ميداني كه براي چه به منطقه رفته بودم؛ خواستم عكس بگيرم، از هر چه كه مي ديدم؛ از ايثار نوجوان هايي كه نارنجك به كمر می بستند

گواه

نوید شاهد:
باز هم رعنا رفت. گفت از دستت خسته شده ام، گفت ديگر نميخواهم با تو زندگي كنم.
بهانه گير شده، خودت كه ميداني. آزارم به هيچ كس نمي رسد. آخر تو هميشه و همه جا همراهم بودی. زمان عمليات، با بچه هاي گردان، در ميان میدان مين. زیرخمپاره و گلوله. كنار نيزار، توي سنگر.
ميداني كه براي چه به منطقه رفته بودم؛ خواستم عكس بگيرم، از هر چه كه مي ديدم؛ از ايثار نوجوان هايي كه نارنجك به كمر می بستند. از قاصدك سفيدي كه حتماً خبري خوش داشت، اما ميان سيم هاي خاردار سياه محصور شده بود. از خمپاره هايی كه روي يكسه هاي پر از شن سنگر فرود آمدند و هيچ وقت منفجر نشدند. خواستم تا ديگران هم شنيدني ها را ببينند. عكس گرفتم؛ از بسيجي هايی كه خيلي جوان تر از من بودند و با ديدن آنها از خود خجالت ميكشيدم كه چرا اين قدر دير آمده ام.
از خنده هاي پيروزي، از گريه هاي نافله.... تو همه جا همراهم بودي، تنها گواه آن روزهايم... يادت هست؟ آن سرباز عراقي را مي گويم. به خاكريز سنگر تكیه داده بود؛ لب هاي ترك خورده اش را به سختي از هم گشود و «العطش » گفت

از خنده هاي پيروزي، از گريه هاي نافله.... تو همه جا همراهم بودي، تنها گواه آن روزهايم...
يادت هست؟ آن سرباز عراقي را مي گويم. به خاكريز سنگر تكیه داده بود؛ لب هاي ترك خورده اش را به سختي از هم گشود و «العطش » گفت. خودت آن جا بودي و ديدي كه آخرين جرعه ي آب قمقمه ام را به او دادم. او با ولع تمام آب را تا آخرين قطره خورد. بعد باتعجب به من خيره شد! اولش گريه كرد و «الموت لِصدام » گفت. از او عكس مي گرفتم، خنديد. نگاه پر اشك و خندانش در حالي كه دستش را به علامت پيروزي نشان ميداد، ميان قاب نگاه ثبت شد. مرا در آغوش كشيد، پیشانی ام را بوسيد. مرا «اخي » خطاب كرد ، آن گاه برعكس امام كه بر سينه ام دوخته شده بود بوسه زد. بعد ، رو به قبله ايستاد ، دست به آسمان بلند كرد و زير لب چيزي گفت.
خودت شاهد بودي، آزارم به هيچ كس نمي رسيد، حتي به دشمن. نمي دانم چرا رعنا رفت؛ نمي فهمم كه چرا مي گويد همه چيز را برهم مي ريزم؟ میگوید با سر و صداهايم آبرويش را پيش همسايه ها مي برم؟
مي گويد كه فرياد مي زنم و آزارش ميدهم. مي گوید نمي توانم با تو زندگي كنم. بعد میگريد و از خانه بيرون مي زند. بهانه گير شده، مي دانم، بهانه گير شده. تنها گاهي احساس ميكنم كه سوت خمپاره مي آيد. غباري در برابر نگاهم مي پيچد، و سرم به شدت درد مي گيرد. از آن زمان شروع شد. وقتي كه سرباز عراقي بر خاك سجده كرد. همان سربازي كه آخرين جرعه ي آب قمقمه ي خاكي رنگم سيرابش كرده بود. داشتم از او عكس مي گرفتم. از او با همان لباس فرم نظام بعث.
خمپاره بر زمين خورد، و سجده اش در قاب يک تصوير ثبت گشت. من با موج انفجار به طرفي پرت شدم. چشم هايم سياهي رفت و سرم عجيب درد گرفت. بعد از آن، ديگر هيچ چیز نفهميدم. تنها به ياد دارم وقتي چشم باز كردم، روي تخت يک بيمارستان صحرايي بودم

خمپاره بر زمين خورد، و سجده اش در قاب يک تصوير ثبت گشت. من با موج انفجار به طرفي پرت شدم. چشم هايم سياهي رفت و سرم عجيب درد گرفت. بعد از آن، ديگر هيچ چیز نفهميدم. تنها به ياد دارم وقتي چشم باز كردم، روي تخت يک بيمارستان صحرايي بودم. پرستاري بالاي سرم آمد و با خوشحالي فرياد زد: «زنده اس. » به سختي دهان گشودم و گفتم: «دوربينم؛ دوربينم. » پرستار تو را ميان دست هايم گذاشت و گفت كه هيچ اتفاقي برايت نيفتاده و سالم هستي. انگار دنيا را به من داده بودند؛ آخر همه چيز را از نگاه تو مي ديدم. تو، نگاهم بودي؛ نگاهي كه فرياد مي زد. حالا بگذار كه او هرچه مي خواهد بگويد. تو خود گواه مني. ولي نه، مثل اين كه صدايي مي آيد، صداي چرخاندن كليد در قفل، صدايِ باز شدنِ در آِهنيِ حياط، صداي قدم هاي اوست كه روي سنگ فرش ها طنين مي اندازد. خودش است، رعنا. مي دانم كه كمي بهانه گير شده، ولي دوباره بازمي گردد. هميشه همين طور است. تو خود، گواه مني.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده