موقعيت ، سوء استفاده مي كردند . آقايي به نام سيد علي اكبر برقعي بود كه به نظر من مشاعرش هم خوب كار نمي كرد . البته كتاب زياد داشت و با چپي ها هماهنگ بود . در دوران مصدق ، چپي ها روزنامه ي مردم را چاپ مي كردند و بر ضد روحانيت شعار مي دادند. توده اي ها طرفدار اين سيد علي اكبر برقعي بودند كه از طرف دولت هم آزادي داشت . در سال 1331 اين فرد به كنفرانس صلح و دين رفت . در موقع مراجعت ، توده اي ها وملي گراهاي آن روز به استقبالش رفتند و يكسره آوردندش توي حرم. وارد حرم كه شدند ، شروع كردند به تظاهرات و چند نفري بر ضد مرحوم آيت الله بروجردي و قرآن واسلام شعار دادند. اين كه آنان مأمور بودند يا نه ، نمي دانيم ، ولي اين كار باعث شد كه احساسات مردم برانگيخته شود.

من رفتم بالاي ديوارِ جلو صحن و سخنراني كردم . مرحوم تربتي هم سخنراني كرد. بعد هم جلو درِ فرمانداري ، در يك سخنراني مردم را تحريك كرديم ، كه در اين خلال ، با شهرباني هم برخورد پيش آمد. روز قبلش هم يك نفر كشته شده بود كه جسدش را براي دفن كردن بردندو عده اي هم مجروح شدند . شايع بود كه عده ي زيادي كشته شده اند . البته يك نفر به نام سرتيپ مدبر از طرف دولت مصدق براي رسيدگي به اين مسأله آمد و جاهايي را براي كشف جنازه ها بررسي كردند؛ از جمله به خاك فرج قم رفتند. من سردسته ي اين جمعيت بودم. آيت الله بروجردي و چند تا از مخبران هم ازتهران آمدند. مصاحبه اي هم با من كردند كه در روزنامه ي ترقي چاپ شد.

وقتي رفتيم پيش مرحوم آيت الله بروجردي ،ايشان فرمودند :«برويد پيش آقاي خميني ، برويد پيش ايشان.»

من آنان را بردم به منزل آيت الله خميني و در آن جا ايشان مسائلي را مطرح كردند ، مبني براين كه به اين ماجرا بايد رسيدگي شود. بعد هم من مصاحبه كردم . به هر حال ، چند روز تظاهرات بود و همان موقع هم سيد علي اكبر برقعي را به يزد تبعيد كردند. به ظاهر ، همين قضيه باعث شد كه مصدق قانوني را از تصويب بگذراند ـ چون اختيار قانون گذاري را هم خودش در دست گرفته بود ـ مبني بر اين كه هركس به مرجع تقليدي توهين كند، بدون شكايت شاكي خصوصي ،از شش ماه تا سه سال زندان [در پي] دارد.

آيا خاطره اي درباره ي رابطه حضرت امام و آيت الله كاشاني داريد؟

مرحوم آيت الله كاشاني به امام خيلي معتقد بود. قبل از 28 مرداد ، جبهه ي ملي نسبت به ساخت آيت الله كاشاني خيلي بد عمل كرد و روزنامه هايي مثل شورش كه مال كريم پوربود ،خيلي [به ايشان] بد مي گفت و جسارت مي كرد. روزهاي آخر، عكس معظم له را به گردن سگي انداخته و توي خيابان ها گردانده بودند .امام در پامنار تهران ،درمنزل پدر همسرشان آيت الله ثقفي تشريف داشتند . اين خبر را كه به ايشان دادند؛فرمودند: ديگر خدا صبر نخواهد كرد.چندي بعد دوران جبهه ي ملي سپري شد و بدتر از آنان سر كار آمدند.

يك بار هم آيت الله كاشاني بيمار بود و در خانه اي در دزاشيب استراحت مي كرد و امام هم در تهران بودند. من با اتومبيل يكي از رفقا رفتم وامام را به ديدار مرحوم آيت الله كاشاني بردم. وقتي رفتم ، ايشان روي تختخواب خوابيده بود. امام پاي تخت نشستند ودست مرحوم آيت الله كاشاني را گرفتند. آستين شان را بالا زدند و دست شان را مدتي نگه داشتند و براي آيت الله كاشاني دعا خواندند. آيت الله كاشاني به همان لهجه ي خودشان ، مرتب به اين مضمون به امام فرمودند: «مي دانيد كه من اهل تملق نيستم. به جدم قسم شما خير الموجودين واميد ملت هستيد . شما را در بين مراجع از همه بهتر مي دانم و اين ، اعتقاد من است.»

بعد از درگذشت آيت الله بروجردي ، برخورد حضرت امام با مسأله ي مرجعيت چگونه بود؟

بعد از مرحوم آيت الله بروجردي ،من از نظر تقليد و احتياط به ايشان رجوع كردم و دائم با ايشان انس داشتم . بعد از مرحوم آيت الله بروجردي كه عده اي شروع كردند به مرجع تراشي ،امام از خانه بيرون نيامدند و رساله شان هم هنوز چاپ نشده بود.در مجالس شركت نمي كردند و با اين كه در روزنامه ها عكس ايشان بود ، اصلاً نمي خواستند كه در وادي مرجع تراشي و اين مسائل داخل باشند . خودشان را كنار كشيدند . تا اين كه در مجلس شب هفتي كه براي مرحوم آيت الله بروجردي گرفتند و خودشان در آن شركت كردند،ما طلاب نيز به آنجا رفتيم و به ياد دارم كه آقاي مولايي به ايشان گفت :«ما رساله ي شما را مي خواهيم . ما مقلد شماييم.»

بالاخره رساله ي ايشان را گرفتند و طلاب با پول خودشان آن را چاپ كردند . من يادم است كه يك نفر در زمان مرحوم آيت الله بروجردي هفت ، هشت هزار تومان دست گردان كرده بود با من وگفت:«اين را ببريد به آقايان قم بدهيد.» واسم دو نفر را آورد . گفتم :«من مي دهمش به آقاي خميني .» اما صاحب پول موافقت نكرد. بالاخره قرار شد نصفش را بدهم به آقايي و نصف بقيه اش را به امام بدهم. مي خواهم حالات دو مرجع را مقايسه كنم. حالا نمي دانم خوب است اين گفته شود يا نه ، ولي يك نكته ي تاريخي است كه بايد بماند.

من پول را بردم پيش يكي از آقايان قم . آن شخص خيلي ازما استقبال كرد و به ما اجازه ي گرفتن سهم امام داد و هزار تومان از پول را هم به خود من برگرداند . بعد هم گفت :«من بناست حوزه را اداره كنم . شما در مجالس بگوييد حوزه احتياج به پول دارد و از اين حرف ها.» و گفت :«كسي خوابي ديده كه امام زمان (عج) به من نظر دارد و من بايد حوزه را اداره كنم.» من خيلي ناراحت شدم . بعد رفتم خدمت امام و پول را به ايشان دادم. ماجراي آن روحاني ديگر را هم نگفتم . اول ايشان مقداري مرا نصيحت كردند و فرمودند :

آيت الله بروجردي كه رفته ، فكرنكنيد كه رازق ما بوده ، با شيخ عبدالكريم رازق ما بود ،رازق ما خداست . شما بايد عزت روحانيت را حفظ كنيد . يك وقت فكر نكنند روحاني محتاج است . نبايد كوچكترين جمله اي كه در آن نقض روحانيت باشد بگوييد. شما دراين موضع گيري ها براي مرجع تراشي ، حق نداريد يك كلمه از من حمايت بكنيد يا غيبتي از آقاي ديگري بكنيد . شما وظايف تان را بايد خوب انجام دهيد . به درد مردم برسيد،مبارزه كنيد.

نكته اي كه ايشان همواره [ما را] به آن توجه مي دادند ،اين بود كه بعضي ها ، بعد از مرحوم آيت الله بروجردي ، مي خواهند ميان روحانيت شكاف ايجاد كنند و آن نقشه هايي را كه شايد با ملاحظه حضور ايشان عملي نكردند ،مي خواهند به انجام برسانند. از اين رو ،فرمودند : ما بايد مواظب انجام وظيفه مان باشيم.

به هر حال ،بعد از نصيحت هاي زيادي كه كردند ، پول را در محضر شان گذاشتم. ايشان عنوان كردند كه: اين پول ، سهم امام است ، نه مال من است نه مال شما. به مسؤوليت خودتان هرچه نياز داريد برداريد.

من گفتم :«آقا! من هيچ نيازي ندارم. الان نياز شما براي طلاب و ديگر امور بيشتر است.» و از ايشان خواستم كه اگر اجازه دهند ، من همان طور كه مورد نظر ايشان است در گرفتن سهم امام عمل كند. ايشان به خط مبارك خودشان همان روز اجازه [نامه] براي من صادر كردند. آن اجازه [نامه] را هنگامي كه ساواك به خانه ام ريخت، برد و فكر مي كنم الان در پرونده ام در اداره ي اسناد موجود باشد.

لطفاً قدري درباره ي ماجراي لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي و نقش امام در جريان مبارزه با آن لايحه صحبت كنيد.

در زمان مرحوم آيت الله بروجردي ، مرجعيت يكي بود و قدرت روحانيت در وجود ايشان متمركز شده بود. به همين دليل ، شاه نمي توانست برنامه ي خود را پياده كند. بعد از فوت آيت الله بروجردي ، شاه سعي كرد با كمك ايادي خود كاري كند كه اولاً مرجعيت حتي المقدور در ايران نباشد ، و ثانياً درافراد متعدد باشد تا قدرتي به وجود نيايد و قدرت خودش مسلط بر تمامي قدرت هاي داخلي باشد؛كه تا حدي هم موفق شد . وقتي كه شاه محيط را براي اجراي برنامه هايش مناسب ديد،ازانجمن هاي ايالتي و ولايتي شروع كرد.البته در قانون اساسي كه تنظيم كرده بودند و مي خواستند تصويب واجرا كنند ،چند نكته بود: يكي اين كه شرط كسي كه انتخاب مي شود ، مسلمان بودن نبود.ديگر آن كه قسم به قرآن كه سنتي دراين مملكت بود ، در آن قيد نشده بود. يكي هم مسأله ي دخالت زن ها بود كه مي خواستند زن ها را به محيط فاسد بكشانند ، نه اين كه حق رأي به آنان بدهند ، زيرا مردها هم حق رأي نداشتند ، چه رسد به زن ها .

امام از همان زمان در فكر اين بودند كه روحانيت منسجم باشد و انتظار حمله ي دستگاه بر ضد روحانيت اسلام را هم داشتند و مي دانستند رژيم نقشه دارد. ايشان از اول رنج مي بردند كه چرا روحانيان نبايد قيام و مردم را راهنمايي كنند؟ وظيفه ي روحانيت در نماز و ذكر و روضه و نماز ميت واين ها خلاصه نمي شود . برنامه ي روحانيت همان برنامه ي انبياست . من در درس ايشان بودم. مي فرمودند: منهاي نبوت و ولايت تشريعي ،هر وظيفه و كاري را كه پيامبر و امام داشتند ، غير مسأله نبوت شان و امامت شان ،‌مرجع تقليد مي تواند داشته باشد ، از قضاوت و حكومت و تمام شئون . اين را آقايان فراموش كرده بودند.وقتي امام قيام را شروع كردند ، فرموند : كار ما سخت است ، هم بايد تكليف خودمان را انجام بدهيم، هم تكليف گذشتگان را بايد انجام بدهيم. بر اين اساس بود كه امام بعد از مرحوم آيت الله بروجردي ، دنبال اين بودند كه از قدرت روحانيت استفاده شود.

وقتي ماجراي لايحه ي انجمن هاي ايالتي و ولايتي مطرح شد ، ايشان در مبارزه پيش قدم شدند ،آقايان را همان روز جمع كردند و گفتند: ما بايد متحد شويم و مقابله كنيم.

امام دفتردار نداشتند. اما خودشان مرتب به علماي بلاد و شخصيت ها نامه مي نوشتند و خطرات را گوشزد مي كردند و آنان را متوجه قدرتي كه دارند مي كردند. نقش شاگردان امام هم خيلي مهم بود. آنان با روحيه ي امام آشنايي كامل داشتند و طرز تفكر ايشان را مي دانستند . ريشه ي اين انقلاب را بايد در درس هاي امام پيدا كرد.

اول ،تلگرامي براي خود شاه فرستادند كه در آن روز خودش بزرگترين مبارزه بود.

آن موقع ، [اسم] شاه اصلاً مطرح نمي شد و كسي جرأت نداشت به شاه بد بگويد . در آن هنگام ، هر كسي كه مي خواست اسم شاه را ببرد ، مي بايست دو سه سطر القاب مي گذاشت .اما امام يك تلگرام فقط با عنوان «اعلي حضرت همايوني» كه آن هم متن تندي داشت ارسال كردند. اين حركت خيلي صدا كرد و شايد از چهار تلگرام كه به او شده بود ، جواب سه تلگرام را داد ، ولي جواب تلگرام ايشان را نداد. يك تلگرام و يك نامه هم براي اسدالله علم ؛نه به عنوان نخست وزير ، بلكه با عنوان «آقاي اسدالله عَلَم»؛ فرستادند و بايد بگويم كه آن تلگرام را به من دادند و من كارم از همان موقع شروع شد ، و رابط بين ايشان و آقايان قم بودم.

در اين مبارزه ،نوعاً اعلاميه ها را از ايشان مي گرفتم و به تهران مي آوردم. درتهران يك ارگان مخفي داشتيم كه در رأسش مرحوم حاج حسين آقا مصدقي در بازار بود ايشان كاغذ فروش بود و با چاپخانه ها ارتباط داشت .من اعلاميه ها را مي آوردم و به حاج حسين آقا مصدقي مي دادم و او هم آن ها را براي چاپ مي برد. بعضي اوقات ، شب تا صبح در چاپخانه بوديم. يك شب هم همان اعلاميه هاي خطاب به اسدالله علم را چاپ مي كرديم . يادم است كه پليس آمد و چاپخانه چي فوراً با چكش به جان ماشين چاپ افتاد كه گفتند :«چه كار مي كنيد؟» گفت :«من بدبختم، بايد فردا كار كنم وماشين خراب است ، دارم ماشين را درست مي كنم.»مأمور آمد و نگاه كرد و در را بست و برگشت . در را از پشت قفل كرديم و شروع كرديم به چاپ كردن اعلاميه امام ، كه پس از توزيع خيلي صدا كرد. در آن وقت امام پول نداشتند كه كارها را اداره كنند. ماهم طلابي بيش نبوديم. من ، هم اعلاميه هاي امام را چاپ مي كردم و هم وعاظ را دعوت مي كردم و پيغام هاي ايشان را به آنان مي دادم. گاهي كه اعلاميه اي مي نوشتند ، مي آورديم تا بر سر منبر خوانده شود ،كه خوانده مي شد. حتي در مسجد ارك جلسه اي بود ، امام اعلاميه ي تندي داده بودند كه آخرش "الم تَرَكيفَ" بود و آقاي فلسفي روي منبر گفت : اين را دم بدهيد.» و همه دم دادند. در همان موقع من اعلاميه اي تنظيم كردم و از علماي تهران امضا گرفتم كه در آن وقت چنان صدايي كرد كه سابقه نداشت . امام جماعت هايي كه فقط مسأله مي گفتند و نماز ميت مي خواندند ،يك مرتبه بر ضد حكومت اعلاميه دادند.

به هر صورت ،اين مبارزه اوج گرفت تا پيروز شد. در قضيه ي انجمن هاي ايالتي و ولايتي ، دستگاه حاكم آن قدر وحشت كرده بود كه وقتي دولت تصويب نامه ي انجمن هاي ايالتي و ولايتي را لغو كرد، متن اعلاميه اي را كه در مورد الغاء آن تصويب نامه مي خواستند در روزنامه منتشر كنند، پيش از چاپ به من دادندو من رفتم قم و آن را به امام نشان دادم. امام آن را خواندند ، در حالي كه روزنامه ها هنوز چاپش نكرده بودند .بعد،تلفني براي آقايان ديگر هم خواندند و ديگران هم قبول كردند . آن وقت در روزنامه ها اعلام شد . به اين ترتيب ، روحانيت دراين قضيه پيروز شد و آبروي دستگاه رفت .

امام در اين ماجرا كه پيروز شدند، تصميم گرفتند روحانيت را با يكديگر متحد كنند. از جمله دستورهايي كه به من دادند ، اين بود: به آقايان بگوييد همه شان ، حتي هفته اي يك شب هم كه شده دور هم بنشينند، با هم چاي بخورند و هيچ كار ديگري نكنند. از اين جا امام اين رويه را با آقايان قم شروع كردند و دستور دادند اين برنامه در شهرستان ها هم انجام شود تا اين كه موضوع رفراندم پيش آمد.

ماجراي رفراندم چه بود؟

همان طور كه گفتم ، تا پيش از ماجراي انجمن هاي ايالتي و ولايتي ، شاه فكر مي كرد كه هيچ قدرتي نمي تواند در مقابل رژيم او بايستد ، از اين رو ، علم را به ميدان فرستاد ، ولي وقتي ديد كه علم شكست خورده ، خودش شخصاً به ميدان آمد . او ديد كه در جريان انجمن هاي ايالتي و ولايتي، روحانيت ، ملت را بسيج كرده است . خواست ملت را از دست روحانيت بگيرد، به ظاهر با حربه ي حمايت از طبقه ي ضعيف به ميدان آمد و شش ماده به نام انقلاب سفيد نوشت كه عنوان هاي آن ها جالب بود. گرفتن زمين از مالكان بزرگ و تقسيم كردن بين كشاورزان ، حق رأي دادن به زنان ، سهيم كردن كارگردان در سود كارخانه ها و دادن سهام به آنان ، با سواد كردن بي سوادان و از اين قبيل . اين ها شعارهاي خيلي جالبي به نظر مي رسيد ، اما نقشه اي بود كه كشاورزي از بين برود و ايران مركز واردات شود و اگر هم صنعتي به وجود آيد ، صنعت مونتاژ باشد.

شاه تصور مي كرد كه در اين مملكت ، قدرتي وجود ندارد كه بتواند در مقابل شخص او كه خود را ظل الله مي دانست استقامت كند. از اين رو مسأله رفراندم را پي كشيد و اين برنامه ، مقدمه اي براي برقراري ديكتاتوري و تثبيت موقعيت خودش بود. در اين باره جرياناتي در خاطرم است كه عرض مي كنم.جريان شش ماده كه پيش آمد ، خيلي از علماي تهران كه با دربار بودند ، با شاه مخالفت كردند. مسائل اصلاحات ، موقوفات و مسائل ديگري بود كه شايد انگيزه اي شد كه آنان به مخالفت برخيزند ،و آنان جزء طرفداران شاه بودند.

يادم است كه يك روز به خانه ي مرحوم بهبهاني رفتيم ، ده ، بيست نفر از علماي تهران هم آن جا جمع بودند ، اسدالله علم را هم خواسته بودند. نصيري هم آمده بود كه در آن وقت رئيس شهرباني بود. آن جلسه ، جلسه ي بسيار بدي بود كه وقتي تفصيل آن را براي امام تعريف كردم ، ايشان خيلي ناراحت شدند . بهبهاني مسأله را بدجوري مطرح كرد. خدا رحمتش كند،گفت كه :«اين كارها خلاف شرع است .در تقسيم اراضي ، برخي موقافات هست كه عده اي از اين ها استفاده مي كنند ، برخي فقرا و علما از آن استفاده مي كنند.»خلاصه ، به نحو بدي مطرح كرد كه موجب تضعيف روحانيت شد . در آن شرايط ،آن مردك ـ علم ـ گفت كه : «ما به مصرفش كاري نداريم. زمين در دست يك نفربوده ، حالا مي دهيم به يك عده اي بكارند و پول هايش را مي دهيم به خود آقايان و مصرفش هم به عهده ي خود آقايان باشد.»در مجموع ، در آن جلسه برخورد اهانت آميزي با روحانيت شد . در اين ميان ،يكي ديگر از آقايان گفت :«خير ، مسأله اين نيست و روحانيت هم تنها اينان نيستند كه اين جا نشسته اند. ما كاره اي نيستيم .شما برويد قم و آن جا صحبت كنيد.» اين جلسه براي امر مهمي تشكيل شده بود؛اما بعضي آقايان مي گفتند كه [بايد] نصيري دستور بدهد گذرنامه ي زيارتي به آنان بدهند. اين هم طرز تفكر آنان بود. علم نهايتاً گفت كه :«ما ناچاريم كه اين برنامه را پياده كنيم و اگر نكنيم ،ما مي رويم و عده ي ديگري مي آيند وانجامش مي دهند.»

بعد ،مرحوم بهبهاني مرا خواستند و گفتند :«شما به قم برويدو به آقايان بگوييد كه اقدام كنند.» من به قم رفتم و خدمت امام رسيدم. ايشان گفتند : برويد با آقايان ديگر هم مذاكره كنيد . من نزد آقاي گلپايگاني ونجفي رفتم و با آنان صحبت كردم و قرار شد ترتيب جلسه اي در منزل يكي از فضلا داده شود و بعد من نتيجه را به علماي تهران اعلام كنم . شب ، جلسه تشكيل شد و مرحوم داماد و آقاي حائري هم آنجا بودند. جلسه چند ساعتي طول كشيد . بعد مرا خواستند و گفتند كه :«ما در اصل مطلب حرفي نداريم، وليكن راه قانوني را شما عرضه كنيدتا مطالعه شود.»

امام از اساس ، مخالف مطرح كردن مسأله ي اصلاحات ارضي بودند و مي فرمودند: صلاح نيست . به اين آقايان بگوييد كه صحبت از مالكيت نكنند و اصلاً اسمش را نياورند .براي اين كه اين ها تمام رعيت ها و روحانيت و كارگرها و تمام زن ها را عليه روحانيت مي شورانند . ما با ديكتاتوري شاه مخالفيم و شاه نبايد در رفراندم دخالت كند و طبق قانون اساسي بايد عمل كند . اين حق شاه نيست و اين تجاوز به قانون اساسي است . به آقايان بگوييد در عين حال اين مسأله را مطالعه كنند ، كه محور مبارزه با شاه چه باشد . بعد از جلسه من تا خانه ايشان را همراهي كردم. در بين راه امام فرمودند : من اميدي به اين آقايان ندارم. من اين دفعه با شاه طرفم. مي دانم اگر اقدام كنم ، مرا تنها مي گذارند و عقب مي كشند و وسط راه مي گويند:«آقا! وظيفه ي شرعي مان تغيير كرده . نمي توانيم كه گردنش را بزنيم.» مي گويند :« تا به حال وظيفه ي شرعي مان بوده ، ولي حالا ديگر نيست .» اين آقايان اين طورند و روحيه شان اين است . آقاي شريعتمداري مي گويد كه :« مي ترسم پليس در خانه مان را بزند.» اين كه اين طور مي ترسد كه مبادا پليس در خانه اش را بزند ، آدمي كه اين طرز فكرش باشد ، چگونه مي تواند به ميدان بيايد ؟خب ، پليس در خانه ي او را بزند ، وقتي وظيفه اي شرعي شد ؛ پليس چيست؟ پليس بيايد و او را بگيرد و ببرد؛ ولي او از پليس مي ترسد . آدمي كه فكرش اين است ،چگونه مي تواند ما را همراهي كند و به ميدان بيايد؟ اين ها نيستند ، وسط راه مي گذارند و مي روند. برويد به آقايان بگوييدخطردارد . خطر زندان و كشته شدن دارد . به اين ها بگوييد ، ببينيد حاضرند؟

ما رفتيم تهران و موضوع را به آقايان گفتيم ، ديديم كه آنان هم همان وحشت را دارند ؛ مي ترسند .امام هنوز اعلاميه اي نداده بودند، تا اين كه در جلسه اي كه در خانه ي آيت الله بهبهاني ترتيب داده شده بود، آقاي فلسفي سخنراني كرد. بعد كه از خانه بيرون آمدند ، پليس هجوم آورد. قرار شد عصر همان روز ، جلسه در مسجد سيد عزيزالله باشد و طبق دستوري كه از قم داده بودند ، قرار شد راجع به اصلاحات ارضي هيچ نگويند. در آن جا متأسفانه دو تا ماده تنظيم شده بود كه آن را به عنوان قطعنامه ، آقاي فضل الله خوانساري (داماد بهبهاني) خواند. يك ماده اش راجع به اصلاحات ارضي بود. بعدهم جلسه تمام شد. من آن روز همراه آقاي خوانساري بودم . پليس ها ريختند و مردمي را كه شعار مي دادند مورد ضرب و شتم قرار دادند. حتي عباي آقاي خوانساري از دوش شان افتاد و نعلين از پاي شان درآمد. ايشان بدون عبا و نعلين به طرف منزل رفتند. اين جسارت كه به آقاي خوانساري شد ، امام فرمودند: ديگر وظيفه ي ما دفاع از روحانيت است .

امام اعلاميه دادند ، اعلاميه شديدي كه من آن را گرفتم و آوردم و چاپش كرديم . تا اين كه ائمه ي جماعت جمع شدند و مبارزه اوج گرفت . جلساتي نيز تشكيل مي شد ، ولي به دليل نداشتن رهبري صحيح و فقدان سازماندهي ، اشتباهات خيلي فراوان بود.

فكر امام را هم قبول نمي كردد. مثلاً عده اي در خانه آقاي سيد محمدنقي ، يكي از ائمه جماعت تهران جمع شدند ، آقاي بهبهاني و آقاي فلسفي با جعفر بهبهاني نشستند و تصميم گرفتند كه نامه اي راجع به يك مسأله شرعي ، يعني قضيه ي موقوفات بنويسند. بعد نامه را براي علم فرستادند. علم اين بهانه را در دست گرفت وهياهو كرد كه :«اي ملت! بدانيد اين ها موقوفه خورند.» رفتم به امام گفتم ، امام قرمز شدند و ناراحت بودند . امام يك هدف را از همان وقت تعقيب مي كردند و آن هدف ، مبارزه با شخص شاه بود ، هر چه پيش مي آمد ، مي گفتند : ريشه ي فساد ، خودش است . ريشه ي فساد خود شاه است . او را بايد كوبيد . اما ديگران بيشتر به دنبال شاخ و برگ بودند؛مسائلي از قبيل موقوفه و زمين .موقعي كه امام با خود شاه طرف شدند ، آنان اول اعلاميه هاي خيلي ساده اي دادند.

اما مرا با آقاي مولايي فرستادند پيش شريعتمداري .امام فرمودند : شما نمي توانيد در فكر او اثر بگذاريد، او همه چيز را مي فهمد ،اما يك قدري تشجيعش كنيد. رفتم آن جا و ديديم كه ايشان هم مي ترسد و به ما مي گويد :«شما برويد آقاي خميني را نصيحت كنيدكه اين قدر روزنامه نگاري نكنند. اين شيوه ي مبارزه ، شيوه علمايي نيست ، شيوه ي روزنامه نگاري است . به شاه اهانت نكنيد. اين قدر به دولت حمله نكنيد.»

وحشت همه ي وجودش را گرفته بود . آمديم به امام گفتيم :«ما از طرف شما براي نصيحت ايشان رفته بوديم ، او به ما پيغام داد كه برويد ايشان را نصيحت کنيد كه اين قدر تند نرود كه مصلحت نيست .»

در همين ايام ، جريان مدرسه ي فيضيه در روز وفات امام صادق (ع) ـ دوم فروردين ـ پيش آمد.ساواكي ها در لباس كارگر و رعيت به مدرسه آمده بودند. آقاي انصاري از طرف آيت الله العظمي گلپايگاني به منبر رفتند، ساواكي ها شروع كردند به تكبير گفتن و صلوات فرستادن ، و بعد شاخه هاي درخت ها را شكستند و با چماق به جان طلاب افتادند و شروع كردند به زدن آنان ، و آنان رااز بالكن پايين انداختند و عده اي را مجروح و شهيد كردند . رئيس شان هم سرهنگ مولوي خبيث بود .در آن زمان من در تهران بودم. وقتي كه همان شب يا فردا شب به قم رفتم ، ديدم كه عده اي از دوستداران امام آمده اند كه ايشان را جايي مخفي كنند. امام فرمودند : همه تان برويد بيرون ؛ من ازجايم تكان نمي خورم. و همان جا ثابت ماندند و نقطه اتكايي شدند براي بقيه . من رفته بودم قم . بعد مي خواستم به خاطر كاري به محلات سري بزنم. امام فرمودند : زود برگرديد و اعلاميه اي را كه مي نويسم ، ببريد و چاپش كنيد.

علماي تهران تلگرام تسليتي فرستاده بودند و گفتند جواب تلگرام است . روز بعد ، قدري دير رسيدم ، ديدم ايشان اعلاميه را نوشته و داده اند به فرد ديگري . بعد فرمودند : به تهران برو آن را بگير. به امام عرض كردم :«مضمون اعلاميه چيست؟» فرمودند : به شاه بر مي گردد . پرسيدم : «اسمش را در اعلاميه آورده ايد؟» ايشان فرمودند :«بله .» آن اعلاميه ‌،همان اعلاميه ي معروف خطاب به آقاي سيد علي اصغر خويي ، پيرمردترين علما بود . در آن اعلاميه آمده بود كه :«اين ها با شعار شاه دوستي ريختند جنايت كردند، قرآن را پاره كردند، كتاب ها را سوزاندند... شاه دوستي يعني غارتگري...» چون موسوم نبود كسي به شاه حمله كند ، به ايشان گفتم :«آقا! خطرناك است.» همان طور كه چهار زانو نشسته بودند ، فرمودند :«قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا.» هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . شما برويد كارتان رابكنيد . من هم آن اعلاميه را چاپ و پخش كردم ،كه آن جنجال به پا شد.


ريشه اين انقلاب را بايد در در سهاي امام پيدا کرد...

لطفاً قدري دربارة حوادثي كه به پانزده خرداد منجر شد ، توضيح دهيد.

محرم در پيش بود . امام مرا خواستند و فرمودند: برويد وعاظ تهران و سران هيأت را جمع كنيد تا درمحرم امسال ، بتوانيم حداكثر بهره برداري را بكنيم. ايشان همچنين فرمودند : مداحان تهران و آن هايي راكه شعر مي سازند، جمع شان كنيد و بگوييد همان طور كه داستان كربلا را با نوحه سرايي بيان مي كنند، داستان مدرسه ي فيضيه را هم به نوحه سرايي دربياورند و بيايند در خيابان ها [بخوانند] . دستورالعملي هم در اين زمينه به من دادند. اعلاميه اي هم دادند كه در ماه محرم در دسته و سينه زني ها ، جنايات شاه و جريان فيضيه تشريح شود و ما حداكثر بهره برداري را از اين ماجرا بكنيم.

ما آمديم و چند جلسه با وعاظ گفت وگو كرديم و خدا مي داند كه در تهران از دست روحانيان مخالف امام ، چه كشيدم و چه درگيري هايي با بعضي از اين علما داشتم . به هر صورت ، آن سال برنامه ريزي كرديم وقرار گذاشتيم كه از ابتدا داغ نياييم كه جلو كار را بگيرند ،آرام جلو بياييم و شب هاي اول محرم را آرام برگزار كنيم ، تا در شب هاي هشتم ونهم و دهم بتوانيم حركت لازم يا حد اعلاي مبارزه را بكنيم.

سران هيأت را جمع كرديم ، من آن موقع توي مسجد بني فاطمه (ع) صحبت مي كردم ، و آنان را آماده كرديم براي روزهاي تاسوعا و عاشورا . نوحه واعلاميه ها و پيام هاي امام را نيز به شهرستان ها فرستاديم. صبح روز هشتم محرم بود كه من به قم رفتم. امام در منزل رو به روي منزل خودشان بودند؛ منزلي بود متعلق به من كه در اختيار مرحوم حاج آقا مصطفي قرارش داده بودم وخودم آمده بودم تهران . امام آن روز در آنجا بودند و من صبحانه را در محضرشان بودم و بعد گزارش تهران را خدمت شان ارائه دادم . يادم است كه امام در خانه شان روضه داشتند و يك دسته از قمي ها بودند و صداي شعار ونوحه شان مي آمد؛ازآن نوحه هاي قديمي كه:«مادر نداشتي اي حسين! كفن نداشتي...» و ازاين قبيل... امام فرمودند : اين هم نوحه شد كه امام حسين (ع) با اين همه فداكاري ها ، كفن نداشته ، نان و آب نداشته و نمي دانم از اين حرف ها...؟ ناراحت شدند و فرمودند : امروز روز هشتم روضه است . منبري ها آمدند اين جا و منبر رفتند ولي چيزي نگفتند . بعد فرمودند: شما امروز برو منبر و شروع كن ، من هم مي آيم. من منبر را به حول و قوة الهي شروع كردم وخيلي شديد ، حملات رژيم به مدرسه ي فيضيه و تجاوزاتش را برشمردم. جمعيت هم خيلي زياد بود. واين برنامه ـ كه بعدهم ادامه پيدا كرد ـ درآن جا صدا كرد. بعد از اين منبر ، امام فرمودند : من روز عاشورا مي خواهم به مدرسه ي فيضيه بروم ، شما بياييد آن جا و سخنراني كنيد.

من صدايم گرفته بود و قسمت عمده برنامه هاي تهران دست من بود. به امام عرض كردم : برنامه هاي تهران دست من است و آن جا لنگ مي ماند. ايشان گفتند : پس يكي دو تا گوينده بفرستيد .سخنران ها را نام بردم و بالاخره ايشان موافقت كردند كه آقاي مرواريد و آقاي سيد غلام حسين شيرازي را بفرستيم تا در روز عاشورا صحبت كنند.من به امام عرض كردم : شما خودتان صحبت نفرماييد ، چون خيلي ناراحتيد و ممكن است مسائلي پيش بيايد . فرمودند : فعلاً كه قصد ندارم صحبت كنم ، بعد ، دستورالعمل هايي هم براي برنامه ي تاسوعا و عاشورا دادند و من به تهران برگشتم و آن آقايان را فرستادم و برنامه از روز تاسوعا شروع شد.هيأت هايي كه آماده بودند ، آمدند. نوحه ها عوض شده بود. سينه زني ها به شكل ديگري جلوه مي كرد. يادم است كه نوحه خوان ها اين شعر را مي خواندند :«قم گشته كربلا . فيضيه قتلگاه . خون جگرعلما . شد موسم ياري ، مولانا خميني.» ازاين قبيل ؛ و عجيب صدا كرد. همان طور شب تاسوعا و شب عاشورا آقاي فلسفي در مسجد آذربايجاني ها منبر رفتند و آن مسائل راگفتند. روز عاشورا ، امام خودشان تشريف بردند مدرسه فيضيه و آن سخنراني عجيب را فرمودند. آن سخنراني مستقيماً حمله به شاه بود و اسرائيل . امام در آن سخنراني فرمودند: «مي دهم بيرونت كنند. مگر تو نوكر آمريكا و اسرائيل هستي؟» در تهران هم برنامه طوري تنظيم شده بود كه روز عاشورا از جلو مدرسه حاج ابوالفتح در ميدان قيام( ميدان شاه سابق) به طرف كاخ و به طرف دانشگاه حركت كنند. از همان جا حركت كردند ـ شايد صدها هزار نفر شركت كرده بودند و به سوي دانشگاه رفتند. وقتي كه جلو كاخ رسيدند ، آن شعارهاي كوبنده را بر ضد شاه دادند. اين بود كه دستگاه احساس خطر كرد و توطئه چيد و شب دوازدهم محرم كه مصادف بود با شب پانزدهم خرداد ، تصميم گرفت كه حكومت نظامي اعلام وامام و سران روحاني را كه دراين نهضت مداخله داشتند،‌دستگير كند.

از دوران زنداني بودن امام چه مي دانيد؟

امام در زندان حتي حاضر نشده بودند يك كلمه به سؤال آنان پاسخ بدهند و فرموده بودند:«شما صلاحيت اين كه مرا محاكمه و بازجويي كنيد نداريد» حتي يك مرتبه 24 ساعت يا 48 ساعت امام را به سلول انفرادي برده بودند كه خود امام به من فرمودند :«در آن جا تنفس براي من بسيار مشكل بود ، ولي خدا علاقه اي در دل من قرار داده بود كه انس با قرآن داشته باشم. با اين كه جاي تاريكي هم بود و روشنايي كمي داشت، مع ذلك من باقرآن مأنوس بودم ، آن مدت را با قرآن گذراندم . بعد از اين كه آمدند مرا بردند از آن جا در يك اتاق معمولي ، گفتند : معذرت مي خواهيم ما جا نداشتيم ، مي خواستيم جاي بهتري براي شما در نظر بگيريم . من به آن ها پاسخ دادم : نخير ، شما مي خواستيد به من نشان دهيد كه ما چنين جايي را هم داريم ولي شما كور خوانده ايد . اين كه چيزي نيست ، ما براي بدتر از آن آماده ايم.ما براي شهادت آماده هستيم.»

در هر صورت نتوانستند با اين اعمال روحيه ي امام را خرد كنند، بلكه عظمت امام زيادتر شد و اصلاً امام خودشان را نشان دادند و آنان ضرر كردند . يادم هست كه برنامه اي تنظيم شد تا آن ها نتوانند طبق قوانين آن موقع ، امام را محاكمه كنند. چهار نفر از علما ، اجتهاد ايشان را گواهي كردند . با اين كه اجتهاد امام مسلم بود و به نظر بنده ايشان اعلم بودند ، در عين حال براي اين كه مدركي هم باشد ، چهار نفري نوشتند. در اين زمان ، با اين که من مخفي زندگي مي كردم ، رفتم با آقاي ميلاني صحبت كردم ، آقاي ميلاني نوشت ، آقاي نجفي نوشت ، آقاي شيخ محمدتقي املي نوشت و يك نفرديگر هم نوشت . رژيم ديد كه عظمت امام بيشتر شد ، تصميم گرفت برنامه اي تنظيم كند كه شخصيت ايشان را تنزل دهد. از اين رو ، توطئه چيدند كه دولت را عوض كردند و منصور را سر كار آوردند. بعدهم به امام گفتند:«شما آزاديد.»

ايشان را به داووديه بردند.آقاي قمي و مرحوم آيت الله محلاتي راهم آزاد كردند. امام كه وارد خانه شدند ، من پس از يك ساعت خدمت ايشان رسيدم و سه روزي كه در داووديه بودند ، من در خدمت ايشان بودم. در آن جا ساواكي ها دست اندر كار بودند و پذيرايي مي كردند. به امام گفته بودند كه خانه متعلق به نجاتي ـ برادر آقاي قمي ـ است ، در حالي كه آن خانه در اختيار ساواك بود . از آن به بعد ، رفت آمدم براي ديدن ايشان شروع شد . ساواكي ها مراقب بودند و مردم را به صف مي كردند و بايد گفت شايد بدترين شبي كه بر امام گذشت ،شبي بود كه ايشان از زندان آزاد شده بودند، براي اين كه خبر هيچ يك از جناياتي را كه در آن مدت اتفاق افتاده بود ، به اطلاع امام نرسانده بودند. نگفته بودند پانزده هزار نفر از مردم در پانزده خرداد شهيد شده اند و چقدر را مجروح كرده اند. انساني با اين عاطفه ، يك مرتبه اين گزارش را دريافت كند ، چه حالي پيدا مي كند؟[يك دفعه] همه حوادث پانزده خرداد و دستگيري ها و كشتارها را به ايشان گزارش دادند و ايشان خيلي ناراحت شدند.

متأسفانه علماي تراز اول ، مسير مبارزه را مسيري كه امام شروع كرده بودند ، جدا كردند. امام همان وقت هدفش اين بود كه بايد با شاه مقابله و اين رژيم را ساقط كرد. اين آقايان مسير مبارزه را عوض كردند. آنان يك سلسله مذاكرات با دستگاه انجام دادند و گفتند :«بهتر اين است كه ما بياييم در انتخابات دخالت كنيم و مجلس را تصرف كنيم و اعلاميه بدهيم.»

وقتي امام از زندان آزاد شدند وآمدند داووديه و من گزارش كار را به ايشان دادم ، فرمودند: اين يكي از اشتباهات آقايان بود كه مسير مبارزه را عوض كردند و اين كارخطا بود . همه كاره ي مملكت شاه است . مجلس چه كاره است؟ بايد شاه را كنترل كرد.

پس از چندي ،سرگردي به نام عصار كه آن وقت سروان و رئيس همان ساواكي ها بود ، در آن جا مستقر شد. يك روز صبح بعد از نماز ، آقاي قمي رفت خانه ي حاج آقا باقر كه به حمام برود . ساواكي خوابشان برده بود و متوجه نشدند . ناگهان آمدند و گفتند :«اي واي! ايشان رفت . پدر ما را در مي آورند.» چون آنان مأمور بودند كه نگذارند ساكنان خانه بيرون بروند، سراغ من آمدند ،گفتند:«به ايشان تلفن كنيد كه زود بيايد. گفتم :«من تلفن نمي زنم .» عصار آمد وگفت : «نصيري پدر ما را در مي آورد ، تلفن كن.» امام فرمودند: چه شده ، [چرا] سر و صدا مي كنيد؟ براي ايشان ماجرا را تعريف كردم . فرمودند : به اين ها چه ارتباطي دارد؟ اين ها چرا اصلاً اين جا آمده اند؟ چرا خانه ي مردم مانده اند؟ چرا نمي روند دنبال كارشان؟

امام تشريف بردند وضو بگيرند ، من هم همراه ايشان بودم. در راهرو به عصار برخورد كردند. با عصبانيت فرمودند: اين ساواك چه مي خواهد؟ پدر اين ها را در مي آورم. بلند مي شوم و مي روم مسجد ، و مردم را به انقلاب و قيام دعوت مي كنم. برويد گم شويد . ساواك از جان مردم چه مي خواهد؟ عصار رنگش پريد و عقب عقب بيرون رفت . امام هم خيلي عصباني بودند. من امام را بغل كردم و گفتم :«حاج آقا! بفرماييد برويم.» خلاصه امام را به اتاق خودشان برديم.

عصار رفت و فوري به نصيري گزارش داد كه چنين ماجرايي اتفاق افتاده است . ناگهان تيمسار وثيق كه آن وقت رئيس پليس بود، با نيروي زيادي آمدند و همه جا را محاصره كردند. آن وقت كلانتري سواره بود كه با اسب مي آمدند و خانه را محاصره كردند و ديگر به هيچ كس اجازه ندادند كه به ملاقات ايشان بيايد و ملاقات ايشان را ممنوع كردند. حتي علما هم كه آمدند ، بنا بود به آنان هم اجازه ملاقات ندهند، امام بعداً اجازه دادند. پس از آن ،ملاقات ممنوع شد . بعد به امام گفتند كه :«شما آزاد نيستيد ، بلكه از يك زندان به زندان ديگر منتقل شده ايد . شما را آزاد نكرده ايم و بناست شما در اين خانه زنداني باشيد.»

آنان مي خواستند امام را به دهي در اطراف تهران ببرند. شاه هم پيغامي براي امام داده بود كه انصاري رئيس ساواك شميران پيغام را آورد. پيغام شاه اين بود كه :«اگر دست برنداريد ، فكر نكنيد كه من به اين سادگي از اين مملكت مي روم . نه ، من اول همه را مي كشم . بعدهم خودم مي گذارم مي روم.»

آن چه امام را خيلي رنج مي داد ، احساسات مردمي بود . مردم به خيابان ها و كوچه هاي اطراف مي آمدند و سرو صداي شعار و صلوات شان بلند بود، ولي مأموران نمي گذاشتند مردم با امام ملاقات كنند. يك روز عصر ، ايشان در بالكن نشسته بودند . وقتي مي ايستادند . پانصدمترآن طرف تر ، در كوچه ها مردم پيدا بودند. آقاي لواساني و مرحوم حاج آقا مصطفي و من ، سه نفري كنار امام نشسته بوديم. امام خيلي ناراحت بودند . مردم مرتب صلوات ختم مي كردند. به امام عرض كردم:«شما بايستيد تا اين مردم دست كم چهره ي شما را ببينند.»

امام بلند شدند و ايستادند و مردم امام را كه ديدند ، با شعارهاي شان غوغا كردند. ناگهان امام نشستند و به شدت شروع كردند به گريه كردن . آقاي لواساني گفت :«چرا گريه مي كنيد؟ چرا اين قدر ناراحتيد؟ بايد تحمل كنيد.» امام فرمودند : من ناراحتم كه بچه هاي من سالم اند ، خود من سالم هستم ، ولي جوان هاي مردم شهيد شده اند. اين ، براي من ، تحملش خيلي مشكل است .

من كه گريه ي امام را ديدم ، گريه ام گرفت و نتوانستم خودم را كنترل كنم و بلند شدم ، رفتم اتاق ديگر و تا مدتي هق هق گريه مي كردم. خلاصه ، امام دو روز در آن جا بودندو ملاقات شان هم ممنوع بود. صحبت بر سر اين بود كه ايشان به كجا منتقل شوند كه بالاخره آقاي روغني با ساواك مذاكره كرد و به ساواك گفت :«من حاضرم از ايشان و مراقبانش پذيرايي كنم. شما آن جا مراقب بگذاريد.»

عاقبت ، به هر دليل كه بود ، امام هم راضي شدند به منزل روغني در قيطريه منتقل شوند . بعد ، ماشين ساواك آمد و عصار پشت فرمان بودو امام به منزل روغني منتقل شدند . يادم است زماني كه امام قصد خارج شدن از منزل را داشتند ، من بالاي سرشان قرآن گرفتم و ماهم به اتفاق حاج آقا مصطفي و ديگر رفقا ، آن شب رفتيم منزل منزل مرحوم حاج مهدي عراقي و جلسه گذاشتيم كه چه كنيم و چه برنامه هايي داشته باشيم . همه متأثر بودند. البته برنامه ها تداوم پيدا كرد. مرحوم حاج آقا مصطفي ، گاهي به بيرون رفت و آمد مي كرد ، اعلاميه ها داده مي شد ، شهريه ي امام داده مي شد و برنامه ها مرتب ادامه داشت . ايشان مدتي در منزل روغني بودند و بعد خواستند خانواده شان را نزد خود بياورند . خانه كوچكي در صد متري خانه ي روغني براي امام اجاره شد و در آن جا بودند و ديگر اميدي نمي رفت كه ايشان را به اين زودي آزاد كنند.


ريشه اين انقلاب را بايد در در سهاي امام پيدا کرد...

ماجراي مقاله ي روزنامه ي اطلاعات چه بود؟

مدتي بعد نقشه اي كشيدند تا حيثيت ايشان را لكه دار كنند و بگويند امام با دستگاه كنار آمده است . دولت را عوض كردند و منصور آمد و وزير كشور ، جوادصدر ، پسر صدر الاشرف بود. مي خواستند جواد صدر را به عنوان يك چهره ي مذهبي قلمداد كنند، حال آنكه او دين و ايمان درستي نداشت . او همشهري ما بود و من خوب مي شناختمش . پدرش طور ديگري بود؛ درعين حال كه مشاغلي داشت و با شاه بود ، اهل نماز و عبادت بود ، حتي مي گفتند اهل تهجد هم بود . گاهي در مورد موضوعاتي از قبيل توحيد ،‌مقالات ديني مي نوشت ، ولي پسرش بزرگ شده ي اروپا بود. به هر حال ،آمدندو ازامام عذرخواهي كردند و به ايشان گفتند :«شما به قم تشريف ببريد.»

براي رفتن امام به قم ، سرهنگ مولوي يك اتومبيل بنز آورده بود ؛ اتومبيل ديگري هم كه ظاهراً لندروري متعلق به ساواك بود ، همراه آنان بود. به ايشان گفتند:«بفرماييد ، سوار شويد تا برويم.» امام سوار اتومبيل شدندو گفتند : ما آن جا سماور نداريم. اين ها را بايد ببريم. دو تا سماور بود كه آن ها را در صندوق عقب گذاشتند. امام مي فرمودند: من سوار ماشين شدم ، سرهنگ مولوي خواست پهلوي من بنشيند، گفتم تو اين جا نيا.سرهنگ مولوي گفته بود:«بله قربان! چشم.» و رفته بود در اتومبيل پشتي سوار شده بود. راننده ي اتومبيلي كه امام را مي برد، تعريف مي كرد:«امام در راه يك كلمه با ما صحبت نكردند.» ايشان راآورده بودند سركوچه يخچال قاضي ، نزديك بيمارستان پياده كرده بودند، چون اتومبيل نمي توانست وارد كوچه شود. اما تك و تنها به طرف خانه حركت كردند. ايشان مستخدمه اي داشتند به نام هاجر، شوهرش هم كارگري بود به نام مشهدي يحيي . اول رفتند و در زدند ، هاجر در را باز كرد و ديد كه امام است ، بهت زده شد، امام گفتند : چند تا سماور توي ماشين است ، برو بردار و بياورخانه . و به خانه تشريف بردند.

يكي ، دو تا دوچرخه سوار ديده بودند كه امام تنها به طرف خانه شان مي روند. آن دوچرخه سوارها راه افتادند در شهر فرياد زدند و به مردم خبر دادند. ظرف يك ساعت ، تمام آن جا پر از جمعيت شد. منزل رو به روي منزل امام ، خانه اي بود كه قبلاً به مرحوم حاج آقا مصطفي داده بودم ، ولي آن موقع آن را خالي كرده بودند و دست خودمان بود.پدر عيال من ، مرحوم آيت الله شهيدي با خانواده ي ما در آن منزل ساكن بودند. امام با زحمت به منزل ما منتقل كردند و ايشان شب ،همان جا خوابيدند . من صبح زود از تهران به قم رفتم. مردم براي اين كه امام را زيارت كنند ، بسيار تقلا مي كردند؛ به حدي كه شيشه هاي منزل بر اثر فشار جمعيت

شكست. صبح ، وقتي كه رفتم بيرون ، ديدم كه از شب قبل ، چقدر وسايل و كفش هاي مردم جا مانده است.

ساواك مقاله اي تنظيم كرده بود و به روزنامه ي اطلاعات داده بود كه علما سازش كرده اند و تفاهم شده و چنين و چنان . قصد داشتند به امام اين اتهام را وارد كنند كه ايشان با دولت كنار آمده اند و آنان هم ايشان را رها كرده اند.

مردم قم و[ ساكنان] مدرسه ي فيضيه ، به خاطر آزادي امام جشن گرفتند . مرحوم حاج مهدي عراقي و دوستان به قم آمدند و در مدرسه ي فيضيه جشن مفصلي گرفتندو قرار شد امام را به مدرسه ببرند . امام با عصبانيت فرمودند : بايد اين روزنامه ، اين مطلبي را كه نوشته ، تكذيب كند. بعد سؤال كردند:چه كسي بناست صحبت كند؟ گفتند: «آقاي خزعلي و آقاي مرواريد.» آن شبي كه امام به مدرسة فيضيه تشريف بردند ، آنان را خواستند و فرمودند: جواب اين مقاله را بدهيد و از طرف من تكذيب كنيد و بگوييد من هماني كه بودم ، هستم واين ها دروغ گفته اند. اگر درست حالي شان نكنيد و خوب حرف نزنيد ، خودم بلند مي شود و مي روم آن جا صحبت مي كنم. آن دو نفر بلند شدند و رفتند و امام را همان شب با تجليل بي سابقه اي به مدرسه بردند.

يكي از خواسته ها اين بود كه اين خبر روزنامه بايد تكذيب شود. فرداي آن روز امام مرا خواستند. ايشان كه مي دانستنددكتر صدرـ وزير كشورـ همشهري ماست و من او را مي شناسم ، فرمودند: برو تهران ، پيش دكتر صدر و به او بگو اگر اين مطلب روزنامه را تكذيب نكنيد، هر چه ديديد ، از چشم خودتان ديده ايد.

من رفتم و با دكتر صدر در وزارت كشور ملاقات كردم و پيام امام را رساندم، مردك جواب داد:«من چند روز پيش اروپا بودم. ديدم كه آن جا در كليساها كشيش ها آزادند ، صحبت مي كنند ، مردم را هدايت مي كنند، دولت هم به كار خودش مشغول است . خلاصه آن كه دين از سياست جداست . آقايان مشغول كار خودشان باشند ، ماهم مشغول كار خودمان باشيم. دخالت در سياست وظيفه ي آنان نيست ، در شأن روحانيت نيست كه در سياست دخالت كند.»

اوگفت :«قول نمي دهم.» بعد از آن گفت :«من به نخست وزير و ساواك مي گويم.» بعد هم حاضر نشدند تكذيب كنند. پس از مدتي ،دكتر صدر ، خودش به قم آمد وبا امام ملاقات كرد و در اين ملاقات ، امام حرف هاي شان را به اوگفتند . اين ماجرا منجر به آن شد كه خود امام در اولين جلسه ي درس شان آن نطق تاريخي را فرمودند كه : ما هماني كه بوديم ، هستيم و هيچ كس حق سازش ندارد. حتي فرمودند : خميني اگر سازش كند ، اين ملت خميني را هم بيرون مي كشد...

و مبارزه دوباره شروع شد. البته مزاحمت ها بود و هر كسي را كه اعلاميه پخش مي كرد ، مي گفتند . بعضي ها را تبعيد و بعضي ها را زنداني كردند؛ اما مبارزه همان طور ادامه داشت تا قضيه ي كاپيتولاسيون پيش آمد.

در پي آزادي امام از زندان و بازگشت ايشان به قم ، مواضع شريعتمداري در برابر امام و نهضت چه بود؟

پس از پانزدهم خرداد 1342 كه امام با آن شكوه وعظمت وارد قم شدند، ما تصور مي كرديم كه شريعتمداري از ايشان استقبال مي كند و روي خوش نشان مي دهد ، ولي ديديم كه از همان موقع شروع كرد به نق زدن. مي گفت :«ما در اين نهضت عده اي كشته داده ايم، ديگر جشن يعني چه ؟» به جشن دعوتش كردند، شركت نكرد و مي گفت :«عكس ما چرا نبايد در مدرسه باشد؟»حتي در جلسه اي كه براي برنامه ريزي بازگشت امام از او دعوت كرده بودند ، شركت نكرده بود. بعد از مدتي هم مسأله دارالتبليغ را علم كرد. ظاهراً همان موقع تأسيس دارالتبليغ بود كه امام فرمودند: من نمي دانم ، اين دارالتبليغ همان دانشگاه اسلامي نيست كه شاه مي خواهد درست بكند؟ من كه حاضر نيستم آن را تأييد كنم.

البته امام از نظر ملاحظه ي روحانيت در محذوري بودند كه نمي توانستند آن چه در دل داشتند با صراحت بگويند، ليكن فقط مي فرمودند : من اعتماد ندارم ، من احتمال مي دهم اين همان دانشگاه اسلامي شاه باشد.

جريان دانشگاه اسلامي چه بود؟

يكي از برنامه هايي كه رژيم هميشه دنبال مي كرد ، اين بود كه [مي خواست] خودش نياز مردم مسلمان ايران به روحانيت را تأمين كند. او روحانيتي را مي خواست كه در اختيار خودش باشد . حتي دكتر اميني كه نخست وزير بود ، وزير مشاوري در امور مذهبي به نام شريف العلماء داشت . به هر حال، آن موقع مي خواستند دانشگاه اسلامي به وجود بياورند و چيزي نظير دانشگاه الازهر درست كنند كه مرجعيت و روحانيت در اختيار خودشان باشد ودر مقابل حوزه ي علميه قم صف آرايي كنند. رفتند سراغ علامه طباطبايي تا ايشان را راضي كنند كه رياست آن را بپذيرند ، ولي ايشان قبول نكرد. بدين خاطر سراغ آقا سيد ابوالحسن رفيعي قزويني هم رفتند ، اما ايشان هم بالاخره زير بار نرفتند.

رژيم پيش ازآغاز نهضت امام در فكر اين كار بود و تمام تشكيلات اوقاف راهم براي همين منظور به كار گرفته بود. در قضيه ي دارالتبليغ ، امام اين طور فكر مي كردند كه مي خواهند همان نقشه ي دانشگاه را پياده كنند و عده اي روحاني ورزيده را كه حتي به زبان خارجي و حقوق هم آشنا باشند، در اختيار خود بگيرند.ازاين رو ، امام با دارالتبليغ مخالف بودند و بعضي از اختلافات هم از همين جا شروع شد.

البته عده اي روحاني جوان از شاگردان امام بودند كه از امام طرفداري مي كردند ، ولي شديداً مخالف سيره ي ايشان بودند ، به خصوص در مبارزه با شاه نظر خاصي داشتند ،ازجمله يادم است كه يك وقت امام به طورخصوصي به من مي فرمودند:

من نه ازدولت و نه از شاه ، از هيچ كدام تقيه نمي كنم ،اما از بعضي از علما تقيه مي كنم. يعني يك روز ، اگر خطري خواهد بود. خلاصه ،هر كسي را با جنس خودش مي آيند به مبارزه اش .

به هر حال ،دستگاه طاغوت هميشه نقشه اش اين بود كه درمقابل مرجعيت ايشان ، مرجع بتراشند و در مقابل روحانيت مبارز ، روحاني وابسته درست كند و براي اين نقشه ،پول هايي هم خرج كردند ، ولي بحمدالله موفق نشدند.

از جريان كاپيتولاسيون چه خاطراتي داريد؟

جريان كاپيتولاسيون به اين صورت بود كه دولت منصور لايحه اي به مجلس شوراي ملي برد كه اگر مستشاران آمريكايي مقيم ايران جرمي مرتكب شدند ، دستگاه قضايي ايران حق محاكمه شان را نداشته باشد و آنان را بايستي در دادگاه هاي خود آمريكا محاكمه مي كردند. اين خيلي آبروريزي بود. كاپيتولاسيون به تمام معني اسارت بود حتي درخود مجلس آن روز هم عده اي با اين لايحه مخالفت كرده بودند و در جلسه ي خصوصي اي كه تشكيل داده بودند، خيلي حرف در اين باره زده بودند . ما يك نفوذي درمجلس شورا داشتيم كه اخبار داخل آن جا را براي مان مي آورد. البته از نماينده ها نبود،بلكه از افرادي بود كه در دفتر آن جا كار مي كرد. اوصورت مذاكرات و مسائلي را كه در درون مجلس مي گذشت، براي ما مي آورد و قرار شد كه ما آن ها را براي امام ببريم.

يك روز بعد از اذان صبح ، به اتفاق آقاي مولايي مدارك لازم را برداشتيم و رفتيم قم و خدمت امام ارائه داديم، قرار بود امام به مناسبت كاپيتولاسيون صحبت كنند. ايشان خيلي عصباني بودند. وقتي ما رفتيم خدمت شان ، فرمودند:

اين ازآن اموري است كه ما بايد دنبال و عزت اسلام را زنده كنيم.اين قصه رأي زن ها نيست كه آن ها به ما وصله ارتجاعي بچسبانند. اين قصه تقسيم اراضي نيست كه به ما بگويند طرفدار مالكيت هستيد . اين مسأله اي است كه تمام آزادي خواهان دنيا اين مسأله را قبول دارند كه ما براي آزادي مي جنگيم . ما هدف مان يك هدف ارتجاعي نيست ، اين است كه از زير يوغ استعمار امريكا و اسرائيل بيرون بياييم. ما مي خواهيم يك ملت مستقل باشيم ، نه زير يوغ استعمار آمريكا كه مستشارانش در مملكت ما هر چه جنايت مي خواهندبكنند، بكنند و هيچ دستگاه قضايي حق نداشته باشد آن ها را دستگير كند.

امام آن روز يك سخنراني كردند كه در تاريخ ثبت [شده] است . بعد به اتاقي تشريف بردند و ما رفتيم خدمت شان . در آن جا فرمودند :حالا ديگر راحت شدم!

با اين كه از نظر جسمي خسته شده بودند ، به ما فرمودند:راحت شدم . من تكليفم را انجام دادم ،حالا هر چه مي خواهد پيش آيد ، بيايد .آن چه مهم است ، انجام وظيفه است وعمل به تكليف شرعي .

بعداً دراين باره اعلاميه اي هم مرقوم فرمودند كه اعلاميه اي تاريخي بود و بعد چاپ شد و اعضاي هيأت مؤتلفه در سطح تهران و به خصوص در شمال شهر آن را پخش كردند و حتي يك نفر هم دستگير نشد.


ريشه اين انقلاب را بايد در در سهاي امام پيدا کرد...

از دستگيري و تبعيد امام چه خاطراتي داريد؟

پس از آن كه رژيم ، سخنراني و اعلاميه ي امام را بر ضد كاپيتولاسيون ديد، مقدمات تبعيد ايشان را فراهم كرد . شبي به منزل امام ريختند و ايشان را دستگير كردند و يكسره به فرودگاه بردند و به تركيه فرستادند ، كه آن هم ماجرايي دارد كه ديگر لازم نيست من اشاره كنم. فقط اين را بگويم كه مأموران وقتي شبانه وارد قم شدند ، كفش هايي داشتند كه صدا نمي كرد. آنان از جلو بيمارستان فاطمي تا منزل امام ، در مقابل هر خانه اي يك مأمور گذاشته بودند تا اگر كسي خواست از منزلش خارج شود ، جلو اورا بگيرند . بالاخره با يك ترس و لرزي امام را گرفتند و تبعيد كردند. سرهنگ افضلي مأمور بردن ايشان به تركيه بود.

صبح روز بعد ، سرهنگ مولوي مرا به ساواك احضار كرد و دو ساعت نگهم داشتند و بعد رهايم كردند. مولوي رئيس سازمان امنيت تهران و آدم بسيار خبيثي بود. همه ي كماندوهاي ساواك زير نظر او بودند. در قضيه ي مدرسه كه طلاب را زدند، او سرپرست مأموران و كماندوها بود. در دستگيري اول امام كه ايشان را به زندان بردند ، همين مولوي دست اندر كار امور بود و مرد خيلي خشن و بددهني بود.همه دستگيري ها و جنايات زير نظر او صورت مي گرفت . در آن دو ساعت ، مولوي گفت و گوهايي با من داشت و اهانت زيادي به امام كرد. او مي گفت :«من تو را خواستم براي اين كه به تو اطلاع دهم كه خميني مرد . دفنش هم كرديم ، سنگش راهم گذاشتيم ، ديگر نامي از خميني در دنيا نخواهد بود . حالا هم به تو مي گويم كه از اين پس اگر صدايت در بيايد و اگر برنامه هايت را ادامه دهي و سر و صدا كني، ريز ريزت مي كنم. ناخن هايت را مي كشم ، تكه تكه ات مي كنم.» خلاصه ، مقداري اهانت به امام كرد و مقداري به من فحاشي كرد و بعدگفت :«حالا برو و هر كاري مي خواهي بكن.» بعد ، در را باز و مرا از اتاق پرت كرد بيرون و صدا زد:«اين را بيرونش كنيد.»

حضورامام در نجف ، چه تأثيري بر مرجعيت ايشان داشت؟

خود بنده و خيلي از دوستانم ، بعد از فوت مرحوم آيت الله بروجردي از امام تقليد مي كرديم. البته به حكم وظيفه ، نه اين كه بخواهيم دور امام جمع شويم تا ايشان كساني را به عنوان طرفدار داشته باشند. حتي گاهي بعضي از افراد اهل علم كه در خانه ي ايشان خدمت مي كردند و وظيفه اي داشتند ، در زندگي لنگ بودند. بعضي از دوستان ايشان هم از نظر مالي در زندگي لنگ بودند. من يك بار به امام عرض كردم: آقا يك مقدار هم به اين ها كمك كنيد . فرمودند:«حالا اگر مبارزه كرده ، من بايد به او پول بدهم؟ يك كسي اگر نماز خواند ، بايد پول بگيرد؟ وظيفه اش را انجام داده.» گفتم: نه از باب اين كه مبارزه کرده ، بلكه از اين نظر كه زندگيش لنگ است . ولي در عين حال ، امام اصلاً توجهي به اين مسائل نداشتند . آنان كه امام را دوست داشتند ، بر اساس اعتقادشان كار مي كردند، نه به خاطر جنبه هاي مادي. [آن ها] جان شان را حاضر بودند بدهند ، چه رسد به امور مادي ، ولي بسياري از آقايان ديگر بودند كه فكر مي كردند اگر امام مرجع تقليد رسمي شوند ، ممكن است ديگر برنامه هاي شان را نداشته باشند، از اين رو ، مخالفت مي كردند.

بعد از مرحوم آيت الله بروجردي ، عده يزيادي از اين آقايان ، سراغ آقاي حكيم رفتند. آقاي حكيم مرجعي بود كه در بعضي مواقع خوب مبارزه مي كرد، با حكومت بعثي در عراق مبارزه داشت ، در ايران به شاه اعتراض كرد.

من بعد از قضيه ي فيضيه ، گذرنامه گرفتم و با خانواده به نجف رفتم. در آن جا پيام امام را به ايشان و آقاي خويي دادم. آن وقت آقاي خويي هم مبارزه مي كرد. نامه اي را هم كه علماي تهران نوشته بودند ، بردم و جوابش را گرفتم و آوردم . به اتفاق مرحوم آقا سيد علي اصغر خويي رفتيم نزد آقاي حكيم. آقاي حكيم تلگرامي خطاب به علماي ايران مخابره كردند و گفتند :«بياييد به عراق ونجف هجرت كنيد.» در عين حال ، آقاي حكيم خط مشي اي داشتند كه غير از خط مشي امام بود. وقتي كه امام به نجف مشرف شدند، در جلسه ي بازديدي ، آقاي حكيم گفته بود:«آخر اين خون هايي را كه ريخته مي شود ، بايد پاسخ داد.» امام فرموده بودند: هر چه حضرت امير(ع) جواب داد ، من هم همان جواب را خواهم داد. بعد كه آقاي حكيم از دنيا رفت ، مدرسان قم راجع به مرجعيت امام اطلاعيه دادند. ما در تهران اعلاميه داديم و جلسه اي گرفتيم . در آن مجلس ختم ، يادم است كه برادرمان آقاي مرواريد منبر رفت وگفت :«كساني كه نمي توانند لمعه بخوانند ، حالا آمده اند مرجع تعيين مي كنند.»

بسياري از ائمه ي جماعات تهران ، بناي هتاكي و فحاشي و بدگويي به ما را گذاشتند و بر ضد ما جبهه گيري كردند و ما مصيبت هايي از اين گروه كشيديم و آنان به عناوين مختلف ما را اذيت مي كردندو نمي گذاشتند آزاد باشيم .نه از ما دعوت مي كردند و نه منبر ما را تأييد مي كردند ، ولي چون خواست خدا و حقانيت و استقامت امام بود و اراده ي ملت . وقتي كه خود آنان ديدند كه ملت يك طرف است و آنان تنها مانده اند، اضطراراً دست كشيدند. همين الآن هم خيلي از آنان با جمهوري اسلامي مخالفند، ولي نمي توانند حرف بزنند. البته امام ، كمال آقايي را نسبت به آقايان علمايي كه مخالف بودند داشته وبه آنان گفته اند « بياييد شما هم همكاري كنيد. بياييد دستگاه قضايي را بگيريد ، خودتان قضاوت كنيد ، خودتان كارها را اداره كنيد. ولي خط فكري اين عده اصلاً با خط فكري امام نمي خواند.

در زماني كه حضرت امام در نجف بودند ، شما چند بار به ديدارشان رفتيد؟

من سه بار از مكه به نجف رفتم. سالي بود كه به حجاج مكه اجازه دادند به مدت يك هفته از مكه براي زيارت به عراق بروند و بعد به ايران بيايند. خدا به من توفيق عنايت كرد كه آن سال به مكه رفتم. يك سال هم سالي بود كه آقاي حكيم به مكه مشرف شده بودند ، از مكه به نجف رفتم و در منزل امام و مرحوم حاج آقا مصطفي بودم . اگر به كربلا مي رفتم، شب فوري برمي گشتم كه بيشترين استفاده را از محضر امام ببرم. در يكي از اين سفرها ، گزارشي راجع به مكه به امام دادم.

در آن سال ها نقش نهضت آزادي در مبارزات چه بود؟

يادم مي آيد موقعي كه امام در نجف بودند ، تصميم داشتد با مجله ي لوموند مصاحبه كنند. عده اي از افراد نهضت آزادي مرا خواستند و اظهار داشتند كه :«به امام اطلاع دهيدكه در مصاحبه به آمريكا حمله نكنند.» من گفتم :«حرف شما چند تا اشكال دارد ، يكي اين كه امام شخصيتي نيستند كه به حرف من وامثال من گوش كنند. ايشان ديدي و شخصيتي دارند و خودشان عمل مي كنند و ما تابع ايشان هستيم ؛ امام كه تابع نظر ما نيستند. در ثاني ، اصل مطلب درست نيست. اصلاً ما با استبداد مبارزه مي كنيم كه ريشه ي استعمار را از اين مملكت بكنيم. شاه نوكر آمريكاست . ما كه نمي خواهيم اين نوكر از بين برود و ارباب سرجايش باشد. چه فرق مي كند؟ مسأله ي شخص شاه كه مطرح نيست ؛ شاه به عنوان نوكر و دست نشانده ي آمريكا براي ما مطرح است و بايد از بين برود و هر كسي هم باشد ، همين طور است و اين اصل مطلب است .» اين جريان گذشت و من هم پيغام ندادم، بعد معلوم شد كه پيغام شان را به وسايل ديگري به گوش امام رسانده اند. يادم است امام در يكي از سخنراني هاي شان در نجف اين مسأله را فرمودند كه : بعضي به من مي گويند به آمريكا حمله نكن. اصلاً ريشه ي همه ي جنايات آمريكاست ، چطور مي شود به آمريكا حمله نكنيم؟

چه شد كه حضرت امام به پاريس رفتند؟

يكي از تصميمات تاريخي و سرنوشت ساز امام ، مسافرت ايشان به پاريس بود. كسي باور نمي كرد كه امام تصميم بگيرند بروند پاريس . امام فرمودند: وقتي كه نتوانم حرفم را بزنم، نجف هم نمي مانم . از اين فرودگاه به آن فرودگاه مي روم، صحبتم را مي كنم.

هنگام اوج گيري انقلاب كه حضرت امام در پاريس انقلاب را رهبري مي كردند ، گروه هايي مانند جبهه ي ملي و نهضت آزادي چه برخوردي با مبارزات داشتند؟

وقتي كه امام در پاريس بودند ، گروه ها براي اين كه قدرت را به دست بگيرند ، فعاليت مي كردند . همه ي آناني كه نقش رهبري امام را تخطئه مي كردند ، در آن موقع در فكر بودند كه قدرت را به دست بگيرند. ملت ايران به ياد دارد كه روز تاسوعاي سال 1357 ، ابتدا نهضت آزادي اعلام راهپيمايي كرده بود. جمعيت حقوق بشر و آناني كه وابسته به ملي گراها بودند ، دستور داده بودند كه در آن روز «مرگ بر شاه» نگوييد. و در سر تاسر مسير خيابان انقلاب تا ميدان آزادي ، يك «مرگ بر شاه» گفته نشد . همان شب [جامعه] روحانيت مبارز تشكيل جلسه داد و تصميم گرفتيم كه روز عاشورا شعار اصلي همان باشد كه امام مي خواستند و فرياد «مرگ بر شاه» در روز عاشورا بلند شد . آن آقايان با كيفيت شعارها مخالف بودند . از قبل هم اعلام مي كردند كه : «ملت ايران بايد اين مبارزه را ادامه بدهد كه قانون اساسي حاكم باشد.» مي گفتند :«ما بايد چيزي بگوييم كه اگر در دادگاه محاكمه مان كردند، بتوانيم پاسخ بدهيم . شاه بماند ، اما سلطنت كند نه حكومت.»

هم با «مرگ برآمريكا» مخالف بودند و هم با «مرگ بر شاه.» تحليل شان اين بود كه:«ما مجبوريم با قدرت هاي بزرگ كنار بياييم . با شوروي كه نمي شود كنارآمد، چون خدا را قبول ندارد. با غرب بايد مسالمت كنيم ، براي اين كه همه ي زندگي ما وابسته به آنان است؛ كارخانه ها ، نيروهاي نظامي و تسليحات ما. ما به آنان نياز داريم.»

به هرحال تصور مي كردند كه امام نشسته اند كه آنان براي ايشان خط سياسي معين كنند.درآن روزهاي آخر هم آنان با هر نوع شدت عملي مخالف بودند و در راهپيمايي ها ، ما هميشه با آن ها در تضاد بوديم. حتي يك شب نمايندگان جامعه ي روحانيت ، از جمله مرحوم شهيد بهشتي و چند نفر از دوستان ديگر تا ساعت 12 شب با جبهه ي ملي جلسه داشتند و آنان حرف شان اين بود كه : «به امام بگوييد كه يك مقدار كوتاه بيايند و با شاه كاري نداشته باشند. فعلاً قانون اساسي را بچسبيد.» دكتر سنجابي اظهار مي كرد:«من معني ولايت فقيه و حكومت اسلامي را هنوز درك نكرده ام.» بعد كه شاه رفت ، باز [هم] آنان مسأله شوراي سلطنت را مطرح مي كردند كه : «اين شوراي سلطنت باشد و ما برويم سراغ انتخابات آزاد.»

هميشه اين قبيل مسائل را مطرح مي كردند. امام كه به پاريس رفتند ، آنان ديگر چاره اي جز تسليم نداشتند. يعني مطابق ميل شان نبود ،ولي چاره اي نداشتند،جزاين كه تسليم رهبر شوند خودشان هم رفتند به پاريس تا امام را از مسير حركتي كه داشتند ، برگردانند . اما نقش امام در تصميم گيري و برخوردها خيلي جالب بود . امام از اول فرمودند: هر كسي كه قطع رابطه بكند با رژيم و آن را محكوم كند ، من او را مي پذيرم و گرنه او را نمي پذيرم .از آن روزي كه فرمودند شاه بايد برود و اين رژيم محكوم است ،هيچ كس را نپذيرفتند . درباره اعضاي جبهه ملي هم فرمودند اول بروند مصاحبه كنند .اول بروند اعلام انزجار از رژيم شاه بكنند،بعد بيايند من با آن ها ملاقات مي كنم. حتي رئيس شوراي سلطنت ، يعني سيد جلال تهراني ، رفته بود كه با امام ملاقات كند و كنار بيايد ، امام فرموند اول بايد استعفا بدهد از شوراي سلطنت و بعد بيايد ملاقات من . اصلاًً مثل اين كه فردي كافر باشد كه بايد مسلمان شود و بعد بپذيرندش .امام به سران جبهه ي ملي فرمودند شما مواظب باشيد از ملت عقب نمانيد و آنان ناچار به تسليم شدند و شاه راهم محكوم كردند ، ولي نه از اين باب كه سلطنت را بد مي دانستند و امام مي فرمودند رژيم شاهنشاهي با اسلام نمي خواند.

امام هم با آغوش باز از آنان استقبال كردند و حتي حاضر شدند حكومت را به دست آنان بسپارند تا فكر نكنند روحانيت مي خواهد حكومت كند ، ولي آنان خط مشي خود را دنبال كردند و با ايادي رژيم شاه و مسؤولان نطامي اش و نوكران آمريكا مسالمت آميز رفتار مي كردند و باب مذاكره را باز كردند . با بختيار مذاكره مي كردند و بعدهم دائماً سعي داشتند كه روحانيت را از صحنه دور كنند و سياست خود را بر اساس مسالمت با آمريكا و ايادي آنان ادامه دهند. آن روزها جبهه ملي و حتي بعضي از دوستان ما خيال مي كردند كه مي شود با مذاكره ، رژيم را تسليم كرد. مذاكراتي هم داشتند ، از جمله با ساواك ،مقدم ، ستاد و حتي يك بار با هايزر.

ريشه اين انقلاب را بايد در در سهاي امام پيدا کرد...

در آن برهه ، ديگر مراجع چه برخوردي با حركت امام داشتند؟

آقايان مراجع ، هيچ كدام حاضر نبودند راجع به شاه و رژيم چيزي بنويسند . ما رفتيم قم خدمت آيت الله گلپايگاني ، ايشان فرمودند :«من حاضرم بر ضد رژيم هم بنويسم، ولي بايد اول بفهمم كه برنامه آينده براي بعد از سقوط رژيم چيست. از اين رو ، يك نفر را مي فرستم به پاريس كه نظر امام مشخص شود.»همين كار را هم كردند. آقاي حاج علي صافي را فرستادند و نظر امام را درك كردند و بعد هم همكاري كردند.

بعد به اتفاق آقاي انواري و بعضي دوستان رفتيم خانه آقاي شريعتمداري ، و گفتم :«آقا! شما چرا بيشتر كمك نمي كنيد؟ چرا بر ضد شاه چيزي نمي نويسيد؟ همه ملت دارند مرگ بر شاه مي گويند ، همه ملت دارند با شاه مبارزه مي كنند ، شما در اعلاميه هاي تان خيلي ساده ، قانون اساسي و فقدان آزادي و اين گونه مسائل را مطرح مي كنيد.» ايشان مقداري از امام گله كرد و گفت :«ما در اعلاميه هاي مان اسم ايشان را مي آوريم ، ولي ايشان هيچ وقت نشده كه اسمي هم از ما بياورند و ما را تأييد كنند تاما دلگرمي داشته باشيم.» معمولاًً كسي كه عاشق رياست باشد ، اين مسائل برايش مطرح مي شود . ايشان هميشه در اين مورد گله داشت و من تلفن كردم به پاريس كه : اين آقايان حرف هاي شان اين است و شريعتمداري مي گويد كه يك مرتبه نشده كه امام دراعلاميه هاي شان اسمي از ما بياورند .امام جواب دادند كه: به ايشان بگوييد شما هيچ لازم نيست اسم مرا بياريد. شما يك مرتبه عليه شاه ، عليه رژيم اعلاميه بدهيد ،من ده مرتبه اسم شما را خواهم آورد.

ما پيغام امام را هم به آن آقايان رسانديم ، ولي ايشان تا آخرين رژيم كه هيچ ، حتي بعد هم حاضر نشد بر ضد رژيم چيزي بنويسد. حتي يك ماه مانده به سقوط رژيم ، آقاي خسروشاهي و بعضي ديگر از دوستان را فرستاديم خدمت ايشان و او گفته بود:«آقا!چه مي گوييد؟ اين نظامي ها قسم خورده اند كه ازشاه حمايت كنند.» حتي وقتي شاه رفته بود ، او مي گفت بر مي گردد . بعدها فهميديم كه آنان معتقد بودند كه پس از مرگ شاه ،شايد بچه اش بيايد و رژيم برگردد.

لطفاً درباره تشكيل شوراي انقلاب و تركيب آن نيز توضيح دهيد.
زماني كه امام در پاريس بودند ، مرحوم شهيد مطهري تشريف بردند به پاريس ، بعد هم مرحوم شهيد بهشتي رفتند . بعد از برگشتن آنان ، مسأله تشكيل شوراي انقلاب مطرح شد . امام فرموده بودند: از حالا بايد در فكر دولت بود و شوراي انقلاب تشكيل شود.
تعيين استخوان بندي اصلي شوراي انقلاب با امام بود و بعد مرحوم آيت الله شهيد مطهري و مرحوم شهيد بهشتي مؤثر بودند . اعضاي اوليه شورا آن دو نفر و آقاي هاشمي و آقاي موسوي اردبيلي و بعد هم آقاي مهدوي كني و آقاي خامنه اي بودند. آقاي طالقاني كه از زندان آزاد شدند ، ملي گراها و معتقدان ، به اسلام منهاي روحانيت و منافقين ،دور ايشان را گرفته بودند و به منزل ايشان رفت و آمد مي كردند. روزهاي اول ، ما رفتيم خدمت شان ، ايشان را دعوت كرديم و به جلسه جامعه روحانيت برديم كه همكاري كند. البته در آن جلسات گاهي تشريف مي آوردند ، ليكن كارهاي اساسي را در خانه مي كردند و ياران شان هم معمولاًً اين گروه ها بودند. آقاي موسوي اردبيلي كه به پاريس تشريف بردند و برگشتند ، گفتند كه امام فرموده اند آقاي طالقاني به شوراي انقلاب تشريف بياوردو سرپستي شوراي انقلاب را به عهده بگيرد. عده اي از اعضاي بعدي شوراي انقلاب نيز از گروه هايي مانند نهضت آزادي بودند.

چرا امام اين افراد را به عضويت شوراي انقلاب انتخاب كردند؟

معمولاً امام بعد از مشورت با اعضاي اصلي، ديگر اعضا را انتخاب مي كردند. روش امام ، روش انبياست كه هر كس در حكومت اسلامي وارد شود ، او را مي پذيرند. آنان چون مبارزه كرده بودند و مسلمان بودند و تحت لواي اسلام هم گاهي مبارزه مي كردند، در آن شرايط ، امام هم مصلحت دانستند كه در شوراي انقلاب باشند و كارها را اداره كنند. امام هم معتقد بودند كه [آن ها] آدم هاي متديني اند. بعد كه افكارشان را ديدند ، فرمودند : اين ها آدم هاي بدي نيستند ، وليكن طرز فكرشان انقلابي نيست .


ولي بعد معلوم شد كه بعضي از آنان در باطن ضد انقلاب بودند. كسي علم امامت ندارند. البته من امروز معتقدم كه چقدر خوب شد كه آنان سر كار آمدند و خودشان را نشان دادند و از ميدان خارج شدند ؛ ولي اگر كار دست شان نبود و به عنوان چهره هاي محبوب باقي مي ماندند ، ممكن بود روزي خطري ايجاد كنند. خودشان هم چون هدف شان دنيا بود، هميشه با هم دعوا داشتند. گذشته از آن ، كه با ما مقابله مي كردند ، با خودشان هم بد بودند. مثلاً بني صدر در خارج چهره اي انقلابي به خود گرفته بود و خودش را به امام بسته بود . قطب زاده هم جزء نهضت آزادي بود ودر خارج چهره مبارز و انقلابي به خود گرفته بود ، ولي خود اين ها به خون هم تشنه بودند. بني صدر با نهضت آزادي بد بود ، گاهي هم به جبهه ملي انتقاد مي كرد. در شوراي انقلاب ، ملي گراها يك طرف بودند ، روحانيت هم يك طرف بود. يادم است كه امام ، قبل از آن كه تشريف بياورند ، يك سخنراني فرمودند و آنان را نصيحت كردند و به آنان تشر زدند كه : من چند ماه است آمده ام اين جا ، شما سرچه با هم دعوا مي كنيد؟ مردم خون داده اند ، شما اين جا با هم دعوا داريد؟ حزب بازي و دسته بازي را كنار بگذاريد . ولي آنان به حرف امام هم گوش ندادند. به هر صورت ، اين اختلاف هم كمك كرد به از بين رفتن آنان . اين اختلاف به نفع انقلاب اسلامي تمام شد.

لطفاً از خاطرات تان درباره بازگشت امام به ايران و استقبال از ايشان هم كمي صحبت كنيد.

يك روز صبح بعد از اذان ، من در منزل در حال استراحت بودم كه تلفن زنگ زد . مرحوم مطهري بود . گفت :«ديشب حاج آقا احمد آقا تلفن كردند و گفتند كه امام تصميم گرفته اند بيايندايران. شما رفقا را خبر كنيد و به منزل ما بياييد.» من به بعضي از دوستان تلفن كردم و صبح زود به منزل مرحوم شهيد مطهري رفتيم . ايشان گفتند كه :«امام پيغام داده وتصميم گرفته اند كه به ايران بيايند.» امام فرموده بودند : براي من ناراحت كننده است كه ملتم شهيد بدهد ، ولي من در اين جا راحت باشم.
البته ما مخالف بوديم و مي گفتيم:«در شرايط فعلي مصلحت نيست تشريف بياورند . براي اين كه مبارزه را كه دارند اداره مي فرمايند، در تمام جريانات مملكت هم كه هستند ، پيام هاي شان هم كه مي رسد ، اوامرشان هم كه اجرا مي شود؛اگرالآن بيايند، خدا ناكرده امام را از بين مي برند.» آقاي مطهري گفت امام تصميم خودشان را گرفته اند و ديگر حرف ما در ايشان اثر ندارد. امام تشخيص داده اند كه تشريف بياورند.» البته بعد كه امام تشريف آوردند ايران ، وقتي من از ايشان دراين باره سؤال كردم ، فرمودند : من ديدم كه ايادي آمريكا همه به من فشار مي آوردند كه : شما نرويد . من [هم] فهميدم كه مصلحت در رفتن است . هر چه آن ها مي خواهند و دوست دارند ، عكس همان ، مصحلت اسلام است . من ديدم كه ايادي شاه پيغام دادند كه :شاه حاضر است اسمش بماند و حكومت مال شما باشد.طرفداران آمريكا مي گفتند كه : يك ماه به تأخير بيندازيد. من فهميدم كه بايدهر چه زودتر بروم. اين ها غرض شان اين بود كه من يك ماه ديرتر بروم و فرصت داشته باشند كه بتوانند نيروهاي شان را سازمان دهي كنند، زيرا رشته كار از دست شان دررفته بود.
امام فرموده بودند : يك خانه اي براي من در جنوب شهر تهران ، پايين تر از توپخانه اجاره كنيد ؛ چون بالاي شهر نمي روم. يك خانه اي كه اعياني نباشد و ساختمانش هم نو نباشد در محله مستضعفين برايم اجاره كنيد.
آقاي مطهري گفت :«بايداول فكر محلي باشيم. بعد هم كميته استقبال را تشكيل بدهيم.» تلفن كرديم به مرحوم شهيد بهشتي كه ايشان هم بيايند آن جا، گفتند كه :«بعضي دوستان اين جايند و دارند مذاكره مي كنند
ديديم كه دوتا كار [دارد انجام] مي شود؛ مرحوم مطهري با گروهي كميته تشكيل مي دهد و آقاي بهشتي هم با يك دسته ديگر صحبت كرده اند . براي اين كه هماهنگ كنيم ،به اتفاق مرحوم مطهري رفتيم منزل شهيد بهشتي . بقيه افراد جامعه روحانيت راهم خبر كرديم . شوراي مركزي تشكيل شد . آن وقت دو دسته بودند كه بعضي هاشان هم با هم خوب نبودند. يك دسته بودند كه با آقاي مطهري كار مي كردند و بيشتر با ايشان همفكر بودند ، مثل آقاي عسگر اولادي و آقاي حاج مهدي عراقي ومرحوم حاج صادق اسلامي وآقاي بادامچيان و رفقايي كه از هيأت مؤتلفه قبلي بودند. گروهي ديگر هم از اعضاي نهضت آزادي و مانند آنان بودند.
گفتيم :«هر كس از هر جمعيتي كه مي خواهد كميته استقبال تشكيل بدهد ، بايد چند تن از بين دوستان روحانيت مبارز در كميته استقبال حضور داشته باشند و تمام كارها زير نظر جامعه روحانيت باشد.» اين پيشنهاد پذيرفته شد. قرار شد سه نفر انتخاب شوند. معمولاً در جمعيت ، رأي مخفي مي گرفتند و وقتي رأي گرفتند ، مرحوم شهيد مطهري ، مرحوم شهيد مفتح و من براي كميته استقبال از طرف جامعه روحانيت انتخاب شديم . به من گفتند :«شما زودتر برويد آن جا را آماده كنيد.» مدرسه رفاه راهم براي ورود امام در نظر گرفتند . گفتند :«خانه اي كه امام مي خواهد ،الان خالي نيست . مدرسه رفاه خالي است . آن جا هم مربوط به خودمان است.» چون اختيارش دست مرحوم بهشتي و مرحوم باهنر و آقاي هاشمي رفسنجاني و اين ها بود.
تصويب شد كه اولين جلسه ي كميته استقبال در مدرسه رفاه تشكيل شود. خلاصه ، چند نفر در آن جا انتخاب شدند كه عبارت بودند از دكتر سامي ، مهندس توسلي ، مهندس صباغيان ، آقاي شاه حسيني ، آقاي تهرانچي ، آقاي دانش آشتياني و آقاي بادامچيان . سه نفر هم كه از جامعه روحانيت بودند. مرحوم شهيد مطهري و مرحوم شهيد مفتح مقداري كارهاي دانشگاهي داشتند و مي رفتند و مي آمدند ، به همين دليل بنا شد من دائم آن جا باشم. جلسات ما مرتب در مدرسه رفاه تشكيل مي شد. شروع كرديم به برنامه ريزي كردن و به تمام ائمه جماعات اعلام كرديم كه بهترين جوان ها را براي تشكيل نيروهاي حفاظتي انتخاب كنند. براي ورود امام نيروهايي تأمين كرديم كه از فرودگاه تا بهشت زهرا كنترل اوضاع را به دست بگيرند . امام پيغام داده بودند: آن روزي كه مي آيم ،مي خواهم با مردم راهپيمايي كنم و بروم بهشت زهرا .
ما براي جان امام نگران بوديم. عصري تلفن كردند و گفتند :من بايد يك سر بروم بهشت زهرا . اين بود كه ناچار نيروها را منظم كرديم؛ به ترتيبي كه زنجيروار از خود فرودگاه تا بهشت زهرا اين نيروها محافظ باشند.
كارگران و كارمندان برق با ما خيلي همكاري كردند و ماشين هاي شان رادر اختيارمان گذاشتند. ماشين هاي آنان بي سيم داشت و ما به كمك آنان در سراسر تهران ارتباط برقرار كرده بوديم. از نمايندگان مختلف ارگان ها و شخصيت ها دعوت كرده بوديم تا هر كدام در جايي مخصوص در فرودگاه بايستند. گروه سرود نيز تهيه كرديم و تشريفاتي خيلي مفصل تدارك ديديم. دو اتومبيل ضد گلوله بليزر تهيه كرده بوديم كه اگر يكي خراب شد، امام در ديگري قرار بگيرند . هليكوپتر هم اجاره كرده بوديم. البته اصلاًً هم به دستگاه متوسل نشده بوديم.
ساواك وحشت كرده بود. به ياد دارم كه يك روز يكي از بازجوها و شكنجه گرها به نام جوان كه معاون مقدم بود ،به كميته استقبال آمد. البته من او را نمي شناختم. او تلفني خيلي مرا تهديد كرده بود ،ولي قيافه اش را نديده بودم ،ولي تا آمد آن جا ،بعضي ها كه بازجويي شان كرده بود،او را شناختند. وقتي كه آمد ،همه درناهار خوري پايين بودند و توي اتاق بالا كسي نبود. او گفت تيمسار مقدم مرا فرستاده كه بگويم حالا كه امام مي خواهند وارد شوند، بالاخره اتومبيل مي خواهند. ما چند اتومبيل ضد گلوله به شما مي دهيمگفتيم : «نه ، ما هيچي احتياجي نداريم. از آن اتومبيل ها به اندازه اي كه امام سوار شوند ، خود مردم هم دارند
گفت :«براي حفاظت ايشان...» مي خواست بگويد افراد ورزيده بگذاريم؛ حرفش را قطع كردم و گفتم : نه ، شما نبايد نزديك شويد . اگر ساواكي ها نزديك شوند‌، براي خود آنان خطر جاني دارد . ما براي حفاظت نياز به هيچ كمكي از شما نداريم . گفت :«مسؤولان انتظاماتي؟...»
گفتم :«قريب صدهزار نيروي انتظامي براي ورود ايشان آماده كرده ايم.» او از جواب هايي كه مي شنيد ،‌همين طور ماتش برده بود.بعد گفتيم :«شما اگر مي خواهيد كار كنيد ،فقط مواظب باشيد ، چون اگر در ساختمان ها اخلالي شود ، ما از طرف شما مي دانيم.اما هيچ احتياجي به كمك شما نداريم
خلاصه ،جوابش كرديم و رفت .
ما بدون اين كه دست نيازي به طرف دستگاه دراز كنيم ، همه وسايل را خودمان فراهم كرديم. امام كه تشريف آوردند ، در همان لحظه اول نظم فرودگاه به هم خورد . همان برادراني كه در خود فرودگاه بودند ، ريختند دورامام .قرار بود امام قدم بزنند و به طرف جمعيت بروند، اما فقط سرودي خوانده شد و امام برگشتند توي اتاق و سوار شدند .ما بنا بود در اتومبيلي باشيم كه پشت سرامام حركت مي كرد. قرار بود يك اتومبيل در اختيار خبرنگاران باشد و اتومبيلي هم انتظامات راهدايت كند. ما در آن اتومبيل بوديم. چند ثانيه بين ما و اتومبيل امام فاصله افتاد . يكي از برادران جا مانده بود. ما ديگر نتوانستيم به اتومبيل امام برسيم. البته با بي سيمي كه داشتيم ، با همه واحدهاي مان تا بهشت زهرا دائم در ارتباط بوديم ،ولي قدرت اين كه خودمان را به بهشت زهرا برسانيم ، نداشتيم. از اين رو ، من موفق نشدم بروم بهشت زهرا .
امام تشريف برده بودند و مراسم بهشت زهرا انجام گرفته بود و در اين ماجرا خدا خيلي رحم كرد ،چون آن جا امام واقعاًً از فشار جمعيت نزديك بود هلاك شوند . به هر صورت ، با هلي كوپتر و بعد با آمبولانس امام را آورده بودند در جايي كه هلي كوپتري براي ايشان در بيابان آماده كرده بوديم . هلي كوپتر هم بنا بود بيايد جلو مدرسه رفاه و ما آن جا را براي ورود امام آماده كرده بوديم و براي نشستن هلي كوپتر هم جا مهيا كرده بوديم. از طريق بي سيم به ما گفتند كه هلي كوپتر حركت كرده ، ولي ما صدايي نمي شنيديم . سه ربع گذشت ، ما مي گفتيم:«خدايا ! هلي كوپتر امام چه سرنوشتي پيدا كرده ؟» ما وحشت زده بوديم و مردم هم در انتظار بودند .درهمين حال بود كه گفتند : «حاج آقا پشت تلفن شما را مي خواهد.» من فوراً رفتم توي مدرسه رفاه . حاج احمد آقا گفت كه :«امام حال شان بد بود و خسته شده بودند. ديديم اگر با اين خستگي دوباره بياييم توي جمعيت ناجور است . در يك گوشه تهران پايين آمديم و با ماشين رفتيم منزل داماد آقاي پسنديده.» آقاي پسنديده هم تشريف آورده بودند مدرسه رفاه و منتظر امام بودند.حاج احمد آقا گفت :«شما به عمو بگوييد زود بيايند
ما هم جمعيت را خبر نكرديم . اول ايشان را فرستاديم وبعد هم با بلندگو به مردم گفتيم كه كه «امام به جاي ديگري تشريف برده اند و حال شان هم خيلي خوب است . شما ناراحت نشويد.فردا صبح اول وقت ، هر كس بخواهد براي ملاقات امام بيايد ، آزاد است .» به زحمت مردم را متفرق كرديم و الحمدالله امام به خير و سلامت تشريف آوردند. ساعت نه شب قرار شد كه روز بعد ، بين الطلوعين برويم و امام را به مدرسه رفاه بياوريم، ولي مرحوم شهيد بهشتي همان ساعت با ماشين رفتند و ايشان را سوار كردند و به مدرسه رفاه آوردند . شهيد مطهري همچون قوه عاقله ، تمام جريان استقبال ، ورود امام و برنامه ها را بررسي مي كرد. آن روزها ايشان با فراست مخصوص خود دريافت كه يك گروه خاص مي خواهند در مدرسه رفاه دور امام را بگيرند . ايشان اين مسأله را با دوستان در ميان گذاشت . اين شد كه به بهانه ي اين مدرسه رفاه مناسب نيست ، امام را سوار اتومبيل كردند و از جلو صف جمعيت هم گذاشتند و مردم هم نفهميدند و ايشان را از آن جا بردند و به مدرسه راهنمايي علوي ونگذاشتند نقشه آن گروه عملي شود.
آن جا ديگر مقرِ آمد و شد مردم براي ديدار با امام شد . هر روز سيل جمعيت به ديدار امام مي آمد . من هم در اتاقي كه امام آن جا ملاقات داشتند . بلندگو دستم بود و معمولاً مسؤول بودم كه انتظامات اتاق را برقرار كنم. بعضي روزها پنجاه ، شصت نفر غش مي كردند از كثرت جمعيت ، زير دست و پا مي افتادند . الحمدلله تلفات نداشتيم، وليكن سيل جمعيت مي آمد و مي رفت و امام هم خيلي صدمه خوردند، زيرا مرتب روزي چندين ساعت بلند مي شدند و مي نشستند . بالاخره مدتي صبح ها مردها مي آمدند به ديدارامام و بعداز ظهر زن ها.
يك روز مرحوم شهيدمطهري به امام عرض كرد:«آقا! زن ها كه مي آيند اين جا حال شان به هم مي خورد. اگراجازه دهيد ، ديگر برنامه ديدار زن ها را تعطيل كنيم.» امام فرمودند:«نخير، من با اين زن ها شاه را بيرون كردم. اين ها بيايند، مانعي ندارد.
بعد از مطالعه اي كه انجام گرفت ، امام آقاي مهندس بازرگان از مأمور تشكيل كابينه كردند. كابينه كه تشكيل شد، بختيار باز صحبت كرده بود كه :«مي خواهند شوخي بكنند يا جدي مي گويند؟ دو دولت كه نمي شود ، دو تا حكومت كه نمي شود.» مصاحبه اهانت آميزي كرده بود كه در روزنامه ها چاپ شد. روزنامه را خدمت امام بردم وعرض كردم:«اين مرد جسارت كرده است.» فرمودند: توي دهن او مي زنم. بعد فرمودند: ما يك جنگ ديگر با اين ها داريم، بدون جنگ نمي شود . اين ها مي خواهند با مذاكره تمام كنند، من از اول هم به اين ها گفتم كه مذاكره نتيجه ندارد. ما يك جنگ با اين ها داريم . بعد تمام مي شود.
يك روز در مدرسه ي رفاه بوديم كه گفتند: «تقريباً اطلاعات موثقي رسيده كه امشب مي خواهند به مدرسه رفاه و خانه امام حمله كنند.»ما منزلي را پشت مدرسه علوي و رفاه پيدا كرديم كه امام را از در پشت به آن خانه ببريم تا شب آن جا باشند. آقاي هاشمي و ساير رفقا رفتند . با امام صحبت كردند . امام فرمودند: هر كس كه مي خواهد ، برود. من ازاين اتاق تكان نمي خورم. آقاي هاشمي گفتند:«من باز خدمت امام رفتم و گفتم كه وجود شما لازم است و امام فرمودند: هر كس مي ترسد ، برود. من تنها همين جا توي اتاق خودم مي مانمهمه وحشت زده شده بودند كه ممكن است با هواپيما يا هلي كوپتر حمله كنند ، ولي امام اصلاًً يك لحظه ترس و وحشتي نداشتند و عين برنامه هر شب را اجرا كردند. موقع خواب ، خوابيدند و سحر بلند شدند و عبادات شان را به جاي آوردند و هيچ چيز هم نشد. اين اطمينان امام ، عجيب بود.

از پيروزي انقلاب چه خاطراتي داريد؟

همان طور كه امام پيش بيني مي كردند، انقلاب برخورد ديگري با رژيم شاه داشت. وقتي كه دولت بختيار آخرين نفس هايش را مي كشيد، تصميم گرفتند حكومت نظامي اعلام كنند و شب ،هرجوري كه مي توانند مردم را بزنند و بكشند .آن شب دولت اعلام كرد:«هر كس از ساعت چهار بعدازظهر از منزل بيرون بيايد ،به او شليك مي كنيم.»بعضي از آقايان نظرشان اين بود كه :«فعلاً مردم به خانه هاي شان بروند و فردا صبح بيايند راهپيمايي كنند.» امام فوري فرمودند : برويد با بلندگو توي خيابان به مردم اعلام كنيد تمام مردم بايد ساعت چهار بعد از ظهر بيايند توي خيابان ها.

اين از تصميم هاي تاريخي و سرنوشت ساز امام بود. اگر آن تصميم نبودو آن شب حكومت نظامي بود، خدا مي داند كه چه مي شد . فردا صبح امام فرمودند : شما برويد و مردم توي خيابان ها را دعوت كنيد كه دفاع كنند ،حمله نكنند.ما روي يكي از اتومبيل هاي مدرسه علوي بلندگو گذاشتم و اول رفتيم مقابل نيروي هوايي و پيام امام را رسانديم. يكي از همافرها كه صورتش را با زغال سياه كرده بود تا او را نشناسند و يك هفت تير هم دستش بود، داخل اتومبيل شد و من و او همين طور در خيابان ها مي گشتيم. به مقابل دانشگاه رسيديم . آن جا يك مشت جوان هاي چپي بودند كه وقتي پيام امام را خواندم، ماشين ما را سنگباران كردند و شيشه ها را شكستند.

از آن جا آمديم جلو ميدان عشرت آباد. گروهي حمله كرده بودند و اداره ي نظام وظيفه را آتش زده بودند و تيراندازي شده بود. من پيام امام را اعلام كردم . آن جا هم از در و ديوار و چپ و راست تير مي آمد وبه اتومبيل ما مي خورد. ما زير رگبار آتش تيرها برگشتيم. به هر صورت ، پادگان ها يكي بعد از ديگري سقوط كرد و رژيم نيروي خود را از دست داد. روز بعد ، امام دستوردادند كه: سلاح هايي كه مي گيريد ، همه را بياوريد تحويل بدهيد.

باز بلندگو را روي اتومبيل گذاشتم وبه خيابان ها رفتيم . رفتيم جلو مسلسل سازي و به مردم اعلام كرديم . خود مردم نوعاً سلاح هايي را كه داشتند ، مي آوردند و تحويل مي دادند و اتومبيل ما را پر كردند . فقط گروه ها بودند كه هرچه سلاح بود بردند و مخفي كردند . به محض اين كه انقلاب پيروز شد، مردمي كه پنجاه سال زير يوغ استعمار و استبداد رژيم شاهنشاهي بودند و به خصوص از خاندان كثيف پهلوي ناراحتي داشتند كه مردم را كشته و اين همه جنايت كرده بودند؛ نمي توانستند ببينند كه سران رژيم آزاد باشند. از اين رو ، ريختند و آنان را گرفتند . در روز اولي كه دادگاه اوليه تشكيل شد ، مدرسه رفاه از طاغوتي ها پر بود. من يك روز خدمت امام عرض كردم:«اين ها وضع شان ناجور است . توي حياط پر از سلاح است ، اتاق ها پر است ، بهتر است تكليف اين ها مشخص شود.» زندان هم نداشتيم ، چون زندان را خراب كرده بودند . امام فرمودند : شما برويد تكليف شان را روشن كنيد.

گفتم:«من قضاوت از عهده ام بر نمي آيد قضاوت براي من مشكل است.» آقاي خلخالي آن جا حاضر بود، گفت :«آقا! به من حكم بدهيد، من بروم تكليف شان را روشن كنم.» آقاي خلخالي با دو نفر از روحانيان ديگر مسؤول شدند كه بروند و به پرونده ها رسيدگي كنند. در همان ظهر كه شروع كردند . تا شب ، 23 نفر محكوم به اعدام شدند ، ولي باز آمدند و تشكيك كردند كه بايد رسيدگي بيشتري شود و رفتند و با امام صحبت كردند. آن شب چهار نفر اعدام شدند.

دو ، سه روز از پيروزي انقلاب گذشته بود كه ياسر عرفات براي تبريك آمد. البته با عزت و احترام ايشان را وارد كردند. جت هاي فانتوم ما به استقبال ايشان رفت . عرفات وقتي وارد منزل امام شد ، گفت :«امروز بهترين روز عموم را گذراندم. جت هاي آمريكايي كه بر سرمان مي كوبيدند، حالا آمده بودند به استقبال من . اين جا ميهن ماست و امام رهبر ماست.» ايشان وارد شد ، چند دقيقه اي نشست و بعد اطلاع داديم كه امام ايشان را مي پذيرند . امام كه عرفات را پذيرفتند ،من آن جا بودم ، يك مترجم هم بود . عرفات دستش را در دست امام گذاشت و تبريك گفت و امام هم خيلي به او محبت كردند و همان طوري كه رسم امام است ، هررئيس جمهور يا مسؤول هر كشوري يا هر هيأتي كه پيش امام بيايند ، ايشان همانند انبيا و اوليا آنان را ارشاد مي كنند . آن شب امام فرمودند:

اين ملت اگر پيروز شد ، براي خاطر اين بود كه روي پاي خود ايستاد و با توكل به خدا و با نيروي خودش رژيم را ساقط كرد. و ما اگرتوكل به خدا بكنيم ، پيروز مي شويم .ملت شما اين همه صدمه ديده است ، اگر شما مي خواهيد پيروز شويد ، از رفتن به سراغ شرق و غرب ، از رفتن در خانه اين و آن ،از رفتن توي اين دربار و آن دربار، از اين چيزها خودتان را كنار بكشيد. توكل تان را به خدا كنيد و شمشير بزنيد ، بدانيد كه شما هم پيروز خواهيد شد.

واقعاً اگر ياسر عرفات اين نصيحت امام را پذيرفته بود و خود فلسطيني ها همانند ملت ايران جنگيده بودند و مردم به آنان كمك مي كردند، آنان به دربار اين و آن ، يا شرق و غرب راه پيدا نمي كردند.

اوايل پيروزي انقلاب كه در صدا و سيما گروهك ها نفوذ كرده بودند، عنوان «اسلامي» را بعد از نام صدا و سيما اعلام نكردند. فرداي آنروز ، وقتي خدمت امام رسيديم ، ديدم شهيد مطهري آن جا نشسته و جريان صدا و سيما را براي امام نقل مي كند و اظهار مي دارد:«بايد اين جا را از لوث وجود اين گروهك ها پاك كرد.» امام هم كه البته خودشان حساسيت فوق العاده داشتند ، قطب زاده را خواستند و به او فرمودند: بايد كلمه انقلاب اسلامي را حتماً ذكر كنيد و از هيچ كس باك نداشته باشيد.

حضرت امام خودشان در درس آيت الله بروجردي شركت مي كردند و من ايشان را عصرها در مدرسة فيضيه مي ديدم. فكر مي كنم كه اين حضور، نه به عنوان نياز به درس آيت الله بروجردي، بلكه براي رعايت حرمت ايشان بود. امام بلافاصله بعد از درس آقاي بروجردي، يك درس خصوصي در حجرة آقاي مطهري داشتند.


آيا امام از روند كارهاي دولت موقت راضي بودند؟

در مدتي كه امام در تهران تشريف داشتند ، دولت موقت را خيلي راهنمايي كردند . امام تصور مي كردند كه دولت اسلامي تشكيل و مسلط شده و ايشان ديگر مي روند و وقت شان را صرف كارهاي حوزه مي كنند ، ليكن ازهمان اول معلوم بود كه آنان چندان كارايي ندارند. به ياد دارم كه بعد از يك ماه ، دولت تثبيت شد و اوضاع قدري آرام گرفت ،اما به قم تشريف بردند.

يك شب قبل از آن كه به قم تشريف ببرند ، فيلمي را از تلويزيون ديده بودند به نام «كاخ و كوخ» كه مردم كه مردمي را كه در محله هاي پايين و جنوب شهر و حلبي آبادها زندگي مي كردند ، نشان مي داد. خانه ها، چادرها ، و لباس هاي شان را نشان مي داد و عشق آنان را به امام ؛ مي گفتند :«اين انقلاب پيروز شود و امام را خدا نگه دارد؛ ما خانه مي خواهيم چه كار؟» امام متغير و ناراحت بودند. اعضاي دولت را خواستند ، مرحوم شهيد بهشتي ، آقاي هاشمي ، مرحوم مطهري و من هم بوديم . امام ، عصباني ، فرمودند: من مي روم قم و چند مطلب را الان مي گويم . يكي اين كه در مملكت اسلامي نمي شود ريا باشد . بايد فوري برنامه ريزي كنيد كه ربا از اين مملكت برود .نمي شود اسم يك حكومتي اسلامي باشد و ربا در آن مملكت ، رسمي باشد . مسأله دوم ، مسأله خانه براي مستضعفين است . تمام خانه هايي كه از طاغوتي ها مصادره مي شود كه در اختيار شاه و بستگانش بوده ، بايد تبديل شود به خانه براي مستضعفين .مسأله سوم ، بايد وزارت امر به معروف و نهي از منكر تشكيل شود و رئيسش يك مجتهد[باشد] كه اگر روزي در اين كشور وزير يا نخست وزيري شراب خورد، بخوابانند وسط خيابان و شلاقش بزنند.اين معناي حكومت اسلامي است .اگرنكنيد، خودم از قم بلند مي شوم مي آيم تهران و همه تان را كنار مي زنم و حكومت را خودم اداره مي كنم.

با اين عصبانيت صحبت مي كردند. آن شب فوراً جلسه اي خصوصي تشكيل شد و حكم بنياد مستضعفان نوشته شد و امام هم آن را امضا كردند. آقاياني كه تشريف داشتند ، گفتند:«درمسأله ريا بايد بيشتر تحقيق شود كه اقتصاد مملكت به هم نريزد.»

با اين وصف ،چرا امام دولت موقت را بركنار نكردند؟

امام هر كس را كه مي آمد و تسليم مي شد ، مي پذيرفتند. ظاهر شرع هم همين را مي گويد كه اگر كسي كافر هم بود و مسلمان شد ، آدم بايد او را بپذيرد . به همين سبب ، از همين خلق امام كه پيامبر گونه برخورد مي كردند ، گاهي مخالفان سوءاستفاده كردند و دور امام را گرفتند و اظهار وفاداري به انقلاب كردند. مي بينيم كه همه آنان در ظاهر همراه امام بودند، ولي در باطن خط خودشان را مي رفتند . امام هم مي فرمودند: هر كسي كه اين انقلاب را قبول كرده و حاضر است خدمت كند ، بايد او را بپذيريم.

ولي بعضي از آنان كار را به آن جا رساندند كه مي خواستند عملاً امام را هم كنار بگذارند و مي گفتند : «امام تشريف ببرند قم تدريس كنند و ما اين جا دستورهاي شان را اجرا مي كنيم .» اصلاًً از مداخله امام ناراحت بودند، ولي امام مراقب تمام حركات و سكنات آنان بودند و دقيقاً همه را كنترل مي كردند و آنان نتوانستند نقشه اي را كه داشتند، عملي كنند.

به نظر شما چه عواملي باعث شد كه فردي مانندبني صدر ، نخستين رئيس جمهور اسلامي ايران شود؟

در انتخابات رياست جمهوري ، چند نفر كانديدا بودند . حزب جمهوري اسلامي آقاي جلال الدين فارسي را كانديدا كرده بود، عده اي هم دكتر حبيبي را كانديدا كرده بودند . بني صدر به دليل نفاقي كه به خرج داده بود ، وجهه عمومي اش بيش از ديگران بود.فردي بود كه همراه امام آمده بود ، جزء شوراي انقلاب بود ، با ماركسيست ها مناظره كرده و با آنان مخالف بود ، يك ماه رمضان در مورد نفاق صحبت كرده بود ، با منافقين بد بود ، منافقين هم به او بد مي گفتند . نفاق او طوري بود كه كسي نمي توانست باطنش را بشناسد . حتي وقتي كه شوراي انقلاب با بازرگان دعوا و اختلاف داشت ، اما گفتند :خوب ،بني صدر را بياوريد و نخست وزير بشود . بازرگان برود و بني صدر بيايد.

شوراي انقلاب به بني صدر گفت:«تو بيا نخست وزير بشو.» بني صدر قبول كرد ولي گفت :«وزرا را بايد خودم انتخاب كنم.» شوراي انقلاب گفت :«نخير ، به تك تك وزرا ما بايد رأي اعتماد بدهيم.» او هم قبول نكرد و مسأله منتفي شد. خب ، آدمي كه هم تحصيل كرده است ، هم با كمونيسم مخالف است ، هم با منافقين مخالف است ، هم توي شوراي انقلاب بايد دولت موقت و بازرگان مخالف است ، مقبول به نظر مي آيد . البته كانديداي جامعه روحانيت مبارز پيش از بني صدر ، مرحوم شهيد بهشتي بود. رفتيم خدمت امام و عرض كرديم ، امام قبول نكردند، فرمودند:[رئيس جمهور] روحاني نبايد باشد.

وقتي كه امام ، مرحوم شهيد بهشتي را قبول نكردند ، بين كانديداها به بني صدر رأي داديم. من رفتم قم و به اتفاق آقاي انواري رفتيم خدمت امام و گزارش داديم كه :«جامعه روحانيت مي خواهد بني صدر را كانديدا كند و اعلاميه بدهد . شما نظر مبارك تان چيست؟ بفرماييد.» امام فرمودند: مانعي ندارد، ولي برويد با جامعه مدرسين هم صحبت و هماهنگي كنيد و با هم اعلاميه بدهيد.

من و آقاي انواري به جلسه جامعه مدرسين رفتيم. در آن جلسه بحث شد و مدرسين گفتند :«خير ، ما مي رويم و امام را قانع مي كنيم كه حتماً بايد آقاي بهشتي باشد.»همراه دو ، سه نفر از جامعه ي مدرسين ـ آقاي سيد ابوالفضل موسوي تبريزي ، آقاي مكارم و يك نفر ديگر از آقايان كه الآن يادم نيست ـ دوباره برگشتيم خدمت امام . مسأله را كه خدمت شان مطرح كرديم ، فرمودند : روحاني را صحبتش را نكنيد ، معمم نبايد رئيس جمهور باشد و هيچ صحبت هم نكنيد.

اجازه هم ندادند كه ما صحبت كنيم . آقا سيد ابوالفضل راجع به بني صدر شروع كرد به صحبت كردند كه ايشان در مجلس خبرگان چطور بوده . امام فرمودند: خيلي مهم نيست ، شما برويد مجلس را قبضه كنيد.رئيس جمهورِ جمهوري اسلامي كاره اي نيست ، همه كاره دولت است و مجلس.

مجدداً برگشتيم و جلسه اي در منزل آقاي مكارم تشكيل شد . در آنجا مطلب توضيح داده شد و از مدرسين رأي گرفتند و بني صدر با يك رأي اضافي انتخاب شد و آقاي مكارم ، همان وقت نظر جامعه مدرسي را به خبرگان گفت و ما هم رفتيم واعلاميه داديم. وقتي دوباره برگشتيم تهران ، صبح روز بعد كه جلسه تشكيل شد ، ما گزارش ملاقات مان را با امام و مدرسين به جامعه داديم. مرحوم شهيد بهشتي و آقاي هاشمي هم بودند . يادم است كه مرحوم شهيد بهشتي بلافاصله رفت و از دفتر جامعه روحانيت به قم تلفن كرد و رفتند ودوباره جلسه مدرسين را تشكيل دادند و رأي آنان را برگرداندند و جلال الدين فارسي را معرفي كردند ، ولي ما اعلاميه داده و نظر خودمان را اعلام كرده بوديم . البته قبل از اين كه نظرمان را اعلام كنيم ، بني صدر را خواستيم وراجع به ولايت فقيه از ايشان سؤال كرديم. نوار آن صحبت ها هست . راجع به ولايت فقيه نظر دارد و گفت : «من ولايت فقيه را قبول دارم و رأي هم داده ام ، وليكن نظرم اين است كه بايد جوري باشد كه قابل اجرا باشد. مثل آن چهار نفر نباشد كه در قانون اساسي قبلي بود ، كه چهار نفر مجتهد بايستي مي بودند كه نظرات مجلس را اگر با قوانين شرعي تطبيق نمي كرد رد مي كردند ، كه دور اول اجرا شد و دور بعد اجرا نشد. ولايت فقيه بايد ضمانت اجرايي داشته باشد و مردم هم قبول كنند . همين طور نباشدكه فقيه نصب بشود و مردم او را قبول بكنند. از قانون ضمانت اجرا مي خواهيم.» خلاصه ، حرف بزن هم بود و مغلطه هم مي كرد ، وليكن گفت كه قبول دارد.

درباره ي منافقين صحبت كرديم ، درباره مبارزه با ضد انقلاب صحبت كرديم ، درباره ي ارتباط با روحانيت صحبت كرديم و قرار شد كه تمام كارهايش را با مشورت روحانيت انجام بدهد . در همان جلسه براي رياست جمهوري ناز مي كرد و مي گفت :«من معتقدم الآن زود است كه انتخابات رياست جمهوري شود . بايد شوراي انقلاب عوض شود و يك شوراي انقلاب مردمي تر بيايد و بعد كارها كه منظم شد ، آن وقت رياست جمهوري انتخاب شود. الآن هم مي خواهم بروم پيش امام.»

روز بعد ، رفتيم پيش امام. مي خواستيم ببينيم دروغ مي گويد يا راست ، كه امام فرمود: ديروز بني صدر آمد پيش من اين حرف ها را زد ، وليكن بي خود مي گويد. بايد انتخابات انجام بشود و رئيس جمهور انتخاب شود.

خلاصه ،بعد از آن تعهداتي كه بني صدر داد، ما به او رأي داديم. علاوه بر اين كه اين فرد آن قدر نفاق به خرج داده و در طول آن يك سال كار اجرايي قبول نكرده بود كه به چهره واقعي خودش را نشان بدهد. فقط سخنراني و مصاحبه كرده و به اكثر شهرها و بخش هاي ايران رفته و مردم را به خودش متوجه كرده بود. حتي در مجلس خبرگان هم رأي دوم را آورد. من خودم آن وقت جزء انجمن مركزي انتخابات بودم و مي ديدم علاقه مردم به او چگونه است .مردم با او بودند ، اكثر روحانيت هم با او بودند و ما از نظر شرعي از ايشان تعهد گرفته بوديم. حتي شب آخر در مسجد به ايشان گفتيم:«بدان كه اگر منحرف شوي ، اولين كساني كه مقابلت خواهند ايستاد ، ما خواهيم بود. ما سياستمدار نيستيم ، اما اگر ببينيم كسي در جاده اسلام است ، خدمتگزار اوييم. منحرف هم كه بشود، با او مقابله خواهيم كرد.»

به هر صورت ، انتخابات رياست جمهوري انجام شد. البته دراين خلال ، اشكالي در كانديداتوري جلال الدين فارسي پيدا شد . قانون اساسي مي گويد رئيس جمهور بايد ايراني الاصل باشد و چون پدر ايشان طبق شناسنامه اش افغاني بود ، ايراد گرفتند و پرونده را از اداره آمار خراسان آوردند و امام ديدند و گفتند: ايشان نمي توانند كانديداي رياست جمهوري بشوند . اين قضيه هم باعث شد كه فارسي از صحنه كنار برود. شب رفتيم و در جمع جامعه مدرسين و چند نفر از روحانيت مبارز ، جلسه اي تشكيل داديم . مرحوم شهيد بهشتي بود ، آقاي هاشمي بود ، آقاي انواري ، آقاي موسوي خوئيني ها ، مرحوم آيت و چند نفر ديگر بودند . باز نظر آقايان اين بود كه بروند ونظر امام را جلب كنند تا امام با كانديدا شدن جلال الدين فارسي موافقت كنند . مرحوم شهيد بهشتي ، آقايان هاشمي ، آقاي موسوي خوئيني ها و بنده رفتيم به ديدار امام كه در منزل مرحوم اشراقي بودند. حاج احمد آقا گفتندكه :«امام قلب شان ناراحت است و حال ملاقات ندارند.» بالاخره رفقا اصرار كردند و امام تشريف آوردند پايين. تا نشستند و من رفتم چند كلمه صحبت كنم ، فرمودند :«قلبم درد مي كند.» ما ديگر چيزي نگفتيم و بلند شديم دست ايشان را بوسيديم و با آقاي انواري و آقاي موسوي خوئيني ها آمديم بيرون . ولي آقاي هاشمي و آقاي بهشتي با حاج احمد آقا پيش ايشان ماندند و با امام مذاكره كرده بودند كه امام فرموده بودند: بحث نكنيد ، نمي شود. از اين رو، مأيوس برگشتند.

آن شب در قم در منزل حاج احمد آقا بوديم ، تا پاسي از نيمه شب جلسه داشتيم . بالاخره در آن جلسه قرار شد براي اين كه انتخابات هم شوري داشته باشد ، براي حبيبي تبليغ شود .جامعه روحانيت ، بني صدر را كانديدا كرده بود . صبح روز بعد ، جلسه جامعه مدرسين تشكيل شد و دكتر حبيبي را معرفي كردند . آقاي بهشتي با شوراي حزب تماس گرفت كه كانديدا معرفي نكند و فقط اعلام كند كه به كانديداي جامعه مدرسين رأي بدهند. تماس هايي با شهرستان وائمه جمعه و جماعت گرفته شد و به آنان كه با بني صدر خوب نبودند و كانديداي شان فارسي بود ، دكتر حبيبي را پيشنهاد كردند.

ما يك روز ديگر در قم بوديم و بعدآمديم به تهران كه معلوم شد همان شب حال امام به هم خورده و امام را آورده و در بيمارستان قلب تهران بستري كرده بودند. مردم چقدر ضجه مي كشيدند ، گريه مي كردند و چه نذرها مي كردند. صبح من آمدم مقابل بيمارستان براي مردم صحبت كنم. زن و مرد ، زار زار گريه مي كردند و مي گفتند:«خدايا! از عمر ما بكاه و بر عمر امام بيفزا»

الحمدلله خطر از جان ايشان رفع شد و با همان حال كسالت و بيماري قلب ، براي انتخالات رياست جمهوري پيام دادند. آن پيام ها هم شفابخش قلب هاي ملت بود و هم محيط را براي انتخابات آماده كرد. فرمودند: در انتخابات شركت بكنيد. هر كس كه انتخاب شد ، ديگران با او همكاري بكنند. امام مي خواستند ريشه اختلاف از بين برود . امام حاج احمد آقا را خواسته بودند و ظاهراً بعضي از افراد ديگر هم بودند كه ايشان فرموده بودند:

اگر من اين جا طوري شدم ، شما اعلام نكنيد ، تا اين كه انتخابات رياست جمهوري انجام بشود.

امام تا اين اندازه براي انتخابات و تثبيت جمهوري اسلامي فداكاري كردند.

شما نماينده امام در سپاه پاسدارانيد .نظر امام درباره ي جهاد در زمان غيبت و صدور انقلاب چيست؟

من از طرف كميسيون دفاع مأمور شدم از امام سؤال كنم كه استراتژي نظامي جمهوري اسلامي را تدافعي تنظيم كنيم يا تهاجمي يا اعم ازتدافعي و تهاجمي؟ ايشان فرمودند : ولو اين كه در زمان غيبت ، اين نظر شرعي را قبول كنيم كه ولي فقيه مي تواند فرمان جهاد بدهد ، استراتژي نيروهاي مسلح ما بايد بر اساس تدافع باشد. يعني دفاع ، نه تهاجم؛ حتي در صدور انقلاب.

يك روز با شوراي سپاه درخدمت امام بوديم ،امام فرمودند : اما منظورمن از صدور انقلاب اين است كه فرهنگ اسلامي را صادر كنيم تا ملت ها با اسلام آشنا بشوند و خودشان قيام كنند. هدف اوليه ما اين است كه دنيا با اسلام و با فرهنگ اسلامي آشنا بشود.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 56

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده