زبان حال شهید موحد دانش با شهید پیچک
خانقاه عرفان «بازی دراز» است!

برادرم، «غلام»! سردار دلیرم «پیچک»!
اگر مرا فراموش کرده ای، «بازی دراز» را که به خاطر داری؟ پس باید مرا هم بیاد بیاوری! همان که دست و دلش را در آنجا، به «امانت» سپرد. حالا آمده ام تا از شما آن را طلب کنم!
اگر هم فراموشم کنی، حق داری! کسی که راهی آن دیار شد دیگر با «واماندگان» و «جاماندگان» چه کار!؟
برادرم، «پیچک»! عزیز دلاورم «غلامعلی»!
کسی نمی شنود! شاید ببینند، ولی حتما نمی شنوند!! نمی دانم حالا که اینچنین، در «خون» خود «خفته» ای، چه با تو بگویم!؟ اکنون که تو را اینگونه آرام، به ظاهر خفته نظاره گر هستم، باورم نمی آید «بازی دراز»،اینگونه ساکت و صبور «آرامش» یافته باشد!
آه «پیچک»، برادرم!
یادت که نخواهد رفت، در آن شبهای سوز و سرمای «بازی دراز» که آتش «خمپاره» آن را گرم می کرد. در آن ارتفاعات سر به فلک کشیده، چه «عهدی» با «یکدیگر» بستیم!؟ آن را که فراموش نخواهی کرد!؟ پس یادت می آورم:
«هر که "زودتر" رفت، همان "دَم" بماند، تا دیگری نیز " راهی" شود» پس منتظرم تا «براتِ» مرا ارسال کنی. من هم آماده ام تا با شما همراه شوم. / حمید داوود آبادی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده