احد خیلی با نظم و ترتیب بود. در نگهداری لباسهایش خیلی دقت می کرد حتی جورابهایش را طوری تا می کرد و داخل هم می گذاشت، که هم گم نشود و هم منظم باشند. مادرم هنوز هم جورابهای تا کرده ی دست برادرم را نگه داشته است.

خاطرات نابی از سردار شهید احد مقیمی



حضور فعال در صحنه های انقلاب

در اوایل انقلاب احد پانزده ساله بود. برای پخش اعلامیه و عکسهای امام از خود خیلی هیجان نشان می داد و تقریباً همه ی وقتش را صرف تظاهرات و از این قبیل کارها می کرد. یک روزکه بازار خیلی شلوغ شده بود تا ظهرمنتظرشدیم، نیامد. کم کم نگران شده بودیم. مادرم همه را برای پیداکردن احد بسیج کرده بود. پدرم با پرس و جو فهمیده بود که با دوست صمیمی اش که پسرهمسایه مان بود، درحالی که عکس امام در دستشان بوده، افراد گارد دنبالشان کرده اند و آنها با کمک مردم از پشت بامهای بازار از دست افراد گارد شاهی فرار کرده بودند. احد خیلی زود وارد سپاه شد و از طریق سپاه به جبهه رفت. دیگر دیدار احد برای ما تبدیل به یک آرزو شده بود. همیشه دلتنگ اخلاق زیبا و رفتار با محبت او بودیم.

راوی : حمیده مقیمی (خواهر شهید)


گلی همچون احد

من افتخار می کنم که خواهر، گلی چون احد می باشم. از هرکس درباره ی احد بپرسید، جز تعریف نمی شنوید. در بین فامیل ما، احد تنها کسی بود که صله ی رحم را فراموش نمی کرد. در فاصله ی کوتاهی که به مرخصی می آمد به همه ی فامیل سر می زد حتی اگر ده دقیقه می شد. با همه با خنده رویی و شوخی صحبت می کرد. سعی می کرد برای ما هدیه بگیرد، در یکی از مرخصی هایش برای من یک ساعت آورده بود و در آخرین مرخصی اش دوربین عکاسی اش را به من داد که هنوز هم آن را دارم .

احد خیلی با نظم و ترتیب بود. در نگهداری لباسهایش خیلی دقت می کرد حتی جورابهایش را طوری تا می کرد و داخل هم می گذاشت، که هم گم نشود و هم منظم باشند. مادرم هنوز هم جورابهای تا کرده ی دست برادرم را نگه داشته است.

در مرخصی هایش از ما به خصوص از مادرم می خواست که برای شهادت او دعا کنیم . برای ما سخت بود اما او عاشقانه از خدا برای خود طلب شهادت می کرد. یک بار با بچه های هیئت یک ساعت تمام به نیت شهادت سینه زدند و گریه کردند و همانطور عاشقانه دست به سینه شهید شد.

راوی : حمیده مقیمی (خواهر شهید)


اصلاً اهل این دنیا نبود

عضو سپاه که شد با اصرار خودش به جبهه های حق علیه باطل اعزام گردید. به خاطر سجایای اخلاقی و مورد اطمینان بودن، وی را در واحد مخابرات بکارگیری کردند (آن موقع برای مخابرات از بین برادران گلچین می کردند) همیشه درکنارسردار شهید باکری بعنوان بی سیم چی فعالیت می کرد. بخاطر ارادتی که به ائمه داشت به عنوان فعال ترین شخص، جهت برگزاری مراسم سوگواری در لشکر معروف بود و در همه حال چه در خودرو و چه در اتاق به عزاداری اباعبدالله و زهرای اطهر گوش می داد.

اصلاً اهل این دنیا نبود. زمانی که جهت دیدار با خانواده به تبریز می آمد اکثر روزها و شبها را یا در سپاه و یا در پایگاه می گذراند و دنبال ادای فریضه امر به معروف و نهی از منکر بود. به جوانانی که لاابالی بودند تذکر می داد و اغلب نهایتاً به برخورد می انجامید که یک روز به ایشان گفتم: احد تو آدم این دنیا نیستی برو در منطقه، تو نمی توانی تحمل این وضع را بکنی.

دنبال مال اندوزی و اهل دنیا نبود. هر چه از سپاه به عنوان حقوق دریافت می کرد در راه خیر خرج می کرد مثل کمک در مخارج هیئتهای حسینی و حتی بعضی مواقع، پول بنزین خودرویی را که در اختیارشان بود پرداخت می کرد.

راوی : ابولفضل سنگ تراش


یک روز به یاد ماندنی

بعد از عملیات والفجر 8 بود که از سوی لشکر عاشورا مانوری در منطقه ائل گلی برپا کرده بودند، بنده هم برحسب کارم برای تهیه گزارش رفته بودم. بعد از تمام شدن کار، احد مقیمی گفت: بمان با هم باشیم. بعد هنگام آمدن به شهر، در تاکسی به من گفت: امروز به دلم راه پیدا کرده با هم خواهیم بود و حسابی تفریح می کنیم و یک ریال هم پول خرج نخواهیم کرد. در ابتدا برای صرف نهار به چلوکبابی رفتیم که مسئول رستوران گفت: آقا حساب شما را دادند اما ما ندانستیم که چه کسی پول غذا را حساب کرده است. با هم می آمدیم که گفت: دیدی این اولش بود. به چهار راه شریعتی که رسیدیم، دیدیم یکی از بچه های جبهه ایستاده جلوی استخر و سونای تبریز و از ما دعوت کرد به حساب ایشان برویم استخر و سونا، رفتیم وخیلی هم خوش گذشت . دیدم خدا بیامرز می خندد و می گوید: دیدی، شک نکن این هم دومی. سپس زمانی که برای مراسم چهلم شهیدی در مسجد پل سنگی می آمدیم، دیدیم یک تاکسی نگه داشت یکی از همرزمان احد بود خیلی با احترام بدون اینکه پولی بگیرد ما را تا مقابل مسجد آورد. این خاطرات را وقتی آن زمان می گفتیم شاید خنده مان می گرفت و نمی دانستیم حالا هم نمی دانیم، ولی با گذر زمان می بینم که چگونه و چطور یک نفر بداند که ما بعد از ظهر با هم خواهیم بود به گردش و تفریح خواهیم رفت بدون اینکه هزینه ای خرج بکنیم.

راوی : حسن فرهادی

منبع: نرم افزار چند رسانه ای شاهد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده