خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی میرود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم! » می گویم: «آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟

تنها خمپاره سفید دنیا!(منتشر نشود)

نوید شاهد:
خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی میرود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم! » می گویم: «آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟ »  نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّری...!  قربون، اینی که میگی، حالا کجاس؟  فضولی قدغن! ظهر پرده برداری می شه! نگاهم به کف دستان زمخت مش رجب می افتد که لای ترک هایش رنگ سفید نفوذ کرده. می گویم: «مشتی، چرا دستت سفیده؟ »
 اینم سرَیه!
 اینی که می گی سرّیه، یه وخت، اسراف نمی شه!  نَسناسِ دارعلی! برو تا اون روی سگی منو بالا نیوردی...! توی بی قوتی مهمات و کمبود حتی تفنگ یک، سلاح مافوق سرّی اگر راست باشد، بایدم نوبر باشد! تا ظهر می آید، نصف جان می شوم. با شاپور و مراد و یکی، دو نفر دیگر به پیشواز مش رجب میروم. دهان بزرگ مراد که انگار همیشه لبخند دارد می جنبد.
 کمک نمی خوای مشتی؟
مش رجب، با انگشت، خط و نشان می کشد برای مراد.  کارد تو شیکمت بخوره...! بویی که می شنوی، خر داغ می کنن!  مشتی، داغ شکم سخته، خدا برای هیشکس نیاره! با آمدن فرمانده گردان، وقتی مش رجب با سام و صلوات از زاغه ی مهمات، خمپاره ی 60 سفیدی بیرون می آورد، انگشت به دهان می شوم و چشمانم پشت کله ام می رود! توی آشفته بازار ماه های اول جنگ، وجود خمپاره ی 60 ، یقین، سلاح مافوق سرّی به حساب می آمد! مش رجب باد میکند: «بفرمایید آمرتضی... اینم سلاح مافوق سرّی...نشناختین هنو منو! » چیزی که بیشتر هشت و حیرانم می کند، رنگ روغن سفید خمپاره است که آن را گاو پیشانی سفید کرده. شاپور می گوید: «با محاسب هی من، این تنها خمپاره انداز سفید جهانِ! » کنار گوش مش رجب، ویز ویز می کنم: «قربون، رنگ خودش عیبی داشت! »
 تجربه ندارین!
مکث می کند و سه انگشتی می کوبد روی شان هام و انگار خارپشت، تیغ پرتاب می کند: «به گوسفند و الاغ هم رنگ می زنن تا یه وقت گم نشه! » می گویم: «آقایی که شما باشی، گوسفند و خر چه ربطی داره به خمپاره! »
انگشت اشاره را به سمت آسمان می گیرد و شمرده می گوید:
«یه مشت جوان کم سن و سال با دو روز آموزش، اومدین جنگ و از هیچی خبر ندارین. یه هفته پیش وقتی خواستم از زاغه ارتش مهمات بگیرم، دستور مستقیم رئیس جمهور بنی صدر رو چسبونده بودن به دیوار که: از امروز یه فشنگ هم به سپاه و بسیج ندین! تو این اوضاع شیر تو شیر، خمپاره برامون اندازه ی یه توپخونه ارزش داره...! »
مرتضی، می پرسد: «مشتی! خمپاره رو از کجا گیر آوردی! »  فرمانده غنیمتیه...اونم چه غنیمتی؟!
توی هوای خشک و داغ ظهر، بسیج می شویم و گونی ها را با شن پُر میکنیم. به کول می کشیم و انگار میخواهیم از همه ی حیثیت مان توی جنگ محافظت کنیم، سنگری خوشگل، نعلی شکل و رو بازی را برای تنها خمپاره ی سفید دنیا، می سازیم. زیر تابش آفتاب جنوب، عرق ریزان، دستمان را میتکانیم. مش رجب فانوسقه دور کمر لاغر و باریکش را سفت تر میکند و می گوید: «کاش یه سقف محکم می زدیم رو سرش! این جوری خیالم راحتتره! »
مراد می گوید: «چطوره ببریش کنار خورد و خوراکیا و مومیای اش کنی! »
 مُفت خور، خوردنی بود، از دست تو، باید تو هفت صندوق قایمش می کردم!
مراد دست ها را از هم باز و دهانش را تا آخر باز میکند. خدا از این که مرا آفریدی، مرسی! بسیج می شویم و هفت هشت گلوله های خمپاره منفجر نشده ی دشمن را می آوریم که شاپور با ابتکاری و کار روی آن ها، دوباره راهشان انداخت بود

مراد دست ها را از هم باز و دهانش را تا آخر باز میکند. خدا از این که مرا آفریدی، مرسی! بسیج می شویم و هفت  هشت گلوله های خمپاره منفجر نشده ی دشمن را می آوریم که شاپور با ابتکاری و کار روی آن ها، دوباره راهشان انداخت بود. آماده می شویم تا اولین شلیک را به سمت دشمن جشن بگیریم. تا مش رجب، می خواهد گلوله ی خمپاره را توی لوله ی قبضه رها کند، گروهبان همسایه ی خاکریز به خاکریز ما با کلاه خود، لباس تمیز نظامی و پوتین واک سزده به همراه دو سرباز لاغر و بلند بالا، شق و رق، از گرد راه می رسند. گروهبان نگاهی به لباس های خاکی بدون درجه و کفش کتانی بچه ها می اندازد و بعد احترام نظامی می گذارد: «برادرا...یه خمپاره گم کردیم! شما ندیدن...؟ » روی پاشنه پا می چرخم، جا تر است و بچه نیست و مش رجب دَر رفته! مرتضی کلاه کاموایی زیتونی روی سر را برمی دارد و طرف گروهبان میرود.

تنها خمپاره سفید دنیا!(منتشر نشود)

 خدا قوت برادر! قضیه خمپاره چیه؟
گروهبان که شستش خبردار می شود مرتضی باید فرمانده باشد، پا به هم می چسباند و انگار به مافوقش گزارش می دهد، نُطق میکند: «قربان......دیشب یکی از خمپاره های گردان ما مفقود شده... »

 برادر، چرا این جا دنبالش می گردی؟!  قربان، نشانه ی اون رو تا این جا گرفتیم!  شاید دشمن اونو برده باشه!  قربان، مستحضرید عراقیا خودشون کوه مهمات و تجهیزات دارن! برای یک خمپاره، خودشان رو به خطر نم یاندازن!
 چه خمپاره ای؟ نشون های...چیزی.  قربان، 60 ...به رنگ سبز لجنی! مرتضی ریش خاکی و بلندش را می خاراند.  سبز لجنی...! سبز لجنی...ندیدیم برادر!  قربان! اگر جسارت نباشه، ماموریت دارم تحقیق کنم و گزارش بدهم!
برادر به این می گن شک و ظن! البته از نظر من مانعی نداره! سنگر نعل شکل خمپاره 60 به قدری با دقت و زیبا چیده شده که توی بررسی اول، گروهبان تنومند و دو سرباز، صاف بالای سر سنگر نعل شکل خمپاره می روند که تا سینه گونی شنی چیده ایم.

 برادر به این می گن شک و ظن! البته از نظر من مانعی نداره! سنگر نعل شکل خمپاره 60 به قدری با دقت و زیبا چیده شده که توی بررسی اول، گروهبان تنومند و دو سرباز، صاف بالای سر سنگر نعل شکل خمپاره می روند که تا سینه گونی شنی چیده ایم. پشت سر گروهبان، همه سنگر نعلی را دور میزنیم و داخل می شویم. تا چشم گروهبان  به خمپاره سفید می افتد، قد خِپل و صورت گردش، کش می آید. با چشمان گشاد و درشت سر تا پای خمپاره را دقیق کند و کاوش می کند. دستی به سبیل پُر پشت سیا هاش میکشد.  قُ قربان...! این دیگه چیه؟! جل الخالق!
می زنم روی شانه گروهبانو می گویم: آقایی که شما باشی، مشکلی پیش اومده قربون!  خمپاره انداز 60 سفید، نوبره!  نه قربون! ابتکاره! گروهبان انگار کشف مهم و عجیبی کرده باشد، زانو می زند پای قبضه و از نو، سر تا پای خمپاره را برانداز می کند. انگشت به لوله ی سفید قبضه می کشد. مثل آب نبات کشی، روی سر گروهبان، کش می آیم. با خودم زمزمه می کنم: خر بیار و باقلا بار کن. خدا خفت کنه مش رجب...رنگ قحطی بود...! اونم با این ناشی گری! حالا گروهبان، همه ی عالم و آدم رو میکِشُونه این جا ... آبرو حیثیت گردان... مرتضی... تا کار از کار نگذشته، باید یه جور دَم و دودش رو دید! گروهبان بلند می شود. از سنگر نعلی بیرون می آید و می رود طرف مرتضی. به چشمان آرام فرمانده نگاه می کند. مرتضی می گوید: خمپاره تون رو پیدا کردی؟ گروهبان پا می چسباند و احترام می گذارد.  نه برادر...! خمپار هی ما، سبز لجنی بود...! این سفیده!

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده