کتاب «آخرین زره پوش»، خاطرات فرمانده گردان زرهی« لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع) همزمان با هفته «کتاب و کتابخوانی» به همت «نشر شاهد» منتشر شد.

به گزارش نوید شاهد، «آخرین زره پوش» نوشته رضا قاسمی، عنوان کتابی است که خاطرات جانباز حاج «صحبت الله بداغی»، فرمانده گردان زرهی «لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع)» روایت می کند. این کتاب به تازگی از سوی «نشر شاهد» روانه بازار نشر شده است.


خاطرات فرمانده گردان زرهی« لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع)» کتاب شد

نویسنده این کتاب را در 28 فصل کوتاه گردآوری کرده که به طور معمول هر فصل به یک یا چند خاطره از این جانباز دوران دفاع مقدس اختصاص دارد.

فصل اول کتاب، روایت دیدار نویسنده با جانباز حاج «صحبت الله بداغی» و خانواده ایشان است و خاطرات از همان روز آغاز می شود. روای داستان نیز، «حاج صحبت الله» است که البته گاهی خانواده ایشان و نویسنده نیز وارد داستان می شوند.

حاج «صحبت الله بداغی» در فصل اول، این گونه خود را معرفی می کند:

«اولین روزای بهار 1343 در روستایی ترک زبان و کوچک از توابع سربند استان مرکزی به دنیا اومدم... اولین فرزند خانواده ام، ماردم می گفت: «نه سال خدا بهمون اولاد نداد، کلی نذر و نیاز کردیم تا تو بدنیا آمدی» بعد از من دوتا برادر و یک خواهر دیگر هم به جمع خانواده مان اضافه شد... پدرم خیرالله- کشاورزی می کرد، گندم و جو می کاشت. باغ انگور هم داشتیم... تا کلاس پنجم ابتدایی تو روستای خودمون درس خوندم. مدرسه راهنمایی و دبیرستان نداشتیم و مجبور بودم برای ادامه تحصیل به شهر بیایم، که نمی تونستم؛ پدرم از نظر مالی توانایی فرستادن من به شهر رو نداشت...»

ماجرای جانبازی حاج «صحبت الله» نیز خواندنی است. در صفحه 145 کتاب می خوانیم:

«به دو موتور آب خیلی بزرگ رسیدیم، هرکدامشان اندازه یک ساختمان دو طبقه بود. عراقی ها با استفاده از آن موتورها آب اروند را می کشیدن و می ریختن این طرف تا جلوی نیروهای ایرانی را بگیرن. بعد رسیدیم به پلی تاریک، با این خشایاری که هی منحرف می شد، نمی توانستیم از روی آن رد شویم. باز به خدا توکل کردیم و با سختی زیاد نفربر را از روی پل رد کردیم. حالا من این طور می گم، واقعا خیلی دردسر داشت.

به این طرف پل که رسیدیم، دیگه خاطر جمع شدم که بچه ها بقیه مسیر تا مقر را می توانند بروند. برگشتم پیش جیپ، توی نی زارها گذاشته بودمش. در حال رفتن به طرف جیپ بودم که صدای سوت گلوله ای را شنیدم، تا آمدم سر بجنبانم، در نزدیکم منفجر شد.

آن لحظه چیزی که حس کردم، معلق بودن در هوا بود. به زمین کوبیده شدم. چند لحظه بعد بلند شدم، هیچ کجا را نمی توانستم ببینم. احتمال دادم که چشم هایم درآمده و کور شدم. به صورتم دست کشیدم، دماغم را لمس کردم. ترکش به پیشانیم خورده بود...

در بیمارستان نمازی شیراز به هوش که آمدم، متوجه شدم توی یک جایی مثل سالن هستم، انگار شب بود. احساس سرما کردم، می لرزیدم. اصلا انگار یخ زده بودم. می خواستم گردنم را تکان بدهم، نمی توانستم، گردنم خشک شده بود. همان موقع دری باز شد و یک نفر با لباس سفید پرستار- بود اومد داخل، تا چشمش به من افتاد، با صدای بلند گفت: «زنگ بزنید، زنگ بزنید، مجروح زنده ست.»

یکی از ویژگی های این کتاب، مصور بودن آن است. در صفحات پایانی کتاب بیش از 10 تصویر از حاج «صحبت الله بداغی» از دوران کودکی تا حضور ایشان در جبهه آورده شده است.

«آخرین زره پوش» نوشته رضا قاسمی در 145 صفحه، شمارگان 1000 نسخه و به قیمت 10 هزار تومان از سوی «نشر شاهد» منتشر شده است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده