چهارشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۴
باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال
جزیره

می گوید از کجا؟ راست هم می گوید، ولی من چه می توانم بکنم که در این جزیره، دستم به جایی بند نیست آوردمش که تنها نباشم، که کمکم باشد ولی مگر همیشه هر چه بخواهی میشود، که این بار هم این قدر سمج توقعش را دارم برادرم که نه، اما یحیی از برادر برایم عزیزتراست وازچشم هایم به او بیشتر اطمینان دارم، ولی می گوید از کجا بدانم و من مانده ام که چطور باور کنم نمیداند اسلحه راچه کرده ام. هر چه را فکر می کردم لازم است برداشتم و ریختم توی دو سه تا کیسه گونی و یک چمدان بزرگ و با یحیی آوردیم گذاشتم توی قایق.  تا خبر به ژاندارمری برسد که ردمان را بزنند، رد گم کرده بودیم. فکرش را باید میکردم آن همه اعلامیه را که توی یک شهر کوچک پخش کنی، بالاخره یک شیر پاک خورده ای پیدا میشود، لو بدهدت برای حتی اگر شده یک لقمه ی نان که همین طورهم شد.

باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از  ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال. یحیی هم طفلکی آمد و محکم هم پای برادری اش با من ایستاد و ابوحامد هم که عمویم بود و نبود، کم تر از پدر نبود انصافا که خاطر مادر را از بچگی میخواست و مردانگی کرده بود، سرعشق و عاشقی بابا، پایش را کشیده بود کنار. اما حالا میخواست محکم پای عشقش بایستد و پایش را کنار نکشد از حتی خون خواهی رفیقش که سوراخ سوراخ شده بود برای وطن.
یحیی گفت آتش روشن کنیم. گفتم مگر مغز خر خورده ایم. اما انصافا اگر نخورده بودم که  آن همه اعلامیه را یک شبه توی شهر به این داستان کوچکی پخش نمی کردم که ژاندارمری مثل آب خوردن ردم را بزند.
حالا خدایی بود که از دست شان قسر در رفته بودم، ولی مگر تا کی میشد توی این جزیره ماند؟ بالاخره یکی رد آدم را می زد و خبر می داد. آمده بودیم که زندگی را کمی کش بدهیم و بقیه ی جوان ها جرات پیدا کنند وگرنه اگر همان روز اول گیر می دادیم، که همه ترس ورشان میداشت و ژاندارمری گربه را دم حجله کشته بود و زورش را به همه نشان داده بود که این هم آدم پر دل و جگرتان. یک روزه گرفتیمش و حالا هم توی پوستش کاه می ریزیم و آتش می زنیم تا دیگر کسی علیه مملکت اعلامیه پخش نکند.
 می گویم یحیی جان دقت کن ببین اسلحه چی شده است؟ همه ی وسایل را آورده ایم پشت صخره، دست نخورده فقط این وسط اسلحه گم شده است. یعنی تو ندیدی اش؟ نمی دانی چی شد؟ می گوید از کجا بدانم؟ راست هم می گوید طفلکی از کجا بداند؟ اصلا یحیی که نمیدانست من با خودم اسلحه آورده ام که حالا بداند کجا گم و گور شده است همه ی بدبختی هایم کم بود، حالا عزا گرفته ام که اگر گشت دریایی آمد، حتی یک نفر را هم نمی توانم از این بالا بزنم، دل و جرات پیدا کنند جوان های شهر.
 بابا گفت مگر نان نخورده ای یوسف؟ چهار تا آجرمیخواهی پرت کنی ها خوب شد عقلم رسید نگفتم برو کوه بیستون را بکن خدای نکرده این سقف تو هم هست. من و مادرت که یک عمر زیر آفتاب و باران خوابیده ایم و سقف به دردمان نمی خورد خیلی می خواهم سقفی باشد که یک چراغ از آن آویزان کنم، زیر نورش چهار کلمه چیز یاد بگیری، نشوی بابای کارگرت که روز خوبش جنس قاچاق از آن ور آب می آورد این طرف؛ آدم قاچاق میبرد آن ور انصاف هم خوب چیزی است انصافا.
آجرها کف دستم را داغان کرده بودند به خدا. به کف دست خودش نگاه می کرد که سال ها بود پینه بسته بود و دیگر پینه روی پینه برایش فرقی نداشت ولی من که پوست دستم هنوز کلفت نشده بود که یک بند آجرپرت کنم بالا، بابا دیوار راست بسازد پانصد تا هم بیشتر آجر پرت کرده بودم، ولی چشمش نمی آمد تا سقف خانه را نمی زد، باورش نمیشد اصلا کاری شده است که حالا من یک سهمی هم در آن داشته باشم.
 هنوز یک ماه از زدن سقف نگذشته بود که جنازه اش را آوردند باران میبارید که آمد توی اتاق و گفت زن یک لقمه شام بده بخورم بروم مادر گفت کجا می خواهی بروی توی این باران؟ گفت اتفاقا چون باران می آید به این شدت میشود این کار را کرد و گرنه گشتی ها می ریزند و میگیرند جوان مردم  را گفت نمی خواهم خون این یکی هم بیفتد گردن من تا حالا خیلی ها را می توانستم رد کنم بروند، نکردم عذاب وجدان دارم زن شب ها کابوس می بینم می بینم یوسف خودم را دارند مامورها می برند تیر باران کنند این جوان امشب از تهران آمده طفل معصوم باید ببرمش باید همین امشب ببرمش آن طرف آب وگرنه فردا معلوم نیست جنازه اش را با چند تا سوراخ به مادر مادر مرده اش تحویل بدهند اگر بدهند نامردها! می برند شبانه دفن می کنند، جایش را هم نمی گویند خیلی وقت ها به پدر و مادر بدبختش.
یک لقمه شام خورد و یک استکان چای داغ هم رویش مادر گفت غیر از پول قاچاق تا حالا پول آورده ای توی این خانه؟ بابا گفت نه انصافا، یا جنس آورده ام، یا آدم برده ام پولش هم زندگی را هر طور بوده چرخانده این یکی هم پول خوبی میدهد ولی این را به خاطر جوان یاش می برم آدم نکشته فراری باشد  پول مردم را هم نخورده سیاسی است طفل معصوم پول قاچاق حرام است والله من هم می دانم، ولی پول این جوان حلال است پول حرام را هم از راه حلال باید به دست بیاورد آدم.
 گشتی ها جنازه ی بابا و آن جوان را سوراخ سوراخ از آب گرفتند جنازه ی بابا را دادند خاک کردیم ژاندارمری خودش گفت اسماعیل نمی دانسته این جوان سیاسی است به مرکز هم گفتیم این جا همه قاچاق می آورند و آدم می برند همه هم می دانند وگرنه مرکز جنازه اش را هم نمیداد به خدا دفن کنید، شبهای جمعه بروید سرخاکش گریه کنید.
 می گویم یحیی انصافا اسلحه را ندیدی؟ یعنی چی شد این صاحب مرده؟ می گوید از کجا بدانم؟ دیگر به عمو ابوحامد و یحیی اگر اعتماد نکنم به کی می توانم اعتماد کنم طفل معصوم از جانش گذشته، پا شده با من آمده روی این تخته سنگ ها، پشت صخره می لرزد از ترس، من هم گیر داده ام که ندیدی اسلحه کجا افتاده یحیی؟
مادر گفت نگفتی حالا بعد بابایت فقط تو مانده ای برایم یوسف جان؟ این چه کاری بود کردی مادر؟ می خواهی با چهار تا کاغذ پاره دولت عوض کنی یوسف جان؟ این همه تفنگ به دست را مگر ندیدی مادر؟ می زند با دو دست توی سرش و موهایش را می کشد موهایش جو گندمی شد هاند توی همین سن و سال دلم می سوزد وقتی ناخن می کشد و پوست و گوشت صورتش را می خراشد و خون می ریزد همه ی صورتش را پر می کند مثل شب آوردن جنازه ی سوراخ سوراخ شده ی بابا گریه می کند این زن ولی کاری است   که شده اعلامیه ها را پخش کرده ام دیگر نمی توانم بروم جمع شان کنم، این مصیبت تمام شود عمو هم که آمده خبر داده باید بروم خودش هم که اسلحه را برایم قایم کرده است توی چمدان زیر لباس هایم یحیی هم که آمده برادرش را، پسرخاله اش را، رفیقش را تنها نگذارد حالا کاری است که شده دیگر، چه کار می توانم بکنم؟
چشم هایم را که باز می کنم هنوز شب است و سه تا ژاندارم با اسلحه بالای سرم ایستاده اند یحیی هنوز خواب است یکی از ژاندارم ها با لگد یحیی را از خواب می پراند یحیی از جا می پرد و با وحشت به صخره می چسبد لااقل نگذاشتند یک روز بگذرد همین شب اول پیدایم کردند ابوحامد می گفت این نامردها سایه را از پشت سنگ پیدا می کنند چه برسد به آدم ولی عیبی ندارد من کار خودم را کرده ام حالا فقط می ترسم از بلایی که سر یحیی و عمو ابوحامد می آید مادرم داغ مرا چطور می خواهد تحمل کند، خدا میداند می زنند، با مشت و لگد و قنداق تفنگ می زنند سر و صورت من و یحیی را پر خون می کنند.
دست هایمان را به هم دستبند می زنند و می برندمان توی قایق شان می برندمان ژاندارمری نمی دانم چه بلایی بر سرمان می آورند نمی خواهم بدانم اصلا نمی ترسم فقط برای مادر برای یحیی هم می ترسم، برای ابوحامد هم می ترسم.
 همان طور خونین و مالین و با دستبند می اندازندمان توی سلول خبر می دهند به مرکز که دستگیرمان کرده اند به جنازه ی سوراخ سوراخ شده ی بابا فکر می کنم به آن جوانی که اصلا ندیدم چند ساله است به صورت خونی مادر فکر می کنم یحیی ناله می کند هوا کم کم روشن می شود هوا که روشن شود می اندازندمان عقب جیپ و می برندمان مرکز حتما همین کار را می کنند. یحیی ناله می کند و حرف نمی زند این طفل معصوم را هم بدبخت کردم نباید می گذاشتم بیاید نباید می گذاشتم خودش را قاطی این ماجرا کند به اسلحه ای فکر می کنم که پیدایش نکردم. به یحیی می گویم حالا هم یادت نمی آید اسلحه مان چی شد؟ می گوید از کجا بدانم؟

نویسنده: هادی خورشاهیان
منبع :ماهنامه شاهد جوان شماره 130



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده