مهندس احسان باكري؛
شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۱۶
بعد از شهادت پدرم به اروميه رفتيم و بعد از مدتي در شهر قم ساكن شديم و تا سال ۷۳ در كنار خانواده شهيد زين الدين، شهيد همت و زن عمو صفيه همسر شهيد آقا مهدي باكري در يكجا زندگي مي كرديم.
هميشه خاطره پدر را كنارمان داشتيم و با ياد او زندگي كرده ايم

نوید شاهد:

متولد چه سالي هستيد و زمان شهادت پدر، چند سال سن داشتيد؟
من در فروردين سال 1360 به دنيا آمده ام و تا سن 3 سالگي كه پدرم به شهادت رسيد، در مناطق غرب و جنوب بوديم.

لطفا از ايام بعد از شهادت پدرتان بگوييد.
بعد از شهادت پدرم به اروميه رفتيم و بعد از مدتي در شهر قم ساكن شديم و تا سال ۷۳ در كنار خانواده شهيد زين الدين، شهيد همت و زن عمو صفيه همسر شهيد آقا مهدي باكري در يكجا زندگي مي كرديم. يعني همسران چهار شهيد با بچه هايشان، مهدي و مصطفي فرزندان شهيد همت، من و خواهرم آسيه و ليلا تنها فرزند شهيد زين الدين، زن عمو صفيه هم كه بچه نداشت. بعد از قم آمديم تهران و در رشته برق دانشگاه اميركبير پذيرفته شدم.

از روزهاي حيات پدر و زندگي در قم چه خاطراتي داريد؟
مشكلات را با هم تحمل يا حل مي كرديم و براي يكديگر پشتوانه عاطفي خوبي بوديم، به ويژه خانواده ما كه در قم غريب بوديم و كسي را نداشتيم

تقريباً ۳ ساله بودم كه پدرم در عمليات خيبر (اسفند 1362 ) به شهادت رسيد و سال بعد عمويم آقا مهدي باكري در عمليات بدر شهيد شد. بنابراين خاطره روشني از پدرم و عمويم ندارم. سال هاي زندگي در قم و در كنار خانواده سرداران شهيد مهدي باكري، شهيد همت و شهيد زين الدين تجربه خوبي بود. مشكلات را با هم تحمل يا حل مي كرديم و براي يكديگر پشتوانه عاطفي خوبي بوديم، به ويژه خانواده ما كه در قم غريب بوديم و كسي را نداشتيم. جو معنوي قم هم تأثير خوبي داشت اما بدون مشكل هم نبوديم.

هميشه خاطره پدر را كنارمان داشتيم و با ياد او زندگي كرده ايم


لطفا از عموهايتان برايمان بگوييدكه شهيد شدند و پيكرشان به خانواده بازنگشت.
عمو علي فردي مذهبي و انقلابي بود، مهندسي شيمي را در دانشگاه تهران خوانده و رتبه اول دوره را كسب مي كند و بورس تحصيلي در خارج از كشور نصيبش مي شود اما او به جاي فرانسه دانشگاه صنعتي شريف را بر مي گزيند. در همين ايام با رژيم شاه به مبارزه بر مي خيزد و در سال ۱۳۵۱ توسط دژخيمان ساواك به جوخه اعدام سپرده مي شود. عمو مهدي يك سال پشت كنكور مي ماند و براي اين كه بتواند در دانشگاه قبول شود به تهران مي آيد و در جمع هاي دانشجويي قرار مي گيرد. به همين دليل عميقاً با مسائل انقلابي و مذهبي آشنا مي شود. او با ورود به دانشگاه تبريز همزمان فعاليت هاي سياسي، مذهبي را هم آغاز مي كند. اسناد ساواك هم درباره عمو مهدي اين مسائل را تأييد مي كنند. بعد از عمو مهدي پدرم آخرين فرزند خانواده بود.
پدرم نيز تحت تأثير برادرانش به ويژه عمو مهدي، جذب ايده هاي مذهبي و انقلابي مي شود و با وجود پذيرش در يكي از دانشگاه هاي آلمان در رشته مهندسي عمران در سفرهاي مكرر به سوريه و لبنان دوره هاي نظامي و چريكي مي بيند و سرانجام با آغاز حركت انقلابي مردم از مرز تركيه پنهاني و با مقاديري سلاح وارد كشور شده و در كنار عمو مهدي در مبارزات مردم عليه رژيم شاه مشاركت فعال مي نمايد. با پيروزي انقلاب به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوسته و در غائله كردستان به همراه شماري به بانه مي رود و با شروع جنگ تحميلي به مقابله با ارتش بعث مي شتابد.

مادر چگونه پدر را براي شما توصيف مي كند؟
يكي از كارهاي خوب مادرم اين است كه هر از چند گاهي ما را دور خودش جمع مي كند و برايمان از پدر مي گويد.
اگر چه با مشكلات ناشي از نبود پدر دست و پنجه نرم كرديم اما هميشه خاطره پدر را كنارمان داشتيم و با ياد او زندگي كرديم. مادرم آن چنان با اين احساس عجين است كه گاهي هنگام پارك خودرو اگر با مشكل مواجه شود، فوري مي گويد «حميد يك جاي پارك براي من پيدا كن »

به طوري كه ما حضور پدر را همواره در كنار خود احساس مي كنيم. ممكن است برخي از فرزندان شهدا بعد از شهادت پدر و به دليل نبود پدرشان دچار افسردگي شوند، اما ما حتي يك روز هم احساس يتيمي نكرديم. اگر چه با مشكلات ناشي از نبود پدر دست و پنجه نرم كرديم اما هميشه خاطره پدر را كنارمان داشتيم و با ياد او زندگي كرديم. مادرم آن چنان با اين احساس عجين است كه گاهي هنگام پارك خودرو اگر با مشكل مواجه شود، فوري مي گويد «حميد يك جاي پارك براي من پيدا كن ». گاهي اوقات اتفاقاً پيدا هم مي شود. به هرحال از اين امور كوچك گرفته تا امور بزرگ، ما پدرمان را هميشه كنار خود حس كرده و با هم زندگي كرده ايم.

نظرت درباره جنگ چيست؟
اگر رويايي نگاه نكنيم، جنگ به ويژه جنگ تحميلي و يا به تعبير درستتر دفاع ما، مجموعه اي از خير، شر، شيريني و تلخي بوده است. يكسره شر و تلخي نبوده البته نفس جنگ بد است. دفاع ما موجب شد يك عده از مردم اين كشور رشد كنند، به معناي عميق كلمه بزرگ شوند، يعني همان چيزي كه امام(ره) مي فرمود «جبهه دانشگاه است. »

به نظر شما فقط رزمندگان جنگ بزرگ شدند و يا افراد ديگر هم در كنار اين افراد رشد يافتند؟
اطرافيان رزمندگان جنگ هم به نسبت رشد كردند. اطرافياني همچون؛ والدين، همسران، فرزندان، برادران و خواهران. چرا كه جنگ لازمه اش وسعت نظر، فداكاري، نگاه ملي است. بنابراين نزديكان رزمندگان جنگ هم بزرگ و بزرگوار شدند، متحول شدند و از جزئي نگري به كلي نگري صعود كردند.

اطرافيان به شما نمي گويند كه چه ويژگي هايي را از پدرتان به ارث برده ايد؟
من عادت دارم كارها را با حوصله زياد و سر صبر انجام دهم و عجله و دلشور هاي نداشته باشم، برخي به من مي گويند در اين خصوصيت شبيه پدر هستم، البته خصلت هاي خوب را هم نسبت مي دهند. مثل خوشرو بودن، زودجوشي و برقراري ارتباط صميمي با مخاطب.

قشنگ ترين خاطر هاي كه مادرتان از پدرتان براي شما تعريف كرده است؟
مادرم ۴ سال با پدرم زندگي مشترك داشته است، اما اين ۴ سال آن چنان جاذبه اي داشته كه در تمام سال هاي پس از پدرم يعني حدود 35 سال مادرم هنوز تحت تأثير آن ۴ سال است و هنوز در حال و هواي همان ۴ سال زندگي مي كند و ياد و خاطره پدرم را زنده نگه داشته است.

هميشه خاطره پدر را كنارمان داشتيم و با ياد او زندگي كرده ايم

تفاوت آقامهدي را با حميد آقا در چه چيزي مي دانيد و رابطه آنان با يكديگر چگونه بوده است؟
عمو مهدي فردي خودساخته و انساني بزرگ بود. آن طور كه دوستان ايشان مي گويند در دوران دانشجويي دائم روزه مي گرفته و برنامه هاي سازندگي داشته است.
او انسان برجسته اي بوده و به تعبير برخي نسبت اين دو برادر مانند خورشيد و ماه بود. عمو مهدي همچون خورشيد مي درخشيد ودرخشش او مانع از آن بوده كه صفات برجسته پدرم ديده شود. پدرم نيز برنامه هاي خودسازي داشته است

او انسان برجسته اي بوده و به تعبير برخي نسبت اين دو برادر مانند خورشيد و ماه بود. عمو مهدي همچون خورشيد مي درخشيد ودرخشش او مانع از آن بوده كه صفات برجسته پدرم ديده شود. پدرم نيز برنامه هاي خودسازي داشته است. آرمانگرا، مردمي و داراي روحيه ايثار و فداكاري بوده است. عمومهدي و پدرم رابط هاي فراتر از دو برادر داشته اند و همچون مريد و مراد و دو رفيق رابطه عاطفي توأم با احترام نسبت به يكديگر داشته اند. اين حس به قدري قوي بوده كه به همسرانشان هم سرايت كرده بود. به عنوان مثال، وقتي پدرم شهيد مي شود ابتدا به همسايه ما در اهواز (سردار اسدي) خبر مي دهند. همسر سردار اسدي ابتدا مي گويد، آقا مهدي زخمي و بعد مي گويد كه شهيد شده است. اما مادرم باور نمي كند و ميگويد حميد شهيد شده چون حميد اجازه نمي دهد اول آقا مهدي شهيد شود.

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 157
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده