چهارشنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۰۳
آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.

چرا کُشتیش

توی چادر صحرایی صدای جیغ و ناله زخمی ها به قلبم چنگ می زند. بیرون از چادر صدای شلیک و انفجار و آتش. لباس سبز رنگ تا ساق پایم را گرفته و کلاه سبز رنگ تا روی دماغم کش آمده. خون شتک زده روی لباسم گل انداخته. کنار تخت عمل روی پا هستم.
قیچی و پنس توی دستم و نگاهم روی ترکشی است که توی بازوی مجروح عراقی فرورفته و چال انداخته. ذهنم گم شده لابه لای زخمی هایی که این گوشه و آن گوشه روی زمین و تخت دارند ناله می کنند و درد می کشند

قیچی و پنس توی دستم و نگاهم روی ترکشی است که توی بازوی مجروح عراقی فرورفته و چال انداخته. ذهنم گم شده لابه لای زخمی هایی که این گوشه و آن گوشه روی زمین و تخت دارند ناله می کنند و درد می کشند. دکترهای جراح و داخلی، پرستارهای مرد با لباس سفید، بهیارهای زن با لباسی آبی و مقنعه به سر و دستکش به دست گله به گله دور زخمی ها حلقه زده اند. صدا قاطی می شود.
قیچی، پنس، تیغ بیسموت، ساکشن، بتادین، سرنگ، سرم، گاز پنبه. ضربان قلبش چنده! آتل ببندید، باید گچ گرفته بشه ،عفونت کرده... صدای زوزه آمبولانس از بیرون چادر، رشته فکر و خیالم را پاره کرد و همهمه پیچید توی چادر.
آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم. هر کس دستش خالیه وقت رو تلف نکنه، بدوید. این لعنتی ها امروز چه مرگشونه! یا زده به سرشون و دیوونه شدند یا خبر مرگشون آن قدر زهره ماری سر کشیدن که مغزشون از کار افتاده. زود باشید ،یا... دکتر سهرابی جراح عمومی با کف دست خونی اش ماسک را از روی دماغش پس زد.
همین طور که داشت دوش به دوشم به طرف در چادر قدم برمی داشت، با دست شانه راستم را مشت کرد و گفت:
جناب دکتر خرازی عزیز، نه به سرشون زده، نه زیادی زهرماری که سرکشیدند. اونا دارند دق و دلی پاتکی که دیشب بچه های گردان 796 پیاده بهشون زدند رو تلافی می کنن. خبر دارید که توی این پاتک چند تا تانک به غنیمت گرفتند و چند کیلومتر توی خاک دشمن پیشروی کردند و چقدر اسیر گرفتند. اون مجروح عراق یایکه صبح زود عملش کردید اسیری بود که توی همین حمله گرفته بودند.
حرف دکتر سهرابی تمام شده و نشده صدای موج انفجار توی چادر صحرایی و بیرون از چادر را به لرزه انداخت. دستم را سایه بان چشمم کردم. آسمان بالای چادر یک دست سیاه بود از دود انفجار! آمبولانس بی در و شیشه توی گرد و خاک گم و پیدا بود. صدای آژیر آمبولانس کنار چادر از صدا افتاد. راننده و گروهبان با هم از در آمبولانس پریدند بیرون. صدایشان قاطی هم شد و پیچید دور و بر چادر.
دکتر، جناب دکتر زود باشید، عجله کنید، خمپاره یک راست نشست توی شکمش...
دو نفر از خدمه ها دو سر پتوی سربازی را توی دست گرفتند و دویدن به طرف چادر. زخمی لای پتو لول خورده بود توی خودش. از زیر پتو خون داشت چکه می کرد و روی خاک خط قرمز می کشید.
دکتر سرابی ماسک را کشید روی دماغش. با دست اشاره کردم: اون جا، روی اون تخت، عجله کنید... سرباز وظیفه روی تخت دراز کشیده و نکشیده پلکی زد و خون از لای لبش ریخت بیرون و لباس دکتر سهرابی با خون یکی شد. پرستار، خانوم نجفی لباس نظامی مجروح را از تنش کشید و درآورد و پرت کرد گوشه چادر. گروهبانی که التماس می کرد، افتاد به جان بند پوتین مجروح. دکتر سهرابی کپسول اکسیژن و میله آهنی را کشید نزدیک تخت. سر سرنگ کیسه خون و کیسه سرم قندی نمکی را به رگ زخمی وصل کرد. دستکش را دستم کردم.
ماسک را کشیدم روی دماغم. شانه خم کردم روی مجروح و صدا بلند کردم. ساکشن، یه ساکشن قوی، قیچی، پنس... خون داشت توی چاله شک مجروح زیر نور چراغ موج می زد

ماسک را کشیدم روی دماغم. شانه خم کردم روی مجروح و صدا بلند کردم. ساکشن، یه ساکشن قوی، قیچی، پنس... خون داشت توی چاله شک مجروح زیر نور چراغ موج می زد. سرساکشن را فرو کردم وسط شکم زخمی. صدای مکش ساکشن داشت توی سرم پر و خالی میشد. یک نگاهم به جای عمل بود و یک نگاهم به دکتر بیهوشی. قلبش ،قلبش، ضربان چنده؟ ضربان... وقتی سر پنس و قیچی لابه لای روده و معده و کبد چرخی خورد و به سر گلوله برخورد کرد، نفسی تازه کردم و خانوم نجفی عرق صورتم را با دستمال گرفت. گلوله نصفی از روده بزرگ و معده را برده بود. جراحی که تمام شد، گلوله سربی را با دو انگشت دست گرفتم توی هوا و خندیدم.
بچه ها می دونید این چیه؟
همه نگاها مات من و گلوله ای شد که لای انگشتم بود و داد زدم. این قلب یک آدم دیوانست، به اسم صدام... گلوله را پرت کردم گوش های و خانوم نجفی را صدا زدم. این بنده خدا رو می بری کنار تخت اون مجروح عراقی جابه جا میکنی، حالش خیلی خوب نیست. فکر کنم اون جا امن تر از همه جا باشه. خیلی مراقبش باشید. خودمم بهش سر میزنم.
وقتی به ساعت مچی دستم نگاه کردم چیز زیادی نداشتیم به نیمه شب. شیفت را به دکتر سهرابی سپردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. از خستگی خوابم نمی برد. چیزی نداشتیم تا صبح، توی ذهنم صدای انفجار و ترکش، گلوله و زوزه آمبولانس، با هم گره خوده بودند. با صدای جیغ، خواب و بیدار ،گیج و منگ از روی تخت پریدم! کشت! کشت! کشت... هر چی آدم توی چادر بود و نبود، جمع شده بودند دور تختم. آرام کف دستم را بردم جلو.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده