يکشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۴
ايشان هرچه اصرار كرد روي اين موضوع من هم طفره مي رفتم و روي نظر خودم پافشاري مي كردم و حاضر نبودم از حرف خودم ذره اي كوتاه بيايم

از شهادتش خبر داشت



نزديك عمليات والفجر 1 بود، يكي دو هفته به شروع عمليات مانده بود كه يك روز آقاي سبزيكار آمد توي اتاق كالك و نقشه و پرسيد:
- برادر ترابي!
- بفرماييد.
- شما چرا لباس فرم سپاه را نمي پوشيد؟
- اين جا همه لباس بسيجي مي پوشند.
- قضيه ي شما با همه فرق مي كند.
- اي بابا! چه فرقي مي كند، همه خاكي و بسيجي هستيم، من هم افتخار مي كنم كه لباس بسيجي بپوشم!
- آنها بسيجي هستند ولي شما پاسداريد.
- من خودم را در حد يك پاسدار نمي بينم.
- اين حرف ها چيه! خواهش مي كنم شكسته نفسي نكنيد!
- براي حفظ آبروي پاسداران هم كه شده بهتر است افرادي مثل ما لباس خاكي بسيج را بپوشيم.
- اگر به فكر آبروي پاسداران هستيد، لباس فرم سپاه را بپوشيد.
- ببينيد لباس سپاه مقدس است، لباس سپاه بايد تن كساني باشد كه اعمالشان درست است و به شهات مي رسند! نه تن آدمي مثل من!

از شهادتش خبر داشت


- آقاي ترابي! شما فكر مي كنيد تمام كساني كه لباس سپاه را پوشيده اند آدم هايي هستند كه مد نظر شمايند؟ بعضي از مردم عقلشان به چشمشان است، الآن بين مردم اين زمزمه هست كه پاسداران خودشان را كشيده اند عقب و بسيجيان را مي فرستند جلو گلوله و تركش هاا ! شما بايد اين لباس سبز را بپوشيد كه بدبيني نسبت به سپاه كم بشود، بايد بپوشيد تا جلو شايعه پراكني ها را بگيريد و مردم خودشان ببينند نيرويي كه در خط مقدم هست، با لباس فرم سپاه است.
ايشان هرچه اصرار كرد روي اين موضوع من هم طفره مي رفتم و روي نظر خودم پافشاري مي كردم و حاضر نبودم از حرف خودم ذره اي كوتاه بيايم. آقاي سبزيكار! وقتي ديد، من حاضر نيستم لباس فرم سپاه را بپوشم در نهايت خيلي واضح و روشن گفت:
- من كه شهيد مي شوم ولي شما اين لباس را بپوشيد.

راوي: برادر جانباز محمد رضا ترابي، همرزم شهيد
منبع: کتاب داماد اروند - مجموعه خاطرات شهید علی اصغر حاجی غلام زاده سبزیکار
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده